دانلود

من میتونم با کوس خفت کنم

0 views
0%

من میتونم با کوس خفت کنم

داستان جنبه ی سکسی نداره و فقط از اسم های مستعار استفاده میکنم.
میتونید به عنوان یک خیال شاید تخمی_تخیلی یا شاید به عنوان واقعیت در نظر بگیرید.
فحش هم که چه بگیم چه نگیم آزاده…
خلاصه هرچه دلتنگت میخواهد…نه نه این خیلی توی ابتدایی شنیده شده. هر چه از پس ذهنت می آید بگو.
ما آدما یه وقتایی به چیزایی اعتقاد داریم که مایه ی تاسفه. درسته اسم آدم و علم و دانایی رو کسب کردیم و البته بهتره بگیم خیلیامون فقط غَصب کردیم…!
من بیشتر توی کار رمانم تا این موضوعات. و بهترین رمانمم ۲۷۰۰ صفحه بوده.
خب اصل مطلب:
از زبون یکی از دوستانم که دارم نام هارو تغییر میدم:
اسمم ساراست. یه دختر ۲۸ ساله با خصوصیات ظاهری زیبا. مثل همه ی آدمای دیگه!
موهای خرمایی چشمای قهوه ای سوخته، پوستی روشن. قد ۱۶۵ و وزن خوب! متعادل! یعنی بدون شکم…
خب من ۱۶ سالم بود که اتفاقات عادی زندگیم به طور عجیبی شروع به تغییر کردند.
پدر و مادرم توی یک تصادف مثل خیلیای دیگه از دنیا رفتند و این اولین و بدترین خاطره ی زندگیم بود…
توی یک ماه تمام موهای بدنم داشت به طور عجیبی گیریخت که مجبور شدیم به میزان زیادی کاشت مو و ابرو و مژه داشته باشیم چون دیگه تمام موهای بدنم غیر از سرم و کمی از ابرو و مژم، همه ریشه های مو به طور کلی سوخته بود…
گذشت تا من بعد از یکسال تونستم خودم رو دوباره پیدا کنم و برادر بیچاره ی ۱۹ سالم به زور جمع و حورم میکرد.
به خودم جنبیدم و درسم رو مثل قبل ادامه دادم و قبول شدنم بهترین اتفاق بعد از اون حادثه بود.
رشته ی مورد علاقم بود و رشته ی مورد علاقه هم آینده دار واسه ی همه!
توی دانشگاه میخوندم و توی یک کارخونه به عنوان طراح استخدام شدم…
برادر ۳۰ ساله ی عزیزم، سعید، حالا با دختر عمم ازدواج کردا بود و خوب و خوشبخت و من که راحت سر تو اعمال دختر عمه ی بیچاره میکردم، حتی ته و توی خوبی ها و کیفت های رابطه ی جنسیشون رو هم در آورده بودم!
تقریبا با حادثه ی پدر و مادرم کنار اومده بودم و حالا دختری ۲۴ ساله بودم.
صاحب کارخونه یه پسر خودسر و پررو بود و از قضای روزگار پیرعموی ارشد ما!
آخه سارا! سس مغز! انگل الجامعه مفسد فی العرض!
کخ داشتی رفتی جا آشنا؟
اوه اوه اوشونم که واسه ی تودش جیگری بود!
چششششش مشکی! مو مشششششکی!
بعضی عزیزان هم که چُس رنگی(اشتباه نکنید! اینا چشم رنگی نبودن و بلکه چُس رنگی بودند…بله!) تشریف داشتند دنبال حاجی عپو زاده ی ما راه می افتادن:
آقای دکتر!
آقای رئیس!
آقای احمدی(فامیل مستعار)!
کوفففت…
ما هرچی از این بشر بدمان آمد دیگران چُسشان آمد!
والا!
ریدن به هیکل این بابای بیچاره!
تا یکسال ما با این سر و کله میزدیم. و بعد از یکسال دومین اتفاق وحشتناک زندگیم افتاد…
چی؟
واسه ی یه دختر که سختی کشیده و تحصیل کرده و شاغل این کشور به حساب میومد، حداقل حقی که داشت ازدواج بود…
نه! من داشتم ولی زوری…؟
زیادی حق بود…اصلا مسئولیت‌ بود!
کسی به غیر از من و خود آراد چش مشکی و پدربزرگ عزیز که ای حق رو به ما داده بودند کس دیگه ای از این موضوع خبر نداشت.
تااینکه قبول کردیم مدتی برای اینکه از ارث محروم نشیم، صوری باهم ازدواج کنیم و بعد طلاق!‌کشکی کشکی منی که از طلاق متنفر بودم داشتم دستی دستی خودمو ت این مهلکه می انداختم.

به زورم که شده ازدواج کردیم و طی این مدت نفرت ها و تظاهر های عاشقی اینقدری زجر کشیده بودم که سرطان بگیرم! چه برسه به زخم معده ی ناقابلی که اونم کمی اذیتم میکرد…

هنوز دختر بودم و پرده ی بکارتم دست خودم.
یک زن مطلقه ی باکره که حالا بعد از سه سال عاشق شوهر شده بود…
قرار بود با نفرت جدا شیم ولی من گرفتارش شده بودم.
نه گرفتار ظاهرش!
اگه واقعا واسم مهم بود همون اول خودم رو میکشتم…
تا یک هفته ی پیش روزی نه چندان خاص رو به روم با اخم نشست.
صداش رو صاف کرد و سرش پایین بود:
سارا…ببین…من روز عروسیمون اصلا خوشحال نبودن و توهم میدونی.
هردو به خاطر ارث بود.
میدونی…
گفتنش هرچقدر ضرر هن که داشته باشه بهتر از نگفتن و یک عمر ضرر کردنه.
من دوساله که…که…

وسط حرفش دویدم:
که چی آقای آراد احمدی؟ اومدی حرف آخر رو بزنی؟باشه من مشکلی ندارم…
داشتم در درون میسوختم. اون همه غرور حمتقت بار از کجا میومد؟
نمیدونم…

اخمش بیشتر شد:
به هر حال.
من دوساله که کسی رو دوست دارم و نمیتونم با این وضع زندگی کنم.

یک لحظه بیشتر هم ننشستم. شوهر هر چند صوریت رو به روت بشینه و بگه دوساله که عاشقه و حالا جات زوی زندگیش اضافیه!
حقم داشت!
من حتی نمیدونستم چجوری شهوتش رو خالی میکنه؟
هرچند من مالی هم نیستم ولی این همه تنفر که حتی احساس نیازش رو ببره…
عجیب بود…
رفتم توی اتاقم و اونم رفت توی اتاقش.
توضیح دادن سختی اون شب کار جالبی نیست و نیاز به توضیح هم نداره.
خیلیا میفهمید به قول یه عزیزی:
《هوایی نبودی که ببینی دارم مثل بارون زمین میخورم…》
پتو رو روی هودم کشیدم و چشمام رو بستم. چشمایی که تاحالا روی تمام پسرا بسته بود تا روی این یکی باز بمونه…
توی حال خماری و خواب و بیداری بودن که در اتاقم باز شد.
میترسسدم‌…
کی این وقت شبه؟
آراده؟
واسه ی چی؟
چه قصدی داره؟
صدای نفس هاش نشدن میداد که مضطربه و آدمی که خودش استرس داره اونقدر خطرناک نیست واسه ی مچ گیری!
کنارم نشست. پشتم به عبارتی بهش بود. دستش رو روی موهام گذاشت و آروم دست کشید:
سلام خانومه…
تو تاحالا اون روی آراد رو دیدی؟
امشب شاید شبه اول و آخریه که میشنوی…
من آراد احمدی ۳۵ ساله
دوست دارم.
اینا تمام تعریفای من هستند.
نه اون فوق لیسانس فلان دانشگاه و صاحب کارخونه…
حس مسکتم امشب با شبای دیگه ای میام نوازشت میکنم فرق داری…
چیزی شده؟

اشکای روون شده ی زیر پلک بسته تنهد تفاوت های امشب بودن.
چرخیدم‌ و بدون نگاه دستام رو روی شونه هاش گذاشتم و به خودم کشیدمش.
آروم گونه ی خیس از اشکمو به گونه ی قشنگش کشیدم.
از صورت خیسم فهمید و دستش دوباره توی موهام جهید و اون یکی دستش دور کمرم.
هردو حالا نشسته بودیم و اون روی دوزانو.
کش دار و با ناله های گریم صداش کردم:
آراااد…
آروم و ملیح جواب داد:
جون آراد…عزیزم…
ازش جدا شدم و به صورتش دست کشیدم.
لبخند زد:
دوست دارم…
مات نگاهش کردم…باورم نمیشد…
_دوست دارم سارا…عاشقتم…
آروم گفتم:
دوست دارم…
لباش روی لبام جهید و خون به رگهام فرستاد.

من:سارا به نظرت خیلی ردمانتیک نبود؟
سارا: بود که بود به تو چه؟
_خب کس شعر که نگفتی؟
لبش رو گزید:
خجالت بکش…
خندیدم:
اوه ببخشید لیدی نمیدونستم الآن فاقد جنتلمن نیستید…

لبخند زد:
《عشق این نیست که بگه به خاطرت میمیرم…
عشق یعنی به خاطرت تو هم که شده زنده میمونم…》

این شروع زندگی تاهل حقیقی سارا بود که واستون تعریف کردم.
خب سکسی نبود و بلند…
واسه ی غلطای چه دستوری و چه املایی و ضعف متن به دنبال راه حل خواهم بود…
امیدوارم نظراتتون بهم کمک بکن

Date: November 27, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *