ماه گرفتگی مادرم ویلچر پدرم

0 views
0%

سلام دوستان من مهدی هستم 22 سالمه در حال حاضر بیکارم ولی مدتی توی فروشگاه پیک موتوری بودم از بچگی روی پای خودم بودم و هیچکسی رو نداشتم که حمایتم کنه؛ پدر من عمرشو روی ویلچر گذروند و سه سال پیشم از دنیا رفت الانم خونه پدریم در کنار مادربزرگم و دو تا عموهام زندگی میکنم. مادرمم دو سه ساله بودم که از پدرم طلاق میگیره و میره دنبال زندگیش البته مادربزرگم گفته سر زایمان من نتونسته تحمل کنه و تموم کرده ولی پدرم چندوقت قبل رفتنش بهم گفت که مارو تو اوج گرفتاری رها کرده و رفته به هر حال خانواده پدریم تلاش میکردن که من هیچ اطلاعی از مادرم نداشته باشم تنها چیزی که ازش میدونستم اسمش بود……خاطره من شش ماه بعد از فوت پدرم از اون روزی شروع شد که شایان یکی از دوستام صبح اومد فروشگا و بهم گفت که یه خونه تیمی سراغ داره و اونم توسط یکی از رفیقاش معرفی شده ازم خواست تا با هم بریم اونجا راستش من علاقه ای به اینجور جاها نداشتم بیشتر ترسم از بیماری بود ولی از طرفی هم اصرار رفیقم بود و حرارت جوونی ، وسوسه های مداوم چاره ای برام نمیگزاشت…. شب تو پارک بودیم شایان زنگ زد به خانومی که صاحب خونه بود و گفت که از طرف چه کسی معرفی شدیم مشخصاتمون رو داد و قرار شد فردا با فلان مبلغ پول ساعت 3 بعدازظهر اونجا باشیم من خیلی میترسیدم که دردسر بشه یا ماجرا زورگیری باشه ولی شایان میگفت که اطمینان داره و همه چی رو میدونه پس قرار گزاشتیم بریم به آدرسی که شایان از هم دانشگاهیش گرفته بود صبح فردای اون روز طبق معمول همیشه موتورمو برداشتمو رفتم فروشگا تا ظهر چند تا سفارش رسوندم و بعد به بهونه دکتر بردن مادربزرگم از مدیر تعاونی مرخصی گرفتم و رفتم دنبال شایان ساعت سه ونیم بود که با کلی دردسر خونه رو پیدا کردیم. یه اپارتمان دو طبقه قدیمی وسط یه کوچه باریک..موتور رو جلوی در خونه پارک کردم شایان قبل از اینکه زنگ بزنه خانوم میانسال اخمویی با شال آویزون روی سرش از پنجره طبقه بالا ما رو زیر نظر گرفته بود سیگار کنار لبش رو برداشت و با لحن خشن و صدای خراش دار گفت چرا انقدر دیر کردین مگه قرار نبود ساعت 3 اینجا باشید شایان گفت که به سختی ادرس رو پیدا کردیم خانم چیزی نگفت و رفت ، بعد مدتی در باز شد یه راهرو تنگ و تاریک که به پله های تیز و مستقیم به طبقه بالا میرسید شایان جلو تر حرکت کرد و منم پشت سرش پله ها رو اروم بالا رفتیم تا رسیدیم پشت در چوبی نیمه بازی که جلوی اون چند جفت کفش و دمپایی زنونه بود. خانوم صاحبخونه همون خانم اخمو اینبار بدون شال با اندام لاغر و صورت استخونی همینطوری که به سیگارش پوک میزد تکیه زده به در جلوی ما دراومد گوشی هامونو گرفت و ازمون خواست کفشامونو داخل جاکفشی کنار در بزاریم و بریم داخل…وارد خونه شدیم، بوی سیگار با ادکلن و کرم زنونه فضای اتاقو پرکرده بود دیوار های دودی با نور لامپ صد آویزون از سقف قابل تحمل تر شده بود، خانم جوونی با سوتین مشکی و شلوار لی کنار دیوار پاهاشو دراز کرده روی هم انداخته بود و روی بالشتی لم داده بود با عصبانیت با گوشیش صحبت میکرد خانم دیگه ای درحالی که با چشمای سبزش به من خیره شده بود در حال بستن دکمه های مانتوش بود اروم سلام کردم ولی کسی جوابمو نداد خانوم صاحبخونه هم سیگار با سیگار روشن میکرد و زیر لب با خودش حرف میزد و حرص میخورد با سیگارش اشاره کرد بهمون که بشینیم چند دقیقه ای گذشت زنی که کنار دیوار نشسته بود اسمش یادم نیست تلفنش که تموم شد پرسید کدومتون سنش بیشتره خب شایان دو سال از من بزرگتر بود بلند شد پول رو از شایان گرفت و رفتن داخل یکی از دو اتاقی که کنار هم بود خانوم چشم سبز هم کیفش رو برداشت با خانوم صاحبخونه خدافظی کرد و رفت. حس خوبی نداشتم از این که اونجا هستم. خانوم میانسال زیبارو و خوش اندامی با تکپوش قرمز و شلوار جین مشکی از اتاق دیگه اومد بیرون و به طرف من اومد و باهام دست داد خودش رو معرفی کرد و گفت که اسمش محبوبه و 44 سالشه من هم گفتم مهدی هستم 21 سالمه پول رو ازم گرفت و رفتیم داخل اتاق و در رو بست پول رو داخل کیفش گزاشت، کاندومی به من داد و ازم پرسید قبلا سکس داشتم یا نه و منم گفتم که اولین بارمه، لبخندی زد و سکوت کرد بعد پشتش رو به من کرد و تکپوشش رو از تنش دراورد وقتی برگشت سمت من، با دیدن بدن سفید و سینه های بزرگش خشکم زد چون فقط تو فیلما و عکسا خانم لخت دیده بودم بعد اومد سمت من و دستم رو گرفت گزاشت روی سینش برعکس من که دستم سرد بود و بدنم میلرزید بدن اون گرم بود و با لبخند ارومش حس خوبی بهم میداد بوی عطرش دیوونه کننده بود اروم دستش رو برد بین پاهای من شروع کرد به مالیدن و من حسابی راست کرده بودم هر بار ازم میپرسید که کارش رو خوب انجام میده یا نه؟ اما من حواسم جای دیگه ای بود توجه من به ماه گرفتگی بالای سینش جلب شده بود همون لکه ی کوچیک پایین تر از شونه سمت راستش درست همونجایی که من هم ماه گرفتگی دارم به همون اندازه… همونجا بود که وحشتناکترین شک عمرمو کردم… واااای خدا اسم مادر من محبوبه ست اگه این خانم مادر من باشه…. چه شک مسخره ای، نباید با این شک این حس خوب رو از دست میدادم غیرممکنه مادر من باشه وااای چی میگم اگه یک درصد مادر من باشه چی…؟ پایان این سوالات رو از خودم میپرسیدم که ناگهان متوجه شدم داره شلوارشو از پاش درمیاره نگاهم که به پاهاش افتاد سکوت اتاق برام سنگین شد جوری که حس کردم چیزی نمیشنوم حسم میگفت باید بیخیال همه چی بشم و از این رابطه لذت ببرم من خیالاتی شدم اون اصلا ماه گرفتگی نیست؟ من اصلا مادر ندارم مادر من مرده ….با عجله شلوارم رو از پام دراوردم و گزاشتم کنار دیوار شرتمم تا روی زانوهام کشیدم پایین و در حاالی که کاندوم رو باز میکردم ازم خواست برای اینکه بار اولمه و بتونم لذت ببرم پیراهنم رو دربیارم پیش خودم گفتم حتما اونم شک کرده و به روی خودش نمیاره میخاد ببینه منم ماه گرفتگی دارم یا نه، به هر حال اون ماه گرفتگی من رو باید دیده باشه دوران نوزادیم .نمیخواستم پیراهنم رو دربیارم اما اصرار زیادش مجبورم کرد تا لخت بشم اونم همزمان با من شرت سفیدی که بین پاهاش گم شده بود دراورد و انداخت روی لباساش کنار دیوار بعد با لبخندی که داشت اومد دو تا دستشو به کمرش زد و جلوی من ایستاد من قلبم تند تند میزد دستم رو گزاشتم روی سینش چند ثانیه نگذشته بود که دیدم محبوبه دیگه لبخند نمیزنه و با تعجب به صورت من نگاه میکنه درست حدس زده بودم اونم شک کرده بود به محض اینکه چشمش به ماه گرفتگی من افتاد خودش رو عقب کشید و گفت که حالش بد شده و باید بره بعد دستش رو گزاشت روی سینش و سریع رفت شلوارشو پوشید و مانتوش رو تنش کرد ناراحتی توی چهرش کاملا مشخص بود چونش میلرزید؛ تکپوش و شرتش رو گزاشت توی کیفش، پولی که بهش داده بودم رو هم گزاشت بیرون و بدون این که چیزی بگه با حالت بغضی که توی صورتش بود از اتاق بیرون رفت… من با دهان باز مات و مبهوت فقط به پولای روی زمین خیره شده بودم تنها صدای صاحبخونه رو شنیدم که چند بار صدا زد محبوووبه کجا رفتی چی شد؟ و بعد اومد تو اتاق و با عصبانیت گفتچی شد؟ چیکار کردی باهاش که اینطوری گزاشت رفت منم لخت سر جام خشکم زده بود هنگ کرده بودم به سختی اب دهانمو پایین دادم و گفتم بخدا من کاری نکردم خودش گفت حالش بد شده و رفت. بعد هر چی به گوشیش زنگ زد جواب نداد، برگشت به من گفت وای بحالت اگه اذیتش کرده باشی معلوم نیس چی ازش خواستی که اینجور ناراحتش کردی اون بدبخت بخاطر یه لقمه نون به شما تن میده، صد بار بهش گفتم این کار تو نیست، تقصیر منه که پای هر چی غریبس تو این خونه باز میکنم زود لباستو بپوش برو بیرون…. تموم عصبانیتش رو سر من خالی کرد و از اتاق بیرون رفت ولی اونموقع هر بلایی سرم میاورد حقم بود. سرم داغ کرده بود تنها تصویری که تو ذهنم همش تکرار میشد لباس پوشیدن محبوبه بود واااای چه خجالتی تو چهرش بود وقتی داشت شلوارشو میپوشید چقد ناراحت شده واااای بر من خدایا این خانم مادر من بوده …واااای اخه چرا تن فروشی چرااااا ؟؟؟؟ اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سرم رو کوبیدم به دیوار و بعدش دیگه چیزی نفمیدم.چشمامو که باز کردم همه جا رو تار میدیدم شایان رو به همراه صاحبخونه بالای سرم دیدم که به من نگاه میکردند. شایان لیوان ابی دستش بود و صورت من خیس آب، با حالت گیج و سردرد شدیدی که داشتم نشستم و شایان گفت حالت خوبه؟ پنج دقیقه ای هست که بیهوشی چی شده که خانوم صاحبخونه حرفشو قطع کرد و گفت معلوم نیس چه اتفاقی تو این اتاق افتاده اون که جواب گوشیش رو نمیده این پسرم هم اینجور…. بعد شایان دستم رو گرفت به سختی بلند شدم با همون حالت گیجی لباسم رو پوشیدم شایان ازم خواست تا بریم دکتر ولی من گفتم حالم خوبه و دکتر لازم نیست ساعت 5 عصر بود که از خونه اومدیم بیرون شایان اصرار میکرد که بگم چه اتفاقی افتاده و من نمیدونستم چی باید میگفتم تنها چیزی که بهش میگفتم این بود که اون خانم حالش بد شد منم فشارم افتاد من از شایان خواستم اون رانندگی کنه و خودم پشت موتور نشستم؛ لرز کرده بودمو همه چی رو تار میدیدم اون هم از حالی که کرده بود میگفت و اینکه بهش خوش گذشته برعکس من که حالم گرفته بود و در حالی که به صحبت های شایان گوش میکردم محو شلوغی خیابونا بودم … شایان منو رسوند و موتور رو گزاشت داخل خونه و خودش رفت من گوشیم رو خاموش کردم و خواستم بخوابم اما حالم خیلی بد بود چنان تب و لرزی کردم که کارم به بیمارستان کشید قرار بود مادربزرگم رو ببرم دکتر اما برعکس مادربزرگم با عموی کوچکم من رو بردن دکتر و تا صبح بستری شدم. یک ماه ااز اون روز نحس میگزشت و خبری از شایان نداشتم و هر چی بگوشیش زنگ میزدم خاموش بود تا اینکه یه روز پدرش رو دیدم و اون گفت پسری به اسم شایان نداره بعدها فهمیدم شایان به جرم قاچاق دارو های روانگردان رفته زندان و در حال حاضر ارتباطی باهاش ندارم….خودم هم دیگه نتونستم پیک ببرم و بیخیال کارم شدم. با اینکه به خودم قول داده بودم فراموش کنم که مادری دارم اما دلم راضی نمیشد تصمیم گرفتم برم در اون خونه تا شاید خبری ازش پیدا کنم باید میفهمیدم کجا زندگی میکنه چرا از ما جدا شده خیلی چیز ها بود که باید میفهمیدم نمیخواستم کسی بفهمه که مادرمو پیدا کردم با این حال تنها جایی هم که میتونستم برم اون خونه لعنتی بود….یک هفته ای بود که توی اون کوچه باریک شب و روز در کمین بودم تا شاید ببینمش، خانم و مردای زیادی تو اون خونه رفت و امد میکردند ولی هبچ خبری از محبوبه نبود، اما اینطور بی فایده بود و باید دل رو به دریا میزدم و همه چیزو به خانوم صاحبخونه میگفتم تا حداقل شمارشو ازش بگیرم من همه چیز رو برای خانوم صاحبخونه گفتم و اون از این موضوع خیلی ناراحت شد ازم بابت اون حرفایی که زد معذرت خواست و گفت اخرین تماسی که باهاش داشته گفته دیگه اونجا نمیاد خیلی التماسش کردم ولی شماره رو بهم نداد نمیتونستم بیخیال بشم پس از پایان زنهای اون خونه خبر میگوفتم و فقط یک نفر از محبوبه خبر داشت و اون همون خانم چشم سبزی بود که اون روز تو خونه بود؛ آدرس خونه تیمی جدیدی رو داد که خودش بیشتر وقتا اونجا بوده میگفت بعضی شبا اونجا میشه محبوبه رو پیدا کرد.. برای خودم متاسف بودم وقتی هر لحظه مادر من باید به این و اون بگه کارش خوبه یا نه تا مشتری رو راضی کنه جمله ای که همش توی گوش من تکرار میشد… سوالی پر از التماس و حقارت… اما گناه من چیه؟ آیا من مستحق چنین زندگی بودم؟ آیا تن فروشی با اون حقارت بهتر از همسری یک معلوله؟ یک هفته بعد….آسمون رو به تاریکی بود بارون نم نم میبارید صدای اذان با قطره های بارون که به زمین میخورد در هم پیچیده بود روز سومی بود که برای پیدا کردن محبوبه به محل خونه جدید رفته بودم انتظارم تموم شده بود و خسته تر از روزای قبل دیگه ناامید شده بودم تا اینکه ماشین آژانسی سرکوچه نگه داشت و زنی از اون پیاده شد ،خواب بودم یا بیدار بعد از این همه انتظار درست میدیدم؟ این محبوبه بود که از ماشین پیاده شد با دیدنش قلبم سریع تر از همیشه میزد میخواستم به سمتش برم ولی نمیتونستم؛ ماشین رفت و محبوبه به سمت خونه تند تند قدم برمیداشت زنگ خونه رو زد و داخل خونه شد دستو پامو گم کرده بودم فکرم بجایی نمیرسید فقط منتظر موندم تا از خونه بیرون بیاد و تعقیبش کنم ببینم کجا میره چند ساعتی منتظر بودم و تو این مدت فقط دوتا خانم دیگه تو اون خونه رفتن ولی ده تا مرد و پسر جوون وارد اون خونه شدند چند وقت قبل من و شایانم مثل همین آدما بودیم… روی موتورم نشسته بودم و به در خونه چشم دوخته بودم . ساعت ده شب بود که محبوبه از خونه بیرون اومد لنگان لنگان رفت سرکوچه ایستاد منم توی تاریکی سایه دیوار نگاهش میکردم ماشینی که ظاهرا تاکسی بود نگه داشت و سوار شد منم موتورم رو روشن کردم و راه افتادم زمین خیس بود ولی دیگه بارون نمیومد با فاصله ماشین رو دنبال کردم بالاخره ماشین نزدیکای فروشگاهی که کار میکردم نگه داشت محبوبه از تاکسی پیاده شد و وارد کوچه ای شد که فقط چراغ در یکی از خونه ها روشنش کرده بود کلید انداخت و وارد خونه شد منم اون طرف خیابون زیر تیر چراغ برق موتورمو پارک کردم و لبه جدول نشستم حالم خیلی بد بودنمیدونستم تنها زندگی میکنه یا تو اون خونه کس دیگه ای هم هست بدون اینکه موتور رو روشن کنم سوار شدم و داخل کوچه رفتم نمیدونستم اگه در رو بزنم چی میشه من که خبر نداشتم تو اون خونه کی غیر از محبوبه زندگی میکنه…میخواستم برگردم که در همون خونه ای که لامپش روشن بود باز شد و مرد قد بلندی اومد سمتم و با حالت دعوا گفت پسر کارت چیه تو این کوچه منم گفتم که هیچی کوچه رو اشتباه اومدم اون که واقعا دعوا داشت گفت خودتو نزن به اون راه من از پنجره حواسم بهت هست دنبال اون خانوم اومدی که رفت تو اون خونه…و با انگشت به خونه ای که محبوبه رفت داخلش اشاره کرد گفتم نه اینطور نیست…میخواستم موتورمو روشن کنم که با دست محکم زد تو سینم بعد هولم داد و من و موتور با هم افتادیم رو زمین تموم لباسام خیس و گِلی شد بسختی بلند شدم سکوت کردم و خواستم موتورو بلند کنم که باز صداشو برد بالا و گفت نگفتی چیکار داشتی؟ باز یقه من رو گرفت، هر چی میخواستم خودمو کنترل کنم نمیشد من هم عصبی شدمو و با هم درگیر شدیم دعوا بالا گرفت و از تک تک خونه ها همسایه ها اومدن بیرون و شلوغ شد. مردم فک میکردن من دزدم و همشون به سمت من هجوم اوردن هر کس هر عقده ای داشت و هر کس زنش بهش نداده بود اومد سر من خالی کرد.. توی اون شلوغی محبوبه آخرین کسی بود که اومد بیرون چادری رو سرش بود و از بین حمعیت منو دید فکر نمیکردم تو اون حالت من رو بشناسه ولی جیغ بلندی کشید تا قبل از اینکه همسایه ها من رو بکشن دست نگه دارند من پخش زمین شده بودم و تموم بدنم بی حس شده بود لباسامم پاره و پر از گِل شده بود محبوبه اومد جلو نشست کنار من و با دیدن من گریش افتاد بلند گفت چرا اینجوری کردین اشغالای کثافت این پسرمه عوضیا کشتینش مگه چیکار کرده بود… گریه زاری محبوبه بغض چند وقته من رو هم شکوند سرمو با دستاش گرفته بود و با کنار چادرش صورتمو پاک میکرد. ملت حلقه زده بودن و مثل جغد بعد شکار نگاه میکردن .چند لحظه ای نگذشته بود که همه رفتن داخل خونشون تنها لامپ کوچه هم خاموش شد و کوچه تاریک شد. محبوبه منو بغل کرده بودو گریه زاری میکرد منم نفسم بالا نمیومد بعد از این همه لگدی که خورده بود توی شکم و پهلوهام چند دقیقه ای گذشت بعد ازم پرسید که میخوای زنگ بزنم اورژانس حالت خوبه میتونی بلندشی هیچکس نبود که کمک کنه بلند بشم به کمک محبوبه بسختی بلند شدم اما پام بشدت درد میکرد محبوبه میخواست منو ببره داخل خونه ولی من باید میرفتم موتورمم همچنان روی زمین افتاده بود محبوبه رفت داخل خونه و چند لحظه بعد با یه لیوان اب برگشت دستمالی رو گزاشت روی صورتم متوجه نشده بودم که از دماغم داره خون میاد لیوان اب رو هم داد دستم و بعد کمکم کرد تا بتونم موتور رو بلند کنم اصرار میکرد که چون حالم خوب نیست امشبو اینجا بمون نمیتونستم موتور رو روشن کنم چه برسه رانندگی کنم به هر حال من رو به داخل خونه برد و خودش بسختی موتور رو اورد توی خونه و در رو بست. من نشستم کنار دیوار حیاط روی زمین دلم سیگار میخواست ولی دریغ از یه نخ سیگار لعنتی…محبوبه اصرار میکرد که زنگ بزنه اورژانس یا اژانس بگیره و بریم بیمارستان ولی من قبول نکردم بعد ازم خواست که به داخل اتاق بریم میگفت که تنهاست و کسی داخل نیست چادرش رو برداشت و انداخت روی شونه هام خودش فقط یه سوتین تنش بود با یه شلوار راحتی؛ ازم پرسید که چطور اینجارو پیدا کردم منم براش ماجرا رو گفتم بعد گفت که بابت اونروز متاسفه و برای خودشم اتفاق تلخی بوده. هوا داشت سرد میشد ازم خواست لباسام رو دربیارم و برم حموم البته دیگه اون لباسا قابل مصرف نبود پاره شده بودن پیراهنو شلوارمو دراوردم گوشه حیاتو رفتم داخل اتاق؛ محبوبه حموم رو نشونم داد و من رفتم زیر دوش اب داغ تموم بدنم درد میکرد بخصوص پام که فک میکردم شکسته سر و صورتم شستم و شرتمو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم اما لباسی برای پوشیدن نداشتم اونم لباس مردونه نداشت یکی از شلواراشو بهم داد با یکی از پیراهناش و وقتی که اونارو پوشیدم کلی بهم خندید البته خودمم خندم گرفته بود بعد ازم خواست بشینم و برام چایی اورد. و کنارم نشست بهم گفت چقدر بزرگ شدی از پدرت چه خبر ؟ من باورم نمیشد که از فوت پدر خبر نداره با شنیدن خبر از دنیا رفتن پدر شروع به اشک ریختن کرد -دوسش داشتی که براش گریه زاری میکنی؟+مرد خوبی بود-پس چرا طلاق گرفتین چرا رفتی؟+مهدی جان تو اشتباه میکنی معلومه که از هیچی خبر نداری – درسته و اومدم اینجا تا از تو بپرسم چرا رفتی ؟-مهدی تو کوچیک بودی یادت نمیاد چه زندگی داشتیم هم برای من سخت بود هم برای پدرت+ولی اون میگفت که تورو میخواسته الان زندگیت خوبه راحتی ؟کمی سکوت کرد و گفت-من و پدرت همدیگرو نمیخواستیم این ازدواج زوری بود و تو حاصل این ازدواج شدی من بعد طلاق از پدرت با پسرداییم که از بچگی دوسش داشتم ازدواج کردم اونم راضی بود که تورو نگه داریم ولی پدرت قبول نکرد که از تو جدا بشه من و پسرداییم باید از اول ازدواج میکردیم چون همدیگرو دوس داشتیم.+چون پدر من روی ویلچر بود چون نمیتونست مثل بقیه باشه ارزشش رو داشت اونطور بزاری بری +مهدی اصلا بخاطر این چیزا نبود برای پدرت خانوادش تصمیم میگرفتن تو الانه زندگی من رو میبینی ولی من با پسرداییم زندگی خوبی داشتم البته که شانس من از اول خراب بوده به دوسال نکشید که تو جاده با ماشین باربریش تصادف میکنه و منو تنها گزاشت من زندگی خوبی داشتم …- خدارحمتش کنه اما من چی زندگی من برات مهم نبود زندگی پدر من برات مهم نبود ازادی میخواستی الانم ازادی ولی پدر من یک عمر خودش کارهاشو انجام داد و ازدواج نکرد ولی تو مارو فدای هوس خودت کردی+ببین مهدی تو حق نداری هر چی میخوای بگی حق نداری قضاوت کنی تو چی میدونستی من و پدرت چه زندگی داشتیم…+هر چی بوده از الان بدتر بوده؟؟؟سکوت کرد… نمیخواستم بیشتر از این حرفی بزنم ولی محبوبه سکوتش رو شکست و واقعیت رو گفت تموم شب رو از اول زندگیش تا همون شب گفت …میگفت که از بچگی پسرداییش رو میخواسته پدرش به زور شوهرش داده و خودش راضی نبوده بعد از تولد من بخاطر منم بوده میخواسته زندگی کنه ولی خانواده پدرم تو زندگیشون دخالت میکردن من یکسالم بوده که رابطه محبوبه با پسرداییش رو همه خبردار میشن مادربزرگم به پدرم میگفته من حاصل رابطه محبوبه و پسرداییش بودم ولی محبوبه اولین سکسشو زمانی با پسرداییش داشته که من یکساله بودم خودش اینطور میگفت با این حال پدرم بازم نمیخواسته طلاق بده ولی خانواده پدرم اذیت میکردن تا این اتفاق بیفوتهمحبوبه تا پنج سالگیه من هم میومده تا من رو ببینه ولی مادربزرگم اجازه نمیداده با هم روبرو بشیم حتی تهدیدشم کرده بودن اونم مجبور شده بعد از ازدواج با پسرداییش همه چیز رو فراموش کنه بعد فوت شوهرش حتی خانواده خودشم دیگه اونو قبول نمیکنن و مجبور میشه برای هزینه هاش به خونه های تیمی بره و تا الان ادامه داشته به هر حال برای خود من که جوابهاش دلیل قانع کننده ای نبود ساعت از نصف شبم گذشته بود اونقدر خسته بودم که همونجا خوابم برد صبح که بیدار شدم دیدم محبوبه پتویی روی من انداخته اما خبری از خودش نبود تموم بدنم کوفته شده بود با حالت خواب بلند شدم ولی هر چی محبوبه رو صدا زدم خبری ازش نبود میخواستم موتورمو بردارمو برگردم ولی با اون لباسی که تنم بود غیرممکن بود رفتم سراغ شلوارم که گوشه حیاط بود تا گوشیمو بردارمو به مادربزرگم زنگ بزنم ولی صفحه گوشیم شکسته بود به داخل خونه برگشتم و همه جارو با دقت نگاه کردم وارد اتاق محبوبه شدم یه تخت دونفره یه کمد لباسی میز ارایش با یه صندلی چوبی تموم چیزی بود که توی اتاق بود در کمد رو باز کردم پر از لباس زنونه از هر مدل کف کمد هم لباس های زیر پر از شرت و سوتین …همون شرت سفیدم بودروی میز ارایش پر بود از ادکلن و کرم و رژ تا مداد چشمو…..صدای در حیاط اومد من سریع برگشتم از اتاق بیرون و نشستم همونجایی که خوابیده بودم محبوبه اومد توی اتاق توی دستاش شلوار و پیراهن مردونه بود با تعجب گفتم اینا رو از کجا اوردیبا لبخندی که روی لبش بود گفت کاری نداشته باش تو بپوش هر چی اصرار کردم نگفت. بنظر نو بودند اما اونموقع صبح بعید بود مغازه ای باز باشه که خریده باشه +میخوای بری؟-اره باید برم گوشیمم شکسته+ واقعا؟ اگه میخوای ازشون شکایت کنیم-نمیخواد بیخیال میشم فعلا باید برگردم شاید بعد اومدم+ اونکه حتما ولی الان صبحونه برات اماده کردم بوخور بعد برو، مگه جایی میری سرکار؟-نه بیکارم صبحونه نمیخورم ممنونو ممنون بابت لباسا اگه کاری داری بگو انجام بدم+ نه مواظب خودت باش بازم بیا اینجا شمارشو گرفتم که بهش زنگ بزنم بعد رفتم توی اتاق و لباساشو دراوردم گزاشتم روی تخت و لباسایی که بهم داد پوشیدم با اینکه ازم بزرگ بود چاره ای نبود خداحافظی کردم و برگشتم خونه پدری و به مادربزرگم گفتم که دیشب توی مغازه بچه ها خوابیدم، گوشیمم شارژ نداشت زنگ بزنم دو روز بعد یه گوشی ساده گرفتم سیمکارتمو انداختم روی گوشی و بمحض روشن کردن پیامک تماس از دست رفته از شماره محبوبه بود اونم 15 بار ، واقعا عجیب بود زنگش زدم ولی گوشیش خاموش بود خیلی ترسیدم با عجله اماده شدم و رفتم درخونش و هرچی در زدم خبری نبود از ترس اینکه نکنه اتفاقی افتاده باشه مجبور شدم از در بالا برم کفشاش دم پله ها بود از در پریدم تو و رفتم داخل هر چی محبوبه رو صدا زدم جواب نداد تا اینکه در اتاقشو باز کردم….واااای خدا چی میدیدم محبوبه هیچی تنش نبود لخت مادرزاد وارونه از تخت اویزون افتاده بود و لیوانی هم کنار دستش شکسته شده بود من شوکه شده بودم و ترس تموم جونمو بلرزه دراورده بود رفتم کنارش و دیدم یه قوطی خالی دارو افتاده روی تخت نمیدونستم چیکار باید بکنم با هول و اضطراب طاق باز خوابوندمش روی تخت از بین پاهاش میشد تا اخرش رو دید کناره های رونش سرخ شده بود بازوهاش سرد سرد بود دستمو بردم جلوی صورتش نفسش خیلی اروم بود گوشمو گزاشتم روی سینش قلبشم ضعیف میزد نشستم روی تخت نفس عمیقی میگرفتم و با حالت گریه زاری نفس مصنوعی میدادم ولی بی فایده بود سینه هاش هر کدوم یه یطرف بدنش دستمو گزاشتم وسط سینش و محکم فشار میدادم چند بار که فشار دادم چشماشو باز کرد و هر چی خورده بود بالا اورد، اروم از تخت اومدم پایین اشک و عرق از پهنای صورتم سرازیر شده بود رفتم یه لیوان اب اوردم زدم به صورتش میگفت سرگیجه داره و حالش خوب نیست اشکای چشمم بند نمی اومد محبوبه ازم خواست تا بشونمش لباسشو بپوشه بلندش کردم ولی بازم عوق میزد- مادر من کِی این قرصا رو خوردی؟ چرا خوردی؟ چه اتفاقی افتاده کِی بهم زنگ زدی محبوبه جان میتونی جوابمو بدی چرا بهم زنگ زدی چی شده کسی اینجا بوده؟ محبوبه با چشمای قرمز و صورت ملتهب فقط به من نگاه میکرد و اشک میریخت دستمو بردم پشتش بلندش کردم از تخت اوردمش پایین کاملا گیج بود و پاهاش بی حس بود ولی باید بدنشو میشستم بالا اورده بود روی خودش اروم رسوندمش به حموم و خودمم مجبور شدم برم زیر دوش تا بگیرمش بدون اینکه لباسم رو دربیارم دوش رو باز کردم و دیدم که محبوبه باز میخواد بالا بیاره و گریه زاری میکنه -مامانی گریه زاری چراااا چیزی نشده من اینجام بخیر گذشته. اشکال نداره عوق بزن تا معدت تمیز بشه+کاش نمیومدی کاش نجاتم نمیدادی کاش میزاشتی تموم بشه این زندگی-این چه حرفیه مادر من من بعد این همه سال تو رو پیدا کردم چرا اینکارو کردی یعنی واقعا اینقدر منو دوس نداری؟+کدوم مادری به پسرش تن فروشی میکنه کدوم مادری بیخیال پسرش میشه و سراغی ازش نمیگیره من مادر نیستم من یه بدبخت هرزم که باااید بمیرم…-وااای خدا مادر این چه حرفیه همه اینا ارزش نداره که تو اینکارو بکنی تو الان که منو پیدا کردی باید همه چی عوض کنیم محبوبه سابق مُرد تو الان مادر منی که تازه متولد شدی…محبوبه گریه زاری میکرد و من صورتشو بوس میکردم و سعی میکردم ارومش کنم و بدنشر دست میکشیدم+ دیشب اومد اینجا بعد اینکه حالشو کرد کلی تحقیرم کرد و رفت کثافت عوضی هر چی دلش خواست بهم گفت. من هر چی زنگت زدم خاموش بودی گفتم تو هم چشم دیدن منو نداری و برای همیشه رفتی منم نتونستم طاقت بیارم…- کی اینجا اومده وااای مادر من غلط بکنم برم کجا برم؟ من همش به فکر تو بودم و هستم مگه جز تو کیو دارم ؟ کی اینجا بوده؟- همون کثافتی که اونشب باهات دعوا کرد همسایه رو به رو- یا خدا چرا اون حرومزاده رو راهش دادی چرا درو باز کردی وااای چیکار کرد باهات… بخاطر حرفای اون تو میخواستی خودتو بکشی چرا اینکارو کردی تو دیدی این لعنتی منو زد و گزاشتی بیاد پیشت واااای….محبوبه با گریه زاری گفت+ اخه خونه ی خودشه من تو خونش اجاره نشینم الانم دو ماهه اجاره نگرفته ازم.اون اطلاعاتیه و ازم عکس داره تهدیدم کرد که عکسارو پخش میکنه و برام دردسر درست میکنه دیشب گفت تا هفته دیگه باید از اینجا برم-نگران هیچی نباش هفته دیگه اینجا نیستی فردا اثاقتو جمع میکنیم حرصشو نخور الان من پیشتم ……دیگه حرفی نزدیم و فقط صدای دوش اب میومد صابون رو برداشتمو مالیدم به بدنش نگاهم به پاهای لختش که افتاد یاد اون روز افتادم که جلوم ایستاده بود دست خودم نبود ولی شهوت اومده بود سراغم صدای شرشر اب رو مخم بود همه چی منو شهوتی میکرد نگاهم عوض شد انگار تا چند لحظه پیش هیچ حسی نداشتم اما الان چشمم به هر نقطه از بدنش میخورد ببشتر شهوتی میشدم…. وضعیت مناسبی نبود حال محبوبه خیلی بد بود ازم صابونو گرفت خواست بیرون برم تا خودشو بشوره نگاه کردم که تیغی تو حموم نباشه و گفتم که خیال بدی به سرش نزنه و رفتم بیرون با لباسای خیس نشستم پشت در حموم و کلی گریه زاری کردم همش به خودم فوش میدادم…چند لحظه ای گذشت بلند شدمو رفتم اتاق رو تمیز کردمده دقیقه بعدم محبوبه از حموم بیرون اومد با همون وضع لخت و خیس من واقعا داشتم دیوونه میشدم رفت توی اتاق…..چندلحظه بعد منم رفتم توی اتاق دیدم با حوله حمومی که پوشیده خوابیده روی تخت و دستشو گزاشته روی سرشمن لباسام خیس بود رفتم بالای سرش انگار خوابش برده بود لباسامو دراوردم و بردم حیات روی بند آویز کردم شرتمم با سشوار خشک کردم مجبور بودم اونجا بمونم تا از خواب بیدار بشه….ساعت از ظهرم گذشته بودو چیزی نخورده بودم میدونستم که اگه محبوبه هم بیدار بشه حتما گشنشه برای همین لباسای روی بند رو نیمه خشک پوشیدم کلید خونه رو از روی میز برداشتمو رفتم با موتورم دو تا پیتزا گرفتم و برگشتم و محبوبه همچنان خواب بود دلم نمیومد که بیدارش کنم ناهار خودم رو خوردم و بعد اومدم نشستم کنار تخت محبوبه و خودمم همونجا خوابم برد ساعت هشت شب بود که با زنگ گوشیم بیدار شدم، مادربزرگم بود که ازم پرسید چرا نیومدی خونه و من گفتم که با دوستم رفتیم شهرستان شاید امشب برنگردم…. محبوبه همچنان خواب بود ولی باید بیدارش میکردم تا چیزی بوخوره -مامان جان بیدار نمیشی شب شده پاشو یچیزی بوخوربسختی چشماشو باز کرد و ازم ساعتو پرسید بعد ازم خواست کمکش کنم تا بره دسشویی، از تخت آروم آوردمش پایین کاملا ضعف کرده بود. پیتزای سرد شده رو بسختی و با اصرار من خورد بعد ازم خواست تا کیفشو براش بیارم تا پاکت سیگارشو برداره و تا اخر شب هیچ حرفی نزد و فقط سیگار میکشید منم چیزی نمیگفتم حتی جرعت نمیکردم که ازش بخوام تا برم خونه البته میترسیدم بازم بلایی سر خودش بیاره منم توی گوشیم بودم و حرفی نمیزدم تا اینکه ساعت حدود 12 شب بود که محبوبه رفت توی اتاق و چند دقیقه بعدشم منو صدا کرد، منم رفتم توی اتاق دیدم محبوبه با یه سوتین و یه شلوار راحتی گل گلی صورتی نشسته لبه تخت؛ بهم گفت که بشینم کنارش و….+ مهدی یه سوال ازت دارم میخوام صادقانه جواب بدی- حتما هر چی بپرسی قول میدم راستشو بگم+ مهدی تو چه حسی به من داری؟- خب تو مادرمی خیلی میخوامت+ نه منظورم چیز دیگست تو چرا اینجا موندی تا الان؟- خب میخواستم پیشت باشم اگه ناراحتی خب من میرم حالت خوب نبود باید کنارت می موندم کار بدی کردم موندم؟+ نه ببین بزار راحت بگم تو با من کاری کردی وقتی تو اون حال اومدی بالای سرم و بیهوش بودم؟- مادر من چی میگی متوجه هستی من چکار باید کرده باشم تو اون حال فقط گریم گرفته بود هول شده بودم بهت تنفس مصنوعی دادمو ….+ مهدی اگه کاری کردی بگو اشکال نداره؟بزرگترین تهمت دنیا رو داشت بهم میزد نمیدونستم چی باید بگم زبونم بند اومده بود پیش خودم میگفتم حتما اثر اون قرصاست حالش خوب نیس نباید ناراحت میشدم خونسردیمو حفظ کردم گفتم- دقیق منظورت رو بگو لطفا ؟+ مهدی تو اونروز دلت میخواست با من رابطه داشته باشی درسته؟ – وااای مادر تو رو خدا بیخیال شو فراموش کن اونروزو من که نمیدونستم تو مادر منی بعدش که فهمیدم کلی حالم بهم ریخت ولی من فراموش کردم و ازت میخام تو هم فراموش کنی منم باهات کاری نکردم مطمین باش تو مادر منی حتی اگه هزار سالم پیشم نبوده باشی+ الان چی یعنی میگی حسی بهم نداری ؟- خب معلومه نه وااای محبوبه بس کن من دارم خجالت میکشم چرا این حرفا رو میزنی + تو حموم…. فک کردی متوجه نشدم بعدم رفتی پشت در گریه زاری کردی صدای گریتو شنیدم اونروزم خیلی دلت میخواست میگفتی اولین بارته خب کار نیمه تموم رو تمومش کن – مادر متوجه میشی چی میگی اصلا حالت خوب نیستا میخوای برات چایی دم کنم کاری نیمه تموم نمونده لطفا استراحت کن…میخواستم بلندشم و از اتاق بیرون برم قلبم شدید شروع به تپیدن کرده بود ولی محبوبه جلوی در اومد بغلم کرد و گریش افتاد صداش میلرزید بهم گفت + مهدی جان منو ببخش منظوری نداشتم اون عوضی دیشب خیلی اذیتم کرده متاسفم حالم اصلا خوب نیستباز نشستیم روی تخت و شروع کرد به درددل کردن متوجه شدم دیشب اون حرومزاده هر کاری تونسته باهاش کرده بعدم محبوبه تحریک شده ولی اون گزاشته رفته میگفت تو رابطه هایی که داشته مجبورش میکردن که از عقب بهشون بده و اونم کلی اذیت میشده خلاصه اون شب قرصا کلا مغزشو زیرورو کرده بود ناخواسته دستم رفت روی رونش به خط سینش خیره شده بودم و به حرفاش گوش میکردم میدونستم که واقعا به من احتیاج داره تا ارضا بشه و منم واقعا شهوت دیوونم کرده بود متوجه نبودم داره چی میگه از یه جایی فقط رفتم تو فکر اینکه باهاش سکس کنم یلحظه محکم بغلش کردم و دستامو دور کمرش بردم و سوتینشو باز کردم و محبوبه هیچ واکنشی نشون نداد فقط تو چشمام نگاه میکرد سوتینش که باز شد سینه هاش افتادن بیرون وااای دیوونه کننده بود دلم میخواست بوخورمشون محبوبه دیگه چیزی نمیگفت و فقط نگاه میکرد نمیدونستم چی بگم بهش فقط همینطور که نشسته بودیم اون به من نگاه میکرد و منم به سینه هاش خیره شده بودم بلند شدم پیراهنو شلوارمو دراوردم بعد ازش پرسیدم اخر نگفتی چطور این لباسارا جور کردی اونم لبخندی زد و بلند شد شلوارشو دراورد فهمیدم خیلی داغ شده همون شرت سفید پاش بود که جلوش خیس شده بود رفتم بغلش کردم و خوابیدم روی تخت و محکم بهم چسبیدیم من شروع کردم به بوس کردن سینه هاش اونم پیشونی منو بوس میکرد تو همون حال شرتمو دراوردم و کاملا راست کرده بودم محبوبه با دیدن کیرم خودشو محکم بهم چسبوند کیرم کاملا به رونش چسبیده بود شروع کردم به لیس زدن سینه ها و گردنش اونم دستشو برد لای پامو تخمامو میمالید من یه دستم روی سینه هاش بود و یه دستمو بردم طرف کسش حرارت کسش واقعا حشری میکرد منو تو همون حالت تموم خاطرات اون مدت از جلوی چشمام رد میشد جوری بهم چسبیده بودیم که انگار قرار نیست جدا بشیم نیم ساعتی بود که من دستم توی شرت محبوبه بودو کسشو میمالیدم درحالی که سینه هاشو میخوردم اونم با دستش کیرمو سفت گرفته بود و پاهاشو محکم بهم فشار میداد محبوبه خیس عرق دهانشو باز کرده و چشماشو بسته و اه میکشید میخواستم شرتشو از پاش دربیارم اب از کیرم راه افتاده بود محبوبه اومد روی من پاهاشو گزاشت طرف سر من و سر خودش سمت کیرمو شروع به ساک زدن کرد منم سرمو بردم بین روناش و شروع کردم به لیس زدن نمیتوستم خودمو نگه دارم در حالی که داشتم شرت محبوبه رو درمیاوردم کیرم داشت تو دهنش میترکید گفتم دربیار داره ابم میاد همونموقع کیرمو گزاشت لای سینه هاش و وقتی چشمم به کس محبوبه خورد ابم با شدت زد بیرون وسط سینه های محبوبه پاهام سفت شده بود و در حالی که ابم میومد به کس محبوبه چشم دوخته بودم بعد از چند لحظه بدنم کاملا شل شد و شروع کردم به عرق کردن محبوبه هم همون حالت مونده بود از حالت حشری که بیرون اومدم حالم خراب شد محبوبه رو کنار زدم و نشستم لب تخت…خیلی حالم بد بود فقط تصویر کس محبوبه جلوی چشمم بود محبوبه بلند شد و رفت با دستمال کاغذی روی میز ارایشش برداشت منی روی سینشو کف دستاشو پاک کرد بعد شرتشو دراورد و شست کنارم دستشو برد سمت کیرم میخواستم دستشو پس کنم ولی فقط چشامو بستم و شروع به اشک ریختن کردم اون ارضا نشده بود و تنها امیدش کیر خوابیده من بود تلاش میکرد راستش کنه ولی من حالم خیلی خراب بود …بلند شدم و لباسم رو پوشیدم محبوبه همش منو صدا میزد کاملا لخت با گریه زاری اومد تا در حیاط دنبالم تا من رو برگردونه اون التماس میکردو من هیچی نمیگفتم فقط میخواستم از اونجا دور بشم باورم نمیشد با مادر خودم ارضا شدم واقعا پشیمون بودم اونشب از اونجا رفتم ولی همون شب سرنوشت من کاملا عوض شد…….. من الان روی ویلچر پدرم هستم درست همون شب در راه برگشت از خونه محبوبه با یه سواری شاخ به شاخ شدمو… و الان از کمر به پایینم رو از دست دادم.راستی محبوبه هر هفته به دیدنم میاد ولی خودش میگه دیگه تن فروشی نمیکنه…..پایان.نوشته مهدی

Date: November 14, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *