من و دخترم

29
Share
Copy the link

سلام به خوانندگان خوب سایت داستان سکسی این داستان روایت زندگی پر فراز و نشیب منه .شاید این داستان منفورترین یا محبوب ترین داستان سایت بشه که بستگی به دو چیز داره چگونه نوشتن من و استنباط و درک شما از داستان . خانواده من همون اوایل انقلاب سال ۶۳ وقتی من فقط ۳ سالم بود از ایران مهاجرت کردند فرانسه تا بعد به آمریکا برن اما در استراس بورگ موندنی شدن و من تو کشور رقص و آواز وسکس آزاد بزرگ شدم . پدرم با سختی زیاد یک مغازه گرفت و تو کار واردات پسته و زعفران ایرانی وارد شد . کار و کاسبی خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتیم پیش میرفت و در کمتر از سه سال ثروت خوبی رو بدست آورد پدرم . همه چیز رویایی پیش میرفت و من ناز پرورده بزرگ میشدم کلا فرهنگ هویت گم شده ایرانی دوره آخوندیسم رو فراموش کرده بودیم و سنت های قدیمی رو با فرهنگ فرانسوی تلفیق کرده بودیم و یک لایف استایل سبک خاص خودمون رو داشتیم . من تو دوران تحصیلات دبیرستانم با دختری به نام ژانت آشنا شدم و خیلی زود در ۱۶ سالگی ازدواج کردیم . واقعا ژانت رو دوست داشتم با قیافه اصیل فرانسوی زیبا و دوست داشتنی بود .هر دو اولین تجربه سکسمون رو باهم داشتیم و بکارتش رو ازش همون ۱۵ سالگی ازش گرفته بودم . عشق زندگیم قد بلند و ورزشکار بود و اندامی زیبا داشت . والیبال و ژیمناستیک باعث شده بود بدنی برجسته و عضلانی و فوق العاده سکسی رو داشته باشه . قد ۱۷۲ تو ۱۶ سالگی برای یک ورزشکار ایده ال بود . تنها از من ۶ سانت کوتاه تر بود . چشم های کشیده و دلفریب عسلی و لبهای نازک و کوچیک و تردی داشت پوست زیبای سفیدش و موهای ذاتا خرمایی رنگش ژانت رو زیبا و دوست داشتی کرده بود و حق داشتم عاشقش باشم . اما خودم با چشم های کشیده و خدادای خمار قهوه ای تیره که از تیرگی بیش از حد برق خاصی داشت و موهای خاکی رنگ و پوست گندمی و با صورت گرد و خاص ایرانی با چهره ای متوسط اما با نماک که بخاطر چشمهاش همه دبیرستان میشناختنش . من دوچرخه سوار کار خوبی بودم و عین ۳ سال دبیرستان حتی تا پایان کالج من جزو تیم منتخب دوچرخه سواری بودم . ما از همون اول دوستی مون آتیشمون خیلی تند بود یادمه نمیدونستیم چیکار باید بکنیم و از روی فیلم های پورن تقلید میکردیم . خریدن کاندوم تو اون سن از سخت ترین کارهای ممکن بود و اغلب سکس های ما بی کاندوم بود و یا اگر کاندوم داشتیم حاصل کش رفتن من یا ژانت از باکس کاندوم پدرهامون بود . یک بار که بی کاندوم سکس کردیم و من آبم رو ریختم توش از ترس حامله نشدن کلی دوتایی گریه زاری کردیم و تو همه مجلات سکسی و پاروتیسم و کتاب های پزشکی رو چک کردیم تا فهمیدیم چطور میشه جلوگیری کرد و مشکل دوم ما تازه خودش رو نشون داد تهیه دارو های ضد بارداری از داروخونه باهزار دردسر از این مصیبت فرار کردیم . خیلی زود باهم ازدواج کردیم و یک ماه قبل از سالگرد ازدواجمون دخترمون بدنیا اومده بود . النای من شوق تازه زندگیم شده بود و من تو سن ۱۷ سالگی پدر شده بودم . ژانت دلفریب و زیبای من تو ۲۰ سالگی من رو ترکم کرد و لوسمی لعنتی اون رو از من گرفت و عزادار خانمم شدم و پدری بودم که یک دختر ۳ ساله داشت و باید براش مادر هم می شد . هلنا روی سینه من میخوابید و هیچ شبی نبود که از روی سینه من دور بشه . هفت سال گذشت و دخترم بزرگ و زیباتر از هر روز قبلش میشد و از اینکه شبیه مامانش شده بود آلامی برای دلتنگی هام بود . ما هرگز از هم جدا نمیشدیم و بدون اینکه تو آغوش هم نباشیم پدر و دختر خوابمون نمیبرد . هلنا هم سن مامانش زمان ازدواجمون شده بود که دفترچه خاطرات مامانش رو با زیر و رو کردن اتاق دست نخورده از ۱۳ سال پیش ، تونسته بود پیدا کنه . دفتری که پر بود از معاشقه های دو نفره و دردسرها و لذت هایی که تجربه کرده بودیم . من روحم خبر نداشت ازاین ماجرا ، دخترم با خوندن رومانتیک های من و مامانش و دیوونه بازی هامون باهم نوع عشقی که نسبت به پدرش داشت کم کم داشت متفاوت میشد . پا جای پای مامانش گذاشت بامن نمایشنامه دو نفره کینگ لیر و رومئو ژولیت بازی میکرد . از شعرهای ویکتورهوگو و سعدی و رولان میخوندیم باهم . زندگی خاصی داشتیم و اون هم پدر داشت هم مادر داشت و هم دوست پسر داشت .من براش همه چیز بودم . هیچ وقت از استخر رفتن و بوسیدن و آغوش گرفتن دخترم و برخود بدنم با دخترم تحریک نشده بودم و به سکس با اون فکر نمیکردم . هفت ماه از روند خوب زندگیمون گذشت کم کم از تغییر نوع بغل کردن های النا و نفس نفس زدنش و لمس هرزگاهی بدنم حین خواب بودنم متوجه شدم و گنگ و گیج بودم چرا دخترم باید با من اینطوری کنه اتاقم رو عوض کردم و برگشتم تو اتاق ژانت و خودم . اما دخترم از من جدا نمیشد و من سخت تحت فشار روحی بودم . متوجه شدم دخترم داره جای مامانش رو برام پر میکنه اما چرا دوست داره و لذت میبره از لمس بدنم و محکم آغوش گرفتنم . نشستم باهاش حرف زدم و از رازی که پنهان کرده بود با گریه زاری برام میگفت. از علائم مشابه لوسمی که مامانش داشت و اون هم براش اتفاق افتاده بود . از تست مثبت سرطان خونش تو ۱۶ سالگی و از اینکه از رومانتیک های من و مامانش مدتهاست که مطلعه و دوست داره از تنها مردی که عاشقشه بخواد پایان اون لذت ها رو تجربه کنه . من حرفهاش رو متوجه نمیشدم درست بعد از اینکه شنیدم درست عین مامانش لوسمی پیش رونده داره و نمیشه با پیوند مغز استخون از بند ناف خودش درمانش کرد و حتی نمیرسه دیپلمش رو بگیره و قراره دختر کوچولوی فرشته م رو از دست بدم یک ساعته پیرم کرد . دیگه با خودم کلنجار نمیرفتم . نمیخواستم با دخترم سکس کنم ولی نمیخواستم دلش رو بشکنم بوسیدن و نوازش هام و حرفهای عاشقانم درست عین برخوردم با ژانت بود . این پنج ماه اخر برای من هر روزش به مردن مردن گذشت . قبل اینکه حالش بد بشه که یک ماه اخرش رو با دستگاه و توی بیمارستان زندگی کنه و از بغل من پر بکشه بره سمت مامانش ، یک شب با گرمای شدیدی و صدای زمزمه گریه زاری آلودش به خودم اومدم و چشم باز کردم النای من فرشته زندگیم رو کاملا برهنه دیدم که محکم به بدن من چسبیده و سینه هاش پشت کمرم رو لمس میکنه و دستش روی کیر منه و پاش رو از مابین پای من رد کرده و شعری رو با گریه زاری خفه خفه میخونه ، کوره آتش عشق تو ام و در این تب می سوزم و خواهم مرد .خواهم مرد بی آنکه لذت عشق تو را درون خود یادگار ببرم . عذاب میکشم از لمس و داشتن نیمه کاره ات پدر و بی آنکه ادکلن تن مرا ببویی گل تو خواهد پژمرد . لبم را بنوش طعم بوسه هایم را بجای قاب عکسم به یادگار داشته باش و بگذار ذره ای از تو را به تابوت تنهایی و ناکامی خود ببرم . با اشک نوشتم و یاد آوری هر کلمش حکم خنجری توی قلبم رو داشت . گریه زاری کنان در آغوش کشیدیم همدیگه رو و من تا میشد محکم بوسیدمش و تسلیم خواسته دخترم شدم . با من معاشقه ای به سبک مامانش کرد و از روی من به عمد بلند نشد تا کامل داخلش اومدم . خندید و گفت کاش انقدری نمیرم تا یادگاری من از تو تنها میراثم باشه برات ولی قبل از جنین شدن نطفه ها میمیرم . لبهام رو بوسید و رفت به سمت وان حمام ، وانی که خودش برای خودش اماده کرده بود و زمانی من برای ژانت برای نو عروسم درست کرده بودم . یک وان شیر و گل های رژ پرپر . با یک تفاوت که رزها سیاه بودند نه قرمز ، دیگه مثل دوران کودکیش و بدون شهوت روی سینه من خوابید و شش روز گذشت که به بیمارستان منتقل شد و بعد از ۲۸ روز خواست مثل مامانش توی خونه بمیره . روی تخت مامانش بخوابه و با ادکلن جا مونده تن اون با زندگی وداع کنه . دخترم رو اوردم خونه و مطابق خواستش همه چیز انجام شد و شب سی ام اون هرگز رنگ صبح رو ندید . امیدوارم به دخترم اهانتی نکنید و اگر ناسزایی رواست به من بگید و یک لحظه فقط جای من زندگی کنید و از قضاوت عجولانه من چشم پوشی کنید . منتظر نظرات شما میمونم و اگر مقبول بود براتون از برگشتنم به ایران و شرط صد شب مدام سکس و تجربیات جدید و جالب اون رو بگم . مرسی که با حوصله خوندید من رو ارادتمند همگی شهداد نوشته شیطان کوچک

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *