محرم سکس (2)

0 views
0%

…قسمت قبلتو این قسمت سعی کردم، از تک تک نقدهایی که شده بهترین استفاده رو ببرم…تلفظ فنوتیک اسم خانم داستان رو هم قرار میدم که مشکلی پیش نیادئاگرین = a(g)(r)I(n)تلاش کردم این قسمت کم نباشه که خدای ناکرده دوستان فکر نکنن خسیسمبخش دوماونروز هوا خیلی عالی بود تو لابی هتل منتظرش بودم همین که از دور دیدمش براش دست تکون دادم اومد پیشم، باهم دست دادیم، من سریع گفتم -سلام خاتون خانم-فیلم جدیده؟-چی…؟-خاتون یعنی چی؟-آه… هیچی بابا. بی خیال.-باشه. بدو ماشینو آماده کن که، خیلی کار داریم.-کارررررر…؟-آره کلی خریددددد…حالم گرفته شد. تجربه خرید با خانومارو داشتم. خسته کننده و طولانی میدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد واسه همین، غرولند کنان زیر لبم گفتم -ضعیفه…-چیزی گفتی؟-هاااا… نه نه.. بیا سوارشیم.بعد از کلی گشتن به زور بردمش تو یه کافی شاپ و یه بستنی شاه توتی مهمونش کردم. براش تجربه جدیدی بود. چون تا حالا بستنی این مدلی، ندیده بود. بعدش رفتیم تو کتاب فروشی و کلی کتاب خریدیم. منم یه کتاب شازده کوچولو براش هدیه گرفتم. مثل بچه ها ذوق زده شده بود و محکم منو بوسید. لباش که به گونه هام میرسید گرمای مطبوعی حس میکردم. انصافا، ایندفه خرید با خانوما خوش گذشته بود. توراه برگشت همش فکر میکردم چطوری با یه بهونه فرداشم بیارمش پیش خودم. واقعا نمیتونستم ازش دل بکنم. با خودم فکری کردم و گفتم – راستی… یه واحد آپارتمانی خریدم. ولی هنوز دکورشو نچیدم میتونم از سلیقه حضرتعالی استفاده کنم؟-با اینکه سرم شلوغه و وقت ندارم ولی باشه. سعی میکنم-بی خیال پشیمون شدم ضعیفه…- ببین یه بار دیگه بگی ضعیفه میزنم تو سرت…-هه هه… تقصیر خودته دیگه، خودتو لوس میکنی- باشه خوبه بگم چشم جناب آقای فتحی راضی شدی؟-ممممم… بد نیست- یه امتیاز منفی دیگه واسه پررویییت. ولی بستی شاه توتی که بهم دادی یه امتیاز مثبت داشت که پاک میشه- تشکرات فراوانرسیدیم جلو هتل شادی. پیاده شد و رفت. حس مهیبی وجودمو در برگرفت…انگار سیلقه اش هم مثل نقاشیش عالی بود. هیچوقت حوصله سلیقه به خرج دادن نداشتم. بعد از کلی عوض کردن چیدمان وسایل، بالاخره دست به کمر نگاهی طولانی به سرووضع خونه کرد و لبخند رضایتی لباشو مهمون کرد. اومد پیشم و رو کاناپه نشست و گفت -چطوره؟ راضی شدی؟-عالیه. بهتر از این نمیشه.از قصد روی کاناپه دونفره نشسته بودم که بیشتر بهش نزدیک باشم. ولی اون… انگار نه انگار… هنوزم به دکوراسیون چشم دوخته بود و تو فکر فرو رفته بود. خستگی از سرو روش می بارید. بهش پیشنهاد دادم بره یه دوش بگیره. منم دراز کشیدم رو کاناپه و خوابم برد. از صدای ئاگرین بیدار شدم که داشت بهم لگد میزد. پاشو… پاشو حسن کچل… تنبله تنه لش… چقد میخوابی؟؟؟ من باید برگردم زودتر منو برسون هتل. هوا تاریک شده بود. بیدار شدمو آبی به سروصورتم زدم. تو آینه که خودمو برانداز کردم، تغییر محسوسی نمیدیدم. همون سیروان همیشگی… فقط چند تا چین دیگه به پیشونیم اضافه شده بود که خبر خوبی نبود…بدون اتفاق خاصی، اونروز هم، تموم شد. ولی هرروز که میگذشت بیشتر ازش خوشم میومد و به بودنش عادت میکردم. روزها میگذشتند و به روز جدایی نزدیک میشد. ولی هنوزم، نه من، و نه اون، نمیتونستیم حرف دلمونو بزنیم. انگار واقعا دیواری بینمون ریشه دوونده بود که، ریشه کن کردنش، کار هیچکدوممون نبود.روز آخر برای شب بلیط داشتن. شب قبلش اصلا نفهمیدم کی، و چه جوری خوابم برد. صبح که از خواب پا شدم، اعصابم خیلی داغون بود و حوصله هیچ چیزی نداشتم. بارون شدیدی گرفته بود. رفتم به واحد آپارتمانیم که تنها باشم. گوشیم زنگ خورد .ئاگرین بود. گفت میخوام بیام پیشت واسه خداحافظی. حالم بدتر شد. وقتی اومد از دیدنش شوکه شدم یه مانتو سفید و یه روسری سفید با یه شلوار سفید شبیه فرشته ها شده بود. دستشو گرفتم بردم لب پنجره یه صندلی براش آوردم، نشست. یه صندلی دیگه واسه خودم آوردم. یه سیگار روشن کردم و با حرص زیاد شروع به کشیدنش کردم. سکوت سنگینی بینمون قرار گرفته بود. یه کاغذ و خودکار از کیفش درآورد. فکر کردم میخواد نقاشی بکشه. ولی نکشید. به پنجره زل زده بود. بارون هنوزم داشت به سرعت میبارید. قطرات بارون رو پنجره سر میخوردند و لغزون و رقصون پایین میومدن. گاهی مسیر یکی از قطراتو دنبال میکردم. لذت عجیبی با روحم عجین شده بود. هنوزم تنها صدا، صدای شر شر بارون بود. رو کاغذ نوشت.به روی پنجره باران سرازیر است در گردشاشکش کم کم داشت سرازیر میشد. ولی هنوزم سکوت کرده بود سیگارم که تموم شد با عصبانیت و محکم فیلترشو تو زیر سیگاری خاموش کردم. خودکارو از دستش گرفتم و در ادامه نوشته ش، نوشتم.ولی انگار باران نیست، چشای من است با اشکشیهو بغضش ترکید و با هم بلند شدیم و محکم همو بغل کردیم. منم بغض کرده بودم ولی مثل همیشه نمیتونستم گریه زاری کنم. برعکس من اون مث بارون بهاری، داشت گریه زاری میکرد. هنوزم هیچی نمیگفت. بدتر از اون من بودم که بعد یه ماه هنوزم نتونسته بودم حرف دلمو بگم. صدام خفه شده بود. یهو با تموم قدرتی که داشتم، داد زدم. ولی صدایی شبیه هیچ از دهنم دراومد. از آغوش گرمش جدا شدمو تو کاناپه فرو رفتم. پشتشو بهم کرد و رفت به طرف درخروجی. انگار با رفتنش روحم داشت از جسمم بیرون میومد و باهاش میرفت. از رو کاناپه بلند شدم که دستم به میز عسلی وسطش خورد و لیوانی که رو میز بود افتاد و شکست. صدای شکسته شدن لیوانو که شنید، یه لحظه مردد شدو ایستاد. برگشت و با عصبانیت و چشای سرخ شده تو چشام زل زد. میتونستم حالشو بفهمم. حق داشت. با اینکه عاشقش بودم ولی چیزی نگفتم. شروع کرد -هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد، مغرور باشی.اینو دیگه نمیتونستم درک کنم. چرا فکر کرده بود مغرورم. من؟؟؟ منی که هیچوقت، چیزی نداشتم که بهش مغرور باشم. حتی صفت اشرف مخلوقات و لایق خودم نمیدونستم. دیگه نتونستم چیزی نگم. باید سکوتو میشکستمو وحرف دلمو میزدم. دونه دونه، کلماتو همزمان با شکستن به اصطلاخ غرورم، با بیرون انداختن همه افکار منفی، همزمان با بازدمی که هنوزم رو دلم مونده بود، یه جمله گفتم. ولی با تموم احساسم گفتم. با تک تک سلولام…-هناسه که ممممم… خوشم ئویت.(نفسم … دوست دارممممم)هنوزم اشکاش جاری بود و اخماش تو هم. ولی، بعد از شنیدن این جمله اشکاش قطع شد و چین و چروک صورتش باز شد. خندید و پرید تو بغلم. دستام از طرفین کمرش رد شد و حقله شد دورش. صورتم از طرف راست گردنش رد شد رو شونه ش ایستاد. هنوزم بغض کرده بودم. یه لحظه که پیشونیم خورد به گردنش.حس یه درد قدیمی بیدار شد. دردی که توش شکست بود. دردی که نمیزاشت با ئاگرین راحت باشم. دردی که یادگار تلخ گذشته بود. خاطرات گذشته شوم، مثل فیلم از جلو ذهنم گذشت و شک افتاد به جونم. شک از ناکام شدن. تردید مثل خوره به روحم تلنگر میزد. یاد جمله همیشگی ئاگرین افتادم جمله ای که همیشه وقتی نگران میشدم، میگفت. جمله ای از یه نویسنده معروف…همواره بدان در اوجی معین، دیگر ابری نیست اگر زندگیت ابریست بخاطر این است که روحت آنطور که باید ، اوج نگرفته…سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم پاک کنم و مثبت اندیشی پیشه کنم…باخودم گفتم اینبار دیگه مشکلی وجود نداره. هم من و هم ئاگرین همدیگه رو دوست داریم. دایی و خانم داییم که مشکلی ندارن. مادر و پدرم که از خداشونه. پس دیگه چی…؟ میمونه سرنوشت… اینبارم امتحان میکنم. ارزششو داره…از بغل هم جدا شدیم و نشستیم رو کاناپه دستمو از کنار گردنش رد کردم و سرشو رو شونه هام گذاشت. منم با موهاش بازی میکردم. با دست دیگم زیر چونه ش و گرفتم و خیلی آروم سرشو بالا آوردم، که چشام به چشاش برسه گفت -یه چیزی بگم قول میدی راستشو بگی؟-قسم میخورم راستشو بگم- تو چشام چی میبینی؟-یه فرشته کوچولو…-کیه؟-مممم-بگو دیگه…-سیروان-بدجنس تو کجات شبیه فرشته هاس؟؟؟-تو، تو چشای من نیگا کن ببین غیر از خودت کس دیگه ای میبینی؟ منم قول دادم بهت راستشو بگم ضعیفه -راستم میگی هااااابعدش دوتایی باهم کلی خندیدیم.ئاگرین گفت راستی امروز روز آخره. ما دیگه باید برگردیم.لبامو به لباش نزدیک کردم ولی سرشو انداخت پایین. دستمو دور گردنش انداختم و بوسه ای که باید لبشو نشونه میگرفت رو موهاش نشست. ولی ارزششو داشت. بوی موهای خیسش بوی بهار میداد. سرشو بالا آورد و تو چشام زل زد. چشاشو بست و لباشو غنچه کرد و جلو آورد. اینبار نوبت من بود لجشو درآرم. هرچی اون نزدیکتر میشد من دورتر میشدم. انتظار داشت الان دیگه لباش رو لبام لونه کرده باشه. ولی کور خونده بود. حس سادیسمیم تسلط پیدا کرده بود. چشاشو که باز کرد، دید هنوز به من نرسیده. دوباره چشاشو بست و لباشو پیش آورد. ولی من روحرفم مونده بودم و خرکیف شده بودم. ناامید که شد، سریع با تموم توانم لبامو محکم رو لباش نشوندم. جوری که نفس کم آورد و خواست ازم جدا بشه. ولی من محکم لباشو گرفته بودم و بطور وحشیانه ای میلیسیدمشون. بعد از چند لحظه از لباش جدا شدمو به جون گردن نازش افتادم وتند تند میبوسیدم و میلیسیدم. گرمای شهوت بیدار شده بود و کم کم هوای نوستالیژیک اتاقو پر میکرد. بصورت نیم دایره ای به گونه های سرخش رسیدم. به طرف گوشاش میرفتمو دوباره برمیگشتم. با یه دستم تو موهاش دست انداخته بودمو و نوازشش میکردم. با این یکی دستم، گردن و بالای سینه هاشو نوازش میکردم. کم کم دستم لغزید رو سینه هاش و دکمه های مانتو سفیدش. ولی یه دفعه تو چشام زل زد و با حالتی ملتسمانه بهم گفت که نه ولی من دست بردار نبودم. باز شروع کردم با قسمتای حساس بدنش ور رفتن. لبامو که به گردنش میرسوندم از خود بیخود میشد و صدای آهش بلند تر میشد. چند لحظه که گردنشو لیس زدم. رفتم سراغ گوشاش. دستم هنوزم تو موهاش بود و نفسای گرمم به گوشش که میخورد رعشه ای بر اندام نازنینش می افتاد. دوباره دستمو به دکمه ای مانتوش رسوندم و در یه چشم بهم زدن بازش کردم. اینبار دیگه مخالفتی نکرد. مانتوشو در آوردمو چشام به تاپ خوشکل و نازکش افتاد. سوتین نبسته بود و سر سینه هاش بیشتر حشریم میکرد. دوباره شروع به ماساژ دادن و نوازش موها و پشت گردنش کردم. دستمو از زیر تاپش به سینه های خوش فرمش رسوندم و لباشو با لبام خوردم. تاپشو هم درآوردم و با نیگاش بهم فهموند که این یکی دیگه آخرشیه. بی توجه به اون سینه هاشو تو دستام گرفتم و یه بوس کوچیک کردم بعدش صورتمو بین دوتا سینه اش قرار دادمو با زبونم یه کم لیسیدمش. دایره وار به سینه سمت چپش نزدیک شدم ولی سر سینه هاشو هنوز نبوسیده بودم. فقط دور هاله قهوه ای رنگشو میبوسیدم. بادستش سرمو به سمت نوک سینه اش هدایت میکرد ولی مخالفت میدید. میدونستم الان چه حسی داره ولی باید با من راه میومد. اونقد به سرم فشار آورد تا آخر سر مجبور شدم نوک سینه هاشو با لذت وافر و محکمی بخورم. صداش بیشتر شده بودو کم کم به جیغ مبدل میگشت. رعشه های بدنش هم بیشتر شده بود. الان بهترین فرصت بود که دستمو به لای پاش میرسوندم. با اینکه سراسر هوس شده بودم ولی برای اولین بار حس خاصی رو بین پاهام حس نمیکردم. کیرم هنوز شق نشده بود.حتی نیمه راست هم نشده بود. باخودم فکر کردم شاید دلیلش دوست داشتن زیاد باشه. نوعی قدیس بودنو بهم الهام میکرد… اصلا شاید عشق واقعی اینطوریه… خالی از شهوت… بین قداست و شهوت گیر کرده بودم. دلم نمیخواست پرده حیای بینمون به این زودیا پاره بشه. هنوزم نمیدونستم که پرده داره یا نه. تازه یادم افتاده بود که چرا هیچوقت ازش نپرسیدم. بالاخره بی آنکه انتخاب کنم دستم بی اختیار پیش رفت و به بین پاهاش رسید. همینکه نوازش دستمو حس کرد سریع با یه فشار، منو که تقریبا روش افتاده بودم بلند کرد و ناراحت شد. حتی اخم کردنش هم بر خوشگلیش می افزود. روی پاهاش بلند شدو گفت -دیگه تمومش کن. من طاقت ندارم.بیشتر از اونکه هوس منو گرفتار خودش کرده باشه. دوس داشتنش منو گرفتار کرده بود. دلم نمیخواست ازم ناراحت بشه. برام اسطوره زیبایی ها شده بود. گفتم – کار بدی کردم؟؟؟-نه… ولی من نمیتونم با این قسمت سکس فعلا کنار بیام.درست مثل خودم… نمیخواست بیشتر از این پیش بره. یه آن فکر کردم حس منو خونده. شایدم نوعی تله پاتی اتفاق افتاده بود خوشحال شدم ازاینکه جسارت اون بیشتر از من بود. پرسیدم -واسه چی-لطفا ازم نپرس. چون جواب منطقی ندارم. فقط حسم اینو میگه.-باشه. هرجور تو راحتی. ولی میشه ازت یه چیزی بپرسم؟ یعنی اگه یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟-بگو-تو پرده داری یا نه؟-خودت چی فکر میکنی؟-راستش نمیدونم. اگه مثل بقیه دخترای خارجکی باشی، که اوت شدی.-هه هه درست میگی. هم سن و سالای من هیشکی پرده نداره یا به ندرت پیدا میشن که پرده داشته باشن. اوناییم که پرده دارن یا خوشگل نیستن یا مشکل جنسی دارن یا بهشون میگن امل-تو چی؟ جزء کدوم دسته ای-متاسفانه باید بگم جزء دسته آخری-امل؟؟؟-نمیدونم تو درباره ام چی فکر میکنی ولی من امل نیستم. فقط یه سری اعتقادات دارم، که برام مقدسن-راستشششش سعی میکنم به عقایدت احترام بزارمآههههه بلندی کشید. رو پاهاش ایستاد و گفت -من دیگه باید برم ولی منتظرت میمونم…-میشه یه چیزی ازت بخوام؟؟؟-هرچی که باشه قبول-مممم… میخوام برام یه نقاشی بکشی…-از چی؟-از زیباترین منظره زندگیم… طلوع.. طلوع کویر… – چرا طلوع؟ همه میگن غروب قشنگترههههه. باید بیشتر توضیح بدی.-ولی من چیز دیگه ای میبینم. دریچه ای که به طلوعی باز میشه که توش غروبی وجود نداره. میفهمی؟؟؟ فقط طلوع… طلوعی که جنسش از کویره… کویری که جنسش از سادگیه… سادگیی که وجودش از شبهای سرد کویر، شبهای مهتابی کویر، سرچشمه میگیره…- باکلمات بازی نکن. منو گیج کردی… – چشاتو ببند و تصور کن… یه شب مهتابی کویری… بعد از یه معاشقه طولانی باکسی که تموم وجودته. تو یه چادر وسط کویر… میای بیرون که قدم بزنی… دستتو لای درستای معشوقت میزاری و با پاهای برهنه تو شنهای روون و نرم کویر، قدم میزنی… کم کم گرمای معاشقه ای که داشتی تو سرمای بامداد کویری آواره میشه و لرزش سرمارو حس میکنی… از تپه کوچیکی که بالا میری یه دفه با خورشیدی مواجه میشی که درحال طلوع کردنه… گرمایی که اون لحظه به تک تک سلولای بدنت سرایت میکنه و زیبایی اون منظره، همون چیزیه که من میخوام…درحالی که بدبینی تو نگاش موج میزد گفت -مممم… سعی خودمو میکنم. ولی…- دیگه ولی نداره…همین که از در رفت بیرون ناخوآگاه هوای بوسیدنش تو وجودم شعله کشید. حس بدی داشتم. بازم سر درد لعنتی سراغم اومده بود و درد پیشونیم شروع شده بود. بعضی وقتا فکر میکردم باید بین این درد پیشونیم و عشق ربطی وجود داشته باشه. تمرکزمو جمع کردم و برای چندمین بار سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم پاک کنم. با خودم تکرار کردم.من خوشبختم…هر روز از هر جهت بهتر و بهتر میشوم…خندیدمو به تلقینای مثبتی که یادم داده بود فکر کردم. بیشتر شبیه وردی بود که جادو میکرد. این آخری دیگه آخرش بود.باز ایستید و بدانید که من خدا هستماعتقاد داشت که آدما شخصیتی نیمه خدایی دارن. میگفت همه آدما خداهای کوچیکی هستن که اومدن رو زمین، که جادو کنن. با حرفاشون و با کاراشون. یاد بیچاره منصور حلاج میفتادم. که چه بلایی سرش اومد. باخودم گفتم همون افکار منفی انگار بهتره.خخخخخخخ. موبایلمو برداشتم و سعی کردم بهترین پیامی که داشتم براش بفرستم…برگ ریزان که راه انداختی واژه هایم جان گرفتاز تو کس و شعر گفتمدل انارها خون شدحالا رگبارهایت را تند کرده ای و میخواهی به زمستان برسیلطفاتا شعرهایم دم بکشند، کمی دیگرپاییز باش…ادامه…نوشته‌ هیوا

Date: نوامبر 25, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *