مرد کسکش کیری چه کوس باحالی میکنه

28539
Share
Copy the link

مرد کسکش کیری چه کوس باحالی میکنه

 

سلام به همه ي شهواني ها
(داستان من نه زياد واقعيت داره نه زياد دروغه يه چيزي بين اين دوتاست)
اسم من اشكانه22ساله باقد تقريبا185و وزن90 و اين داستان برميگرده به تابستون پارسال.
چون تابستون بود تصميم گرفته بودم كه انتخاب واحد نكنم و برم شمال دنبال عشقو حال،از قضا دو روز قبل از سفر با ماشينم تصادف كردمو هرچي براي تابستون برنامه ريزي كرده بودم بهم خورد و همه پولايي كه كنار گذاشته بودمو خرج ماشين كردم،در نتيجه خونه نشين شدم و فقط بعد از ظهرها با رفيقام ميرفتيم پارك سر كوچمون ميشستيم.
تقريبا يه ده(10) روزي گذشت تا متوجه شدم توي همسايگي پارك (همون جايي كه با دوستام وقت ميگذرونديم) يه دختر20 ساله هست كه همون تايمي كه من با دوستام پاركم اون هم با پدرش ميادو جلوي در خونشون ميشينن وبا همسايه هاشون صحبت ميكنن.
چند روزي توي خط اون دختره بودم چون دختره خيلي نازو توچشم بود اصلا توصيف كردنش خيلي برام سخته (صورت زيبا كه همه ي اج

راش به اندازه و روي حساب كتاب سر جاشونه،قد 170 و وزن تقريبا65يا70 ،لباي قلوه اي و . . .)خ

لاصه ديگه داشتم به ديدنش عادت ميكردم اگه يه مقدار دير ميامد جلوي در احساس ميكردم كه يه چيزي رو گم كردم.
توي اون وقتا بيشتر من بهش خيره ميشدم و بعضي موقع ها اون يه نگاه كوچيك بهم ميكرد تااين كه پدرش از اين نگاهاي خبر دار شد،اولش يه اخطار كوچيك بهمون داد كه بريم يه جاي ديگه بشينيم چون كه ما كله خر بوديم توي كتمون نرفت چند روز بعد ديگه پدرش از نگاهاي من خسته شدو چشمتون روز بد نبينه كه زنگ زد به پليس ، حالا ديگه مامور اومده مي خواد مارو با چكو لگد ببره اون طرف تر بشونه ما هم مثل بچه مثبتا+ گفتيم چشم آقا ديگه تكرار نميشه(بين خودمون باشه هممون خايه كردبوديم).
يك هفته گذشت، ديدم خبري ازش نيست يه مقدار پرسوجو كردم فهميدم اسمش نگاره الان هم خونه تنهاست،چون مادر و پدرش در حال جداشدن بودن و مادره پدررو بخاطر مهريه بازداشت كرده بود به فكرم رسيد كه هم تلافي پدرشو سرش در بيارم و هم خودم حالي برسم.
دلمو زدم به دريا رفتم در خونشون زنگ زدم جواب داد: كيه؟
گفتم: نگار خانوم ميشه بيايد دم در!!
گفت:الان ميام
تا درو باز كرد مهون جاميخ كوب شدم تا حالا از نزديك نديده بودمش از اون جيزي كه فكرشو ميكرم خوشگل تر بود.
گفت:بفرماييد؟ كاري داري؟
من كه اصلا توي حالو هواي خودم نبودم مثل گيجا فقط به چشماش نگاه ميكردم و يه دفعه همه ي نقشه هايه بدي كه براش كشيده بودم هشون از بين رفت.
گفت:چي ميخواي؟ چرا مثل ديونه ها خيره شدي بهم؟
گفتم: ببخشيد نگار خانوم ميشه يه زحمتي بكشيد و يه ليوان آب برام بياريد؟
گفت باشه و رفت داخل كه آب بياره، من كه هنوز ميخ كوب بودم زودي شمارمو روي كاغذ نوشتمو آماده كردم
وقتي كه اومد آبو بهم داد دستمو ماليدم به دستش پوست نرمي داشت خيلي خوشم اومد.
آبو كه خوردم ليوانو با شماره دادم بهش و گفتم خوشحال ميشم كه بهم زنگ بزني راستي اسمم اشكانه ،گفت من اسمتو مي دونم گفتم از كجا گفت وقتي كه دوستات صدات مي كردن شنيدم
گفتم پس تو هم هواست به من بوده
گفت :اي يه جورايي
گفتم: بهتره كه من برم يه موقع منو اينجا ميبينن برات بد ميشه.
خداحافظي كردمو رفتم

دمش گرم يه ساعت بعدش بهم زنگ زد،اون ش

ب خيلي با هم صحبت كرديم ؛توي همون يه شب من سنگ

ه تموم گذاشتم كه ازم خوشش بياد ديگه اون قدري ازم خوشش اومده بود كه توي روز سوم بهم ميگفت عشقم منم كه دنبال همين بودم جوري باهاش

صحبت ميكردم كه هر لحظه عاشق ترم بشه

خيلي از مادرش برام نمي گفت و خيلي از دستش ناراحت بود كه پدرشو بخاطر مهريه بازداشت كرده.
صبح كه از خواب بيدار شدم حدود ساعت 10يا 11 بود بهم زنگ زد اشكان جونم نهار درست مي كنم بيا خونه ي ما با هم بخوريم گفتم به روي چشم عزيزم (راستشو بخوايد ديگه اصلا به سكس با نگار فكر نمي كردم چون داشتم واقعا عاشقش مي شدم)
رفتم يه دوش گرفتمو لباساي تميز پوشيدمو ساعت 1 رفتم در خونشون در كه زدم جواب داد :بله.
گفتم :نفسم بازكن منم
درو زد رفتم داخل ديدم اولش چادر سرش بود اومد جلوي در وقتي ديدمش دوباره مثل ديونه ها ميخ كوب شدم گفت اشكان حالا خوبه چادر سرمه وگر نه منو بدونه چادر مي ديدي كه حتما سكته ميكردي!!!
رفتيم داخل خونه نشستم روي مبل رفت ظرف ميوه رو بياره كه لااقل پذيرايي كرده باشه، اما وقتي داشت ظرف ميوه رو مياورد از دستش ميوفته زمين و ميشكنه فكر كنم اونم حل كرده بود، نشست زمين بادست داشت خورده هاي ظرفرو جمع ميكرد كه دستش و پاشو بريد منم مثل گروه امداد سريع خودمو رسوندم دستشو گرفتمو چادرشو از سرش در اوردم يه حلقهاي و يه شلوارك قرمز كه خيلي رنگ قرمز با پوست سفيدش ست شده بود، گفتم اين چيه سرت ميكني مگه من غريبه ام؟
گفت: آخه خجالت ميكشم. گفتم از من كه نبايد خجالت بكشي
بلندش كردم بردمش سمت سينك ظرف شويي اول دستشو شستمو يه چسب هم بهش زدم و بعد بغلش كردمو پاشم شستمو يه چسب هم بهش زدم و بردمش روي مبل نشوندمش و خودم رفتم خورده شيشه هارو جمع كردم و رفتم كنارش نشستم گفتم فدات بشم خيلي درد ميكنه گفت

نه اشكالي نداره اوني كه خيلي درد ميكنه اين قلبمه كه داره منو ميكشه.
سرش گذاشتم روي سينم و گفتم چرا عزيزم مگه چي شده؟

يه دفعي زد زير گريه و داستان پدرو مادرشو برام تعريف كرد خيلي ناراحت شدم به خودم احساس وضيفه كردم كه كاري بكنم تا روحيش عوض بشه و بهترين كار محبت كردنه با خودم گفتم يه دستي روي سرش ميكشمو چنتا بوسش ميكنمو ديگه آروم ميشه نگو نگار دنبال همينا بوده وقتي كه نوازشش ميكردمو ميبوسيدمش بعضي موقها دستش به كيرم ميخورد منم بي توجه بود تا اينكه كيرمو گرفت توي دستش و گفت عشقم تواين چند وقت خيلي ناراحتم ميشه يه كاري بكني كه من خوشحال بشم من كه نمي دونستم چيكار كنم و باز هم همون جوري ميخ كوب شده بودم نگار از فرست استفاده كرد و دكمه هاي شلوارمو بازكرد و من هم هيچ عكس العملي انجام ندادم و رسيد به شرتم كه اون هم زد پايين و كيرمو بيرون اورد و مي خواست برام ساك بزنه كه يه دفعه به خودم اومدم بلند شدم و گفتم نگار داري چيكار ميكني ؟؟
گفت:اشكان به خدا من ديگه خسته شدم دارم ديونه ميشم بيا وكارو تموم كن من راضيم، وقتي ديدم خيلي پايست منم كه بدم نيامد با يه دختري كه انقدر خوشگلي داشت كه حتي اگر هم فقط بهش نگاه ميكردي آبت ميومد حال كنم
من راضي شدم و رفتم سراغش، لبمو چسبوندم به لباش، لباش مزه خوبي داشت يه چند دقيقه اي با لباش سرگرم بودم كه يواش يواش رفتم سراغ گردنشو گوشاش و دستامو روي سينه هاش بود كه فهميدم چيزي زيرش نپوشيده ، داشتم گردنشو ليس ميزدم كه بوي تنشو حس كردم داشتم ديوونه ميشدم بلندش كردمو لباسشو از تنش در اوردم سينه هاش خيلي سفيد بود جوري كه چشمو ميزدو مثل دو تا هلوي رسيده نرم افتاد بيرون مثل بچه ها افتادم به جون سينه هاش مي خوردمو ميماليدمشون تا اين كه تازه صداي آه .آهش در اومد همين جوري كه سينه هاش توي دستام بود سرمو بردم سمت شكمش و شكمشو هم ليس ميزدم ومي بوسيدم و يعضي وقتا زبونمو به نافش ميماليدم كه خيلي خوشش ميومد.
ديگه وقتش بود كه برم سر كسش شلواركشو از پاش در اوردم ديدم يه شرت سياه توري كه كسش از اون ورش معلوم بود تنشه خوابوندمش روي مبل و پاهاشو باز كردمو دهن و دماغمو گذاشتم روي كسش بو كردم به به چه به از بهترين عطر هاي سكسي هم سكسي تره همين بو باعث شد كه دوباره ديوونه بشم

و شرتشو با دندون بگيرمو پاره كنم و مثل آدم خوارها كسشو بخورم آخه كس نبود كه مثل الماس كوه نور بود س

فيد سفيد صاف صاف انقال سيغلش داده بودن.
نگار كه نمي دونست بايد آه آآآآآة بكش

ه يا به كارايي كه من ميكردم بخنده.
خلاصه ا لهام كه داشت كمال لذتو ميبرد و منم كه از خوردن كس نگار جونم لذت ميبردم وقتي زبونمو به چوچولش ميزدم صداهاش بلندتر ميشد، بعضي موقع ها زبونمو لاي كسش ميكردمو اونم يه جيق كوچيك ميزد منم از صداي جيق اون انرژي ميگرفتمو كسشو محكم تر ميخوردم و بايه دستم سوراخ كنشو مي ماليدمو يواش يواش توش ميكردم وقتي كسشو مي خوردم نگار سرمو با پاهاش به كسش فشار ميداد و ميگفت سريع بخور تا اينكه ديگه صداش قطع شد وآروم گرفت فهميدم كه ارضاع شده، اصلا فكرنمي كردم كه كسش انقدر خوش مزه بازه باشه.
نگار گفت عشقم حالا وقتشه من به تو يه حال اساسي بدم .
گفت بخواب
خوابيدم اومد سر كيرمو كرد توي دهنش زياد بلد نبود و بعضي موقع ها دندوناش به كيرم ميخورد
با اين حال عشق منه ديگه ، همين جوري كه داشت برام ساك ميزد ديدم داره دستشو ميكنه توي كسش گفتم نگار پردت چي گفت اشكالي نداره مي خوام به افتخار تنها عشق زندگيم نابودش كنم.
گفتم: چرا آخه؟
گفت :براي كسي مهم نيست كه چه بلايي سرمن مياد(منظورش به پدر و مادرش بود) و اومد روي كيرم نشست و كيرمو كرد توي كسش يه زره بالا پايين كرد تا بالاخره پردش پاره شد
ونگار همين جوري بالا وپايين مي رفت تا اين كه آب من داشت ميومد گفتم نگار آبم داره مياد بي توجه به حرف من به كار خودش ادامه داد تا اومدم از رو كيرم برش دارم آبم ريخته شد توي كسش.
خيلي از دستش عصباني شدم ولي ديگه كاريش نميشود كرد باهم رفتيم حموم خودمونو شوستيمو رفتي كه مثلا نهاري كه تبديل به شام شده بود رو بخوريم و بعد از شام اومدم خونه خيلي به الهم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه بايد باهاش ازدواج كنم چون واقعا عاشقش شده بودم و خوش بختانه نگار حامله نشد و نگار بعد از اون سكس حالش خيلي خوب شد
همين كه پدرش رو آزاد كردن با خانواده رفتيم خاستگاري و الان حدود 5يا4ماه كه با هم نامزديم

(اميدوارم خوشتون اومده باشه ببخشيد كه خيلي طولاني شد بخاطر اينكه اين اولين داستانيه كه مينويسم)

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *