لز تو قفس

2140
Share
Copy the link

لز تو قفس

هیچ لطافتی بدون هیچ معاشقه ای کرد تو
درد داشتم خون ریزی بود اوج لحظه عاشقانه سکس اول یه بوس همراه در کونی بود که
زن خودم شدی
من زن مردی شدم که جای دخترش بودم زن دوم
۱۰ روز اوضاع خوب بو حالا خوب نه به این معنا که سکس عاشقانه و زندگی خوب و مسافرت نه …
وقتی طاهره خانم با ۴ دخترش اومد زندگیم جهنم شد هفته ای چهارشب عذاب می کشیدم
از بوی دهنش،بوی بدنش و فشاری که وارد می کرد تو کسم و خودشو خالی می کرد تا حامله بشم و پسر بیارم روزها هم طاهره و ۴ دخترش عذابم می دادن
بعد یکسال طاهره حامله شد من نه
ته دلم خوشحال بودم درسته محمود رفتارش بدتر شده بود
کلفت طاهره و دختراش شده بودم اما خیالم راحت بود کسی از جنس من بدبخت نمیشه
دیگه محمود شبا پیش طاهره میخوابید مگر نصفه شب میامد کارشو می کرد و می رفت
دختر طاهره دنیا اومد محمود یه هفته خونه نیامد بعد هم اومد باز بی محلیاش به طاهره شروع شد با شبا پیش من میخوابید
مامانم کارش شده بود منو پیش دعانویس بردن اما از من ابی برای محمود گرم نشد که نشد
یه روز خبر محمود اومد که تصادف کرده من تا هفت روز تو خونش بودم طاهره منو فرستاد خونه بابام منم از خدام بود یه پولی هم بهم داد و یه امضایی هم داداشش گرفت که ارثمو گرفتم
خیلی از خونه بیرون نمیامدم ولی به بهانه خرید میتونستم بیام و بهادر ببینم
گفته بود زن داره دخترعموشو براش یه زن و زندگی اجباری
تو اون کوچه و خونه خلوت وقتی سینم تو دست بهادر بود از رو لباس داشت می مالوند و داشت قربون سینه گرده و قلمبم می رفت بابام رسید
لقدی زد که رفتم تو دیوار صدام از درد در نیومد
اومد سمتم چنان افتاد به جونم که بی حال شدم بهادر هم میخواست فرار کنه که اون از خدا بی خبر که به گوش بابام رسونده بود من با بهادر می پرم گرقته بود و کتکش زده بود
بعد اون دعوا دیگه جایی تو خونه نداشتم بابام بهادر تهدید کرده بود یا تکلیف منو مشخص می کنه یا کاری می کنه از اون محل بره
بهادر مجبور شد عقدم کنه باز نه از عروسی خبری بود نه از شادی باز از محضر رفتم خونه شوهر اما فرق داشت من بهادر میخواستم
دیگه دختر خنگ ساده از هوو بترس نبودم این دفعه هرچی می شد دیگه خونه بابام جایی نداشتم
وارد خونه شدیم کشور خانم دیدم زن اول بهادر
یه زن چاق کوتاه که یه پاش می لنگید و چشماشم لوچ بود تو دلم به بهادر حق دادم
یه خونه که ۴ تا اتاق داشت و توالت گوشه اتاق بود و اشپزخونه زیر زمین
یه اتاق سهم من شد اتاقی که نورگیر خوبی شد ولی تویش یه خرسک پاره بود یه پشتی رنگ و رو رفته
با پولی که از محمود آقا بهم رسیده بود و یواشکی نگهش داشته بودم می تونستم یه چیزایی بخرم
بهادر رفته بود
وقت قدرت نمایی بود من باید خانم این خونه می شدم یاد طاهره و ۴ دخترش که اذیتم کردن افتادم
باید خانم خونه می شدم
اولین کار این بود برم آشپزخونمو ببینم رفتم و یه تغییراتی دادم
از سر و صدا کشور اومد
داد ک بیداد گه چیکار به خونم داری
اول بهش گوش ندادم زیادی وق میزد زدم تو گوشش
کتک کاری کردیم گازم گرفت سگ پدر
ولی حرف حرف من شد
تا شام وقت داشتم داشتم کتلت درست می گردم
یه جفت چشم زاغ شبیه بهادر نگام می کرد دخترش بود گلزار…
محلش ندادم شام درست کردم
رفتم از بقچم یه لباس درآوردم و یه ذره لبامو سرخ کردم
بهادر رسید و اول اومد اتاق من
بغلش کردم گفتم تا دستاتو بشوری شام میارم
سفره انداختم اولین لقمه برای بهادر گرفتم
و دادش رفت هوا که سوختم
کار خود سگ پدرش بود کشور فلفل ریخته بود رو کتلت ها
همون شب بهار با کمربند افتاد بجونش وقتی خسته شد اومد سراغ من که بخوابیم
رختخواب نداشتم تو اتاق
بهادر رختخواب آورد
آروم خزیدم بغلش
بو بد نمی داد بو بدنشو دوست داشتم
کلی ناز کردم تا گذاشتم لباسامو در بیاره
پیشونیش میخورد به چونم و من رو ابرا بودم
با سینم ور میرفت میخورد گاز میزد
از هیچ جای بدنم نمیگذشت
آروم کرد تو کسم
کسم تنگ بود یا کیر بهادر گنده بود نمی دونم
کارش تموم شد تو بغل هم خوابیدیم
صبح بهش گفتم میشه بریم خرید ؟
گفت خرید چی؟
گفتم رختخواب و فرش و…
اخماش رفت تو هم که پول ندارم
گفتم من دارم
گفت بیخود
گفتم بذار حساب جهیزیه
خلاصه راضیش کردم
رفتیم یه فرش و رختخواب و چادر برای من و یه سری لباس گرفتیم
یه دست قاشق و بشقاب و پارچ و لیوانم گرفتیم
درسته جشن نداشتم اما دلم مثل عروسا بود
زندگی می گذشت کشور و دخترش با کینه نگام می کردن اما جرات جیک زدن نداشتن
دوروز بود حالم خوب نبود سرم گیج می رفت کشور قرمه گذاشته بود و بوش حالمو بد می کرد
من حامله شدم حاملگی بدی داشتم خدا به من یه پسر داد با چشمای بهادر
همایون شد برگ برنده من طلا بود که بهادر میخرید پول بود که می داد
بهادر که کمی خسیس بود
کشور یه وقتا کرم می ریخت ولی قبول کرده بود مقابل من باخته
یه ذره اب زیر پوستم اومده بود و خوشگلتر شده بودم
روسال گذشت و بهادر بیشتر وقتشو با من و همایون می گذروند
یه روز صبح از بوی کوفته حالم بد شد
باز بوی پرده حالمو بهم میزد
باز من حامله شدم و این دفعه دختری زاییدم از برگ گل ناز تر شبیه خودم بود اسمشو گذاشتیم هدیه
هدیه زندگی من بهادر خوشحال بود ولی مثل همایون بریز و بپاش کنه نه
مریم من…
زندگی می گذشت تو این روزا من دیگه حامله نشدم همایون خیلی سر وقت کشور نمی رفت
کشور دیگه حامله نشد گذشت و گذشت تا خبر رسید مادرم فرار کرده
من با اون آبروریزی حق نداشتم برم و کسی ازم سراغ نمی گرفت
بهادر هم خیلی وقت بود جاشو عوض کرده بود تو محل خودمون بود
یه همسایه قدیمی خبرا میاورد
یه روز گفت حونتون قیلمت شده گفتم چی شده آقام؟
گفت ننت با یکی از دوستای آقات ریخته رو هم و رفته…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *