مثبت….

696
Share
Copy the link

مثبت خیلی چیزا مثبتش خوبه مگه نه؟ وقتی سر کلاس نشستی و بخاطر جواب دادن سوال استادت مثبت میگیری، وقتی که نمره ی دوست صمیمیت توی کلاس زبان میشه A ولی تو میشی +A، وقتی روزها منتظر خبر یکی از اقوامت میشینی و روزها رو به زور به شب میرسونی و شبا از شدت هیجان خوابت نمیبره و آخرش جواب مثبت میشنوی، همه و همه چیزای خوبین مگه نه؟ آره… مثبت همیشه خوبه خانمجون خدابیامرز همیشه با اون صدای مهربون و لرزونش بهم میگفت که میترا جان، آدم بایست همیشه توی زندگیش مثبت باشه. چقدرم راست میگفت. از بچگیم اینجور بار اومدم. یاد گرفتم همیشه به زندگی دید مثبت داشته باشم.یادش بخیر توی خونه قدیمیمون که از این مدل قمرخانمیها بود، دوست داشتم لب حوض بشینم و به ماهی گلی هامون خیره بشم. از اول هم دختر شیطون و بازیگوشی نبودم. دایی ناصر میگفت کاش دخترش فریماه هم به مثبتی من بود. فریماه برخلاف من یک دختر آتیشپاره بود. همه از شیطنتاش و پر انرژی بودنش عاصی بودن. یک سال از من بزرگتر بود. یجورایی با هم بزرگ شده بودیم. با وجود متفاوت بودن شخصیتهامون، بیشتر وقتمون با هم سپری میشد. میگفتن که مثبت، منفی رو جذب میکنه برای همینم شماها اینقدر با هم خوبین. واقعن هم خوب بودیم. من بهش بشدت وابسته بودم. اون هم به من. اون باعث شده بود که گرایش جنسیمو کشف کنم.چند سال قبل، یه بعدازظهر معمولی بعد از صرف ناهار و جمع و جور کردن سفره، جارو کشیدن فرشها، مرتب کردن اتاق پذیرایی و چایی دم کردن برای بزرگترا، من و فریماه طبق معمول جیم شدیم و رفتیم تو اتاق من. باد ولرم تابستونی، بوی گلهای نرگس توی حیاط رو به اتاقم اورده بود و پرده ی سرخابی کنار پنجره مثل مادری که فرزندش رو ناز میکنه، تو دستای باد به آرومی میرقصید. روی زمین دراز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم و به فریماه نگاه کردم. فریماه از همیشه شیطون تر شده بود. چشماش حالت خاصی داشتن و لپهاش گل انداخته بود. پرید بغلم. برام عجیب نبود. قبلاً هم با هم کشتی میگرفتیم و همدیگه رو با ماچ بارونهای آبدار غلغلک میدادیم. اینبار یه چیزی فرق میکرد. بوسه های فریماه روی لپم و گردنم مث همیشه آبدار و کوتاه نبود. حس عجیبی بود. کنجکاو شده بودم. قلبم به تپش افتاده بود. یکی از بوسه های فریماه نصیب لبم شد. خیلی کوتاه بود. اما خیلی خاص. فریماه هم متوجه شده بود و داشت با چشمای عسلی اش به من نگاه میکرد و منتظر واکنش من بود. به لبهاش نگاه کردم. نرم و غنچه ای بودن. سرمو بالا اوردم و لبشو بوسیدم. خیسی لبم لب خشکشو برق انداخت. این بار نوبت فریماه بود. خم شد و لبمو بوسید. یکم طولانی تر بود. نرمی لبش روی لبم دلمو لرزوند. باز سرشو بلند کرد. برامون تبدیل شده بود به یه بازی جدید و پر هیجان. دستمو روی صورت ناز و استخونیش گذاشتم و با انگشتام چندتار از موهاشو به پشت گوشش انداختم و همزمان با شصتم لاله ی گوششو ناز کردم. این بار جفتمون جلو اومدیم و اولین معاشقه ی جدیمون شروع شد. دست توی موهای همدیگه کردیم. فریماه هم کاملاً خودش رو روی من انداخته بود. اینقد از این تجربه جدید داشتم لذت میبردم که حتی نگران این نبودم که کسی وارد اتاق شه.بار اول فقط به معاشقه ختم شد. بارهای بعدی هر وقت فرصت میکردیم میرفتیم توی گوشه ای جایی دور از چشم بقیه و همدیگه رو بوس میکردیم. قشنگ حس میکردم که کاری که دارم میکنم هنجار شکنیه و با مثبت بودن من در تضاده ولی یه حس کنجکاوی و لذت ممنوعه ای داشت که منو به اینکار تشویق میکرد. بارهای بعدی چیزهای دیگه هم به معاشقه هامون اضافه شدند. مالش ممه هامون، دست بردن داخل شورتامون و مالیدن کسهای خیسمون. بار اولی که دست سردش به کسم خورد کل بدنم مورمور شد. از خیس بودن کسم خجالت میکشیدم اما فریماه لبخند میزد و با چشمای خمارش نگاهم میکرد و لباشو آروم گاز میگرفت. منم همینکارو کردم براش. کسش خیلی داغ بود و موهای اطراف کسشو تازه زده بود و اطراف و بالاش یکمی تیز تیزی بود. وقتی انگشتم رو لای شیار کسش مالیدم سرش روی گردنم افتاد و شروع کرد به لیسیدن و خوردن گردنم. چند ثانیه ادامه دادیم تا اینکه خانم دایی نسرین صدامون کرد و مجبور شدیم قطعش کنیم. اون شب به یاد لمس کس فریماه و حس و حالی که جفتمون پیدا کرده بودیم خودارضایی کردم. فریماه هم بعداً بهم گفت که خودارضایی کرده بود.رابطه ی ما قویتر و بهتر شد. بهم بیشتر از قبل وابسته شدیم. میدونستیم که رابطه مون فقط بر پایه مسائل جنسی نیست. توی مدرسه همه دنبال دوست پسر پیدا کردن و رابطه با غیرهمجنسشون بودن ولی من فقط به فریماه فکر میکردم. هیچوقت رابطه با پسر برام جذابیت نداشت. بهم میگفتن خیلی مثبت و خرخونی و اهل اینچیزا نیستی. فقط یکی دیگه از بچه ها بود توی مدرسه که اون هم مثل من به پسرا گرایشی نداشت. همیشه با من درد دل میکرد و میگفت حس عحیبی داره و فکر میکنه با بقیه فرق میکنه و مریضه. من هم دلداریش میدادم ولی هیچوقت بهش نگفتم که هم حس هستیم. دوست نداشتم بیشتر از این توی مدرسه اذیت بشم.سال آخر مدرسه کنار هم درس میخوندیم و برای کنکور آماده میشدیم. عادت داشتیم که دراز بکشیم روی زمین و کتاب و جزوه مونو بگیریم دستمون. من روی بالش و فریماه روی شکم من. استراحتهای من به دست کشیدن و لمس کردن اون موهای مشکی و بلند فریماه خلاصه میشد. هیچوقت از لمس موهاش سیر نمیشدم. فریماه یک سال پشت کنکور موند که با من کنکور بده. شانس اوردیم که جفتمون تو یه دانشگاه توی شهری دیگه قبول شدیم. من متالورژی قبول شدم و فریماه جامعه شناسی. ورودمون به دانشگاه و دور شدن از محیط سنتی خانواده هامون باعث شد که دیدمون به مسائل دنیا باز تر بشه. در مورد حقوق و برابری جنسیتی و گرایشهای جنسی مطلع شدیم. فهمیدم که لزبین هستم. چیز خیلی عجیب و غیر طبیعی ای هم نبود. بعد از این موضوع رابطه مون به جدی ترین حالت خودش رسید. با هم میرفتیم خرید، گشت و گذار، حتی کلاس زبان هم با هم میرفتیم. مژگان جون معلم زبانمون خیلی دوستمون داشت و بهمون میگفت دوقلوهای بهم نچسبیده.ترم دوم دانشگاه تونستیم خانواده هامونو مجاب کنیم که یکم بهمون پول بدن یه خونه ی نقلی نزدیک دانشگاه اجاره کنیم و از شر خوابگاه خلاص شیم. دکوراسیون خونه رو گذاشتم به عهده ی فریماه. گفت دیوارهای اتاق رو آبی آسمونی رنگ بزنیم. خودمون رنگ خریدیم و با هم رنگ زدیم. یکی از لذت بخش ترین کارهایی بود که تا بحال انجام داده بودم. یک سری وسایل خیلی معمولی و ارزون هم خریدیم. آخرین چیزی که برای خونه خریداری شد، یه گلدون کوچولو گل نرگس بود که فریماه گرفت. بهم گفت که این بو بوی رابطه ی جدید ماست. رابطه ای که دائمیه و مقاوم.همه ی دلخوشیامون این بود که هر از گاهی با دوستای دانشگاه میرفتیم سفر یا دور هم جمع میشدیم خونه ی هم. یبار خونه ی مرضیه اینا، فریماه آهنگ دل یار سارا نائینی رو خوند و مرضیه هم پیانوشو زد. وقتی که صدای ملایمشو شنیدم حس کردم دوباره عاشقش شدم. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و بعد از تموم شدن آهنگ رفتم بغلش کردم و جلوی همه بوسیدمش.همه چی خیلی خوب بود تا اینکه یکی از بچه های دانشگاه اومد و یه تز مسخره ای داد. تزی که زندگی منو به کلی عوض کرد. یه مثبت دیگه توی کارنامه ی زندگیم. مثبتی که دیگه خوب نبود. حتی حاضر نبودم برم جواب آزمایشم رو بگیرم چون فقط محض مسخره بازی با بچه ها رفته بودیم تست داده بودیم. وقتی کاغذ تا شده ی جواب آزمایش رو خوندم، گوشم هیچی نمیشنید. به کلمه ی ositive خیره شده بودم. برای چند ثانیه متوجه نشدم. گفتم خب این ینی خوب دیگه؟ مگه مثبت همیشه خوب نبوده؟ اینم مثبته دیگه… چرا بایس بد باشه؟ کم کم دست و پاهام بی حس شدن. روی چمنهای کنار جدول نشستم. همچنان کاغذ به دست. تنها چیزی که توی ذهنم میچرخید این بود که چطور ممکنه؟ نه اشتباهه. امکان نداره بیخود میگن دکترا کارشونو بلد نیستنبه هیچکس نگفتم. کسی هم ازم نپرسید. از اول هم برای مسخره بازی اینکارو کرده بودیم. دلیلی نداشت دوستام پیگیر شن. شبش که رفتم خونه، فریماه خورشت کرفس درست کرده بود. غذای مورد علاقه م. بوی نعنا داغ و آبلیمو خونه رو برداشته بود. با پیشبند چهارخونه ی قرمز سفیدش اومد پیشوازم اما تا منو دید میخکوب شد.میترا؟؟ چه ت شده تو؟ چرا رنگ گچ شدی؟؟؟کوله پشتیم از روی شونه م افتاد زمین. فریماه اگه سریعتر عمل نمیکرد، روی زمین ولو میشدم. خودمُ توی بغلش رها کردم. چشمام بسته شد. میخواستم بخوابم. فقط بخوابم. وقتی بیدار شدم، دیدم روی تختمم و فریماه روی صندلی کنار تخت نشسته، عینکش رو زده و داره کتاب میخونه. از تکونهام متوجه شد که بیدار شدم و سریع کتاب رو کنار گذاشت و دستشو روی پیشونیم گذاشت. به چشماش نگاه کردم. سرخ و نمدار بود.عشقم؟ دردت به جونم … چی شده؟ منو تا سر حد مرگ ترسوندیصداش تو دماغی بود. دستشو گرفتم و روی لپ هام سر دادم و انگشتامون مثل همیشه وارد مسابقه ی نوازش هم شدند.هیچی عمرم امروز خیلی خسته بودم.چرت نگو میترا بهم بگو کسی اذیتت کرده؟ دانشگاه اتفاقی افتاده؟به کاغذی که توی کیفم مچاله کرده بودم فکر کردم. به اینکه فریماه چه حسی پیدا میکنه اونو بخونه. دست به سرش کردم و حقیقت رو بهش نگفتم. همه فکرم این بود که دوباره برم و آزمایش بدم.بالاخره روزش رسید و رفتم آزمایش دومم رو دارم. اینبار صبر کردم تا جوابو بگیرم. یک ساعتی که منتظر بودم سخت ترین یک ساعت عمرم بود. بالاخره جواب اومد. مثبت. حس کردم زندگیم یک قصر تماماً شیشه ای بود که با خوندن اون کلمه ی نحس روی کاغذ شکست و فرو ریخت. حتی نمیتونستم گریه زاری کنم. تا خونه نفهمیدم چجوری رفتم. عرقی روی بدنم نشسته بود اما یخ بودم. بدنم کرخت بود و پاهامو روی زمین میکشیدم. وقتی رسیدم خونه مستقیم رفتم روی تختم افتادم. برای چند ثانیه به سقف خیره شدم. بعد از اینکه اسم فریماه به ذهنم خطور کرد اشکهام سرازیر شدن. با صدای بلند ضجه زدم و گریه زاری کردم. برام مهم نبود که چه اتفاقی ممکنه برام بیفته اما ترس از اینکه عشقمو دیگه نتونم ببینم منو مچاله کرد. همه ی وحودمو با اشکهام و چنگ زدن روتختی تخلیه کردم. ذهنم که آرومتر شد فقط یه سوال توی مغزم میچرخید. چطور؟ کِی؟ چرا هیچوقت هیچ نشونه ای از ایدز نداشتم؟ من که رابطه جنسی و دخول نداشتم. یاد مادرم افتادم. چند سال بعد از بدنیا اومدنم تصادف کرد و فوت کرد. من ایدز رو از مادرم به ارث برده بودم؟ شاید هم پدرم… . واقعاً مهم بود؟ فریماه… اتاق دور سرم چرخید. حس کردم سرمو دارن به بالش فشار میدن. نکنه فریماه هم ایدز گرفته باشه؟ نکنه‌ من از اون ایدز گرفتم؟با خودم خیلی کلنجار رفتم که چجوری با فریماه این موضوع رو مطرح کنم. نمیتونشتم بهش نگم. بایس اون هم آزمایش میداد. شبی که بهش گفتم، سکوت کرد. هیچی نگفت. سرشو پایین انداخت و با غذاش بازی کرد. من بی صدا گریه زاری میکردم و اون حتی نگاهم نمیکرد. ازش خواستم چیزی بگه اما نگفت. بلند شدم و رفتم سمتش که بغلش کنم دستشو جلوم گرفت و چشماشو بست. حالم بدتر شد. رفتم توی اتاق و خودمو روی تخت پرت کردم. نمیدونم چقدر طول کشید که حس کردم فریماه اومد و منو از پشت بغل کرد. سرشو توی موهام کرد. هق هق کردناش بغض منم دوباره شکوند. بهم گفت که تنهام نمیزاره. بهم گفت که درمانش پیدا شده و بزودی ایدز ریشه کن میشه. به گلدون کنار پنجره نگاه کردم. گل برگهاش یکم پژمرده شده بود.جواب آزمایش فریماه منفی بود. دنیا شوخی مسخره ای داشت با من. انگار همه ی چیزای مثبت قراره مال من باشه زندگی روی گندشو بهم نشون داد. منزوی شدم. پرخاشگر شدم. گوشه گیر شدم. کلاسامو میپیچوندم و میموندم خونه. حتی فریماه هم نمیتونست من رو آروم کنه. رابطمون کم کم رو به سردی گذاشت. توی جملاتش عاشقتم و دوستت دارم و تنهات نمیزارم موج میزد اما در عمل رفتارش باهام خیلی سرد تر شده بود. دیگه مثل سابق با من وقت نمیگذروند. درسها و کلاسهاشو بهونه میکرد که کمتر دور و بر من باشه. آخرش تصمیم گرفتم توی تعطیلات بین‌ترم که برگشته بود به شهرمون، خونه رو برای همیشه ترک کنم. خونه ای که جای جایش منو یاد فریماه و عشقی که داشتیم و رابطه ای که به همین سادگی رو به مردن گذاشت، می انداخت و منو از تو میخورد. یه نامه ی بلند بالا نوشتم. ادکلن خودم رو که عاشقش بود بهش زدم و با چند دست لباس و کتاب از خونه زدم بیرون. موبایلم رو هم با خودم نبردم. اولین مقصدم آرایشگاه بود. موهامو کامل با ماشین کوتاه کردم. خاطرات دستهای فریماه رو لابلای موهام توی آرایشگاه جا گذاشتم و بی هدف رفتم به سمت پایانه مسافربری شهر. میخواستم یه زندگی کوتاه و جدیدی شروع کنم. با هویتی جدید در شهری جدید.اولین جایی که به فکرم رسید رو انتخاب کردم. لاهیجان. جایی که هیچ آشنا و فامیلی نداشتیم. متصدی بد اخلاق سیر و سفر کارت ملی من رو گرفت و بلیط رو صادر کرد. ازش خواسته بودم صندلی تک نفره بهم بده اما با بداخلاقی گفت که صندلی ها پره و کنار یه دختر دیگه میشینم. منم که پول رو داده بودم ناچاراً قبول کردم و رفتم سوار اتوبوس شم. کوله پشتیمو به شاگرد راننده دادم و وارد اتوبوس شدم. بوی پلاستیک و کیک تیتاپ داخل اتوبوس برام حس نوستالژیک داشت. روی صندلی نشستم و به بیرون خیره شدم. باورم نمیشد که اینقد راحت زندگی خودمو ول کردم. من یه بچه مثبت که هیچوقت تو عمرش ریسک نکرده بود. ولی خب این چیزی بود که میخواستم. نمیخواستم سر بار کسی باشم. هیچکس.همینجور که سرمو به پنجره ی اتوبوس تکیه داده بودم صدایی منو از جا پروند.سلام ببخشید عذر میخام این صندلی یازدهه؟برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم. یه دختر جوون با صورتی کک مکی و عینک گرد و بانمک که شال صورتی رنگی انداخته بود و موهای قهوه ایش از زیر شالش بیرون زده بود.اممم… بله بله بفرمایین یکم جمع تر نشستم. نشست و کیفشو روی پاش گذاشت. جا سوییچی روبان قرمزش که از زیپ کیفش آویزون بود توجهمو جلب کرد.عذر میخام ببخشید فضولی میکنم… شما هم… امممم و با دستم جاسوییچی شو نشون دادم. لبخند تلخی زد و سرشو تکون داد. بله عزیزم. من مبتلا به اچ آی وی هستم لحن لطیف و دوستانه ش باعث شد حس خوبی پیدا کنم. منم لبخند زدم و دستمو دراز کردم و گفتم من هم… میترا هستم دستمو گرفت خوشبختم عزیزم. نرگس هستمنرگس چه تشابه جالبی دستاش بیش از اندازه لطیف و نرم بود. نگاهمو از چشمای خندونش دزدیدم و باز به پنجره خیره شدم.چند وقته اطلاع داری عزیزم؟نگاهش کردم. نمیدونم چرا ولی حس امنیت میکردم. هر کس دیگه ای بود دعواش میکردم و میگفتم به تو چه ولی نرگس فرق داشتچند هفته ای میشه شما چی؟چند سالی هست از پدرم به من رسیدهبرام جالب بود. جوری حرف میزد انگار اتفاق خوبی افتاده. نه به من که اینقدر افسرده و بی حال بودم و نه به نرگس که اینقد شاد و بی تفاوت بود. حس نمیکردم که داره دروغ میگه ولی این انرژی مضاعفی که داشت منو به وجد آورد. بعد از اون از هر دری صحبت کردیم. در مورد زندگی، دانشگاه، علایق. بهم گفت که عضو یک ان جی او مربوط به مبتلایان ایدزه که توی گیلان فعالیت میکنن و دفتر اصلیشون توی لاهیجانه. ازم دعوت کرد بهشون بپیوندم. نیازی به فکر کردن نداشت. با خوشحالی قبول کردم. برای اولین بار بعد از مدتها باز قلبم به آرامش رسیده بود. باز میتونستم مثبت باشم. مثبت بودن برام دیگه چیز بدی نبود. مثل هر مثبت بودن دیگه ای، این هم یه مثبت بود توی زندگیم.وقتی اتوبوس راه افتاد، نرگس هندزفریشو دراورد و داخل گوشش گذاشت. من هم که حس کردم هم‌صحبتم رو از دست دادم دوباره به پنجره تکیه دادم و به خیابون خیره شدم. چند ثانیه بعد نرگس روی شونه م زد.میترا؟ گوشی نداری؟هوم؟ نه عزیز جان ندارمعه؟ خب باشه اهل موسیقی هستی؟آره. ولی نه هر موسیقی اییکی از گوشی های هندزفری رو گرفت سمتم که بذارم تو گوشم. گذاشتم. سارا نائینی بود. دل یار. چشمامو بستم و قطره اشکی‌روی لپم لغزید. تا اون لحظه فکر میکردم زندگیمو باختم اما باز فهمیدم که در بدترین شرایط میشه مثبت بود. فقط یه چاشنی کافیه. یه جمله. یه حس. یه کلمه. یه انتخاب. یه موسیقی… Your owser does not suort the audio element.نوشته آن نبا نه نه

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *