محرم سکس- بخش هشتم (پایانی)

0 views
0%

… قسمت قبلبخش هشتم(پایانی)روبروش ایستادم… صاف و محکم… دستامو برای دعا به آسمون سپردم… مثل یک مراسم مذهبی… چیزی شبیه دعای باران…چشمامو به طرف آسمون چرخوندم. به دورترین نقطه آسمون زل زدم… با تموم وجودم از خدا خواستم که ئاگرین رو زنده کنه…ئاگرین رو بهم برگردونه… حتی مثل یه خواهر… اشکم دوباره جاری شد و شروع به هق هق کردم… پایان گرمای وجودم تو دستام… سرانگشتام، جمع شده بود… از اون همه اشک و گریه زاری دلم داشت ضعف میرفت… خسته شده بودم. بارون نم نم شروع شده بود و بر صورت و دستای گر گرفته ام میبارید و آتش درونم رو خاموش و خاموش تر میکرد. این یه نشونه بود. یه نشونه مثبت… امیدوار شدم. دلم نمیخواست چشمامو باز کنم. دوست داشتم وقتی بازشون کنم که بهترین جمله دنیا رو بشنوم. سیروانیییی… بارون داشت تندتر میبارید. اشکم تموم شده بود ولی انگار اشکای آسمون تمومی نداشت… خسته شدم. دستی روی صورتم کشیدم و آخرین کلمات دعامو نجوا کنان گفتم… چشمامو باز کردم و به طرف پیکر ئاگرین قدم برداشتم… نشستم و دستاشو تو دست گرفتم. هنوزم سرد بود. میدونستم… میدونستم که هیچ راهی نیست. بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. به طرف برکه رفتم و عمقش رو دید زدم. انگار کافی بود. چرخی دور خودم زدم و بزرگترین تخته سنگی که برای کارم کافی بود پیدا کردم. برداشتم و آوردم نزدیک برکه. به یه طناب هم احتیاج داشتم. برگشتم تو خونه باغ و تکه طنابی پیدا کردم. یه سر طناب رو به سنگ گره زدم و سر دیگه شو با تموم قدرت کشیدم خوب بود. امکان پاره شدن نداشت. همه چی حساب شده بود. سر دیگه شو به دوتا پام گره زدم. دوباره و چند باره با قدرت کشیدم که مطمئن شم همه چی مرتبه. سنگ بزرگ رو برداشتم. صدای پایی از عقب شنیدم. برگشتم و در کمال ناباوری خودمو دیدم. اهمیتندادم. تاثیر توهم هنوزم باهام بود. هر آن امکان داشت پشیمون بشم. سرعت عملم رو بیشتر کردم. رومو برگردوندم و بعد از انداختن تخته سنگ تو برکه سریع شیرجه زدم. یهو سرمای خوشایندی وجودمو لبریز کرد. داشتم تو عمق فرو میرفتم و برعکس پیش بینیم، اصلا تلاشی برای زنده ماندن نکردم. آب داشت تو ریه هام نفوذ پیدا میکرد و در کمال ناباوری، خیلی راحت با پایان وجودم داشتم مرگ رو قبول میکردم…تنها دردی که حس میکردم، زخم روی پیشونیم بود که مدام زق زق میکرد.اینم یه نشونه بود ولی نشونه خوب یا بد؟؟؟ ناخودآگاه چشمام بسته شد و سرمای بیشتری حس کردم. تو ذهنم یه صحنه جدید نقش بست… صحنه ای که برام عجیب بود… من توی سینما نشسته بودم و داشتم یه فیلم میدیدم… فیلمِ قدیمی و سیاه و سفید… درمورد یه پسر بچه بود… چقدر چهره اش برام آشنا بود…پسر بچه آروم و مغمومی که گوشه اتاق نشسته بود و داشت گریه زاری میکرد. نمیدونم بخاطر چی گریه زاری میکرد. فیلم به عقب برگشت و مرد و خانم جوانی رو ديدم که دنبال یه شیء گمشده بودند که خیلی ارزش داشت بعد از مدتی خسته و نا امید از پیدا کردن گردنبند گمشده، فکری به ذهن مرد رسید و پسرش را یافت و از او پرسید که میدونه گردنبند مامانش کجاست یا نه؟ پسرک با عجله به زیرشیروانی خونه رفت و گردنبند رو پیدا کرد و با خوشحالی به طرف مادر و پدرش برگشت. پدر وقتی گردنبند رو دست پسرک دید او را به باد کتک گرفت و سرش داد زد که این گردنبند یه شیء قدیمی و باارزش است و پسرکش را متهم به دزدی کرد. پسرک به آغوش مادر پناه برد تا از دست کتک پدرش فرار کرده باشد که مامانش هم بجای باز کردن آغوشش سیلی محکمی بر گوش پسرک نواخت که باعث شد تعادلش را از دست داده و با سر به زمین برخورد کند. زخمی روی پیشانی پسرک نقش بست…چشمامو که باز میکنم، فقط سقف سفیدی رو میبینم. نفس راحتی میکشم. با گوشه آستینم عرق سردی که رو پیشونیم نشسته، پاک میکنم. با خودم میگم پس همش خواب بود تکه هایی از خوابم یادم میاد… خوشحال میشم. با خودم تکرار میکنم پس ئاگرین نمرده. تموم خوابی که دیدم و صحنه خودکشی هردوتامون تو ذهنم نقش می بنده. ولی به طرز عجیبی تنها چیزی که یادم نمیاد فیلم سیاه وسفید یه بچه ست. دستمو به گوشیم میرسونم که هنوزم آهنگ داریوش رو بی وقفه تکرار می کنه. صدارو قطع ميكنم و به ساعت نگاه میکنم. ساعت 3 صبح رو نشون میده. میس کال های داییم و خانم داییم رو پاک میکنم و با تعجب میبینم که چند تا مسیج هم دارم. همش از طرف عمومه…-سیروان تورو خدا جواب بده. کجایی تو؟ دارم دیوونه میشم…-کثافت عوضی ئاگرین رو کجا بردی آخه؟؟؟-سیروان بیا باهم حرف بزنیم. مطمئن باش همه چی حل میشه.-سیروان… خب عوضی جواب بده. ئاگرین نیستش. تو نمیدونی کجاس؟-سیروان… یادت نره… اون خواهرته… ئاگرین خواهرته و تو باید مراقبش باشی…یه دفعه انگار چیزی یادم اومده باشه، دوباره پیکر بی جونش تو ذهنم نقش میبنده. مثل فنر از جا میپرم و به سرعت و بی توجه به دیروقت بودن شماره داییم رو میگیرم. با تعجب میبینم که با اینکه نصفه شبه ولی با اولین بوق جواب میده.-سیروان؟؟؟ الو… کجایی؟-سلام عمو… چی شده؟ قضیه چیه؟-کثافت خودتو به اون راه نزن. تو ئاگرینو دزدیدی. من میدونم. اگه یهمو از سر دخترم کم بشه…میون حرفاش میپرم و میگم -لطفا به خودتون مسلط باشین و بگین چی شده؟ من از هیچی خبر ندارم.از حرفای خودم لبخند تمسخر آمیزی رو لبام نقش میبنده… مسلط بودن هه چیزی که به نحو عجیبی خیلی وقته حسش نکردم. به خودم میام و میبینم هنوز سکوت کرده و حرفی نزده. دوباره هول میشم و خواهش میکنم که حرفشو بزنه. وقتی مطمئن میشه که کار من نبوده، بالاخره به حرف میاد و میگه – به همه دوستاش زنگ زدم… کسی ازش خبر نداره. سه روزه رفته و گوشیشخاموشه… سیروان تورو خدا اگه ازش خبری داری بگو… همه بیمارستان ها…همه کلانتری ها… همه جا رو گشتم. نیست که نیست… من فکر میکردم پیش توباشه… یه ذره خیالم راحت بود که حداقل پیش برادرشه…با شنیدن این حرفا حس میکنم دنیا داره دور سرم میچرخه…بیمارستان ،کلانتری ، برادرش…، یادم میاد که من برادرشم… خونم به جوش میاد و سر دردم برمیگرده… تنها یه جمله به داییم میگم من خواهرمو پیدا میکنم و صحیح و سالم میارم پیشتون…با قطع کردن گوشی تو فکر فرو میرم… کجا باید باشه؟ ئاگرین رو من میشناسم. فکرم به سرعت در حال جستجو کردنه. تحت تاثیر حشیش به سرعت همه مسائلو حلاجی میکنم و به یاد میارم که تنها جایی که دایی و خانم داییم نمیدونن رو من میدونم. خونه باغ…سریع از جا بلند میشم و همزمان با نگاه به خاکسترای حشیش و بقیه گندهاییکه زدم، لباسامو در میارم و میرم سمت حمام. شیر آب سرد و باز میکنم تا وان پر بشه… خاکستر حشیش، شیشه مشروب شکسته، پاکت قرصهای ریتالین و بقیه آشغالا رو جمع میکنم و تو یه نایلون سیاه میگذارم. حوله بزرگی برمیدارم. پنجره رو باز میکنم و با حرکت سریع حوله سعی میکنم بوی حشیش رو از اتاق بیرون کنم. دستام به شدت میلرزه و تسلطی رو راه رفتن ندارم… سریع لخت میشم و میپرم تو وان آب سرد. یهو پایان بدنم یخ میشه. باعث میشه مقداری از گیجیم کم بشه. حسابی سعی میکنم سر حال شم و اولین لباسی که دستم میرسه تنم میکنم و از حموم میام بیرون. از هتل خارج میشم و یادم میافته که پنجره رو نبستم. با خودم میگم اینجوری بهتره… با دونستن اینکه استعمال مواد تو سلیمانیه چقدر خطرناکه و جرمش در حد جرم سیاسیهتنم میلرزه… شایدم لرزشم مربوط به سرمای بیرون و خیسی لباسام باشه که یادم رفته درست و حسابی خودمو خشک کنم. این فکرای مسخره رو از ذهنم بیرون میکنم و سریع یه تاکسی پیدا میکنم. راننده یه مرد مسنه که حدودا 70 سال رو پر کرده. با عجله به طرفش میرم و یه اسکناس 100دلاری بهش میدم و میگم فقط تورو خدا عجله کنید… مسئله مرگ و زندگیه. اسکناس رو ازم میگیره و در عقب رو باز میکنه تا سوار شم. خودش هم پشت فرمون میشینه و با آرامش خاصی، با نشون دادن مسیر از طرف من، از شهر خارج میشه… از تو آینه ناخودآگاه چشمام تو چشماش میافته و یک آن تموم اضطراب و لرزشم از بین میره. با نگاه نافذش بهم زل میزنه و میگه سخت نگیر مرد جوان… مرگ و زندگی دست ما آدما نیست… سعی میکنم جوابی ندم… منفورترین جمله ای که تاحالا شنیدم رو دوباره تکرار میکنه. چقدر حالم بد میشه وقتی میبینم به اختیار خودم نیومدم و اطرافیانم میگن انسانها اختیار دارن. تناقض عجیبیه بهرحال من در حال حاضر تو شرایطی نیستم که باهاش بحث کنم. چشمامو ازش برمیدارم و لرزشم بیشتر میشه. لبه های کتمو با دستام جمع میکنم و تو خودم فرو میرم… تازه نایلون سیاه بغل دستمو که نشونه گندهاییه که زدم، بغل دستم میبینم. گره شو محکمتر میکنم. دوباره پیرمرد از تو آینه عقب، نگاهی به من میکنه و میخواد چیزی بگه که انگار پشیمون میشه. لبخند قشنگی میزنه و شونه هاشو بالا میندازه. کاراش رو اعصابمه. وقتی نگاهم میکنه انگار از تو چشمام همه چی رو میخونه. سعی میکنم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم. سرمو به شیشه ماشین میچسبونم و سعی میکنم تو اون تاریکی مسیر خاکی به طرف خونه باغ رو گم نکنم. بعد از حدود نیم ساعت میرسم.-لطفا همینجا نگه دارین و منتظرم بمونین.سریع از ماشین پیاده میشم. هنوزم پایان سعی مو میکنم که راننده نفهمه تحت تاثیر موادم. نایلون آشغالا رو هم با خودم میبرم. تو تاریکی جاده که فرو میرم و مطمئن میشم که از دید راننده گم شدم نایلون رو میندازم زمین و بر سرعت قدم هام افزوده میشه. شیب سربالایی به طرف باغ رو با سرعت طی میکنم. ولی هنوزم گیجم و درست نمیتونم راه برم. هرچند قدمی که برمیدارم یه بار سکندری میخورم و با دستام از زمین خوردن جلوگیری میکنم. تموم خوابی که دیده بودم تو ذهنم میاد و باعث میشه آشفته تر بشم. یهو خودمو جلو در بیرونی خونه باغ میبینم. ولی ترس تموم وجودمو در برگرفته… ترس از اینکه تموم خوابی که دیدم واقعی باشه. با عصبانیت به هرچی خواب صادقانه ست لعنت میفرستم. باخودم تکرار میکنم نه… من میدونم… ئاگرین اونقدر ضعیف نیست که خودکشی کنه. مطمئنم…اون نمرده و صحیح و سالم، رو تختخوابش نشسته و منتظر منه… سه روزه منتظر منه. تو ذهنم اون صحنه قشنگ رو ترسیم میکنم اما، یه آن تصور جسد بی جونش به مغز و فکرم هجوم میاره و تصویر قشنگی که ساختم رو لگدمال میکنه. فشار عصبی خیلی سختی رو حس میکنم. نفسمو حبس میکنم و بیرون میدم. تلاش میکنم آروم شم. پایان فکرای منفی رو از ذهنم پاک میکنم و دوباره ئاگرین رو صحیح و سالم تو ذهنم تصور میکنم. ولی ترس مانع میشه برم تو… ترس از دیدن چیزی که تو بیداری طاقت دیدنش رو ندارم. هر چقدر که نفس عمیق میکشم تاثیری روم نداره و آشفته تر از قبل میشم. محکم یقه خودمو با دست چپ میگیرم و میگم – تو چته سیروان؟؟؟ تو که اینقدر ضعیف نبودی زود باش مرد… برو تو…برو پیش ئاگرین. دست راستم ناخودآگاه میاد بالا و با ضربه محکمی به دستچپم باعث میشه یقه مو ول کنم.-نههههه… سیروان تو نباید بری تو. همه چیزو فراموش کن و برگرد. راه توجداست همه ما میترسیم چیزی به اسم شجاعت وجود نداره… دست چپم دوبارهبالا میاد و سیلی محکمی تو گوشم میزنه که باعث میشه تلو تلو خوران رو زمین بیفتم.-سیروان با خودت رو راست باش. توی زندگیت هروقت به یه دوراهی رسیدی، همیشه میدونستی راه درست کدومه… ولی هر بار راه غلط رو انتخاب میکردی. میدونی چرا؟ چون راه درست، لعنتی، همیشه راه سخت تر بود… رو پاهام بلند میشم و از رو در ورودی باغ میپرم تو و تا نزدیک کلبه بدون یک لحظه درنگ حرکت میکنم. به کلبه میرسم و روبروی کلبه چشمام هاج و واج کنار برکه رو نگاه میکنه و لرزشی همه وجودمو در بر میگیره. ئاگرین پشت به من جلو برکه زانو زده و تخته سنگ بزرگی رو به سختی از زمین بلند میکنه. تخته سنگ با طناب ضخیمی به پاهاش بسته شده. تکه ای از کابوس چند ساعت پیش جلو چشمام رژه میره و ترس دوباره تو وجودم رخنه میکنه. با تموم قدرت داد میزنم ئاگرین نههههههههه، صدای منو میشنوه و برمیگرده. وقتی منو میبینه بی تفاوت روشو برمیگردونه و با سرعت بیشتری به کارش ادامه میده. تخته سنگ رو توی برکه میندازه و خودش هم همزمان تو آب شیرجه میزنه. چشمام سیاهی میره. پاهام به حرکت در میاد و خودمو جلو برکه میبینم. عمق برکه حدودا 7متری باید باشه. میترسم… من شنا بلد نیستم. حالا باید چکار کنم. آخرین باری که سعی کردم تو دریا شنا یاد بگیرم نزدیک بود خفه بشم و یه نفر جونمو نجات داد. از اون روز تا حالا خیلی از آب میترسم. برای چندمین بار با نقطه ضعفام برخورد میکنم. دنیای عجیبیه… درست تو اوج مشکلات نقطه ضعفت یقتو میگیره و صاف میزنه تودهنت… اگه چیزی به اسم شجاعتوجود داشته باشه باید همین الان خودشو نشون بده. نفس عمیقی میکشم و کارهایی که باید برای شنا کردن انجام بدم تو ذهنم جمع میکنم. کافیه نفسمو حبس کنم و خونسرد باشم. باید همزمان دست ها و پاهامو تکون بدم. مهمترین چیز تعادله. تعادل چیزیه که وقتی بدستش نیاوردی اصلا حس نمیکنی که نداریش، و وقتی به دستش هم میاری بازم حس نمیکنی داریش. مثل روزی که دوچرخه سواری یاد میگیری…با صلابتی که ذهنم ایجاد کرده، نفسم رو حبس میکنم و شیرجه میزنم تو آب. فشار زیادی در اثر شیرجه اشتباه در ناحیه شکم بهم وارد میشه، ولی خونسردیمو حفظ میکنم و تموم سعیمو بکار میگیرم که دست و پامو هماهنگ با هم به حرکت در آورده و به عمق برسم. چشمامو باز میکنم و با نگاهی به اینور و اونور ئاگرین رو تو ته برکه میبینم که چشماشو بسته و آروم دست و پا میزنه.سریع با دست چپم بغلش میکنم و با دست راست سعی میکنم به طرف بالا خودمو هدایت کنم ولی هرچی زور میزنم نمیتونم. تخته سنگ خیلی بزرگه و طناب محکم به پای ئاگرین گره خورده. هرچی بیشتر تلاش میکنم، نا امیدتر میشم. کم کم نفسم به آخر رسیده و دیگه نمیتونم زیر آب بمونم. اگه برای نفسگیری بالا برم ئاگرین خفه میشه، به همین خاطر بیشتر تلاش میکنم. با قدرت تموم میکشمش به طرف بالا ولی زورم نمیرسه. به طرف پاهاش میرم و سعی میکنم گره رو باز کنم، ولی اونقدر محکم گره خورده که امکان باز کردنش نیست .نا امید میشم. هرچی تلاش میکنم بی فایده است. نا باورانه چشمامو به چشمای ئاگرین میدوزم که تبسم زیر پوستی عجیبی کل صورتشو پوشونده. با خودم میگم اگه قراره ئاگرین بمیره با هم میمیریم. چشمامو میبندم و سعی میکنم آخرین نفسهامو با اون بکشم. آب کم کم در ریه هام نفوذ پیدا میکنه. ناگهان دست هایپر قدرت پیرمرد 70 ساله ای رو رو بازوهام حس میکنم. دستهای امید… با چشمان بسته صداشو از عمق وجودم میشنوم که میگه -امید داشته باش جوان… تا آخرین نفست برای بدست آوردنش مبارزه کن…-امید برای یه مرد خیلی خطرناکه… امید میتونه یه مرد رو دیوونه کنه. امید باعث میشه تو توهم و خوش بینی محض نابود بشم-با امید میتونی زندگی کنی و آینده جدیدی رو بسازی.-آینده چیز گنگیه… مخصوصا برای بازنده ها…-انسان همیشه برنده ست. بازنده ها متولد نمیشن… اونا ساخته میشن. همینکه هریک از ما تو میلیاردها اسپرم یه اسپرم موفق بودیم، اولین نشونه ست-نمیتونم… با جدایی نمیتونم زندگی کنم… نمی تونم آینده رو بسازم… اگه اون نباشه. ، نمیتونم…-جدایی یه عمل ساده ست، اول پای چپت رو برمیداری بعد پای راست، همینبا خودم فکر میکنم و تکرار میکنم. جدایی یه عمل ساده ست…. جدایی یهعمل ساده ست…. فکرم میره به ده سال بعد که تو سنندج دارم با یه زنزندگی میکنم… اون خانم منه. اون ئاگرین نیست.-بهم کمک کن. میخوام آینده رو بسازم…-سیروان یعنی کسی که به تنهایی برای موفق شدنش تلاش میکنه و این معنیاسمتهآخرین کلماتش تو ذهنم مدام تکرار میشه و زخم پیشونیم زق زق میکنه… یاد آخرین قسمتای خوابم می افتم. اون پسر بچه و اون فیلم قدیمی و کهنه. اون زخم قدیمی که ناشی از تموم شکست هام بود. اون زخم پیشونی برام حکم یه دروغ بزرگ بود. یه افترا که باعث شد هیچوقت به خودم اعتماد نداشته باشم. ولی الان دیگه یک بار برای همیشه معجزه باید اتفاق بیافته. معجزه فقط وقتی اتفاق میافته که به نقطه عطف زندگیت برسی. نقطه ای که پرده ای از جلو چشمت برداشته میشه و میتونی واقعیت جدیدی کشف کنی. وقتی این واقعیت جدید رو کشف میکنی با تعجب فکر میکنی که قبلا اینو میدونستی ولی هیچوقت یادت نمی اومد. مثل زنی که سالها دنبال گردنبند گمشده اش میگرده و بالاخره با تعجب اونو گردنش می یابه. تو باید اونقدر از معجزه مطمئن باشی که هیچ چیزی نتونه نظرت رو برگردونه. برای رسیدن به این مرحله باید از گذرگاه شک عبور کنی. به اندازه کافی تا اینجا شک کردم. دیگه وقتشو ندارم. تموم نیرومو جمع میکنم و با آخرین قدرتم داد میزنم و به طرف بالا دستو پا میزنم. طنابپاره میشه و همزمان با رسیدن به سطح آب سو سوی روشنی از دور میبینم. به سطح آب میرسم. رد روشنایی ضعیف رو تو قرص کامل ماه میبینم. شاخه آویزون درخت بید مجنونی که بالای سرمه میگیرم و خودمو به لبه برکه میرسونم. ئاگرین رو از آب بیرون میکشم. تو چشماش نگاهی میندازم و هردو بشدت شروع به سرفه زدن میکنیم. صدای آروم و دیوونه کننده ش رو دوباره میشنوم که میگه -سیروان… تویی؟؟؟-الان دیگه سیروانی وجود نداره. همه ش تویی…دستای خواهر عزیزمو تو دستم میگیرم و به طرف تاکسی و پیرمرد حرکت میکنیم.وقتی سر جاده میرسیم پیرمرد از تاکسی پیاده میشه و بلند رو به من میگه -مرگ و زندگی دست ما آدما نیست مرد جوان… درحال حاضر این بهترین جمله ایه که باید بشنوم. لبخندی میزنم وبه طرفش میرم. سلام میکنم و تو چشماش خیره میشم و میگم-چطور ممکنه؟؟؟ تو حتی خیس نشدی…لبخندی به پهنای صورتش میزنه و میگه -یعنی میخوای بگی به معجره اعتقاد نداری؟ زیاد خودتو درگیر حاشیه ها نکنلبخندی میزنم و به نشانه تشکر دستاشو تو دستم فشار میدم. سوار تاکسیمیشیم و به طرف شهر حرکت میکنیم. همین که وارد هتل میشیم. مرد میانسالیکه داره با دو نفر نظامی صحبت میکنه دستهاشو به نشانه اشاره به طرف منمیکشه. دو مرد نظامی به طرفم آمده و دست بند فلزی را به دستم زده و درجواب نگاه پرسشگرانه من، یکی از اونا که نشون میده مافوق اونیکیه میگه – شما متهم به استعمال مواد مخدر در هتل شده اید…جواب میدم -میشه لطفا چند دقیقه به بنده وقت بدید؟با سر اشاره میکنه که اشکالی نداره. رو میکنم به ئاگرین و بهش میگم -برگرد خونه خواهر جون. دایی خیلی وقته دلش برات تنگ شده…صورت هامون به همدیگه نزدیک میشه ولی بوسه ام روی پیشونیش میشینه وبرمیگردم تا با مامورا به طرف ماشین شون برم……یک سال بعد…چت… *سیروان ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود، اومدیم زیارتت کنیمئاگرین توبازگفتی ضعیفه؟”سیروان خب… منزل بگم چطوره؟ئاگرین وااااای… از دست توسیروان باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟ئاگرین آه…اصلاباهات قهرمسیروان باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟ئاگرین آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟سیروان دلم… آها یه کم می پیچه… ازدیشب تاحالا.ئاگرین واقعا که… سیروان خب چیه؟ نمیگم، اصلامریضم… خوبه؟ئاگرین لوووسسیروان ای بابا… ضعیفه این بار اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری هائاگرین بازم گفتی این کلمه رو…سیروان خب تقصرخودته میدونی که من اونایی رو که دوست دارم، اذیت میکنم…هی نقطه ضعف میدی دست منئاگرین من ازدست توچی کارکنم؟سیروان شکرخدا… دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم…ئاگرین چه دل قشنگی داری تو چقدر به سادگی دلت حسودیم میشهسیروان صفای وجودت خواهر گلمئاگرین می دونی دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه هایکتاب فروشی… ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات راهرفتن … آخه هیچ خواهری که برداری مثل من ندارهسیروان می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برایبستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم…ئاگرین یادته همیشه به من میگفتی “خاتون”سیروان آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختیئاگرین ولی من که بور بودمسیروان باشه… فرقی نمی کنهئاگرین آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای داداشمو رو کرده… وقتیتوی دستام گره می خوردن… سیروان …ئاگرین چت شد؟ چرا چیزی نمیگی؟سیروان …ئاگرین نگاه کن ببینم منو نگاه کن…سیروان …ئاگرین الهی من بمیرم چشات چرا نمناکه…؟ فدای توبشم…سیروان خدا… نه…(گریه)ئاگرین چراگریه میکنی؟سیروان چرا نکنم… ها؟ئاگرین گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه زاری کنه… جلو این همه آدم… بخنددیگه… بخند… زودباش…سیروان وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه زاری نکنم…؟؟؟ئاگرین بخند… و گرنه منم گریه زاری میکنمااسیروان باشه… باشه… تسلیم… گریه زاری نمی کنم… ولی نمی تونم بخندمئاگرین آفرین حالا بگو برام کادو چی خریدی؟سیروان توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یهکادو خوب آوردم…ئاگرین چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …سیروان …ئاگرین دوباره ساکت شدی؟سیروان برات… کادو برات یه دسته رز زرد… ویه بغض طولانی آوردم…پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…اینجا کنار آبیدرمینشینم و به شهر خیره میشم…هوا تاریک شده و شهر چراغونی. خیابونا… پارکها… مجسمه های میدونا…شعله میدون گاز هنوزم روشنه…شکل هرمی هتل شادی برام نشونه ستهمون شهری که یه گمشده لابلای کوچه هاش داشتم…اون گمشده پیداش شد و رفت. انگار گمشده من نبود…نوشته هیواتوضیحات تکه آخر مربوط به چت رو به طرز عجیبی تو یکی از پیج های فیس بوک دیدم و چون خیلی قشنگ بود و به طرز جالبی به موضوع ربط داشت، بعد از مقداری دستکاری اضافه کردم

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *