من و لیلا جون

1357
Share
Copy the link

سلام به بچه و دوستای سایت داستان سکسی خودمداستانی که میخوام واستون بگم واقعی واقعیه داستان از اون جایی شروع شد که ی شب که با دوستام داشتم میرفتم فوتبال،تو ماشین دوستم نشسته بودم که ی شماره همش تک میزد منم اولا بهش پا ندادم ولی بعد ی مدت دیدم که میخواد رابطه برقرار کنه،منم کم کم باهاش راه افتادمو من هم که عشق سکس بودم با خودم فکر میکردم که خدا اینو برام رسونده چند وقت از ارتباطمون گذشته بود که شروع کردم به حرفهای سکسی و صحبت های سکسی اوایل خودشو میزد به اون راه و پا نمیداد ولی کم کم راه افتاد و قضیه کامل برعکس شد و حالا دیگه اون به من حال میداد و واسم از فیلم و رابطه سکسی و …………….. حرف میزد و تحریکم میکرد ی روز دلو زدم به دریا و بهش پیشنهاد سکس دادم اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کردفقط مشکل کار اینجا بود که تو شهر ما یعنی ایلام این کارا زیاد اتفاق نیفته و چون شهر کوچیکه همه همدیگه رو میشناسن و خونه خالی خیلی کم پیش میاد تعطیلات نوروز بود که کسی خونمون نبود همه ی خانواده رفته بودن مسافرت ولی من نرفتمی روز که بدجور حشری شده بودم به لیلا جون (اسم مستعار عشقم) اس دادم که ببینم در چ حاله و چیکارا میکنه،اونم که امسال کنکوریه واس خاطر اینکه درس بخونه نرفته بود بیرون منم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم،بهش زنگ زدم و خلاصه هرجوری که شده راضیش کردم که بیاد پیشم نزدیک ظهر بود که اومد پیشم منم که اتاقم از فضای کلی خونه جداست و تقریبا مجزاست اونجا از پذیرایی میکردم کم کم کیرم داشت سیخ میشد و اون هم متوجه این وضعیت شده بود،شالشو در آورد و نشست پای کامپیوترم منم که داشتم منفجر میشدم دلو زدم به دریا و رفتم بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لباش جالب اینجا بود که هیچ مخالفتی نکرد انگار که از وقتی که اومده بود منتظر این وضع بود منم که دیدم خوشش میاد شروع کردم به درآوردن لباساش وای که چ بدن و چه هیکل مشتی داشت سینه های گرد و کوچولو با باسن سفید تپل و کس خوشکل تنگ همین که کسشو دیدم بدجور حشری شدم و دوس داشتم بدون هیچ مقدمه ای برم سراغش و……….. کم کم شروع کردم به خوردن سینه هاش آخه من عشقم سینه س،زیر بغلشو خوردم و کلی ازش لب گرفتم،تو این مدت اونم بیکار نبود و همش با کیرم داشت بازی میکرد وای چه لحظاتی بود انگار تو آسمونا بودم کم کم رفتم پایین تر و شروع کردم به خوردن کوسش وای که چه مزه ای میداد انگار داشتم هلو میخوردم لیلاجونم که از من بدتر حشری شده بود و سینه هاشو گرفته بود تو دستش و همش میمالیدشون داشت ارضا میشد ولی من داشتم از فشار کیرم میترکیدم وای که بدجور داغ شده بودم کیرموگذاشتم لای کوسش و فشار دادم تو وای که چه حالی بهم همین طور که داشتم تلمبه میزدم لیلاجونم همش آه و اوه میکرد و همش میگف پوریا یواش منم که از خوشحالی گوشام نمیشنید متوجه شدم که آبم داره میاد ی دفه کیرمو درآوردم و گذاشتم تو دهنش و همه آبمو ریختم تو دهنش ولی فک کنم که از این کارم ناراحت شد و دوس نداشت ولی به خاطر اینکه من ناراحت نشم تموم آبمو خورد وای که چه حالی کردیم با هم کاشکی خسته نمیشدیم و خوابمون نمیبرد ی یکی دو ساعاتی خوابیده بودم از خواب که بلند شدیم هوا داشت تاریک میشد با هم رفتیم حموم تو حموم هم ی دس دیگه هم از جلو و هم از عقب خوب کردمش و دیگه باید میرفت منم که اصلا دوس نداشتم از پیشم بره و دوس داشتم امشبو پیشم بخوابه ولی باید میرفت خونه خاله ش خلاصه سرتونو درد نیارم رفتم رسوندمش خونه خاله ش و دیگه از اون روز تا حالا ندیدمش آخه دار واسه کنکور میخونه و خیلی هم درس خونه………. بچه دعا کنین که ی رتبه خوب بیاره تو شهر دیگه تا منم به راحتر بتونم ببینمش آخه تو ایلام این کارا خیلی سخته دوستون دارم ممنون که داستان منو لیلا جونمو خوندیننوشته پوریا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *