قاتل روح

1144
Share
Copy the link

سلام خدمت همسایتی های گرامیایندفعه با یک داستان متفاوت و کوتاه اومدم البته داستان زندگی من نیست ، نویسنده اش منم (جادوگرسفید) ولی اتفاقی هست که شایدبرای بقیه پیش اومده باشه …این نکته رو هم عرض کنم که اگر غلط املایی یا خوب ننوشته بودم پیشاپیش شما ببخشید.پَــنگ صدای شکلیک گلوله بود … گلوله ای که از اسلحه ی نفس ( به معنی درون ) شکلیک میشد … قتل طعمی شیرین به وجودم میداد … یک انرژی فوق العاده.+ علی میتونم امشب رو کنارت بمونم؟آخه با خانوادم دعوام شدهشب ترسناکی بود ، درست شبیه پایان شب های ترسناکی که به خوبی ازش یاد میکنیم ، مریم اون شب موند کنار عشقشصبح شده بود ، هنوز خوابش میومد چون خسته بود ، خسته از چنگ هایی که دیشب به تخت میزد … خسته از آه و ناله های داغ دیشبش … خسته بود چون اولین بار با عشقش خوابیده بود … یک چیزایی از دیشب یادم میاد اما زیاد نیست… زیاد نیست چون یک قاتل نمیتوانه پایان قتل هاشو بخاطر بسپاره …دیشب وقتی لباسش رو عوض کرد توی اتاق دراز کشیده بود تا بخوابه … همون موقع بود آره درسته ، همون موقع اسلحه ام رو برداشتم ، مثل همیشه ، فقط یک گلوله توی قلبپَــنگ تموم شد … با یک شلیک پایان دادم به پایان خاطرات خوب و خوش مریم ، خون همه جا رو گرفته بود … اما با چشم چیزی دیده نمیشد… مریم مُرده بود اما هنوز حرکت میکرد … مریم مُرده بود اما هنوز بدن لختمو چنگ میزد … من مریم رو کشته بودم اما هنوز رومانتیک صدام میکرد+ جوووون … تو مال خودمی … شوهر خودمیچندروز بعد ، با یک اس ام اس از مریم خاستگاری کردم ، با یه متن قشنگسلام مریم عزیز . بعداز فکر کردن زیاد درمورد خودمون فهمیدم ما بدرد هم نمیخوریم ، اعتقادات ما با هم فرق داره ، تو یه دخترخوب هستی حتمایک شوهرخوب گیرت میاد .. خوشبخت بشی ،میبوسمت … خداحافظ برای همیشهاون زمان من کنار مریم نبودم اما فکر میکنم کم کم داشت حس میکرد که کشته شده … حس میکرد اون شب من مریم رو کشتم بدون اینکه خونی از بینی اش بیرون بیاد …روال زندگیم همین بود … هر یه مدت یه دختر ، یه شلیک و تمامچند ماه بعد با یه خانم خوشکل آشنا شدم ، شوهر داشت طبق معمول ، یه شام و یک موقعیت و شلیک نهایی … اما این شکلیک ، طعم خوبی نداشت ، خون جایی رو نگرفت … چون اون خانم باکره نبود … قتلی کردم که لذتی نداشت … اون شوهرداشت ، شوهرش راضیش نمیکرد ، اما من میکردم … من تحریکش میکردم … من بهش میگفتم خیانت کن … من میگفتم بذار من لذت رو بهت نشون بدم ، یک بار که چیزی نمیشه … آدم باید تجربه کنه هر چیزی رو … برای من مهم نبود چون من یه قاتل بودم ، یه قاتل روحزیاد نگذشت دیدم ازش خبری نیست ، رفتم خونه اش ، خونه ی شخصی داشت … کسی در رو باز نکرد … شب دوباره رفتم ، کسی نبود در رو باز کنه … از بالای در داخل رو دیدم ، در باز بود … از دیوار رفتم بالا و وارد خونه شدم ، رفتم داخل … اونجا دیدم مهسا نشسته ، نشسته بود روی صندلی ، توی چشمای بسته اش نگاه کردم ، جلوتر نرفتم چون کفشم خونی میشد … رگ دستشو زده بود … برای اولین بار از قتل ترسیدم با اینکه خودم قاتل بودم … دستام سرد شده بود … ترس پایان وجودم رو گرفته بود … برگشتم و از خونه خارج شدم ، با یه تلفن عمومی توی یه نقطه ی دوراز خونه زنگ زدم به اورژانس تا جنازه ای که من اون رو به قتل رسونده بودم ببرن سردخونه…یک سال قتل رو گذاشتم کنار ، هر روز به لباس خونی و چهره مهسا فکر میکردم … با اینکه بارها قتل کرده بودم ، مریم ، شیرین ، زهرا ، فاطمه و شاید خیلی های دیگه که اسمشون رو هم یادم نیست … چون قتل های من زمان زیادی نمیبرد ، اما این یکی من رو ترسونده بود … مهساخسته شده بودم ، وقتش بود که یه شکار کنم …یه لباس شیک … یه ته ریش منظم … یه ادکلن خوش بو ، خب اینم سویچ ماشین یه خانم خوش استیل رو میدیدم ، از پشت که خوب بود … نزدیک شدمخوشکل بود … تنها بود … صحبت کردیم ، بارها قرار گذاشتیم ، دعوتش کردم خونه به صرف یه شام خوشمزه همه چیز خوب پیش میرفت ، ظرف هارو گذاشتم روی کابینت … اومدم نزدیکش بشم … توی چشماش نگاه کردم … یه چیزی جلوم رو گرفت … یه حسی شبیه همون چیزایی که مریم واسم تعریف میکرد … عشقاسمش هستی بود ، داشت تبدیل میشد به پایان هستی یه قاتل … شکارمن ، خودم رو شکار کرد … یه عقد ساده ، یه زندگی خوب ، به قول مریم ، یه رابطه رومانتیک …نمیدونست من قاتلم ، فکر میکرد پاکترین مرد دنیا رو پیدا کرده ، یه مرد ایده آل … یکی که جز هستی دستش به کسی نخورده … به قول خارجیا ، یه جنتلمن.کم کم خسته بودم از تکرار یه رابطه … وقتش بود یه تنوعی کنم … گفتم میرم سفر چند روز ، سفر کاری هست ، زود برمیگردم … مراقب خودت باش ساکم رو برداشتم ، رفتم تهران ، یه اتاق توی هتل اسپیناس تهران گرفتم ، خسته بودم ، تا صبح خوابیدم … صبح شده بود ، وقت گردش و پیدا کردن کیس مناسب بوداین دفعه نوبت کشته شدن کی بود… یه پرستار ، یه مهمان دار هتل ، یه دانشجو یا یه خانم شوهردار رفتم توی خیابون ، یک ساعت گذشت ، حس کردم گم شدم … خیابون های تهران رو بلد نبودم ، وسطای ظهربود ، از یه خانم آدرس پرسیدم ، اون اسم خیابونا رو میگفت اما من بلد نبودم … سوارش کردم تا در هتل باهام اومد …+ شما متاهلی؟هه سوال جالبی پرسید … متاهل بودن یعنی چی ، اگر من متاهل بودم پس پیش اون دختر چیکار میکردم ، جواب یک کلمه بود ، نه+ اتاقتو بلدی یا اونم باید نشونت بدم؟شکار خودش اومده بود توی تله … حالا وقت شلیک بود…هتل تخت خوبی داشت ، از تخت اتاق من که بهتر بود …هیس یواش اینجا هتل هست همه شنیدن صدای حال کردنتو … آخه داد میزد ، هنوز پرده داشت ، از پشت حال میکرد تا مبادا به باکرگی اش آسیب برسه … هه این از همونایی بود که خودش اسلحه رو میذاره توی دهنش و میگه تو فقط ماشه رو بکش …روزخوبی بود … یه قتل دلنشین دیگه … دلم برای هستی تنگ شده بود ، زود برگشتم خونه ، یه دسته گل خریده بودم ، در رو باز کردم ، رفتم جلو تر+آه … جووون … محکم تر …صدای آشنایی به گوشم میخورد … حتما هستی بود ، عشقش نبوده دلش هوای فیلمامون رو کرده ، آخه هستی همیشه بهم میگفت محکمتر ، وقتی داشتم ازش فیلم میگرفتم … اما نه … در اتاق رو باز کردم … هستی زیاده روی کرده بود ، لباس هم تنش نبود ، توی چشماش نگاه کردم ، صدای تپش قلبش رو میتوانستم بشنوم … هم صدای تپش قلب هستی و هم دوست پسرش … دستام شل شد و گل از دستم افتاد … فقط لبخند زدم و از خونه رفتم بیرونمثل اینکه تنها قاتل روح ، من نبودم … سوار ماشین شدم و فقط گاز دادم … فقط گازتقریبا از شهر خارج شده بودم ، ماشین رو پارک کردم یه گوشه … صدای موزیک رو زیاد کردم … یه نخ سیگار بیرون آوردم و نگاش کردم … سیگار رو گذاشتم سرجاش … چشمام رو بستم و به پایان خاطراتم فکرکردم … به اشک های فاطمه … به قلب شکسته ی مریم … به لباس خونی مهسا … آهنگ قشنگی بود …آهنگ لارا فابیان بود … یه آهنگ فرانسوی زیباD’accord il existait d’autres façons de se quitterQuelques éclats de verres auraient eut être u nous aiderDans ce silence amer j’ai décidé de ardonnerLes erreurs qu’on eut faire à tro s’aimerD’accord la etite fille en moi souvent te réclamaitresque comme une mère tu me bordais me rotégaisJe t’ai volé ce sang qu’on n’aurait as dû artagerA bout des mots des rêves je vais crierJe t’aime je t’aime بپذير، راه‌هاي ديگري هم هست كه به جدايي برسداگر به سوي روشن مي‌نگريستيم، به ياري‌مان مي‌شتافتدر اين سكوت تلخ، بر آنم كه ببخشايمتاين خطايي است كه در زيادتي عشق سر مي‌زندبپذير، (کودکی) در من هماره تو را خواسته استتو را كه شبيه مادري بوده‌اي، ياور و پناهگاه منمي‌خواهم اين آواز را برايت بخوانم كه ما يكديگر را ترك نمي‌كنيمدر ميانه‌ي واژه‌ها و رؤياهايي كه فريادشان مي‌كنمدوستت دارم … دوستت دارمبا تشکر از دوستانی که داستان کوتاه من رو خوندید ، امیدوارم دوست داشته باشید …نوشته جادوگرسفیدآهنگ Lara Fabian از Je t’aime که در متن به آن اشاره شده Your owser does not suort the audio element.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *