دانلود

مامان ایرانی ساک میزنه واسمون

0 views
0%

مامان ایرانی ساک میزنه واسمون

سلام
اسم من بهنامه 42 سال دارم متاهلم من و زنم از روز اول زبون هم رو نمیفهمیدیم نمیخوام بگم اون بد بود یا من فقط اینو میدونم هیچ تناسبی باهم نداشتیم
اینکه چرا ازدواج کردیم و چرا ماندیم داستانش طولانیه
داستان من از اونجا شروع شد که همسرم اصرار کرد برای نگهداری از بچه ها و پرستاری و کارهای خونه یه نفر رو استخدام کنیم
تو شیپور آگهی دادیم و بعدش چند نفری تماس گرفتند تو بین اونا یه خانمه بود به اسم پروانه که 45 سالش بود خانمم از اون خوشش اومد
منم به پروانه زنگ زدم ازش آدرس گرفتم برم تحقیق تا اگه اوکی بود بیاریمش برا کار وقتی رفتم خونه پروانه فهمیدم اسم اصلیش خدیجه است و تو یه منطقه پائین زندگی میکنه خودش مطلقه بود و یه دختر 19 ساله هم داشت چهره اش اصلا به 45 ساله نمیخورد چهره اش حداقل 10 سال جوونتر نشون میداد
با دیدن چهره اش و طرز حرف زدنش ازش خوشم اومد مخصوصا از خونه داریش که عالی بود دلم میخواست باهاش باشم
وقتی از خونش بیرون اومدم بهش زنگ زدم و الکی گفتم خانم من مذهبیه و شرطش برای کار اینه که من و تو با هم محرم بشیم
اون گفت من برای کار زنگ زده بودم نمیخوام ازدواج کنم بهش گفتم این یه محرم شدن مصلحتیه
بهم گفت که باید فکر کنه
یه ساعت بعد زنگ زد گفت اگه روابط جنسی نباشه مشکلی نداره گفتم خیالت راحت قرار گذاشتیم فردا بریم محضر صیغه بشیم
اومدم خونه به زنم گفتم ازش خوشم نیومد و باید دنبال یکی دیگه باشیم
باهم رفتیم میدون خراسان یه دفتر خونه آشنا داشتیم تا اون صیغه محرمیت بخونه و صیغه نامه بهمون بده
تو راه که داشتیم میرفتیم بهش گفتم من الکی گفتم بهت که زنم خواسته تا محرم بشیم من ازت خوشم اومده میخوام محرم بشیم تا هم من زیر بالو پرم بگیرمت هم بتونم کمبودهای خودمو با تو جبران کنم
براش از نیاز هام و کمبودهام گفتم از خواسته هام و بهش قول دادم که همه جوره پشتش باشم
بالاخره قبول کرد رفتیم دفتر خونه و صیغه شدیم بعدش رفتیم ناهار خوردیم و ازاونجا قرار شد بریم خونه اش
اون به من گفت امروز نمیتونه باهام سکس کنه چون پدر پیرش اونجاست و دختر شم خونه است
گفتم حالا بریم بعدش ببینیم چی پیش میاد
رفتیم خونه اش و قبل رفتن شیرینی و گل گرفتیم (ببخشید شربت یادم رفت شرمنده دوستان) منم برا اینکه کسی مزاح نشه گوشیم رو از دسترس خارج کردم
تو خونه اش که رفتم دیدم پدرش نابینا هست و دخترشم خیلی علیه السلام نیست پروانه هم لباس بیرونشو عوض کرد و یه تاپ و شلوار استرج پوشید
یه خورده که باهاشون صحبت کردم و به دخترش گفتم تو هم دختر منی و به پدرش باباجون گفتم پروانه یه چائی آورد و شیرینی (ببخشید که یادش رفت شربت بیاره)
از پروانه خواستم بریم اون اتاق البته با اشاره اولش ناز کرد بعدش گفت به دخترش الهام من میرم اتاق
خلاصه رفتیم اتاق خواب یه تخت داشت و تاقاش خوشگل تزئین شده بود رو تخت دراز کشید آرومآروم رفتم سمتش پروانه واقعا خوشگل و سکسی بود اندام کشیده لیای خوشگل و سینه های بزرگ
اونقدر هول بودم نفهمیدم چطور لختش کردم وقتی لبامو گذاشتم رو لبش تازه فهمیدم لب گرفتن چیه اونم برای یه آدم متاهل
اصلا تو یه دنیای دیگه ای بودم وقتی سینه هاشو میخوردم انگار یه آدم روزه داری بودم که بعد اذان به سفره افطار حمله میکنه
تمام بدنش رو میخوردم (آدم روزه دار حمله میکنه به سفره افطار) پروانه هم شهوتی شده بود هم استرس داشت ازم خواست زود کیرمو بکنم تو کوسش کیرم 13 سانته (ببخشید که پروتکل شهوانی رو رعایت نکردم و کیرم زیر 20 سانته)
آروم کیرمو کردم تو کوسش بعد شروع کردم تلمبه زدن 5 دیقه نشده بود آبم اومد آبمو ریختم رو شکمش زود پاشدیمو پروانه خودشو تمیز کرد
اومودیم بیرون پروانه بهم گفت که امروز استرس داشت و نتونست یه حال مشتی بهم بده ازم خواست فردا برم پیشش تا جبران کنه
اومدم بیرون گوشیم رو درست کردم زنم زنگ زد کجائی گفتم دارم میام گفت گوشیت چرا دسترس نبود گفتم شاید چون تو مترو بودم اینجوری شده
اسم پروانه رو تو گوشیم آقای محسنی سیو کرده بودم تا زنم شک نکنه
اومدم خونه تو راه پروانه چند بار زنگ زد و اس داد منم جوابشو دادم وقتی رسیدم خونه پروانه اس داد که عزیز دلم رسیدی منم اون موقع حموم بودم
زن شکاکم گوشیو بر میداره و اس رو میخونه
از حموم که اومدم بیرون زنم روزگارمو جهنم کرد گفت به آقای محسنی جونت نگفتی تو زن داری
اون شبیه دعوای سختی کردیمو اونم شاره پروانه رو ورداشت و بهش زنگ زد و هرچی از دهنش در اومد بهش گفت
جنگی راه افتاد بدتر از جنگ جهانی
بعد اونم پروانه با من به هم زد و منم تا حالا تو خماری موندم

 

Date: نوامبر 28, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *