لبریز

646
Share
Copy the link

این داستان ادامه یک منحرف هستمن یک منحرف هستم. نمیدانم چه قدر از دنیای ویرانه من می دانید. تنها چیزی که در ذهنم می گذرد، انحنای بدن زنان است. در ذهن من تنها این موج میزند که چه میشد اگر فلان را ساعتی میتوانستم در بر گیرم و از تنش لذت برم؛ تنها یک ساعت. در دبیرستان به هر بهانه ای سعی می کردم دستم را به سینه ها، باسن و ران همکلاسی ها برسانم. بهانه همیشه یکسان بود، شوخی دستی. ذهن من لبریز از افکار دیوانه وار است. به یاد دارم برای کنکور نزد مشاوری رفتم. دخترکی بود جوان. نمیتوانستم به قیافه او زل نزنم. چشمان من بر روی او متمرکز شده بود. از دیدن اجزای صورتش لذت میبردم، لذتی پست. نمیتوانستم جلوی تحریک شدنم را بگیرم. تا چند روز از خاطرم نمیرفت. انگار هنوز هم جلوی من نشسته بود و میگفتپنج شنبه درساتو یه دور مرور میکنی و اشکالات رو دوباره میزنی. ببینم قلمچی چی کار میکنی. هرگز نزد او بازنگشتم. گویی میدانستم تاب این را ندارم که این همه نزدیک به زنی بنشینم. به خاطر همین حس ناخوشایند، همیشه از جمعی که زنی در آن است گریزانم. به سر حد دیوانگی رسیده ام. به خواهر و مادر خودم هم رحم نمی کنم. گاهی برهنه تصورشان میکنم. گاهی در مورد آنها خیال بافی هایی میکنم که قلم را شرم می آید از نوشتن آنها. من لبریزم از تنفر از خودم. در اختیار خودم نیستند این افکار و اعمال، ولی من از خودم به خاطر آنان متنفرم. حتی نمی توانم از کودکان چشم پوشی کنم. لذتی غریب میبرم از اینکه با آنان معاشقه کنم، هرچند هرگز ترس مرا نگذاشته تا به خواسته ام برسم. لذتی که ناشی از مرض ذهن من است. و همیشه هراسی بزرگ مرا فرا گرفته. می ترسم از اینکه مردمان هیولای درونم را دریابند و بدانند که این ظاهر من، جز افسونی فریبنده که مرا آدمی جلوه می دهد، نیست. من لبریزم از شهوت. بی هیچ ذره ای از عاطفه. در باتلاق ذهن خود غوطه ورم. هر چه بیشتر برای رهایی تلاش میکنم، بیشتر در نجاست ذهنم فرو میروم. آیا سرانجام رحمتی مرا فراخواهد گرفت و می رهاندم از این بند؟ نمیدانم. من لبریزم. لبریز از تنفر دیگران نسبت به خودم. زنان و دخترانی را میبینم که از نگاه خیره ام هراسانند. نمیدانم در چشمانم چه میبینند. شاید شهوتم را. شاید درماندگیم را. شاید حقارتم را. و شاید هم نمیدانند در چشمان من چیست، اما میدانند هر چه هست بایست از آن گریخت. کم کم آشنایان از من گریزان شدند. گویی میدانستند موجودی زبونم. هر روز من جهنمی است که در آتش شهوت مرا می سوزاند به گناه دیگران. من لبریزم.لبریزم از پایان.نوشته کیر ابن آدم

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *