دانلود

لز دختر وحشی

0 views
0%

لز دختر وحشی

داستان بر میگرده به چند سال پیش…

سهیل رو از دبیرستان میشناختم، بغل دستم می نشست و بهرحال شروع دوستی برامون یه توفیق اجباری بود!

سال سوم رشته ریاضی، نیمکت دوم ردیف سمت راست… من زودتر جاگیر شده بودم و کنار دیوار نشسته بودم، کوله ی مشکی رنگم رو کنار خودم گذاشته بودم. راستش من خیلی ادم اجتماعی نیستم و معمولا توی دوستی پیش قدم نمیشم یا خیلی با کسی گرم نمیگیرم واسه همین اون روز هم ساکت سرجام نشسته بودم و داشتم کتاب ادبیات رو پیشخوانی میکردم…

یه پسر قد بلند با موهای بهم ریخته ی خرمایی اومد سمت نیمکت لبخند زد و پرسید: جای کسیه؟
کوله ام رو به سمت خودم کشیدم تا جا براش باز شه جواب دادم: نه، بشین.
به محض اینکه نشست یه بوی فوق العاده توی بینیم پیچید، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که عطرش چقد خفنه!
تو همون برخورد اول خیلی از این آدم خوشم اومد.

یکم نگاهم رو بی هدف روی کلمات چرخوندم و گفتم: من مهرادم. اسمت چیه؟
دستی لای موهاش کشید و گفت: من سهیلم. اوووف از الان خوندن رو شروع کردی!؟
نگاهی به کتاب ادبیات انداختم راستش یکم خجالت کشیدم ولی خندیدم و گفتم: اممم نه خب از ادبیات خوشم میاد.

زبونش رو به حالت تمسخر بیرون اورد و گفت: ولی حال منو بهم میزنه!
دیگه نتونستم حرفی بزنم، ته زورم برای چرخوندن یه مکالمه همینقدر بود البته نیازی هم نبود چون خیلی زود دوستاش دورش رو گرفتن و اونم پاشد رفت…
روند دوستی ما خیلی کند پیش میرفت، من سرم توی کتاب بود و اونم سرگرم دوستاش بود…
بعد از امتحانای ترم اول به اسم اردو ما رو بردن استخر، از هرکدوم از بچها خداتومن پول گرفتن و یه استخر روباز رو کامل اجاره کردن…
حالا بگذریم که من کلا دل خوشی از اردو ندارم و خیلی وقتا شرکت نمیکنم اما اون موقع فقط به خاطر سهیل رفتم! البته واضح که اون موقع اجازه نمیدادم این افکار به این صراحت به ذهنم خطور کنه مثلا اینطوری خودم رو قانع میکردم که میخوام برم یه هوایی عوض کنم یا مثلا ورزش کنم اما ته دلم میدونستم که بخاطر سهیل میخوام برم.

حدود ساعت ۸ صبح راه افتادیم و نیم ساعت بعدش هممون توی آب داشتیم مسخره بازی در میوردیم! واقعا اون حجم از وحشی بازی رو درک نمیکردم!
من برای خودم جدا از بقیه عرض استخر رو کرال میرفتم… سه چهار دور که رفتم خسته شدم، نفس نفس زنان خودم رو به کناره ی استخر رسوندم و تکیه دادم، نگاهی به اطراف انداختم بلکه سهیل رو پیدا کنم و پیداش کردم… چند متر دورتر توی یه بخش نسبتا کم عمق ایستاده بود، اینطور به نظر میرسید که داره با یکی از بچهای کلاس کل میندازه و میخوان مسابقه بدن…
بی حوصله نگاهم رو به سمت آب معطوف کردم، خودم رو روی بازوهام نگه داشتم و پاهام شناور بودن. اونجا اولین باری بود که واقعا هیکل و ظاهرم برام مهم شد.. پیش خودم فکر کردم من معیارای جذابیت رو دارم؟ شاید باید برم باشگاه… اما بعد به خودم نهیب زدم این فکرای احمقانه چیه باید فعلا روی کنکور تمرکز کنی… هیکل و این چیزا هم برای بعد!
اصولا خودم رو آدم منطقی میدونستم…. آدمی که برای آینده اش برنامه داشت و هدف های خیلی خفن و ایده آلی تو ذهنش بود.
برای رسیدن به این اهداف خیلی به احساساتم فرصت ظهور نمیدادم و کنترلم دستم بود اما جدیدا احساس تغییر میکردم و جلوی سهیل کنترل ذهنم رو از دست میدادم… نمی خوام بگم سهیل اولین کسی بود که باعث شد بفهمم گرایشم چیه، نه من از قبل میدونستم… اما این دونستن واقعا واضح نبود چون همیشه نشانه هاش رو می دیدم اما به هیچکدوم فکر نمیکردم، هیچوقت بهم ربطشون نمیدادم… فقط میدونستم! یه جایی اون اعماق ذهنم باور داشتم که فقط میتونم به همجنس خودم کشش پیدا کنم.

اخرای سال سوم ارتباطم با سهیل بیشتر شد… امتحانامون نهایی بود و خیلی از بچها برای رفع اشکال میومدن سراغ من و خب منم تا جایی که در توانم بود کمک میکردم اما برای سهیل فرق داشت… برای اون جور دیگه وقت میزاشتم… و ساعتها مباحثی که اشکال داشت رو باهاش کار میکردم.
خیلی خوب یادمه اواخر خرداد ماه وقتی داشتیم خودمون رو برای امتحان ادبیات آماده میکردیم بهش پیشنهاد دادم بریم کتابخونه تا هم یه محیط مناسب برای درس خوندن داشته باشیم و هم به منابع و کتاب های مختلف دسترسی داشته باشیم.
خیلی سریع قبول کرد و بعد از امتحان آبکی نگارش باهم رفتیم کتابخونه…
خیلی خلوت بود اما با این حال رفتیم آخر سالن که حرف زدنمون مزاحم کسی نشه… داشتیم رو یه شعر خیلی فوق العاده از مولانا کار میکردیم… و باید حفظش می کردیم!

مهراد هرکار میکرد شعر تو ذهنش ثبت نمیشد و قاطی میکرد! زل زدم توی چشماش و اروم گفتم: یبار می خونم با دقت گوش کن.
از نگاهش که بهم قفل شده بود ضربان قلبم بالا رفت… یه نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه نگاهم رو بدزدم اروم لب باز کردم:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

صدام ناخودآگاه خمار شده بود، یکم بهش نزدیک تر شدم… آروم و کوتاه لباش رو بوسیدم.

بی حرکت همونجا نشسته بود، خیلی وقت بود لبام رو از لباش جدا کرده بودم اما سرم رو عقب نیوردم. میترسیدم توی چشماش نگاه کنم و ترس یا تمسخر ببینم.

نفس های گرم و نامنظمم روی گردنش پخش می شد… و احساس میکردم که دمای بدنش بالا رفته.

لغزش دستش روی شونه ام رو احساس کردم، منو عقب کشید و از خودش جدا کرد… باورم نمیشد اشک توی چشماش حلقه زده بود.

بدون حرف پاشد و از سالن رفت بیرون، من هم بی معطلی پاشدم و دنبالش رفتم. بیرون کتابخونه یه پارک کوچیک بود. سهیل داشت اروم توی پیاده رو راه می رفت، رفتم کنارش و در حالی که قدم هام رو باهاش هماهنگ میکردم اروم گفتم: ببخشید.
حتی نمیدونستم چرا معذرت خواهی میکنم!! احساس نمیکردم که کار اشتباهی کردم اما ناراحت بود و من باید یکاری میکردم.
انقدر جلوی اشک هاش رو گرفته بود چشماش سرخ سرخ بود، به سمتم برگشت و گفت: چرا مهراد!؟ چرا اونکارو کردی؟؟
سرم رو پایین انداختم: نمیدونم…
پوزخندی زد. سریع قضیه رو دراماتیک کرد و گفت: مرسی بابت همه ی کمک هایی که کردی اما فکر کنم… برای جفتمون بهتر باشه که دیگه همدیگرو نبینیم و هیچوقت درباره ی اتفاقی که اینجا افتاد حرف نزنیم! هیچوقت!

احساس کردم این عادلانه نیست. من نمیخواستم که دیگه هیچوقت نبینمش! با کف دست هلش دادم عقب و گفتم: حالا چیزی نشده که! این لوس بازیا چیه!؟

به وضوح قفل شدن فکش رو دیدم، عصبانیت جاش رو به ناراحتی داد و نفهمیدم کی مشتش توی صورتم فرود اومد!

کل تابستون ازش بی خبر بودم و وقتی فهمیدم مدرسه اش رو عوض کرده دیگه برای پیگری و عذرخواهی دیر بود.

دیگه به هیچ وجه فکر روابط عاشقانه به ذهنم خطور نکرد و یک سال آخر رو فقط درس خوندم نتیجه اش هم یه رتبه خوب و یه دانشگاه خوب بود.

4 سال دانشگاه اتفاق خاصی برام نیوفتاد… توی اکیپ های مختلف رفتم و انواع فعالیت ها رو امتحان کردم اما به هیچکدوم علاقه ای بیشتر از رشته اصلیم پیدا نکردم… بعد از اینکه کارشناسیم رو گرفتم، طبق برنامه قبلی نیم بورس یکی از دانشگاه های هلند رو گرفتم.

چند ماه بیشتر از مهاجرتم نگذشته بود که با یه دختر ایرانی هم دانشگاهیم دوست شدم… اسمش مریم بود ولی میگفت آریا صدام بزنید حالا هی هرچی ما بگیم آریا اسم پسره این میگفت نه مخفف آریانا و اسم دختره!

خودم رو آدم خوش شانسی میدونم که اولین دوست دخترم آریا بود… دختر فوق العاده ای بود خوشگل مهربون و دوست داشتنی… حدود سه ماه باهاش بودم و متاسفانه هیچوقت نتونستم واقعا به چشم دوست دختر ببینمش! برام یه دوست بود، یه دوست صمیمی اما فقط همین…

هم رو این حساب و هم رو حساب ایرانی بودن هچوقت پیشقدم رابطه ی فیزیکی نشدم… همین سرد بودنا کم کم از هم دورمون کرد.
بهم میگفت: خیلی پسر خوب و پاکی هستی اما من نمی تونم اینجوری ادامه بدم… بهم نزدیکیم ولی در عین حال خیلی دوری!

بهم میگفت پاک اما خب اره… یه شیر هرچقدرم گرسنه باشه نمیره علف بخوره!

درباره ی روابط همجنس گرایانه توی هلند سخت گیری وجود نداشت و خیلیا آشکارا گی یا لزبین بودن اما من شجاعت آشکارسازی نداشتم… پیش خودم میگفتم هر وقت عاشق شدم اشکارسازی میکنم! اما واقعیت این بود که بعد از سهیل من شجاعت عاشق شدن هم نداشتم!!
حدود یک سال هلند موندم و دیگه جاگیر شده بودم که خیلی اتفاقی توی فیسبوک صفحه سهیل رو پیدا کردم… فهمیدم رفته شیراز ،شمارش رو هم به سختی پیدا کردم اما تا چند روز دو دل بودم زنگ بزنم یا نه…

بلاخره دلو زدم به دریا و بهش زنگ زدم…
-الو
-الو سلام… مهرادم… شاید یادت نیاد ما سوم دبیرستان هم کلاسی بودیم

چند لحظه سکوت کرد و بعد با تردید پرسید: مهراد پوریافر؟

لبخندی از سر اسودگی زدم و گفتم: آفرین خودشه!
صداش بنظر شاد می رسید: به به خرخون کلاس چی شده یاد ما افتاده؟ چطوری پسر؟ فک کنم شش هفت سالی میشه خبری ازت ندارم… چیکارا میکنی؟

از اینکه واکنش خوبی نشون داده بود خوشحال بودم، چند دقیقه ای باهم حرف زدیم و فهمیدم یبار ازدواج کرده و بعد طلاق گرفته… بعدش هم رفته شیراز تا پیش خانوادش باشه و کسب و کار پدرش رو گسترش دادن.
بعد از این تماس تلفنی کوتاه تو پوست خودم نمی گنجیدم! از شنیدن دوباره صداش اونقدر خوشحال بودم که دلم می خواست همون موقع یه بلیط بگیرم و برم پیشش … و همینکارو هم کردم!!

اره من کله خراب یه هفته بعدش شیراز، جلوی در خونش بودم. فکر میکردم خونه ی پدر و مادرش زندگی میکنه ولی خونه جدا گرفته بود و تنها زندگی میکرد.

ریش و سبیل خفن داعشی گذاشته بود که اول نشناختمش! با خوش رویی تمام ازم استقبال کرد و منم از خدا خواسته به جای هتل رفتم توی خونش پلاس شدم.
چون من شب رسیدم دیگه وقت بیرون رفتن و گشت و گذار نداشتیم… نشستیم پای حرف و کلی باهم حرف زدیم، از قدیم و مدرسه و خاطرات نگفته… انقدر گفتیم و گفتیم تا حرف به جایی رسید که نباید می رسید…
سهیل لم داده بود رو مبل و منم کنارش نشسته بودم، یکم سر جاش جا به جا شد و گفت: ولی خدایی من اون سال واقعا درسم بد بود! باورت میشه ادبیات رو تجدید شدم؟
با این حرفش خنده از لبم محو شد. سرم رو انداختم پایین و سعی کردم جلوی احساسات درحال طغیانم رو بگیرم…

بعد از چند دقیقه خفقان مطلق، سهیل اروم گفت: میدونی چرا من نتونستم توی زندگی متاهلیم باقی بمونم؟
بدون حرف منتظر موندم، هیچ ایده ای نداشتم که چی میخواد بگه.

ادامه داد: اون بوسه روز آخر نزاشت…

با حیرت سرم رو بالا آوردم، انتظارش رو نداشتم.
بلند شد و شروع کرد تو اتاق راه رفتن: با همه ی شکی که اون روز بهم وارد کردی اما باعث شدی بفهمم که واقعا چی می خوام… هر وقت می خواستم پیش زنم باشم و هروقت فضا عاشقانه میشد اون صحنه میومد جلوی چشمم و یهو همه ی حسم میپرید!
هضم حرف هاش خیلی سخت بود… یعنی می خواست بگه تمام این مدت…

ناخواسته عصبانی شده بودم، از جا پریدم و گفتم: لعنت بهت سهیل! منو دست انداختی؟ صبر میکردی روز مرگم پای قبر اینا رو بهم میگفتی!

بهم نزدیک شد، دستش رو روی صورتم گذاشت: جواب سوال اون روزم رو الان بده… چرا اون کارو کردی؟
به چشم هاش نگاه کردم، دقیقا همون حس، همون حالت: چون دوستت داشتم.

اینبار اون پیش قدم شد و من رو بوسید، جواب بوسه اش رو دادم… دست هاش به سمت دکمه های لباسم رفت. اما برای من راهی نبود چون یه تی شرت تنش بود و کاری نمی تونستم بکنم جز اینکه دستام رو از زیر لباس روی بدنش حرکت بدم.
یکی از دستام رو آروم از کمر به سمت شلوارش حرکت دادم، یه لحظه متوقف شد و فهمیدم که نباید بیشتر ادامه بدم.

سریع هر دو دستم رو از زیر لباس بیرون کشیدم و بغلش کردم… سرش رو روی شونه ام گذاشت و پرسید: چیزی از حست باقی مونده؟
سرم روی توی موهاش فرو بردم و یه نفس عمیق کشیدم، می خواستم تمام عطشم رو با بوی تنش برطرف کنم جوابش رو دادم: شنیدی میگن هبچ عشقی مثل عشق اول نمیشه؟ من خیلی بدجور بهت دل باختم… و الان احساس میکنم تموم اون مدت اون حس مثل یه آتیش زیر خاکستر بود که هیچوقت نه تنها خاموش نشد بلکه مدام بیشتر شعله کشید و بزرگتر شد.
یه نفس عمیق دیگه کشیدم و با حسرتی که به خوبی می شد از صدام احساس کرد گفتم: چرا انقدر طول کشید؟ چرا نیومدی دنبالم؟

ازم جدا شد، چند قدم دورتر روی دسته ی مبل نشست: سخت بود مهراد… خیلی سخت بود… نمی تونی تصورش رو بکنی… من حتی نمیدونستم چه اسمی رو این حس و حال باید بزارم. فکر می کردم اگه پیشت نباشم فراموش میکنم و همه چیز به حالت عادی برمیگرده ولی نشد…

سرش رو گذاشتم روی سینه ام و درحالی که موهاش رو به بازی گرفته بودم گفتم: عیبی نداره… دیگه پیش همیم.

صبح زودتر از خواب بیدار شدم، صبحونه یه املت درست کردم و میز رو چیدم. سهیل رو مجبور کردم همون روز سه تیغ بزنه… بزور با خمیر ریش افتاده بودم دنبالش و بلاخره یه گوشه ای گیرش آوردم. هی میگفت نکن مهراد دستاورد چند ماهه! منم میگفتم غلط کردی با این دستاوردت شبیه گوریل شدی!

وقتی بلاخره با کلی مشقت موفق شدم ریش و سبیلا رو بزنم خودش هم اغراق کرد که اینطوری قیافش بهتره! آخه حالا ته ریش یه چیزی ولی نه دیگه بزاری دو متر بشه!

اول از همه باهم رفتیم حافظیه… و وای که حال من رو اون موقع فقط خود خدا می فهمید. کنار معشوق و کنار آفریننده ی غزل عشق! تا خود شب نتونستم دل بکنم…
روی یکی از پله های پایین آرامگاه نشستیم… مثل همون روز نگاهم رو به نگاه سهیل دوختم و عاشقانه ترین غزل هایی که شنیده بودم و توی خاطرم مونده بود رو براش خوندم… انگار تمام این سالها منتظر بودم تا صاحب این غزل ها رو پیدا کنم!

برای بعضی از رهگذرها رفتار ما عجیب بود و شاید بعضی ها با خوش خیالی فکر میکردند ما به شدت غرق عالم هنر و شعر شدیم… اما عالم هنر هیچوقت با قلبت کاری نمیکنه که انقدر هوس لب های یار رو بکنی و نتونی… نتونی… نتونی… نتونی هیچ کاری بکنی… عشق درونت اونقدر لبریز بشه که از ظرفیت نگاهت خارج بشه و ندونی با بقیه ی احساست چیکار باید بکنی!

شب، پدر و مادر سهیل برای شام دعوتمون کردن و خب دعوتی بود که نمیشد رد کرد. پدر و مادر خیلی خونگرم و مهربونی داشت و واقعا احساس غریبگی بهم دست نداد یجورایی حس میکردم تو خونه خودمم… پیش خانواده ی خودم.

اون شب خونه پدر و مادر سهیل موندیم و فردا صبح هم همگی باهم رفتیم به قولی شیراز گردی!
انقدر اون روز فالوده خوردم مغزم به معنای واقعی کلمه منجمد شد اما لعنتی انقدر خوشمزه بود نمی شد ازش دل کند!

حدود ساعت 12 یا 1 شب بود که خسته و کوفته رسیدیم خونه و من بلافاصله بدون اینکه حتی لباس عوض کنم، پخش شدم روی تخت… سهیل ولی انگار از من سرحال تر بود.

دکمه های لباسش رو باز کرد و آروم اومد روی شکمم نشست، از این حالتش منم انرژی گرفتم. بدون حرف برگشتم و خوابوندمش روی تخت، لب هاش بعد از دو روز حسرت دیگه کاملا در اختیارم بود.
پیرهنم رو در آورد، حرکت دست هاش روی کمرم کمی هیستریک بود ولی این کنار هم بودن حس خوب و لذتی داشت که تصورش هم نمیکردم.

نمی خواستم برگردم دانشگاه، نمی خواستم هیچ جای دیگه ای برم، حتی نمی خواستم صدای تیک تیک اون ساعت لعنتی روی دیوار رو بشنوم! همین زمان و مکان رو بارها و بارها می خواستم…

سرم رو توی گردنش فرو کردم و آروم گفتم: باهام بیا سهیل
اون هم تحت تاثیر من با صدای آروم دم گوشم گفت: کجا؟
سرم رو یکم بالاتر آوردم: هلند
مطمئنم که اون لحظه ترس رو توی چشم هاش دیدم… هول کردم. میدونستم باید به خودم مسلط باشم اما نتونستم و شروع کردم یه بند حرف زدن: اونجا ما آزادی کامل داریم، حقوق یک شهروند عادی! میتونیم باهم ازدواج کنیم و بچه هامون رو بزرگ کنیم… کلی راه براش هست. خانواده های اینطوری اونجا کاملا عادی و…
سهیل نزاشت بیشتر ادامه بدم، خودش رو از زیر بدنم بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت.

لعنت به من که دوباره چفت و بست دهنم از دستم در رفت… آخه لامصب الان وقت پیش کشیدن بحث ازدواج بود!؟ نه آخه ازدواج!؟
چند لحظه مکث کردم تا اعصابم آروم بشه و بعد به قصد منت کشی پشت سرش راه افتادم، توی تاریکی روی کاناپه نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود با صدایی که از بغض می لرزید گفت: من خیلی بزدلم مگه نه؟
یکم جا خوردم، دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: نه… نه سهیل… این منم که همش بی مقدمه و بی پرده هر چی توی ذهنم میگذره رو به زبون میارم. نمیدونم چه فکری کردم که اونجا و توی اون حالت همچین مسئله ای رو پیش کشیدم.

توی تاریکی برق نگاهش رو که ناشی از اشک بود دیدم… و بعد لب باز کرد و فوق العاده ترین جمله ای که می تونست به زبون بیاره رو گفت: باهات میام.
چیزی که شنیده بودم رو باور نمی کردم با بهت پرسیدم: چی… چی گفتی؟
خنده ی کوتاهی کرد: گفتم باهات میام.

از شدت هیجان و ذوق نمی دونستم سرم رو به کدوم دیوار بکوبم! مدام میپرسیدم واقعا راست میگی؟ شوخی نیست؟ جون مهراد؟

سهیل خنده اش گرفته بود اما یهو جدی شد و گفت: اینجا برای من چیزی نیست… در واقع این چند روزی که پیشم بودی برام شادترین روزهای چند سال اخیر بوده. شاید تو همون معنایی هستی که توی زندگیم دنبالش میگشتم… وقتی کنارتم استرس و فشاری احساس نمیکنم دیگه تنها یا سردرگم نیستم، خود واقعیم میشم! و خب… میخوام که این وضعیت همیشگی باشه.
یه آه بلند کشید و اضافه کرد: خیلی پشیمونم که زودتر نشناختمت.
حال من قابل وصف نبود، صورتش رو بین دستام قاب گرفتم و از ته دل با همه ی ذوقی که از خودم سراغ داشتم گفتم: آخه قربونت بشم من!

سهیل هنوز همونطور نشسته بود، پاهاش رو گرفتم و در طول کاناپه دراز کردم و خودم جوری که بهش فشار نیارم روش دراز کشیدم… از لب ها، گردن و گودی ترقوه همه رو چندین و چندبار بوسیدم.

بعد از مدتی کاملا لباس هامون رو در آوردیم و پوششمون رو از بین بردیم، تپش قلبم داشت سینه ام رو از جا می کند و ناخواسته بدن هردومون می لرزید. هیچوقت هیچ چیز دیگه بهم لذت و هیجان اون شب رو نمیده.

و با وجود همه خستگی تا صبح نتونستم بخوابم و مدام فکر میکردم که سریع تر کارهای انتقال سهیل رو انجام بدم و باز همون رویاهای همیشگی ازدواج و تشکیل خانواده رو توی سرم پرورش می دادم.

حالا که معشوق گم شده ام رو پیدا کرده بودم می تونستم با افتخار آشکارسازی کنم… و حاضر بودم هر سختی که این راه برام به وجود میاره رو بپذیرم و باهاش مقابله کنم… اما متاسفانه اتفاقاتی هم توی راه بودند که نه انتظار و نه آمادگی مواجه باهاشون رو داشتم…

Date: دسامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *