دانلود

مامان لز دخترو میگاد

0 views
0%

مامان لز دخترو میگاد

داستان واقعی نیست دوستان و از ذهن خلاق نویسنده سرچشمه میگرد

گرمای نا محسوس شمع ها بدن برهنه ام را قلقلک میداد…به شمع های کنارم خیره شدم… رنگ جالبی به گلبرگ های کنارم داده بودن… فضای تاریک خانه فقط با نور های طلایی و کوچک شمع ها کمی روشن شده بود و من روی کف پارکت خانه کنار شمع ها و روی گلبرگ های رز قرمز با ملحفه باند سفید که به دورم پیچیده بودم نشسته بودم… امشب سالگرد ازدواج مون بود… امشب را زیباترین شب ساخته بودم… همه چیز مهیا بود برای یک خاطره ساختن، برای یک خستگی در کردن، برای لمس آغوش برهنه اش، برای نفس نفس زدن های زیر تنش… موسیقی هلندی آرامی که پخش میشد روحم را نوازش میکرد و من ناخودآگاه لبخندی شیطانی ب
ه جعبه ی روی میز زدم… جعبه ای پر از اسباب بازی های جنسی که میدانست عاشق شان هستم… آه او نمی دانست که چقدر دلم میخواهد هر چه زودتر از بستنی سیب ترش که درون‌ گیلاس روی میز بود استفاده کنم… آه او نمی دانست… اگر میدانست زودتر می آمد… مرده من امشب کارش زیاد بود مرده من امشب خسته بود.
کلید درون قفل در چرخید در که باز شد قامت مرد من و برق چشمانش نمایان شد. زیر لب زمزمه کنان به سمتم می آمد انگار که در این دنیا نبود و در دنیای دیگر سیر میکرد… نفس هایش کش دار شده بودم کنارم زانو زد… محو من شده بود. صدایش زدم: مرده من؟
انگار نمیشنید دستش را بند ملحفه سفید رنگ دورم کرده بود…
دستم را جلو بردم کروات زرشکی اش را گرفتم و به تندی به سمت خودم کشیدم… میدانست من عاشق رابطه ی خشن میدانست طبق معمول در این لحظه ها از شهوت جوری لبم را گاز میگیرم که خون راه میوفتد…
لب خونی ام را روی لب هایش گذاشتم و به شدت لب هایش را مکیدم… مزه ی لب هایش و مزه ی خون… ترکیب بینظیری شده بود
زبانش را دور زبانم می چرخاند و من به تندی دکمه های پیراهنش را باز میکردم… هر دو نفس نفس می زدیم من عاشق بوسه ی فرانسوی اش بودم
پیراهنش را از تنش در آوردم… ملحفه را از دورم کشید و به پشت هلم داد روی گلبرگ ها دراز کشیدم…
انگشتانش را قفل موهایم کرد و از چشمانم شروع کرد به بوییدن و بوسیدن…
تمام تنم را خیس کرده بودم… به میان سینه هایم بوسه ای ریز کاشت و شروع کرد به میک زدن و خوردن
وقتی که زبانش را دور نوک سینه ام بازی میداد از لذت جیغ میزدم…
چنان گاز های ریزی از تمام تنم می گرفت که صدای آه هایم تمام خانه را برداشته بود… و مسلما فردا با تنی کبود به پیشوازش میرفتم…
زیر سینه ی سمت راستم اسمش را تاتو کرده بودم دور تا دورش را بوسید و زبانش را از آنجا تا نافم کشید… آه هایم دیوانه اش کرده بود…
انگشت اشاره اش را روی چاک واژنم کشید و به تندی سرش را به میان پاهایم برد و زبانش را خیلی ماهرانه روی واژنم میکشید و میخورد…
دیگر من توان تحمل نداشتم از شدت لذت و شهوت کمرم را به زمین می کوبید و آه هایم با جیغ ادغام شد و با سرعت ارضا شدم و آب واژنم به جلو پرتاب شد…
همیشه می گفت که عاشق هات بودن من در رابطه است…
داشتم برای آلت زیبایش له له میزدم… از زمین بلند شدم و در یک چشم بهم زدن او در جای من دراز کشیده بود و من بالای سرش خم شده بودم و او سینه های بزرگ و خوشفرمم را میخورد و قربان صدقه ام میرفت…
دستم را از روی شلوار روی آلتش گذاشته بودم و نوازش گونه دستم را تکان می دادم و برجستگی و بزرگی آلتش به من میفهماند که جر خوردگی دیگری در راه است?
من عاشق رابطه ی هات و خشن ولی با عشق بودم و متقابلا او هم عاشق رابطه ای و پر از عشق و گرما بود… خواسته ی همدیگر را به جا می آوردیم من برای او هات و رمانتیک بودم و او برای من پر از عشق و کمی خشونت…
دیگر تحمل نداشتم دکمه ی شلوارش را باز کردم و از تنش درش آوردم و آلتش را در دستم گرفتم و در دستم تکانش میدادم… سرش را روی لب هایم گذاشتم و میک زدم… آهی کشید…
زبانم را دور تا دورش میکشیدم گرمایش حتی زبانم را تحریک میکرد
آلتش را درون دهانم قرار دادم و خوردم…
صدای پر از شهوتش آب واژنم را دوباره جاری کرده بود
به سراغ بیضه هایش رفتم نوازششان کردم و خوردمشان… مرده من غرق لذت بود…
بلند شدم و از روی میز گیلاس هارا آوردم و کنارش روی زمین گذاشتم… از قبل بستنی های سیب ترش را درونشان قرار داده بودم تا کمی آب شوند تا هم سردیشان اذیتمان نکند و هم حالت چسبندگی داشته باشد… بستنی هارا که در دستم دید چشمانش برق زد… فهمید که نوبت پوزیشن 69 است…
مقداری از بستنی را روی آلتش ریختم و رویش به حالت 69 دراز کشیدم و آلتش را همراه با بستنی ها میخوردم و او بقیه بستنی را روی کسم ریخته بود و میخورد… هر دو از لذت آه میکشیدیم…
بعد از تمام کردن بستنی ها بغلم کرد دوباره روی گلبرگ ها قرارم داد و دراز کشیدم… لحظه ی موعود فرا رسیده بود… همانطور که نوازشم میکرد سر آلتش را روی واژنم قرار داد نفس عمیقی از سر شهوت کشیدم و او در یک لحظه تمام آلتش را در واژنم جای داد جیغ کشیدم
دیواره های واژنم تیر میکشید و من صدایم جیغ مانند شده بود
هنوز حرکت هایش را شروع نکرده بود منتظر بود واژن همیشه تنگم عادت کند به بزرگی آلتش
گفت:« عزیزه دلم نمی دونم کی قراره تو کمی باز تر بشی آخه عین روز اولمون میمونی همیشه‌‌‌…»
بعد به چشمای نم دار از اشکم نگاه کرد و گفت: « قربونت برم من خودت میگی خشن دوست دارم وگرنه منم دلم نمیاد یهویی همشو بدم تو»
از سره شهوت مستانه خندیدم و گفتم :« آخه من عاشق آلته بزرگتم خشن دوست دارم من »
بعد با لحن هوس آلود گفتم : I want it harder
خندید و یه امان از دست تویی زیره لب گفت
ضربه هایش را شروع کرد تند..‌ تند… واژنم میسوخت از گرما و قطر آلتش اما لذتم بیشتر از اینا بود آه هام جیغ مانند شده بود
حرکاتش تند و محکم ادامه داشت از سره شور و حال هر دو بلند بلند داد میزدیم… دیر انزال بود و این خیلی خوب بود برای من
پوزیشن هارا عوض می کردیم و این همیشه به انتخاب اون بود که کدام پوزیشن…
آلتش را در آورد آبش می خواست بیاید
با صدای دو رگه ای گفت:« کجا بریزم؟»
گفتم:« هر کجا دلت میخواد بریز عزیزم »
آبش را با سرعت روی گردن و سینه هایم پاشید کله سینه هام پر بود از منی اش… انگشت هایم را فرو کردم در منی های روی سینه ام و بعد انگشت هایم را لیسیدم… ای جان مثه همیشه خوشمزه بود…
افتاد روی من و زیر تنش تند تند نفس میکشیدم…
کناره گوشش آرام زمزمه کردم: « جعبه ی روی میز »
خودش تا عمق ماجرا را گرفت… بلند شد و جعبه ای که پر بود از [سکس توی] هایی که دوتایی در سفر های خارجیمان خریده بودیم را آورد…
جعبه را کنارم روی زمین گذاشت
میله ی پاگشا را برداشت و در دستش تکان داد و بعد مچ پاهایم را بین کمربندهایش قرار داد و محکم بست و از میله ش گرفت و به سرعت مرا بر گرداند… حالا روی شکم خوابیده بودم دست هایم را از پشت گرفت و با کراوات بست…
به حالت داگ استایل قرارم داد و آلتش را از پشت وارد واژنم کرد و تندی ضربه میزد … در این حین انگشتش را وارد مقعدم میکرد انگشت اولی… دومی… سومی… چهارمی و اشک های من… با این که تا به حال رابطه مقعدی زیادی با او داشتم ولی همیشه برایم دردناک ولی پر از لذت بود… ضرباتش را آر ام تر کرد و گلوله اول توپک مقعدی را وارد مقعدم کرد‌‌‌… به شدت آه میکشیدم‌‌‌… گلوله ی دوم را وارد نکرده بود که برای بار سوم لرزیدم و به شدت و با فشار زیاد ارضا شدمم…
نوازشم کرد و حرف های عاشقانه بهم میزد…
دوباره ضرباتش را از سر گرفت و دو گلوله ی دیگر توپک مقعدی را وارد مقعدم کرد و توپک را تکان میداد‌‌‌… به شدت جیغ میزدممم و او موهای بلندم را از پشت گرفته بود میدانستم مرده من در داگ استایل عاشق همین است همین که موهایم را از پشت بگیر‌‌‌د…
توپک های مقعدی را خارج کرده و آلت خود را تا ته درون مقعدم فرو کرد… چنان جیغی کشیدم که تمامی شیشه های خانه لرزید… ضربه های محکمی میزد و من قربان صدقه ی این همه مهارتش میرفتم…
واژنم و دور مقعدم به شدت میسوخت…
کروات را از دور دستانم باز کرد..‌‌.
دستم را روی واژنم قرار دادم و تند تند تکانش میدادم هر دو همزمان و با آه های جیغ مانند ارضا شدیم و او تمام آب داغش را درون مقعدم تخلیه کرد و من از گرمای منی ش درون بدنم دوباره لرزیدم…
مرد من بیشتر از این به معاشقه احتیاج داشت دوباره آلت و بیضه هایش را با ولع میخوردم… آلتش را بین سینه هایم قرار دادم و با نزدیک تر کردن سینه هایم به یک دیگر برایش ساک لای سینه ای زدم و همزمان سر آلتش را میخوردم در همین زمان به شدت ارضا شد و منی اش روی صورتم پاشید و من از خدا خواسته به پشت دراز کشیدم و با انگشت تمام منی ش را خوردم… من تشنه ی او هستم و هرگز سیراب نمیشوم…
کنارم دراز کشید و سخت در آغوشم گرفت و گفت :«عاشقتم بهترینه من…»
همانجا هر دو برهنه در آغوش هم به خواب رفتیم
صبح با حالت بسیار خواب آلوده ای بیدار شدم و خودم را در آغوشش پیدا کردم سرکارش نرفته است
با بوسه ای از لب هایش بیدارش کردم :« شوهره عزیر دردونم خیلی دیر کردی امروز جلسه داشتی آخه»
خندید و گفت:« گور بابای جلسه خانوم به این خوشگلیم تو بغلم خوابیده بعد من پاشم برم جلسه؟»
هریسانه نگاهی به تن برهنه م کرد و گفت:« پس این غذای صبح گاهی من کو؟ بده بیاد ببینم…»
و دوباره نوک سینه ام را بین لب هایش گرفت و مشغول شد.‌‌‌..

امیدوارم از طولانی بودنش خسته نشده باشید… اولین داستانی بود که می‌نوشتم… امیدوارم خوشتون اومده باشه.

Date: دسامبر 2, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *