من و لولیتا (۱)

1384
Share
Copy the link

سلام. اول کار به رسم دوستان داستان نویسمون بگم که این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم داستان نیست، همش واقعیته. نه، جدی واقعیه داستان ممکنه یکم طولانی باشه، برا همین یکم چاشنی طنز بهش اضافه میکنم که از خشکی در بیاد دردتون نگیره.بذارید اول از خودم بهتون بگم. من 27 سالمه و تک فرزندم. تعریف از خود نباشه هیکل ورزشکاری و قیافه خیلی جذابی ندارم. در واقع 186 سانت قد و حدوداً 100 کیلو وزنمه. یکم همچین شکم دارم و یه ذره چاقم، ولی چون قدم بلنده زیاد چاق نشون نمیدم. خدمتتون عرض کنم که بنده تا به این سن کص از نزدیک ندیدم و تا به حال سکس نداشتم، فقط جق زدم و میزنم. یعنی از 8-9 سالگی شروع کردم به جق زدن تا همین پیش پای شما.الان احتمالاً همزمان که سالار تو دستتونه و لبخند میزنید، دارید فکر میکنید این متفاوت ترین داستانیه که به عمرتون دیدین و باید بگم آفرین درست فکر کردین البته یه نکته ای رو به خانومای عزیز که این داستان رو میخونن بگم. سوء تفاهم نشه ها، من اهل تبعیض جنسیتی نیستم، فقط چون نمیدونم خانوما کصشون رو چی صدا میزنن دیگه ناچاراً فقط به سالار اشاره کردم. بنده همینجا از خانومای عزیز و فمنیست های محترم پوزش میخوام.بله، داشتم در مورد خودم میگفتم. همونطور که گفتم هیکل درشتی دارم و متاسفانه ورزشکار هم نیستم، فقط شطرنج بلدم، با ریتینگ جهانی 2800، ادامه بدم میشم استاد بزرگ. قیافم معمولیه، ولی خوشبختانه یا متاسفانه چون نسبت به سنم زیاد ریش و پشم در نیاوردم 7-8 سال جوون تر نشون میدم. زشت و تخمی نیستم، ولی خوش تیپ هم نیستم. قیافم طوریه که ببینید میگید این خیلی بچه مثبته، ولی فقط کسایی که باهام خیلی نزدیک بودن ذات پلید و کثیف منو میشناسن.اگر بخوام بیشتر خودمو معرفی کنم باید بگم که من یک نابغه و البته یک بیمار روانی و فوق العاده داغونم. آی کیو من حدود 195 هست. خدای من علم و پیامبرای من استیون هاوکینگ، آلبرت اینشتین، چارلز داروین و ریچارد داوکینز هستن. از 5 سالگی آتئیست هستم. تو اون سن حرفایی میزدم پشمای همه میریخت. بعضی از اقوام فکر میکنن یکم کصخل یا شیرین عقلم، ولی وقتی دوران راهنمایی و دبیرستان رفتم مدارس تیزهوشان و بعد با رتبه تک رقمی تو کنکور کارشناسی و کارشناسی ارشد قبول شدم بهشون ثابت کردم که کصخل و شیرین عقل هفت جد و آبادشونه. الان برادران پلیس سایبری و ارتش گمنام امام زمان سریع میرن آمار نفرات برتر کنکور سالای قبل رو در بیارن. به این دوستان هم میگم که خودتونو خسته نکنید لاشیا، کیرمم نمیتونید بخورید.با اینکه نبوغ و فرهیختگی بی نهایتم بارها در عمل برای فامیلامون ثابت شده، ولی اون عده از فامیل که فکر میکنن من کصخلم هنوز نظرشون در مورد من عوض نشده. شاید یک دلیلش حسادت و نفرت باشه، چون همیشه تو بحث های علمی و فلسفی اینارو کیر کردم و معمولاً جملاتم فراتر از درک و منطقشون بوده و توان بحث کردن با من رو نداشتن. دلیل دیگشم شاید ذائقه موسیقیم باشه. من عاشق موسیقی راک و متال هستم و از 12-13 سالگی گوش میدم، به ساب ژانرهای اکستریمش هم بیشتر علاقه دارم. مثلاً مهمون میاد خونمون، یه سلام میدم میرم اتاقم موزیک گوش میدم. بعد مثلاً طرف اومده اتاقم بهم سری بزنه، دیده هد فون گوشمه، گفته بده ببینم چی گوش میدی، بعد که شنیده میگه باو اینا چیه گوش میدی، کصخلی به مولا. بعد مثلاً سعی میکنم بهش توضیح بدم کانسپچوال آرت چیه، فرق موسیقی خوب و بد چیه و اینا، گیتار رو در میارم میزنم به آمپ چند دقیقه براش آهنگ میزنم، بیشتر پشماش میریزه و فرار میکنه.بله، داشتم میفرمودم. 2 سالم بود، هی دستامو سمت زنای خوشگل فامیل باز میکردم که بغلم کنن. اونا هم میگفتن آخییییی، عزیزم. بغلم میکردن، منم تا میتونستم شومبولمو به تن و بدن اینا میمالوندم، به ممه هاشون دست میزدم و صفا میکردم. میخوام بگم از همون بچگی خیلی دیوث بودم. یکم بزرگ شدم، سعی کردم با گربه هم بله، ولی چنگ زد و حالا بگذریم، خلاصه به میوه جات و سبزیجات و صیفی جات و حیوانات هم رحم نکردم. دوران راهنمایی و دبیرستان یه کلکسیون عظیم پورن با ژانرهای غیرمتعارف و غیرقانونی و بعضاً چندش (برای بقیه) داشتم. از اونجایی که بچه نابغه ای بودم تو همون سنین 14-15 سالگی به دیپ وب و دارک وب و شبکه تورنت و تور و I2 و اینا وارد بودم، چیزایی تو آرشیوم جمع کردم که ببینید پشماتون میریزه. از اون ژانرها و فتیش های فوق العاده خفن و مریض که بگذریم، به یکی از ژانرها که نسبتاً عامه پسند هم هست، همیشه علاقه ویژه ای داشتم و دارم. این ژانر چیزی نیست جز C یا پورن بچه ها. بله عزیزان، من به کص و کون بچه ها علاقه ویژه ای دارم.یه چیزی همین الان یادم افتاد. اول داستان گفتم که تا به حال کص از نزدیک ندیدم. الان که فک کردم یادم اومد یکبار تو زندگیم از نزدیک کص دیدم، و اون کصی نیست جز کص خاله جونم بله دوستان، من سه تا خاله دارم. خاله کوچیکم سه سال از من بزرگتره و تو دوران بچگی همبازی بودیم. من حدود 4 سال داشتم، اونم 7 سالش بود. بهش گفتم بیا اونجاهامونو به هم نشون بدیم. رفتیم تو اتاق، من سالار رو بهش نشون دادم، ایشون هم همتای مونث سالار رو نشون بنده داد، بعد من بهش دست هم زدم، بگذریم. خیلی با این خاله جونم تو بچگی خاطرات باحال داریم. مثلاً دو نفری میرفتیم زیر پتو همو بغل میکردیم میخواب یدیم، همدیگه رو تا مرز ریدن قلقلک میدادیم، وسطای کار هم اگه خلوت بود دست میکردیم تو شورت هم و اون حماسه رو تکرار میکردیم. همین خاله کوچیکه عزیزم که اتفاقاً بین سه تا خاله هام خوشگل ترین و خوش اندام ترین هم هست، بزرگ شد و ازدواج کرد و متاسفانه نشد که سالار رو با کص ایشون آشنا کنم. خیلی هم زود ازدواج کرد لامصب. تو 17 سالگیآقا دو صفحه تا الان نوشتم، هنوز اسامی کاراکترهارو نگفتم. ببینید، درسته بچه نابغه و فوق العاده باکمالاتیم، ولی نیم کره راست مغزم رو هم نذاشتم خاک بخوره و از اونم کار کشیدم. تو ادبیات و هنر و فلسفه و روان شناسی و جامعه شناسی و کلاً علوم انسانی هم حرف برا گفتن دارم و صاحب عقیده و صاحب سبک و صاحب سلیقه هستم برا خودم. همچنین به هفت زبان زنده دنیا هم مسلط هستم. برای اینکه پس فردا پیدام نکنن کونم بذارن، از اسامی کاراکترهای رمان پرآوازه لولیتا اثر جاودانه استاد گرانقدر ولادیمیر ناباکوف برای کارکترای داستانم استفاده میکنم. بنده کوچیک شما هامبرت هامبرت هستم. اشتباهی تایپی نیست، اسم کوچیک و فامیلیم جفتشون هامبرت هستن. این خاله کوچیکه مون هم اسمش شارلوت هست.حالا خاله کوچیکه من مثل شارلوت توی داستان پیر و آویزون و لاشی نیست، خوشگلم هست اتفاقاً. ولی چرا، جدیداً یخورده لاشی شده. همون شارلوت خیلی بهش میاد. شارلوت که گفتم، تو 17 سالگی حشرش زده بود بالا، زود ازدواج کرد. شوهرشم یه مرتیکه دیلاق مادر قحبه ایه لنگه نداره، بعداً فهمیدیم معتاد هم هست. شارلوت الان عین سگ از ازدواجش پیشمونه دوستان. این شوهرخاله ما یه سفر کاری براش پیش اومد، قرار شد من برم خونه شارلوت اینا، که شارلوت شبا تنها نباشه و نترسه. رفتم خونشون دیدم در بازه. در زدم، دیدم خاله شارلوت سرش رو از لای در حموم آورد بیرون سلام کرد، گفت عزیزم تو برو بشین از خودت پذیرایی کن من یه دوش بگیرم بیام. در اتاق خواب باز بود، دیدم شورت و سوتین خاله جونم رو تخته. برداشتم شورت رو بو کردم، باهاش یه جق زدم. دیدم فایده نداره، دوباره شق کردم. داشتم فک میکردم چیکار کنم که خاله شارلوت در حموم رو باز کرد گفت هامبرت جون میشه پشتمو کیسه بکشی؟ منم از خدا خواسته (اصطلاحاً البته، چون یادتون باشه گفتم آتئیستم) گفتم حتماً خاله جون، چرا که نه. سریع رفتم تو حموم، چشمم خورد به بدن کاملاً لخت خاله جون. نفسم بند اومد. بدن خاله شارلوت سفید سفید، قدش 170 و باریک اندام، ممه هاش 75 و خوش فرم، کص تر و تمیز و بدون مو، حیف همچین مالی افتاده دست این شوهرخاله معتاد و کصخل ما. همینطور که خشکم زده بود یهو خالم چشمش افتاد به برآمدگی شلوارم، خندید گفت ای شیطون خجالت نمیکشی؟ مثلاً من خالتم و اینا. خلاصه خاله جون کیسه رو داد دست ما گفت بکش. بهش گفتم خاله جون، لباسام خیس میشه، میشه در بیارم؟ گفت درار. منم هرچی بود و نبود در آوردم، افتادم رو خاله. یکم که پشتشو کیسه کشیدم بهش گفتم برگرد. تا برگشت بلافاصله لبامو گذاشتم رو لباش، حسابی ازش لب گرفتم، بعدخوابوندمش کف حموم، از بالا شروع کردم به خوردن. همینطور از گردنش شروع کردم به خوردن تا رسیدم به ممه هاش. نوک ممه هاش حسابی سفت شده بود. اومدم پایین تر، دیدم کصش قشنگ لیز شده. چند دقیقه براش لیس زدم، زبونمو کردم تو، دیدم خاله شارلوت آه و اوهش بلند شده. منم داشتم از شق درد میمیردم. دیگه هردومون حشری بودیم. خاله جون گفت هامبرت بکن تو کصم، جرم بده. کله سالار رو گذاشتم دم کص خاله جون. تا دسته فرو کردم تو کص خاله که یهو از خواب پریدمنکنه انتظار داری خاله خودمو هم بله؟ نه عمو، ما اینکاره…. که هستیم البته. هرچی دم دست باشه میکنیم. ولی خاله رو که نمیشه به این راحتی ترتیبشو داد. این سایتا چی کردن تو مغزتون. همچین سناریویی حالا غیرممکن نیست، ولی به مرحله اجرا رسوندنش به این راحتیا نیست که. یعنی هم خاله شما جنده لاشی باشه، هم شما بی نهایت لاشی باشید، هم شوهرخاله رفته باشه سفر، بچه مچه نباشه، کسی هم به هیچی شک نکنی، شما هم راحت بری تو حموم بذاری کص خاله یک صدم درصد امور طبق برنامه پیش نره و لو بری کیونت پارس فوقش بتونید به عشق خاله جق بزنید. واقع بین باشید لطفاً. شخصیت داشته باش آقا، فحش نده. اول کار اشاره کردم که این داستان واقعیه و فانتزی نیست. به هر حال.بله، این خاله شارلوت ما یه دختر داره به اسم دلورس، تو خونه لو و تو جمع دوستاش لولا صداش میکنن. ولی پیش من اسمش لولیتا هست. دوستان وقتی من 17 سالم بود لولیتا به دنیا اومد. اگه خاطرتون باشه گفتم که از سن کم متال هد بودم. تو اون دوران هم Death Metal زیاد گوش میکردم و گروه مورد علاقم Cannibal Corse بود. یعنی شبا قبل خواب ساعت ها به خون و خونریزی و عفونت و قطع عضو و تجاوز و شیوه های فجیع شکنجه و کشتن و خوردن جسد و این چیزا فک میکردم تا به آرامش برسم. از بچه مچه هم متنفر بودم، یعنی الانم هستم. مثلاً بچه میبینم دلم میخواد بگیرم گلوشو ببرم خونش بپاشه بیرون، با چاقو شکمش رو پاره کنم، در حالی که دوتا شصتامو فرو میکنم تو چشماش و مغزش رو لمس میکنم، کیرم رو بکنم تو دل و رودش و بعد آبم رو بپاشم تو سر و صورت پدر و مامانش که بستمشون به صندلی تا نظاره گر باشن. ولی لولیتا با همه بچه ها فرق داشت. لولیتا ورژن مونث بچگی های خودم بود. همونقدر دیوث، همونقدر لاشی، همون قدر سگ حشر بی شرف خیلی هم خوشگل بود یعنی هنوزم خوشگله. کارمون با هم هنوز تموم نشده.همه چی از وقتی شروع شد که لولیتا 4 سالش بود…ادامه داستان در قسمت بعدی.نوشته Humbert Humbert

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *