ماه عسلی که برای من طعم زهر داشت (۳ و پایانی)

507
Share
Copy the link

…قسمت قبلبا سلام خدمت کاربرای عزیز . دوستان من اولین بارم هست دست به قلم میشم انتظار نوشتن داستان خیلی شاخ و مطرح برای اولین بار واقعا زیاده ولی پایان تلاشمو میکنم بهترش کنم . البته یه سری دوستان که فقط بلدن الکی فحش بدن حتی شرط میبندم که نخوندن داستان رو . و اگر داستان دیر میاد دست من نیست . باز هم ممنون بابت حمایت هاتون .شب خیلی بدی بود . هوا خیلی دم داشت . نزدیکای مرداد ماه بود و اواخر ماه ذی حجه . مردم دیگه کم کم داشتن آماده میشدن برای محرم . خیلی شلوغ بود روستا . چون هر سال محرما از روستا های اطراف می اومدن برای تعزیه . یادم نمیره مهندس اونسال یه اسب جوون سفید خریده بود برای ذوالجناح . داشتم میگفتم . هوا شدیدا دم داشت و گرم بود . داخل نشسته بودم که صدای درب حیاط اومد . میدونستم مهندسه سریع رفتم تا سلامی عرض کنم خدمتش . ما هممون اون زمان مدیون مهندس بودیم کل محصول پرتغالمون رو می خرید . رفتم جلو در . یهو در رو که باز کردم میخ کوب شدم . مهندس حالت خوبه ؟ آی دختر تو اینجا چیکار میکنی بابات بفهمه اومدی اینجا هم پوست سر تو رو میکنه هم پوست سر منو . زود باش برو خونتون . مهندس چرت نگو غلامعلی . امشب این جیگر اینجاس . قراره کمرامون رو خالی کنه . مهندس شروع کرد به بلند خندیدن . از کاراش معلوم بود مسته مسته . بلند گفتم مهندس چیکار می خوای بکنی این دختر قربونعلیه بفهمه خونه رو روی سر من و تو خراب میکنه . این دختر شوهر داره . ول کن تو رو خدا مهندس جان . من اصلا خودم زحمتشو میکشم میرم برات از شهر کص جور میکنم میارم ولش کن تی تورو قربان دردسر درست نکن . مهندس یهو خندش قطع شد و بی هیچ حرفی تو چشای من نگاه کرد . همینطور که به من نگاه میکرد به گلاره گفت ببینم تو مگه نمی خوای شوهرت آزاد بشه دختر ؟ مگه نگفتی مهندس کنیزیت رو میکنم پول دیه رو بدین مردم بیاد بیرون . هرکاری شما بگید میکنیم . تا آخر عمر نوکریتون رو میکنم . هرکاری که بگید رو میکنم .گفتی یا نگفتی ؟ گلاره سرشو انداخت پایین و گفت بله گفتم . مهندس گفت پس دیگه کص نگو غلامعلی . من دارم پول میدم اندازه پول یه دیه میدم برا کص تنگ این دختر . هرچقدر خواهش و التماس کردم که بی خیال بشه . اون دختر شوهر داره . همش ۱۶ سالشه تو گوش مهندس نرفت . شوهر بدبختش از باغ برمیگشته که یه بچه رو زیر میگیره و بچه درجا تموم میکنه . و میندازنش زندان و خانواده بچه رضایت رو بر دادن دیه شرط کرده بودن . مهندس دست گلاره رو گرفت و کشون کشون برد سمت اتاق خودش که اون سمت حیاط بود . سریع دوییدم . مهندس گفت اگر جلومو بگیری همینجا وسط حیاط میکشم پایین میکنمش . اگر می خوای خودت هم بیا جر خوردن این جوجه کوچولو رو هم ببین . گلاره رو برد داخل چادر رو از سرش کشید . یه رقص کوچیک دور دخترک بدبخت بخت برگشته زد و گفت جوووون امشب قراره یه کص تنگ رو جر بدم . و زد رو کون گلاره . دختر بدبخت از شدت خجالت سرش پایین بود . و آروم اشک میریخت . مهندس حلش داد روی تخت و لباس محلیش رو از تنش کشید بیرون سعی کرد بدنشو با دستاش بپوشونه ولی فابده ای نداشت . مهندس موهاشو گرفت و کشید و کیرش رو در اورد و انداخت رو صورتش و گفت که بخور . هیچ وقت به عمرم مهندس رو اونطوری ندیده بودم . خیلی خورده بود خیلی . یا نمی دونم شاید هم قاطی داشته که اونطوری شده بود .گلاره ناچارا مجبور به خوردن کیر نه چندان بزرگ مهندس کرد . شاید تقریبا ۱۳ سانت میشد . گلاره رو باز دوباره پرت کرد روی تخت اینبار خواست شورت گلاره رو در بیاره که گلاره دوتا دستش رو گذاشت دو طرف شورتش و گفت مهندس تو رو خدا نه . خواهش میکنم نه . من شوهر دارم . مهندس با خنده گفت میبینم داری گوه خوری اضافه میکنی . درسته نمی تونم با اون صورت ماهت کاری کنم . ولی بقیه جاهای بدنتو کسی نمی بینه که . یه دستشو گذاشت رو دهن گلاره و با اون یکی دست مشت زد به پهلوی دختر بیچاره . صدای آه خفه ای که کشید کمرمو شکست جلو در نشسته بودم و گریه زاری میکردم . اون دختر به خواست خودش اومده بود و نمی تونستم کاری کنم . ولی ای کاش هرچطور شده بود جلوش رو میگرفتم . طاها تف تو این دنیا . تف به آدماش . بی شرفایی مثل مهندس که فکر میکنن می تونن با پول عزت و شرف آدمی رو بخرن . کم نیستن امثال مهندس شما که دختر بدبخت رو به خاطر کمبودی که داره تحت الشعاع قرار میدن میذارنش تو فشار و با بی انصافی پایان به اون بدبخت برای دادن پولی که نیاز داره تجاوز میکنن . کم نیست دخترایی از این مرز و بوم که تن فروشی میکنن که فقط زنده بمونن . آره آقا طاها کم نیستن . مهندس اونطور آدم نبود اونشب کلا قاطی کرده بود . خیلی خورده بود . همینطور که داشت به خودش میپیچید گلاره مهندس دست انداخت و شورت گلاره رو کشید پایین . بیچارا نمی دونست جلوی کصش رو بگیره یا پهلویی که شدیدا درد میکرد رو . مهندس صداش رو برد بالا و گفت نکنه می خوای باز دوباره بزنمت جنده لاشی خانوم ؟ گلاره بغضش ترکید و خیلی معصومانه با نگاهی که پر از التماس بود که بهش دست نزنه دستش رو برداشت . خیلی تمیز بود . واقعا قشنگ بود . مهندس مهو تماشا بود . یهو سرش رو برد جلو و زبونش رو کشید روی کص گلاره . گلاره چشماشو بست و فقط آروم و بی صدا گربه میکرد . مهندس پاهاشو باز کرد و آروم سر کیرش رو فشار داد داخل . و آهی از سر شهوت کشید و گفت بعد از خانمم که اولین بار پردشو زدم کص تو تنگ ترین کصی بود که با عمرم کردم . اگر خوب بهم کص بدی از این به بعد هیچ چیزی تو زندگیت کم نمیذارم . بوی شهوت و بوی تجاوز و بوی گندب که توی اتاق بود باعث شد از اتاق بیام بیرون . داخل حیاط بودم که صدای آه و اوه گلاره رو میشنیدم . دخترک بیچاره به خاطر فشار مالی به چیزی تن داده بودکه پایان وجودش بود . اون عقتش رو در ازای جون و آزادب شوهرش داده بود . رفتم داخل اتاقم بالشت رو گذاشتم رو سرم و فقط گریه زاری میکردم . محمد حسینم خواب بود . پسرمو میگم سه سال و نیم بیشتر نداشت اون موقع . بالشت روی سرم بود که خوابم برد . یهو با صدای تیر اندازی و گریه زاری محمد حسین از خواب پریدم . اینجا به بعدش رو دیگ مش صادق از اهالی روستا برام گفت . گفت که تو خونه بودیم که یهو یکی از بچه ها اومد گفت آقاجان بیا که گلاره رو مهندس برد . از سر سفره بلند شد . دولولش رو برداشت . باهاش غاز میزد قربونعلی . شکارچی معروفی بود زمان جوونی هاش . میگا اومدیم داخل خونت از رو دیوار پریدیم که نفهمه و در بره مهندس . رفتیم پشت در که مهندس گفت می خوام آبمو بریزم تو کص صورتی و نازت تا اولین بچت از خود من باشه . گلاره گفت منو بکش و پول دیه رو بده آقام بده به کلانتری . یهو قربونعلی در رو با لگد باز کرد و گفت دلت می خواد بکشتت ؟ خودم میکشمت خیره سر . آبرومو بردی . دستشو گذاشت رو ماشه و به سمت گلاره شلیک کرد . با صدای شلیک اول بود که بیدار شدم سریع دویدم بیرون و در رو قفل کردم از پشت که محمدحسین نیاد بیرون . دیدم دختر بیچاره سینه و شکمش سوراخ سوراخ شده و تموم کرده . بدن سفید لاغر دخترونه و نرمی که تا چند دقیقه پیش زیر مهندس بود بی جون افتاده بود . لوله تفنگش سمت مهندس بود که داد زدم نزن . که یهد با قنداق تفنگ گذاشت تو سرم که سرم شکست و افتادم زمین . لوله تفنگ رو گرفت سمت سر مهندس و شلیک کرد و پاچیده شدن مغز مهندس روی دیوار رو با چشمای خودم دیدم . قربونعلی گفت نفت بیارید یهو به خودم اومدم دیدم میگه این خونه توش زنا شده زنای محسنه باید سورونده بشه یهو آتیش رو به جای خونه انداختن رو جون من روستایی ها . محمد حسینم . محمدحسینم تو خونه بود . دویدم و با هر مکافاتی بود کشیدمش بیرون ولی بچه بیچاره کمر به بالا پوستش کلا سوخته بود . خود من هم تنه افتاد رو کمرم سمت چپ کمرم هنوز جای سوختگیش هست . قربونعلی فکر کرد من خواب بودم و نفهمیدم وگرنه من رو میکشت . بعد از اون داستان پسر تو سن‌۱۶ سالگی خودکشی کرد . دور از جونت الان باید تقریبا هم سن خودت میشدش . طاها پووووف چی بگم . دیگه هیچی برا گفتن ندارم . راستی عکسی چیزی از مهندس نداری ؟ یه نگاه به طاها انداختم و گفتم مطمعنی می خوای ببینیش . ممکنه کل زندگیت عوض بشه ها . طاها وا . مگه چیه یه عکسه دیگه . باشه هرطور مایلی پس بشین تا برم و بیام . …………………………………………….یه چایی برا خودم ریختم و نگاه به پنجره بالا کردم دیدم بلا خانوم‌اومده جلو پنجره و داره من رو نگاه میکنه . بی اهمیت بهش به خوردن چایم ادامه دادم . که غلامعلی اومد . دستش یه قاب عکس بود باورم نمیشه . هه داشت شوخی میکرد . گفتم مارو اوسکل کردی غلامعلی این که عکس جونیای بابامه . گفتش آفرین درست فهمیدی دقیقا عکس بابای خدابیامرزته . گفتم برو پدر تو هم مارو گیر آوردی . لابد مهندسی که مرد بابای منه . ولم کن تو رو خدا لابد اینی هم که من باهاش تو گوشیم عکس دارم روحشه و روحش منو بزرگ کرده . یه کوچیک اخم کرد و گفت بهت دروغ نگفتم . این باباته و اصلا هم باهات شوخی ندارم . اون کسی که تو الان بهش میگی پدر در واقع عموی توعه . چی ؟ ولم کن پدر سرکارمون گذاشتید . می تونی بری تست دی ان ای بدی مهندس طاها صدری مهندس کشاورزی پسر رسول صدری . چی رسول صدری ؟ هه اون که پسر عموی بابامه با پدرم هر وقت میریم بهشت زهرا وقتایی که میایم تهران میریم سر قبرش فاتحه میدیم . اون باباته و اونی که باهاش میری بهشت زهرا لموته باور نداری برو تست دی ان ای بگیر . بهش گفتم چیه پدرم برنامه ریخته اوسکولم کنه . یا امتحانه چیه ؟ غلامعلی نه امتحانه . نه اوسکل شدی . فقط واقعیت رو فهمیدی . یعنی تو واقعا ؟؟؟…این پدر ی ؟ غلامعلی آره بابای توعه . سربع مریمو صدا زدم که بیاد بریم شیراز . باید یه سری چیزها مشخص میشد . سوار ماشین شدیمو تخته گاز رفتم سمت شهرمون . و واقعیت مشخص شد . و ماه عسلی که برای من طعم زهر گرفت چون فهمیدم پایان این سال ها داییم بوده که قیم من بوده . بعد از مدت ها افسردگی با مراجعه به روانپزش حالم کلی بهتر شد و رفتم پیش غلامعلی تا بیشتر درباره پدرم بدونم . دوستان میدونم نگارش خیلی قوی نداشتم ولی خب دارم تمرین میکنم . امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه این قسمت رو لطفا برای سوژه ی خودارضاییتون نخونید . اون بخش گلاره درد خیلی از دخترای سرزمین منه بهش فکر کنید . تا داستان بعدی .نوشته عبدی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *