فیلم سکسی لز خشن با کوس پاره

38767
Share
Copy the link

فیلم سکسی لز خشن با کوس پاره

 

 

فاصله سنی زیادی که با پدر و مادرم داشتم منو از چیزای بدیهی محروم کرده بود . دوتا خواهر و یه براد که با کوچکترینشون ۱۰ سال اختلاف سنی داشتم !
همیشه به این فکر میکردم که من حاصل یک بی احتیاطی ام … یک اشتباه تلخ…
پدر و مادرم که سنی ازشون گذشته بود دیگه حوصله ی دید و بازدید ، تفریح ، رستوران ، باغ ، خرید و در کل هر چیزی که به آدم احساس زنده بودن و زندگی کردن رو میداد نداشتن .
آخه چرا ؟
منم پسرتونم !
مثل مهدی !!!!
منم حق دارم به ایستادن کنار پدرم توی خیابون افتخار کنم . حق دارم درباره آیندم ، برنامه هام ، باهاش صحبت کنم .حق دارم نظر مادرمو درباره لباس هام بدونم . حق دارم توی بغلش گریه کنم . حق دارم بهش بگم نمره ی بدی گرفتم‌ و بخوام به بابا بگه …
“حقمه”
“مثل بقیه”
این شرایط باعث شده بود روز به روز تنها تر بشم . روز به روز رفتارام تغییر کنه . حساس بشم . ریز بین بشم . عصبی بشم . زیادی به خودم برسم و مثل ” همه پسر ها ” نباشم و “دخترونه” بشم …
دیگه از دریافت محبت از سمت خونه قطع امید کرده بودم … شده بودم مثل یک پرنده ی مهاجر که هر چند وقت یک بار به امید “امنیت” میره یه جا و آخرش هم با بی مهری مواجه میشه … سرما و گرما ، بارون و خشک سالی ، گروه های پرنده و تنهایی ، همه این ها باعث میشه که “مهاجر” بشه
همینا کافی بود تا توی مدرسه مدام مورد تمسخر باشم و تحقیرم کنن …
تو مدرسه ساکت بودم . نمیخواستم آتو بدم دست بقیه برای همین اکثر اوقات ساکت بودم و واهمه داشتم مشکلمو درمیون بذارم . میترسیدم بشه یه مورد از مواردی که باهاشون تحقیرم میکردن …
همینجوری و با همین مشکلات میگذروندم تا رسیدم به اردوی آخر سال سوم دبیرستان …
داشتن اسم مینوشتن … نمیخواستم برم … کاملا از عواقب روحی تنهایی رفتن به یک اردوی دسته جمعی مطلع بودم … دیدن دوستا کنار هم … دست هاشون دور گردن هم … خندیدناشون … بازی هاشون … شوخی هاشون…

ساکت یه گوشته سرم پایین بود و داشتم یادداشت میکردم …
یه دفه “علیرضا” گفت : رضا ، اسم نمی نویسی ؟
سرم رو بلند نکردم و گفتم :نه، نمی نویسم. فکر میکردم باز میخوان دستم بندازن .
دوباره مشغول نوشتن شدم که دیدم علیرضا داره میگه : اسم رضا رو هم بنویس .
یه لحظه برق گرفتم !
یعنی یکی حواسش به من پرت شده ؟ یعنی یه نفر به من اهمیت داده ؟
یکم سرم رو بلند کردم دیدم علیرضا با یک لبخند داره میاد سمتم .
گفتم : چیکار میکنی ؟ من که نمی …
نذاشت حرفمو تموم کنم.
گفت : جای دوری نمیره . این یه روزه رو خوش میگذرونیم .
گفتم : اما من که تنها…
حرفم‌ رو خوردم . نمیخواستم ابراز ضعف کنم …
گفتم :حالا کجا میخواین برین ؟
اسم یکی از اردوگاه های نزدیک‌ سپیدان رو آورد . تقریبا چهل دقیقه با شهرمون ” شیراز” فاصله داشت .
نمیخواستم خودم رو محتاج توجه نشون بدم برای همین هم یکم چک و چونه کردم و آخرش قبول کردم.
هنوز توی شُک این توجه بودم …
گذشت تا روز اردو رسید . استرس داشتم‌ . میون بچه ها به دنبال علیرضا چشمم میچرخید که …
یه دست رو روی شونم احساس کردم … مطمئن بودم خودشه … اولین بود گرمای یک دست انقد بهم آرامش میداد … اولین باری بود که این حس رو تجربه میکردم … روم رو برگردوندم… دیدم خودشه … خوشگل تر شده بود … تا حالا به غیر از لباس فرم توی لباس دیگه ای ندیده بودمش … مخصوصا اون بدن روی فرمش که نشون میداد بدن سازی میره حسابی توی لباساش خودشتو نشون میداد…
گفت : سلام رفیق !
رفیق ؟!؟!
دوست هم نه “رفیق”
کلمه ی جالبیه برام که کلی دلم میخواد دربارش حرف بزنم و سوال بپرسم اما فعلا وقتی نیست …
روم رو برگردوندم سمتش . همون لبخندی رو میزد که موقع اسم نوشتن داشت . بهش نمیومد که تصنعی باشه …
سلام‌ کردم . بلافاصله دستم رو گرفت و کشوند سمت اتوبوس . در حین راه رفتن میگفت : بجنب ، جا گرفتم ، نرسیم بهش تصرفش میکنن ! خندم گرفت . علیرضا کلا بچه ی شوخی بود و بعضی موقع ها معلم ها رو دست مینداخت …
نشستیم و بعد از چند دقیقه اتوبوس راه افتاد . تو راه همش با من صحبت میکرد و از زندگیم میپرسید . که چیکارا میکنی و چرا انقد پکری و …
رسیدیم . هر جا میرفتم باهام بود و هرجا میرفت منو با خودش میبرد . اولین روز بود که لبخند ها و خنده هام واقعی بود … تو راه برگشتن همه خسته بودیم . از صندلی ها صدا در می اومد اما از بچه ها نه . چند دقیقه بعد از راه افتادن اتوبوس خوابم رفت . وقتی که با تکون های اتوبوس بیدار شدم دیدم سرم روی شونشه و دستش رو دورم انداخته. شکه شده بودم . پریدم . علیرضا جا خورد . گفت : چی شده ؟ خواب دیدی ؟ دیدم نمیتونم چیز دیگه ای بگم گفتم آره . گفت : آروم باش و منو کشوند طرف خودش و سرم رو گذاشت روی شونش و آروم نوازشم میکرد . خوابم پریده بود . گفتم بذار سر صحبت رو باهاش باز کنم …
گفتم : علیرضا
گفت : جانم!!
جانم گفتنش بهم دلگرمی داد و تونستم راحت تر باهاش صحبت کنم .
گفتم : چرا بچه ها انقد بهت گیر میدن و باهات ور میرن ؟؟
آخه این ور رفتن ها بین پسرا عادیه ولی یکم در مورد علیرضا بیشتر از حد معمول بود . فکر میکردم به خاطر بدنشه . هم قدیم . دور و برای ۱۷۸
ولی اون ۶۵ کیلو هست و همش عضله اما من ۷۳ و بدون عضله .
گفت : عادیه دیگه . پسریم همه . خبری نیس . ناراحت نمیشم .
گفتم : اما من ناراحت میشم
– : چرا ؟
– : آخه بچه ها ازت سوء استفاده میکنن . بهت بی احترامی میکنن . خوب نیس اینجوری .” باید به خودت احترام بذاری تا اونا بهت احترام بذارن!”
– : خب یعنی چیکار کنم رضا ؟ راستش خودمم دارم اذیت میشم . کسی نبود باهاش حرف بزنم .
– : سخت نیس . فقط روی خوش نشون نده و نخند . بعد از یه مدت دست از سرت بر میدارن .

و همین جور هم شد …

همین موضوع منو و علیرضا رو به هم نزدیک تر کرده بود . همه جا با هم بودیم و وقتی یکی اذیتش میکرد و حواسش نبود با اخم من یادش میومد و حساب کار رو میذاشت کف دستشون …
خیلی صمیمی شده بودیم . جوری شده بودم که فقط نشستن کنارش بدون حتی کلمه ای بهم آرامش میداد . همه چیز رو به هم میگفتیم و خلاصه شده بودیم مثل دو تا داداش . همه جا با هم بودیم و هر روز و شب با اس ام اس و زنگ و چت از هم خبر میگرفتیم . تا حدی دو طرفه بود ، اما من خیلی بیشتر دوستش داشتم .
روز ها و ماه ها میگذشتن و روز به روز ، با صرفه نظر کردن از جر و بحث هایی که توی همه رفاقت ها هست ، به همه بیشتر وابسته میشدیم .
دیگه عادی شده بود برامون که موقع دیدن هم دیگه ، روبوسی کنیم ‌و همین شده بود برای بچه ها سوژه …
گذشت و گذشت تا رسید به پاییز سال ۹۵.
پیش دانشگاهی بودیم و مدرسه برامون کلاس کنکور گذاشته بود .
بعضی کلاس ها که درس هاشون رو قبلا خونده بودیم رو نمیرفتیم . با هم میرفتیم تو کتابخونه مدرسه که برای راحتی و استراحت بچه ها کنار سالن مطالعه فرش پهن کرده بودن تا درس بخونیم
. همیشه روی اون فرش ها درس میخوندیم و موقع استراحت کنار‌ هم دراز میکشیدیم که گاهی اوقات اون توی بغل من بود و گاهی اوقات من توی بغل اون . آرامشی که توی بغلش داشتم رو نمیتونم توصیف کنم .
گذشت تا این‌ که یه روز توی کتابخونه …

تا اون روز که تقریبا ۷ یا ۸ ماه از رفاقتمون میگذشت فقط از سکس‌ هاش گفته بود و از جو گیری هاش و حال کردناش و من که هیچ تجربه ای نداشتم فقط گوش میدادم .
دوباره شک کرده بودم بهش . اما انقد که دوستش داشتم به خودم گفته بودم که هرچه بادا باد . هرچی خواست اطاعت میکنم . کسی جز اون رو که ندارم …
تا اینکه یه روز تو کتابخونه گفت :
– : رضا کیر داری ؟
– : آره ، چطور مگه ؟
– : همش من میگم و تو گوش میدی و هیچی نمیگی . انقد درباره سکس ساکت بودی که شک‌ کردم پسری یا نه و بعدش خندید
– : دستت درد نکنه دیگه . ما شدیم دو جنسه ؟؟
(دو جنسه ها ناراحت نشن )
– : خخخخخ ، شک کردم دیگه
– : نترس ، به مقدار لازم دارم . تو که انقد از دلاوری های چنگیز ( کیرش ) گفتی چی داری اون زیر میرا ؟
– : انقدا هس که از پایینت بره تو و از چشت بزنه بیرون !!
زدیم زیر خنده
قبلا گفته بودکه بلندی قد آقا چنگیز ۱۸ سانته
گفتم : واقعا ۱۸ سانته ؟
گفت : آره ، فک‌ میکنی دروغ میگم ؟ که یه دفه کشید پایین و کیرش رو دیدم ! اولین بار بود توی اینجوری موقعیتی قرار میگرفتم . خشکم زده بود .نمیخواستم اعتمادی که بهم کرده رو از بین ببرم . خیلی دلم میخواست بپرم بغلش و از بالا تا پایین کسی که من براش ارزش داشتم رو بوس کنم اما خودمو کنترل کردم .

گفتم : عه ! اینکه پنج سانتم نیس ، چه برسه به ۱۸ سانت ( کیرش خواب بود و همین باعث شد که بفهمم واقعا روی من نظری نداشته )
گفت : آخه خستس . نای بلند شدن نداره . ( بعد فهمیدم که چند روز قبلش سکس داشته )

دستم رو بردم سمت کیرش که کشید بالا
گفت : چیکار‌ میکنی ؟
– : میخوام خستگیش رو در بیارم و لبخندی زدم
دستم رو از زیر کمر بندش رد کردم .زمختی عضلاتش رو در کنار لطافت پوستش احساس میکردم. رسیدم به چنگیز آقا ! باورم نمیشد . هنوز خواب بود . برگشتم بهش گفتم دسخوش کمر !!!!
یکم که چنگیز رو نوازش کردم نشستم کنارشو شلوارش رو دادم پایین . خودش کمکم کرد . کمرشو داد بالا که این به منزله این بود که مشکلی با کارام نداره . چنگیز داشت کش و قوس می اومد و هر از چند گاهی نبض میزد .
دستم رو دور کلاهکش میگردوندم و میبردم پایین تا به بچه های چنگیز میرسیدم و میبردم لای پاش و دوباره میاوردم بالا .
چند بار که این کار رو کردم قامت رعنای چنگیز نمایان شد و دیدم که بعله ! دور و بر ۲۰ سانته .
علیرضا چشماش رو بسته بود و هیچی نمیگفت .
یکم که نوازشم ادامه پیدا کرد پیش آب چنگیز در اومد .
باورم نمیشد که الان کنار مهم ترین فرد زندگیمم و پیش آبش رو که به خاطر وجود من اومده ، که نشانه ی لذت بردنشه ، رو دارم میبینم .
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کردمش توی دهنم .
شکه شد و سرش رو بلند کرد . درش آوردم و با لبخند بهش گفتم : آب دهن چنگیز برای دهن من راه افتاده بود . خندید و گفت : ای جانم !
دوباره شروع کردم :
سخت بود جا کردن کلش توی دهنم ، اما سعیم رو میکردم که بیشترین لذت رو بخش ببخشم . کلاهکش رو مینداختم پشت لب هامو با زبون سر چنگیز رو قلقلک میدادم که باعث میشد علیرضا تکون بخوره و این نشونه خوبی بود برام ” داره ازم لذت میبره ! ” دندون هام رو داده بودم عقب و زبون و لب هام رو به کیرش فشار میدادم . میرفتم پایین تا به شکمش برسم. وقتی میرفتم پایین و کل چنگیز رو با لذت می بلعیدم کمرش رو بلند میکرد و من صبر میکردم تا خودش بره پایین . دومین باری که‌ شروع کردم چنگیز رو ببلعم دستش رو گذاشت رو سرم و فشار میداد. موقعی که در میاوردم تو چشمای هم نگاه میکردیم و به هم لبخند میزدیم . لبخندی که تا الان به هم نزده بودیم . همینجوری داشتم ادامه میدادم که دیدم جلوم رو گرفت . یه جهش کرد و منو توی بغلش گرفت و هر دومون افتادیم روی زمین .
وای نه
نهههههه
امکان ندارن !
منی که هیچ کس بهم امیت نمیداد ؟
باورش سخت بود اما داشت لبام رو میخورد !!
اصلا قابل قیاس با بغل کردن هاش نبود . دلم میخواست همون جا جون بدم و واقعا از روی لذت داشتم جون میدادم.
بعد از یکی دو دقیقه دست نگه داشت و در حالی که من روی زمین به پشت بودم و اون روم بود و داشت با مو هام ور میرفت ، به چشمام نگاه کرد و گفت : 69 !
– : نمیخوام . دوست دارم تو کاملا لذت ببری . نمیخواد به من اهمیت بدی
– : “عزیزم” لذت من تویی ، تمام سکس هام یه طرف‌ ، دهن عشقم رضا یه طرف ! اما اگه نذاری رابطمون عادلانه باشه نمیبخشمت !!!
(بهش اعتماد داشتم اما الان دیگه بهش “ایمان” آوردم ! می پرستیدمش! نه به خاطر رابطه و سکس و اینجور چیز هایی که جز فرعیاته ، نه ، فقط به خاطر خودش ، شخصیتش ، تفکرش ، “انصافش”)
نمیخواستم ولی وقتی دیدم که ممکنه بعدا ناراحت بشه قبول کردم …

چرخید و دکمه ها … زیپ … شورت ….
همه‌ رو زد کنار و به جایی که نمیخواستم برسه ،رسید …
گفت : همه چیزت مثل خودته !
منظورش رو نفهمیدم
شروع کرد
معلوم بود بار اولشه . آخه دندوناش پدرم رو در آورد . اما چیزی بهش ‌نگفتم …
خیلی حس خوبی داشت اما به هیچ عنوان با خوردن نمیشد برابر دونستش…
شروع کردم . دهنم رو که گذاشتم رو دهن چنگیز یه دفه سرعت علیرضا زیاد شد … مثل این بود که لذتی که داره میبره حواسش رو پرت کرده …
تند تند میخورد … هفت یا هشتمین باری بود که سرش رو میبرد پایین که داد زدم وایسا وایسا !
رفت کنار . داشتم ارضا میشدم . خندید . گفت : الان باورم شد بار اولته . بس که خوب میخوردی فک‌ میکردم این کاره ای اما با این زود ارضا شدنت معلوم میشه که تازه کاری.
یه دستمال آورد گذاشت رو کیرم و چند بار با دست جلق زد تا آبم اومد .
یکم بی حال شدم اما هنوز دلم چنگیزو میخواست..‌.
بغلش کردم و ایندفه من شروع کردم لب گرفتن . همکاری میکرد . بعد از چند دقیقه رفتم سر کار اصلیم .
دوتا پاش رو گذاشت بین پاهام و روی رون هاش نشستم و شروع کردم …
بخووووووور … اووووووم … عاشقتم … آهههههه
علیرضا همش همینا رو میگفت
تقریبا ده دقیقه بود که داشتم براش میخوردم با تمام قوا .
دستش رو از روی کمرم برداشت و گذاشت رو سرم . خودمو شل کردم . خودش بالا پایین میکرد سرمو .

چنگیز خان با اینکه توی سفت ترین حالتش بود بازم داشت بزرگ تر میشد و رگ هاشو به رخم میکشد که یه دفه …

نه
نمیخوام
یعنی واقعا تموم شد ؟؟؟
چند تا نبض زد و داشت میومد که‌ کشید بیرون . قبل از این که دستمال بذاره دم دهن چنگیز یه قطرش افتاد کنار لبم . بعد از ارضا شدنش با کلی عذر خواهی و تاسف به خاطر اون یک قطره اومد لب گرفت و با زبونش پاکش کرد .
ربع ساعتی تو بغل هم بودیم . یه دیقه اون رو من یه دیقه من روی اون. نوازش … حرف های قشنگ … لب … لبخند … نگاه …

این شد آغاز یک رفاقت تمام عیار . بدون ذره ای “بی انصافی” و “تحقیر” که کماکان هم ادامه داره…

به سامان عزیز تقدیم کردم که نشون بدم کسایی که واقعا از روی علاقه با همن و به پسر عشق میورزن کم نیستن و اینکه ما ها همجنس”باز” نیستیم …

One thought on “فیلم سکسی لز خشن با کوس پاره

  1. از زن شوهردار زن بیوه دختر هیچ فرق نداره ساک جق ازعقب جلو همش ی قیمت متفاوت داره من فقط حضوری پول پرداخت میشه درنیاین بکین یخورده پول بده وات ساب تصویری یاتماس بگیرید مرد تماس بگیره برخورد بدمیشه
    09035918279

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *