ماه عسلی که برای من طعم زهر داشت (۲)

1194
Share
Copy the link

…قسمت قبلممنون از نظرات دوستان . لطفا زود قضاوت نکنید . هیچ تجاوزی قرار نیست صورت بگیره . من خودم به شخصه از سکس محارم و تجاوز و سکس خشن متنفرم . ای کاش حداقل اجازه میدادین تا این قسمت هم بیاد . بریم سراغ داستان.طاها برو ببین کیه بفرما آبرو نذاشتی واسمون . هعی میگم نکن .تو هم دست میذاری دقیقا رو نقطه ضعفم طاها هییییس عه میشنوه برو اونور نبینتت . آروم رفت سمت در و در رو باز کرد و با باز شدن در صدای گوش خراش در اومد و طاها گفت بفرمایید . جانم امری داشتین ؟پیرمرد آروم گفت پسرجان من بهت اجازه دادم بیای تو خونم . یکم آروم تر لطفا آبرو دارم من جلو همسایه ها . من چند سال پیش به خاطرراه دادن یه مرد به داخل خونم و تجاوز اون به یکی از دخترای روستا تو همون شب تو منزل من آبروی منو برد و مردم اون آبادی خونم رو آتیش زدن . بغض صدای پیرمرد رو گرفت و گفت بچه سه سالم توی آتیش سوخت . نجات پیدا کرد ولی انقدر زشت بود که خودکشی کرد و مرد . اگر امشب رو رعایت کنین ممنونتون میشم . طاها با صدای گرفته و صورتی که سرخ بود از خجالت گفت چشم . پیرمرد سوال کرد راستی پسر جان گفتی اسمت چیه ؟ صدری هستم طاها صدری پیرمرد گفت صدری . بله آقااااای صدریییییی .آقای صدریشو خیلی کشید . و بعد خداحافظی رفت .طاها در رو بست و اومد سمت من که فقط یه شورت زرشکی پام بود . ببخشید خانومم . چیو ببخشم طاها دقیقا ؟ ابرو برامون نذاشتی چی رو باید ببخشم واقعا ؟ من فردا صبح رفتنی چجوری تو چشای این پیرمرد نگاه کنم . هعی بهت میگم نکن دست نزن شیطنت نکن تو گوشت بدهکار نیست که . کار خودتو میکنی . یه ذره شرایط آدمو درک نمیکنی . خب مریم جان من که معذرت خواستم . بسه دیگه لطفا . طاها تو همیشه همینطوری بودی یه شخصیت لوس که هیچی از غرور مردونگی نفهمیده . سریع هرچیزی میشه معذرت می‌خوای و می خوای با همون معذرت خواهی همه چی ختم به خیر و خوشی بشه . نه خیر از این خبرا نیس . آبرومو بردی اینبار دیگه بخشش در کار نیست . طاها اومد سمتم و دستش رو گذاشت رو سینم و آروم شروع کرد مالوندن و فشار دادن . بلند گفتم دستت رو برمیداری یا شروع کنم به جیغ کشیدن . گمشو برو اونور ازم فاصله بگیر وگرنه …طاها وگرنه چی ؟ ها ؟ می خوای مثل منو بزنی ؟ فکر میکنی خیلی شاخی . فکر میکنی لابد خوشگل ترین دختر دنیایی و کشته مردتم . نباشی بی تو می میریم . مریم خاک تو سر بی لیاقتت کنن . گمشو برو اونور نمی خوام قیافه نحثت رو ببینم . خیلی از دستش اعصابم خورد بود . رفتم یه گوشه نشستم تکیه دادم به پشتی و یه کنج کز کردم . معمولا اینجور موقع ها می اومد منت کشی ولی نه انگار نه انگار خبری نبود . با صدای باز شدن در اتاق از فانتزی و رویا اومدم بیرون . برگشتم دیدم طاها لباس تنش کرده داره میره بیرون . ………………………………………………………………هه من بیام منت تو رو بکشم آخه . به من میگه غرور ندارم از این به بعد غرور رو نشونش میدم . پیرمرد چه آتیشی درست کرده دمش گرم برم پیشش یکم باهاش حرف بزنم . در رو باز کردم و از پله های خونه رفتم پایین از صدای کفشم فهمید دارم میرم پایین . گفت ببخشید نمی خواستم مزاحمتون بشم . راستش خاطره ای که دارم باعث میشه حساس بشم . طاها اشکال نداره . بالاخره پیش میاد دیگه . با اینکه هوا به شدت تاریک بود ولی میشد یه منظره خیلی کم و مختصری از اطراف رو دید . رفتم رو کنده کنار آتیش دقیقا رو به روی پیرمرد نشستم . یک دقیقه ای تقریبا بینمون سکوت بود و فقط صدای جیرجیرک گوشه حیات به گوش میرسید و خورد شدن هیزم های داخل حلبی پنیر که ذره ذره می سوختن و تبدیل به یه هیزم عالی میشدن برای یه چای ذغالی . سکوت رو شکستم و گفتم راستی قصه اون مرد و آتیش زدن خونتون چیه ؟ گفت قصه که درازه ولی برات میگم . سال ها پیش موقعی که جوون بودم وسطای زمستون بود که خانومم دردش گرفت و قابله روستا هم نبود و من بودم و خانمم و دردی که داشت میکشید و بچه ای که داشت به دنیا می اومد . مونده بودم چیکار کنم که خدا برام از آسمون یه فرشته فرستاد یه آقایی بود با قد بلند موهای تا دم گوشش و چشمای رنگی و صورتی که تماما تناسب داشت و آدم دلش می خواست فقط نگاش کنه . تقریبا تو مایه های خودت پسرم . فقط موهاش از تو بلندتر بود که اگر موهاتو بلند کنی خیلی شبیهش میشی . تقریبا میشی خود خودش .اومد داخل حیاط خونه و بلند صدا میکرد صاب خونه . هستی ؟ اومدم دم ایوون خونه و گفتم بفرمایید .گفت ماشینم خراب شده میشه شب رو منزل شما اسکان داشته باشیم تا فردا بریم آبادی بدیم تعمیرش کنن . بلند داد زدم نه آقا مگه هتله خانمم داره میزاد قابله هم نداریم ولم کن تو این شرایط . آبادی یه یک کیلومتر بالاتره برو اونجا بمون . روم رو برگردوندم برم که داد زد من می تونم کمکت کنم . اعصابم خورد شد و برگشتم سرش داد زدم . چیه نکنه قابله ای و ما خبر نداشتیم ؟ خیلی آروم و با آرامش گفت نه همسرم ماما هستش می تونه بچت رو به دنیا بیاره . سریع دوییدم پایین افتادم به دست و پاش . بلندم کرد رفت زنش رو آورد . زنش خودش حامله بود . اومد و اونشب بچه مارو به دنیا آورد . پسری به زیبایی پایان . یه بچه خوشگل و پر مو . هیچ وقت یادم نمیره اونشب رو . مب خواستن برن که نذاشتم برن . و شب رو نگهشون داشتم . بعد از اون رابطه من و مهندس خیلی خوب شد . مهندس تو کار پرتقال بود و از شمال به نقاط مختلف کشور و چندتا از کشورای خارجی پرتقال می فرستاد یه آدم به شدت مایه دار . و چون یه دفتر تهران داشت و یه دفتر شمال که جزو دفاتر اصلی شرکتش بودن زیاد رفت و آمد میکرد معمولا یه شب پیش ما می موند . بچه مهندس به دنیا اومد و مامانش سر زا رفت کسی که جون خانم منو نجات داده بود خودش سر زایمان مرد و به رحمت خدا رفت . خانم من هم بیماری لاعلاج گرفت بعد دو سال مرد . من و مهندس دوتا مرد تنها و داغون بودیم . منتها مهندس خیلی تو قید و بند این چیزا نبود و بعد از زنش زندگی رو برا خودش زهر نکرد و خوش میگذروند از مشروب گرفته تا سکس با زنای مختلف . و هر زنی به خاطر زیبایی که داشت و پولدار بودنش امکان نبود دست رد به سینش بزنه . تا اینکه اونشب اومد . یه شبی که من پایان زندگیمو و آبرومو از دست دادم . دوستان بخش دوم داستان بود . حتما حتما زودتر بخش سوم رو می نویسم و امیدوارم خوشتون اومده باشه . ادامه…نوشته عبدی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *