لز خشن با کوس بلوند دارن باهم کشتی میگیرن

17682
Share
Copy the link

 

لز خشن با کوس بلوند دارن باهم کشتی میگیرن

 

 

من مسعود هستم وچهل و دو سالمه الان بيست و سه ساله كه ساكن آمريكا هستم . راستش رو بخواهيد اين سايت رو سه سال پيش پسر عموم وقتي اومدم تهران بهم معرفي كرد . برام خوند

ن داستان خيلي جالبه علي الخصوص كامنت هايي كه ميزارن واقعا جالبه و با مزه هست. بگذريم اين داستان من مثل مال شماها خيلي باحال نيست اما خواستم اونرو بنويسم شايد عذاب وجدانم كم بشه. در هر صورت ببخشيد.

آره حدودا بيست وسه سال پيش وقتي من كلاس چهارم دبيرستان بودم اواخر پاييز بود كه داشتم كنار بخاري درس مي خوندم كه مادرم ناغافل اومد تو اطاق و گفت باز اين جنده طلاق گرفت ؟! بايد بگم كه مادر من معلم بود و بابام هم تو سپهسالار كفش زنونه مي فروخت . اصولا مادرم هيچ وقت اين مدلي صحبت نمي كرد. يه چيز هم كه تا يادم نرفته بايد بگم اينه كه مادرم كلا چيز مالي نبود . تنها دليلي كه فكر مي كنم باعث شده بود كه بابام باهاش ازدواج كنه ثروت پدر بزرگم بود كه يه تاجر نسبتا موفق فرش بود . بگذريم مادرم اين جمله رو گفت و من گفتم كي ؟ كي باز از شوهرش طلاق گرفته؟! مادرم كه تازه فهميده بود كه حرف بدي زده يكم سكوت كرد وگفت اين فریده رو ميگم ديگه . فریده خانم دختر دائي مادرم بود كه يه زن ٤٢ ساله بود كه اتفاقا دختر دايي مادرم بود اون بيچاره رو چون باباش تو سن كم از دست داده بود به زور تو سيزده سالگي شوهر داده بودن به يه آدم عوضي كه هر كاري بگي باهاش كرده بود و بعد طلاق داده بود با دوتا بچه فریده هم كه عقل درستي نداشت زن يكي ديگه شد كه اونم هروئيني در اومده بود دست آخر زن يه آدم مادر قهوه ع بود كه اونرو برده بود شمال بدو بچه هاش كه كس و كون

ش رو يكي كرده بود . تا اونجا كه من شنيده بودم هم خودش ميكرده هم رفقاش. كار ندارم خلاصه به مادرم گفتم خوب طلاق گرفته كه باشه به ما چه ربطي داره ؟ ك

ه مادرم گفت آخه طلاق گرفته رف

ته تو ويلاي ما . من كه يكم گيج شده بودم مثل منگا داشتم نگاه مي كردم كه مادرم از كوره در رفت و گفت خير سرم پسر بزرگمي بايد هواست به مادرت باشه . كه باز بيشتر گيج شدم گفتم خوب بايد چيكار كنم ؟ گفت خوب بابات داره ويلا به موضوع رسيدگي كنه من هم نميتونم باهاش برم تو باهاش برو كه كار دستمون نده . اين فریده يه مارمولكيه كه دومي نداره تا بالباتو از راه به در نكنه ول كن نيست . تازه كه دوزاريم افتاده بود گفتم مادر من يه عالمه درس دارم بعد هم بايد برم مدرسه . آخه اون سال ساله آخرم بود هم بايد ديپلم ميگرفتم هم كنكور قبول ميشدم وگرنه بايد مي رفتم سربازي . اينم از اون قوانين مسخره ايران بود . در هر حال اينرو كه به مادرم گفتم مادرم گفت آره ديگه حالا كه بهت احتياج هست درس داري حالا سال تا سال لاي كتابا رو هم وا نميكني اونوقت براي يه همچين موضوع مهمي وقت نداري وقتي براي مادرت هوو آورد بدبختمون كرد .بشين تست كنكور بزن . من كتابم رو بستم گفتم خوب چيكار كنم ؟مادرم مثل دختر بچه ها اومدو گفت اي پسر خوب شيرم حلالت پاشو با بابات برو شمال چشم از ش ور ندار . من گرفتار امتحانات مدرسه ام وگرنه خودم ميرفتم آخه تازه مدير شده بود ميترسيد بهش گير بدن. با اكراه گفتم باشه اما غيبت مدرسه ام چي گفت من زنگ ميزنم اطلاع ميدم تو نگران نباش . خلاصه درد سرتون ندم فوري رفت به بابام گفت كه سعيدم ببر . اولش بابام هم مخالف بود ولي اصرار مادرم رو ديدن به بهانه اينكه بياد هواش عوض شه بهتر براي كنكور مي خونه ما رو راهي كرد. بابام تو راه شروع كرد به حرف زدن و گفت پدر پسر بايد با هم رفيق باشن و راز دار هم باشن خلاصه حسابي مخمون رو كار گرفته بود تا اينكه رسييم ويلاي شمال كه چشم تون روز بد نبينه فریده خانم اومد در رو باز كرد كه يه چادر نازك سرش بود با يه بوليز چسبون كه يقهاش بازه باز بود و سينه هاش قلمبه زده بود بيرون يه دامن كوتاه هم پوشيده بود كه خيلي تنگبود كه حسابي كونش رو قنبل نشون مي داد راستشرو بخوايد من كه يكم تحريك شده بودم . رفتيم تو ويلا ك

ه چادرش رو انداخت و ديگه خيلي خدموني بهاهامون ماچ وبوسع كرد . كه برام خيلي عجيب بود . حسابيم به خودش رسيده بود . معلوم بود تازه رفته حموم . فوريم پرسي

د سعيد جون چي شد ت

و اومدي مگه مدرسه نداشتي كه تا اومدم جواب بدم . گفت چرا مادرت نيومد . كه يه توضيح تخمي دادم وًرفتم وسايل رو ازماشي بيارم كه ديدم يه دختر ديگه هم تو حياط هست باهاش سلام عليك كردم و يه سري خرت و پرت و آوردم تو از فریده پرسيدم اين كيه گفت دختر اين گلخونه سر خيابونيه است مياد شبا پيش من كه تنها نباشم . بعد گفت امشبم بابا ننش نيستن اينجا ميمونه بعد به يه حالت مسخره بهم گفت كه اگه يه موتم به دايات رفته باشه دس به كلفت بازيت بايد خوب باشه . آخه يه جورايي از دايام شاكي بود و اعتقاد داشت زن دايام مثل كلفت ها ميمونن . خلاصه فریده خانم سري يه شام مشدي درست كرد داد خورديم كه الحق دست پختش خيلي از مادرم بهتر بود بعدم جامو انداخت كنار بخاري منم كه حسابي خسته بودم رفتم بيهوش شدم كه نصف شب با صداي سر صدا بيدار شدم آره درست شنيدم صداي بدر و بابام بود .رفته بودن تو اتاق بغلي اما صداشون ميومد بلند شدم كه ديدم به اين دختر شماليه هم بيداره . بهش گفتم چيه كه يواش دستش رو به علامت سكوت گذاشت رو ببينيش . بعد بلند شد سرش. رو برد به طرف در تا بهتر بشنوه . منم در اين حين بلند شدم و همين كار رو كردم در اين پزيشن خيلي به دختره ن

زديك شده بودم در حالي كه تقريبا تو بغلم بود . صداي بابام ميومد كه داشت به فریده قولهاي تخمي ميداد ميگفت تو ديگه شوهر نكنه من همين شمال برات ويلا ميخرم زند

گي كن خودمم ميام بهت س

ر ميزنم . اونم مي گفت. كه من كه از خدامه آخه زنت نميزاره بعد هم يكم يكم صداي ايش و آه و اوه شون درومد فكر كنم بابام داشت مدل سگي ميكردش . كه هشر اين دختره هم زد بالا دستش رو از روشلوار گذاشت رو كيره من . منم ديگه داشت كيرم مي تركيد سرم رو بردنم جلو ماچش كردم و كشيدمش تو رخت خواب يه زره باسينه هاش ور رفتم سينه هاش مثل ليمو تازه نرم كوچيك بود بعد يكم سينه هاش رو خوردم بعد ام اون دستش رو كرد تو شلوارم شروع كرد به مالوندن كيرم من كه تا اون روز گرمي تن هيچ دختري رو حس نكرده بودم پيرهنم رو دادم بالا پيرهن اونم كشيدم بالا تنم رو بهش چسبوندم من كه تا اون روز هيچ سكسي نداشتم ميدونستم كه نبايد ازجلوبكنم اينه كه چرخوندم تا كونشرو بغل كنم در همين حين شرتش رو كشيدم پايين بعد كيرم رو به طرف كونش يكم مالش دادم اون كه كلا خيس شده بود منم خيلي وارد نبودم كيرم رو حول دادم جلو كه هنوز تلمبه اول رو نزده آبم اومد حسابي از حال رفته بودم اونم همينطور كه جفتمون به اين حالت خوابمون برد كه صبح با صداي جيغ دختره بيدار شدم . چشمتون روز بد نبينه زده بودم پرده مرده رو تركونده بودم ملافه مون هم شده بود پر خون اصلا مونده بودم اين همه خون از كجا اومده بود . مثل مجسمه خشكم زده بود كه فریده خانم فرستادم بيرون بابام كه تازه بيدار شده بود به هم گفت چي شده گفتم گند زدم، گند ،اين چه بد بختي بود . فریده خانم خيلي سريع ملافه هارو جمع كرد تو مشماع و شروع كرد به آروم كردن دختره !نميدونم چي مي گفت اما دختر جيغ زدنش تبديل شد به گريه كردن . حگريه مي كرد و با لهجه شمالي مي گفت آي ب

دبخت شدم . خلاصه فریده اومد بيرون و به بابام گفت . بابام يه نگاه به من كرد و گفت خاك توسوت ريدي. من هم مثل مجسمه نشستن بودم . حالا ننه ات با بپا فرستادنش ريد

تو همه چي ! خلاصه ف

ریده و بابام رفتن تو يه خورده دختر رو آروم كردن و بعد هم فریده بردش حموم . از حموم اومدن بيرون لباس پوشيدن بعد بابام من رو برد تو و به دختره گفت اتفاقي كه افتاده بايد اصلا صداش رو هم در نياريد بعد شروع كرد يك مشت مزخرفات گفت و خلاصه تصميم اين شد ما بريم تهران بعد يه هفته با مادرم بيايم خاستگاري رسمي و يه پولي هم بابام داد به فریده كه دختر رو ببر خريد كنه . ما نزديك ظهر راه افتاديم به طرف تهران. تو راه بابام باز از رفاقت پدر و پسر گفت و اينكه هركسي ممكنه تو زندگيش گند بزنه. بعد هم تاكيد كرد من چيزي به مادرم نگم تا خودش همه چي رو راست و درست كنه. تهران كه رسيديم ديگه بابام گفت نمي خواد بري مدرسه . من رو برد در مغازه بعدم يه هفته اي جور كرد من رو با يكي از راننده ترانزيت ها فرستاد آلمان البته نه به اين سادگي كه مي گم مادرم همش گريه مي كرد نمي دونم اصلا به هش چي گفته بود . در د سر تون ندم از آلمان هم داييم اومد برد من رو ايتاليا از اونجا هم نميدونم چه جوري با يه خانوم آمريكايي هماهنگ كردن و من رو برد امريكا پيش دايي بزرگم . اول ها اصلا اوضاع خوب نبود چون بدون برنامه فرار كرده بودم . اما كم كم همه چي عادي شد. منم ديگه نفهميدم بابا م با دختره وفریده چيكار كرد فقط ميشنيدم كه مادرم همش به فریده نفرين مي كنه.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *