معلق

0 views
0%

از در خونه امدم بیرون و به سمت بانک راه افتادم . پدرم کارتشو گذاشته بود قسط این ماه رو بپردازم . ظاهرا تو خونه ما قسط تمومی نداره . قسط خونه قسط ماشین قسط مبل قسط بیمارستان کوفت زهرمار درد هلاهل ……..بانک فاصله چندانی با خونمون نداشت .رسیدم روبروی بانک و وارد خیابون شدم گوشیم زنگ خورد گوشیمو که درآوردم اسم ریحانه رو دیدم خواستم جواب بدم که صدای ترمز وحشتناکی امد . یه آن اطرافم حرکتشون کند شد . حرکت تک تک آدمارو میدیدم . سرباز توی بانک که بیخیال نشسته بود تو بانک دم در و اسلحش از شونش افتاده بود رو شکم گندش . پسر و دختری که تو پیاده رو ناظر صحنه بودن و دختره با دهن باز که بعدش فهمیدم داشته داد میزده و مرده که خشک شده بود سرجاش . میوه فروشی که داشت صندوق پیاز رو جابجا میکرد و نیم نگاهی به خیابون داشت . سرمو آروم برگردوندم و سمند نقره ای که در 1 متری من دود لاستیکاش بلند شده بود و رانندش کاملا به صندلی تکیه داده بود و فرمونو دو دستی چسبیده بود و چشاشو بسته بود و دهنش بازِ باز . تازه متوجه وضعیت بغرنجم شده بودم ولی توان حرکت نداشتم . انگار بدنم 1 تن وزن داشت و انرژیم بسرعت تحلیل رفت میخواستم تکون بخورم ولی نمیتونستم . میخکوب شده بودم . سمند با شدت بهم برخوردکرد و سپر ماشین بعد از برخورد با ساق پام شکست و هوای ماشین منو از زمین بلند کرد و به شیشه جلوی ماشین خوردم و رفتم هوا . معلق بودم تو آسمون و میدیدم که دارم دوباره به سمت ماشین فرود میام اما اینبار با سر . با سر رفتم تو شیشه جلو ماشین و ضربه بحدی شدید بود که شیشه جلو ماشین خورد شد و محکم خوردم روی داشبورد . دوباره جهان به سرعت اولیه برگشت . با چشمای خون آلود راننده رو نگاه کردم که داد میزد و تو سر خودش میزد . مردم از هر طرف به سمت ماشین میومدن و من که سرم رو داشبورد بود و حرکت خون رو اطراف گوشم که میریخت کف ماشین حس میکردم . بدنم و پاهام روی کاپوت ماشین ولو شده بود و کم کم هوشیاریم از دست رفت .صداها یواش یواش محو شد و سیاهی و سکوت کامل و بی وزنی .یهو چشمام باز شد . تو حیاط خونه مادربزرگم بودم . خونه ای که چند ساله خراب شده و به جاش یه برج 8 طبقه ساختن . تموم خاطرات خوب بچگیام اونجا بود . عصرای خنک و دلپذیر که بابابزرگ درختای سیب و آلبالو و باغچه گلهای محمدی و اونطرفتر هم درخت مو و یاسشو آب میداد و حیاط رو آبپاشی میکرد . مادربزرگ از تو ایوون خونه با سینی چایی امد بیرون و پشت سرش خاله بهار با قیافه و شکل 20 سالگیش پشت سرش با سینی میوه امدن تو حیاط . من کجا بودم ؟ اینا همش از بین رفته که . خاله بهار که شوهر کرد به یه سرمایه دار فاسد و در عرض دوسال شوهرش ورشکست شد و معتاد شد و خاله بهار رو هم معتاد کرد و جسد جفتشون تو زیرزمین همین خونه بعد از اوردُز پیدا شد . پدربزرگ و مادر بزرگ هم که 7 سال پیش به فاصله 6 ماه از همدیگه فوت کردن و وراث خونه رو فروختن و هرکس رفت دنبال زندگی خودش . ولی من تو این خونه چیکار میکردم ؟ یعنی خواب میدیدم ؟ ریحانه دخترِ دایی مجید پشت سر خاله بهار دوید بیرون . با دیدنش گل از گلم شکفت . با دامن چین چین کوتاه و لباس قرمز و گل سرای زرد که به موهاش زده بود داشت دنبال خاله بهار جست و خیز میکرد . ریحانه اونجا 6 ساله بود و پاییز میرفت مدرسه . به طرز عجیبی همه چی برگشته بود به زمان قبل ولی خیلی واقعی مینمود . پاشدم برم سمت کت که مادربزرگ و خاله بهار و ریحانه روش نشسته بودن که حیاطو خیلی بزرگتر از چیزی که بود تو ذهنم دیدم . به دور و ورم نگاه انداختم . چرا همه چی بزرگ بود ؟ کنار حوض بودم . یه نگاه داخل حوض انداختم و با دیدن خود 8 سالم جا خوردم . موهای قهوه ای پرپشت که ریخته بود رو پیشونیم و صورت بچگیام . نگاه معصومانم که هنوز با پیچیدگی های زندگی معصومیتش از بین نرفته بود . با گناهانی از قبیل نارو زدن به رفیقام و شکستن دل مادرم و خیانتی که به ریحانه کرده بودم و ریحانه روحشم ازش خبر نداشت و عاشقونه دوستم داشت . ولی من الان که 8 سالمه . واااااااای چه کارایی که نمیتونم بکنم . کلی برنامه کلی کار که الان با دونستنشون میتونستم مسیر زندگیمو عوض کنم . سرمو بلند کردم و دویدم سمت کت . با دقت به صورت مهربون مادربزرگم نگاه کردم . خدایا این صورت چقد معصومه . چقدر آرومه . انگار هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته . انگار همه چی همینجا متوقفه . ریحانه اونورتر داره به میوه ها نگاه میکنه و یه دستش تو دهنشه که خاله بهار دستشو از دهنش درمیاره و میگه دستتو نذار دهنت ریحان جونم مریض میشی اونوقت من میمیرم و بعد از حرفش سر ریحانه رو گرفت و لپاشو ماچ بارون کرد و قربون صدقش رفت . وای خدا این دختر جوون و شاداب و دلسوز چرا باید همچین اتفاقی براش بیفته . یه نگاه به ریحانه کردم و تو دلم گفتم بهت قول میدم هیچوقت بهت خیانت نکنم اینبار . قول میدم اینبار زندگیمو ساده و بی غل و غش و سالم بسازم . داشتم همینجور ریحانه رو نگاه میکردم ولی انگار اون منو نمیدید . اصلا هم توجهی بهم نداشت . بابابزرگ امد کنارم نشست و گفت چطوری پهلوون ؟ بی اختیار افتادم تو آغوشش و بغضم ترکید . گفت مرد که گربه نمیکنه پهلوون ؟ پاشو اشکاتو خشک کن بیا بشین ببین اعظم خانم (مادربزرگم) چه چای دیشلمه ای آورده به به . مادربزرگم با لبخند گفت نوش جان . یهو رو کردم سمت خالم و گفتم راستی خاله بهار یه آقایی میاد خواستگاریت خیلی پولداره . باهاش ازدواج نکن بدبختت میکنه توروخدا خاله جون باور کن . دلم نمیخواد جوونمرگ شی . خاله بهار خنده از رو لباش رفت و مادربزرگ و پدربزرگم سرشونو انداختن پایین . مادربزرگم با گوشه چادرش اشکشو که میخواست بریزه گرفت . خاله بهار رو کرد بهم و گفت احسان جان عزیزم نمیشه دیگه چون قبلا اتفاق افتاده و نمیشه جلوشو گرفت . گفتم یعنی ازدواج کردی باهاش ؟ گفت نه خوشگلم من ازدواج کردم و باهم تو زیرزمین همنین خونه مردیم و همه چی تموم شده . با تعجب گقتم یعنی چی ؟ گفت اینجا فقط تو ذهن توئه . ماها مردیم . با ترس و لرز به ریحانه نگاه کردم و گفتم یعنی چی مردین ؟ ریحانه چی ؟ گفت ریحانه تورو نمیبینه و در واقع اینجا نیست اون الان پل ارتباطی تو با دنیای زنده هاست . اینو که گفت ذهنم از توی یه تونل به سرعت عبور کرد و رفتم به خیابونی که صبح توش بودم و خودم از یه جای دیگه دیدم سمند نقره ای با شدت به یه جوون برخورد کرد و مردم با سرعت بردنش بیمارستان . دویدم سمت ماشینی که داشت منو میبرد و بهش رسیدم . انگار دویدنی درکار نبود . به محض اراده در محل مشخص بودم . به جسمم نگاه کردم . غرق در خون و سرم که بغل شکافته شده بود و خرده شیشه ها لای موهام میدرخشیدن . پاهام بی اختیار تکون میخورد در تمامی جهات . انگار استخون نداشت . دو ساعتی میشد که تو اتاق عمل بودم . تیم جراحی به سرعت داشتن مراحل آماده سازی رو انجام میدادن . تموم لباسامو از تنم قیچی کردن و یه گاون آبی تنم کردن و منو انداختن رو یه تخت دیگه . دکتر روی سرم بود و تند تند میگفت نبض خیلی ضعیفه و زیر عمل دووم نمیاره فوری شرایطش رو پایدار کنید . خودمو میدیدم که رو تخت به لرزه افتادم و چند تا بهیار مرد دست و پامو با نوار بستن به تخت . رو تخت بند نمیشدم و انگار تشنج کرده بودم . امدم بیرون مادرمو دیدم که انگار از زمین و زمان بریده . با گریه زاری و ناراحتی میگه پسرم پسرم . دنبالش پدرم امد تو و شونه های مادرمو گرفت . حرفی نمیزد . دایی مجید و زندایی و ریحانه هم امدن . اونا منو نمیدیدن . ریحانه که انگار چیزی رو گم کرده باشه اطرافو نگاه میکرد ….پرت شدم به شبی که با منشی جوان پسرخالم تو رختخواب بودم . پارچه حریری قرمزی که روی تن لختمونو گرفته بود و من کیرمو در اعماق کس فاطمه میکوبیدم . پنجره باز و باد خنک تابستونی که تن تبدارمون رو خنک میکرد و لبهام روی گردن فاطمه گهگاهی بوس میزد گهگاهی میگزید و ناله هاشو تبدیل به جیغ میکرد . از پشت کیرمو وارد کوسش کرده بودم و دستام هم ممه های سفت و نه چندان بزرگشو که هرکدوم تو یه دست جا میشد میفشرد . بدنش زیر بدنم در نوسان بود و حرکات آهسته و پیوسته من چنان حرارت بدنشو بالا برده بود که هرم گرمای ساطع از بدنش داغ مینمود در برخورد بامن . چشمهای بسته از شهوت و دهان بازش که آه و ناله های پی درپی داشت شهوت منو بیشتر و بیشتر میکرد . بلعیده شدن کیرم توسط کوسش و درامدن دوباره و این سلسله تکرار اونقدر آروم و با طمانینه انجام میشد که تک تک سلولهام حسش میکردند . یک آن جیغ بلند فاطمه باعث شد که کیرمو تا انتها وارد کنم و سفت فاطمه رو در آغوش بگیرم ….چشمامو باز کردم و بستم . دیگه خودمو و فاطمه رو نمیدیدم . تو یه اتاق دیگه بودم . یه جای دیگه . ولی آشنا بود . درسته . اتاق ریحانس . همونشبی که داشتم عشقمونو آلوده به خیانت میکردم . در باز شد و ریحانه امد تو اتاق . یه لباس نازک و یه شلوار ساتن . امد نشست رو تختش و گوشیشو درآورد . شماره منو گرفت چند بار . خاموش بود . پیامهارو باز کرد و با ولع خاصی شروع به خوندن چند پیام آخرم کرد . قشنگ میدیدم با دیدن هر قربون صدقه ای چشاش برق میزنه و لبخندو به لباش میاره . یه پیام نوشت برام شاهین جونم کجایی ؟ گوشیت خاموشه نگرانتم . پیامو برام ارسال کرد و از تو گالری عکسی رو که ازم گرفته بود آورد و یکم نگاهش کرد و بوسیدش و دراز کشید .دلم نمیخواست به دنیا برگردم . دلم میخواست بمیرم . من لایق این عشق نیستم . چرا ریحانه منِ لجن رو دوست داره ؟ در کشمکش با خودم بودم که صدای مادرم رو شنیدم . انگار داشت با کس دیگه ای حرف میزد . حرفاش نامفهوم بود . یه چیزی داشت منو از تو اتاق ریحانه میکشید بیرون . ذره ذره و دردناک . دلم نمیخواست از اونجا برم . میخواستم همونجا همه چی متوقف شه . تموم تنم درد میکرد ولی دستام . دستام گرم بودن . گرم و سفید . انگار ازش نور ساطع میشد . نوری به شکل یه دست …..آروم چشمام باز شد . مادرم داشت حرف میزد . ولی صدایی نمیشنیدم . کم کم صدا بیشتر شد . نمیدونستم با کی حرف میزنه . خواستم اون سمتو نگاه کنم ولی انگار گردنم خشک بود و نمیشد تکونش داد . دستم که اون سمت بود توی یه دست بود ولی نمیدونستم کیه .با زور گفتم مادر . ولی خیلی آروم بود . دوباره گفتم مادر که مادرم نگام کرد و با هیجان گفت جان جان شاهین جان بهوش امدی بالاخره مادر جان و یهو سر ریحانه هم امد کنار سر مادر با چشای باز و قطره اشکی که گوشه چشماش پدیدار شده بود . مادرم زنگ کنار تختو زد و وقتی دید که کسی نمیاد پاشد رفت به دکتر خبر بده . ریحانه که دستمو گرفته بود آورد جلو دهنش و دستمو بوسید . پس خاله بهار راست میگفت . ریحانه پل ارتباطی من با دنیای زنده ها بود . نه تنها پل ارتباطی بلکه منجی من هم بود . با زور دهنمو باز کردم و گفتم دوسِت دارم .بغضش شکست و افتاد رو تنم و گفت عاشقتم عزیزم ……نوشته کیرمرد(dickerman)

Date: نوامبر 9, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *