دانلود

لز کوس سفید آبش میاد

0 views
0%

لز کوس سفید آبش میاد

 

 

 

 

زمستان بود. برف تمام شهر را سفید پوش کرده بود
آن شب، جشن صدسالگی پدربزرگم بود. خیل عظیمی از فامیل های دورونزدیک به خانه خاله ام، که پدربزرگم پس از مرگ مادربزرگ آنجا زندگی میکرد، هجوم می آوردند. میتوانم به جرئت گویم نصف آدم های آنجا را نمیشناختم و دلم هم نمیخواست بشناسم. من دریک صندلی تک نفره در سالن پذیرایی نشسته بودم و سرم در تلگرام بود. اصلا خوش نمیگذشت در این مهمانی نه کیک بود و نه موزیک و شادی و نه حتی بگو و بخند. همه کسانی که روی زمین و صندلی ها نشسته بودند مشغول دعا و قرآن خواندن بودند یا ساکت مینشستند و مانند من با موبایل سرگرم بودند. گویی مراسم ختم پدربزرگ بود نه تولدش. پدربزرگ تنها برروی مبل بزرگی نشسته بود و با دودست خود عصایش را نگه میداشت. تقریبا بیحرکت بود و مثل یک جنازه ای که با عصا خودرا نگه میدارد بود. عینک گردی برچشم داشت و ریش بلند سفید پرپشتی داشت و سروصورتی پر از چروک داشت و سرش تاس بود.
برگردیم سر داستان خودم، داشتم در گروه تلگرامی، با همکلاسی هام چت میکردم و از وضع خودم برای اونا میگفتم. اینترنتم هم مدام قطع و وصل میشد و اعصاب آدم رو برهم میزد. یکی از همکلاسی هام که خیلی باش رفیق بودم اسمش پرویز بود و بمن گفت: ناراحت نباش داش! یکی چیزی برات بفرستم که حال کنی و این اوضاع یادت بره. من نمیتونستم حدس بزنم چی میفرسته. شاید یک ویدیو ترسناک یا یک ویدیو خنده دار. کلا اون خیلی عادت داره خوشمزگی دربیاره. یک ویدیو برام فرستاد و من با اون اینترنت تخمی ام شروع به بازکردنش کردم. منتظر بودم که خاله ام گفت بیام کمکش منم به سرعت پیشش رفتم. جوان ترین خالم بود و مجرد بود و ازدواج نکرده بود. پوستش صاف بود و اصلا چین و چروکی نداشت و رنگ کرمی داشت و بدنش لاغر بود و سینه و باسن متوسطی داشت. صورت بانمک و نازی هم داشت. پدربزرگم پس از مرگ مادربزرگم پیش خالم زندگی میکرد. خاله ام ازم خواست میز تو آشپزخانه را جابه جا کنم تا بتونه از کابینت جلوی میز چندتا بشقاب و کارد و چنگال برداره. منم میزه رو جابه جا کردم. میزه خیلی سنگین بود و بزور تونستم جابه جاش کنم تازه بعد از درآوردن اون ها باز باید جابه جاش میکردم. پس از برگردوندن به جای قبلی به خالم گفتم که چرا بمن گفت کمکش کنم. مگه من تنها مرد خونه بودم. خالم خوشو نزدیک من آورد و گفت:«عزیزم حالا چه فرقی داره تو بیای یا بقیه. خوب تو اول به چشمم خوردی». بعدش سرشو آورد نزدیکم و دستشو روی اول گذاشت روی رونام و بعدش بالاتر میبره و لباشو به لبم نزدیک میکنه و شروع میکنه بو بوسیدنم. منم که خیلی تو کفش بودم با جون و دل شروع به بوسیدنش کردم. اون بعد بوسیدنم رو زمین میشینه و شروع به بازکردن زیپ شلوارم میکنه و کیرم که داشت از شدت شق کنده میشد را درمیاره. داشتم از شق درد میمردم. خالم کیرمو گرفت و شروع به بوسیدن کلاهکش کرد بعد تا خواست بکنه تو دهنش یکی از خانم های تو پذیرایی صداش زد. خالمم گفتش الان میاد. فکر میردم بلاخاره سکسو جربه میکنم اما همش نقش برآب شد. خاله بلند میشه و تو گوشم میگه:«نشد عزیزم! بمونه برای یک روز دیگه». بعدش گوشم رو گاز میگیره و از آشپزخونه میاد بیرون. منم با حال تخمی و خرابم شلوارم رو پوشیدم و مثل یک شتری که تشنه از چشمه برمیگرده بیرون اومدم و روی صندلیم نشستم. وقتی فهمیدم فیلم کامل لود شده خوشحال شدم. فیلم رو باز کردم و یک عالمه داد و بیداد حشری اومد بیرون. من از خجالت سرخ شدم و سری صدای گوشی رو خاموش کردم. خوشبختانه کسی نفهمید یا فکر میکردم. پرویز یک فیلم پورن فرستاده بود. اصلا بازیگراش رو نمیشناختم اما فوق العاده داغ و حشری بود.
من دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم سری گوشیم رو برداشتم و رفتم دستشویی. وقتی وارد شدم زیر سینگ نشستم و گوشیم رو به یکی از پاهام تکیه دادم و شروع به جق زدن کردم. واقعا فیلم عالی بود. یک زن سفید و بلوند با کون بزرگ بود با یک سیاه پوست هیکلی.طرف اول برای مرده ساک زد و بعدش لای سینه های بزرگش کرد و کیررو میمالوند. بعدش مرده کیرش رو محکم داخل کون زنه کرد. از ناله های مرده و زنه فهمیدم کون زنه خیلی تنگه. درست همون لحظه ای که مرد آبم سفیدش رو تو کون زنه ریخت آبم اومد و پاشید رو دیوار دستشویی. فهمیدم خرابکاری کردم و سری دیوارو شستم و وارد پذیرایی شدم و همونجا نشستم. همون موقع پرویز پیام داد:«خوشت اومد؟» من جواب دادم:«آره عالی بود. راستی پورن استاراش کی بود.» منتظر جواب بودم که نگاهم ناگهان به پدربزرگ افتاد. پدربزرگ داشت مرا نگاه میکرد و وقتی نگاهم بهش افتاد با اشاره دست و لبخند منو خواست. منم خیلی تعجب کرده بودم. آخه پدربزرگ منو برای چی میخواست؟ بلند شدم و بسمت او رفتم. پدربزرگ با صدای نازکش گفت که کنارش بنشینم. من نشستم. چند لحظه ای ساکت بودم و سپس از پدربزرگ پرسیدم مرا برای چه میخواهد. او لحظه ای ساکت میماند و دهان بیدندانش را میگشاید:«حالت چطوره پسرم! امروز اصلا درست ندیدمت.
-من خوبم پدربزرگ دستتان درد نکند.
-خانواده چطورن؟ چرا پدرت نیومد؟
-همه خوب هستند الحمد الله. پدرم نتونست بیاد. تو کارخونه کار داشت. گفت که سلامش رو بهتون برسونم
-انشاالله به حق تعالی سلامت باشند.
پدربزرگم از من میخواهد گوشم را جلویش بیاورم. وقتی جلو آوردم وی در گوشم گفت:«میتونیم جای دیگه صحبت کنیم؟ صحبت شخصی باهات دارم» جواب دادم:«البته»
پدربزرگ از حاظران در مجلس پوزش میخواهد و میگوید با من صحبت شخصی دارد. حاظران جواب دادند:«معلومه جناب امینی». پدربزرگ با عصایش از زمین بلند میشود و بمن میگوید دنبالش بیایم. وقع رفتن از پذیرایی حاظران برای سلامتی پدربزرگ سلوات فرستادند. من و پدربزرگ وارد اتاقی که پدربزرگ در آنجا زندگی میکرد شدیم. اتاق تماما بوی کلم میداد و همه جا بهم ریخته بود. تخت هم مرتب نشده بود. پدربزرگ برروی تخت نشست و گفت کنارش بشینم. پدربزرگ میگوید:«پسر شیطون به بابابزرگت رفتی.»
-آره مامانم خیلی میگه!
-بچه من منظورم یک چیز دیگس
-چی پدربزرگ
پدربزرگ کمی مکث میکند و لبخند میزند و دست روی سرم میگذارد و میگوید:«پسرم تو دستشویی چیکار میکردی»
رنگم سفید شد چرا باید پدربزرگ همچین سوالی بپرسه؟ با خنده بوی گفتم: «بنظرتون چیکار میکنند»
-معلومه دیگه! میرینند!
اصلا انتظار چنین پاسخی از پدربزرگ را نداشتم. پدربزرگ ادامه میدهد:«ولی تو برای کار دیگه رفتی که تو حموم انجامش میدن»
-چیکار پدربزرگ؟
-جق زدن دیگه.
واقعا دیگر انتظار این جواب را نداشتم و من من کنان گفتم:«پدربزرگ شما چی میگید؟
-فکر مینی هیچکس صدای اون فیلم سوپر رو نشنید تاز روی گوشیت هم آب کیر هستش.
نگاهی به گوشیم انداختم و فهمیدم پدربزرگم درست میگه. واقعا در اعماق خودم میترسیدم. پدربزرگ با خنده گفت:«نگران نباش عزیزم. من به هیچکی نمیگم. بلاخاره احساس جنسی یک چیز طبیعیه. حتی مگس هم این احساس رو داره. تا حلا سکس مگس هارو دیدی؟
با خنده گفتم: نه پدربزرگ! ممنونم اینو نمیگید. شما چقدر چشمانتان خوب میبیند.
-هم به این دلیل و هم اینکه منم مثل تو یک جقی بودم و حال و احوال اونارو خوب میفهمم.
-شما جق میزدید؟
-نه فقط تو میزدی! بچه من تا 70 سالگی جق میزدم. مطمئن باش همه مردم دنیا یکبار تو زندگیشون جق زدن.
همه ما از این حرف خندیدیم. اصلا فکر نمیکردم پدربزرگ اینقدر منفی و باحاله. با این حرف ها کاملا با پدربزرگ راحت شدم و هرنوع سوالی ازش میپرسیدم. آخرین سوالم و مهم ترین سوالم این بود:«پدربزرگ میشه زندگی سکسیتون رو بمن بگید؟» پدربزرگ قهقه بلندی زد و گفت:«معلومه نوه جقی باحالم! یک داستانی برات تعریف کنم که به سختی نتونی باهاش جق نزنی»
-ببینیم و تعریف کنیم!
-بشین تا برات تعریف کنم.
ادامه دارد…

Date: آوریل 13, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *