دانلود

من کیر رو میکنم تو کون تو و زن جندت

0 views
0%

من کیر رو میکنم تو کون تو و زن جندت

 

چشم چپش را باز کرد و از پشت تلسکوپ کنار رفت. رو به جمعیتِ حاضر گفت: دنباله دار «مک نات» پرنورترين دنباله دار ۴۰ سال اخيرِ که درخشش اون باعث شگفتي دانشمندان کل دنیا شده. این تور علمی امشب تو آخرین روز پاییز شما رو به اینجا، به دامنه های زیبای تفتان آورده تا از نزدیک شاهد این رخداد بزرگ باشیم. دوستان می تونن فعلاً آسمان زیبای شب رو رصد کنن و از میوه و آجیلی که رو میز چیده شده میل کنن تا من هم یه استراحتی بکنم. سفر خسته کننده ای داشتم. مجددا یلداتون مبارک.
از کنار اعضای تور که تقریباً بیست و پنج نفر می شدند فاصله گرفت و به سمت چادرش حرکت کرد. امروز صبح از فرانک

فورت به ایران رسیده بود. لبه های کتش را بهم نزدیک کرد و لیوان فلزی اش را در میان دستانش فشرد. به موجهای روی چ

ای خیره شده بود.
ببخشید ؟


سرش را بلند کرد. خانمی را دید که که با پالتوی چرمی جلویش ایستاده و کیف دستی اش را با دو دست جلویش گرفته. شیک و منظم.
می تونم کمکتون کنم؟
زن همانطورکه ایستاده بود گفت: فکر کنم برای همین اینهمه راه اومدید اینجا.
مرد بدون اینکه حرکتی بکند گفت: خب چکاری از دست من بر می آد؟
زن که حدوداً سی ساله و جا افتاده نشان می داد قدمی به جلو برداشت و گفت: من بعنوان عضو مهمان گروه هستم. راستش دانشجو نیستم. از طریق یکی از اساتید که آشنای همسرم بود همراه تور اومدم.
همین که واسه خاطر علاقتون این مسیر رو طی کردین خیلی ارزشمنده.
شما لطف دارین. راستش خواستم بدونم این باور درسته که با عبور هر ستاره ی دنباله دار یه اتفاق خوب می افته؟
اولاً که ستاره ی دنباله دار غلطه. در مسیر توضیح دادم که این باور یه اشتباهِ و اونها در واقع ستاره نیستند….
زن حرفهایش را قطع کرد و گفت: بله… بله شما توضیح دادین اما جواب سوالِ

من چی می شه؟
مرد مکثی کرد. خسته بود. اما جذابیت و مبادی آداب بودن زن باعث شد تا لیوانش را روی چهار پا

یه کنار فلاکس گ

اشت و گفت: بهتون نمی آد آدم خرافاتی باشین؟
نیستم. اما باور انسان با خرافه فرق می کنه.
حالا مگه منتظر یه اتفاق خوب هستین؟
زن هنوز پاسخش را نداده بود که دختر جوانی در آستانه چادر دیده شد و گفت: استاد بچه ها می خوان هندونه رو بدن شما قاچ کنید.
من؟!! مگه کیک تولده؟
بیاید دیگه. لطفا.
باشه. شما برید من هم الان میام.
وقتی دختر با ذوق و شوق به سمت گروه می دوید مرد لبخندی زد و رو به زن گفت:
ببخشید. انگار باید ادامه بحث رو بذاریم واسه بعد.
زن که از جا بلند شده بود محترمانه گفت: حتما. بالاخره یه استاد خوش تیپه جوون کلی طرفدار داره.
مرد که لبخند نسبتا بلندی سر داده بود گفت: نه بابا … این چه حرفیه. ما دیگه پیر شدیم.
زن در حالیکه از چادر خارج شده بود گفت: شکسته نفسی می کنید استاااااااد
این را گفت و از نظر پنهان شد. استاد گویی که هیجان خاصی فرای دیدن دنباله دار او را در برگرفته بود لیوان را برداشت

و از چادر خارج شد. در میان سر و صدا و شادی بچه ها چشمان مرد به دنبال زنی با پالتوی چرم می گشت. هوا بشدت صاف و سرد

بود. وقتی رو چهارپایه نشسته بود و با بچه ها مشغول گپ زدن بود و هندوانه صورتی و بی مزه را در دهانش می گذاشت متوجه شد که کمی آنطرف تر زن به صفحه موبایلش خیره شده و چند لحظه بعد آن را به زیر گوشش برد گویی که مشغول صحبت با کسی شده باشد. تازه به خاطرش آمد که زن گفت بوسیله یکی از آشنایان همسرش به اینجا آمده… سرش را چرخاند و تصمیم گرفت خودش را با بچه ها سرگرم کند. ساعت از نیمه شب گذشته بود و زمان زیادی به عبور دنباله دار نمانده بود. نگاهش به ساعتش بود که متوجه لرزش تلفن همراهش شد. شماره ناشناس بود. جواب داد: بله؟
صدای خانمی از پشت خط گفت: ببخشید استاد اما مکالمه ما نیمه تموم موند…
استاد سریع با چشمانش به دنبال زن گشت. اما او را ندید. گفت: شما؟!
همین چند دقیقه پیش تو چادر…
آهان… بله. شما کجا هستین؟
من نزدیک چادرتونم.
خب چرا نمیاید اینجا بین بچه ها
راستش وقتی شب میشه دوس دارم تنها باشم و به آسمون نگاه کنم. زیاد جمع رو دوست ندارم.
آهان. که اینطور. همونجا تشریف داشته باشید میرسم خدمتتون.
گوشی را دوباره در جیبش گذاشت. از دانشجوها عذرخواهی کرد و به سمت چادر رفت. زن با همان وقار جلوی چادر ایستاده بود. وقتی نزدیک شد بی مقدمه گفت: اما شما شماره من رو از کجا گیر آوردین؟
او… شما استادا همیشه تو ترس این هستین که کسی شمارتون رو نداشته باشه غافل از اینکه کل کلاست شمارتو داشتن استاد.
دانشجو های این دوره و زمونن دیگه. راستی شما چی خوندین؟
من؟ رشتم مرتبط نیست. بخاطر تشکیلات پدرم رشته مدیریت بیمه خوندم. پدرم مدیرعامل شرکت بیمه کوشا هست.
بله. اسمشو شنیدم. خیلی خوبه. همسرتون چطور؟
زن که مشخص بود حالت چهر ه اش تغییر کرده و شوق جایش را به ناراحتی داد گفت: همسرم برخلاف اونچه فکر میکردم بخاطر موقعیت پدرم با من ازدواج کرد. الان هم معاون پدرم هست.
متاسفم. انگار ناراحت شدید. قصدی نداشتم.
نه. خواهش می کنم. میشه بریم داخل. سرما داره اذیتم می کنه.
بر روی چهار پایه های مسافرتی داخل چادر نشستند و استاد یک لیوان چای هم برای زن ریخت: خب ادامه بدین. گفتین منتظر یه اتفاق خوب هستین..
راستش تمام عمر آدم به انتظار سپری میشه. میدونم که دکتر روانشناس نیستید اما خب بیشتر خواستم این دنباله دار رو بهونه ای کنم تا زندگیم دچار یه تغییری بشه. یه تکونی بخوره.
می فهمم.
شما از همسر

تون بگید
خب در حقیقت من مجردم. وقتی خیلی جوون بودم بخاطر رویاهای کودکیم دنبال کسی گشتم اما بی فایده بو

د. واسه همین ک

لا از فکرش اومدم بیرون و چسبیدم به آسمون و ستاره ها. شکلات وردارید.
مرسی. بهرحال امیدوارم شما تو انتخابتون مثله من عمل نکنید. راستی درسته که برخورد یه دنباله دار تو آریزونای آمریکا باعث انقراض نسل دایناسورها شده بود؟
خب… دنباله دار بزرگ ترين جرمیه که به هيچ چيز نزديکه. جمله سنگینی بود، ها؟
هردو لبخندی زدند و مرد ادامه داد: یه دنباله دار می تونه یه زندگی رو بسازه. می تونه یه نسل رو نابود کنه.
یعنی چی ؟
مرد از جا بلند شد به سمت خروجی چادر رفت. کمی مکث کرد و گفت: بچه که بودم بابام سرایدار یه ویلا بود. تابستون که می شد صاحب ویلا با خانوادش می اومدن اونجا. تابستونم که می دونین اوج بارش دنباله دار تو آسمونه. شب که می شد دختر اون خانواده می رفت رو نرده های تراس می نشست و به آسمون خیره می شد…
لیوان را بین انگشتانش محکمتر گرفت و لبخندی زد: هرچی پدر و مادرش می گفتن نرو اون بالا، گوش نمی کرد و می رفت. من می شنیدم، آخه پشت شمشادای حیاط قائم می شدم و تا وقتی اون به آسمون خیره می شد، منم به اون خیره می موندم. اونموقع ها تازه ساز دهنی رو از دوستم یاد گرفته بودم. برای دختره ساز دهنی می زدم. اون من رو هیچ وقت ندید. اما مطمئنم صدای سازو می شنید. بابام اجازه نمی داد با بچه های اون آقا بازی کنم. می گفت اونا عیونن، ممکنه ناراحت بشن. می گن هرچی که از دل بربیاد به دل می شینه. سازو خوب نمی زدم اما فکر کنم خوشش می اومد. چون….
زن حرفهای مرد را قطع کرد، با صدای لرزان گفت: چون… پاهاشو با ریتم درهمِ آهنگ تکون می داد و رو هوا بی پروا ول می کرد.
لیوان چای بی اختیار از دست مرد رها شد… برگشت. زن روی زمین افتاده بود و هق هق می زد: پس اینهمه سال اون صدای ساز دهنی… پس…
مرد دوید و جلوی زن که چمباتمه زده بود خودش را به زمین انداخت: اونا سال بعد اون ملک رو فروختند و من هرگز پیداشون نکردم.
زن که همچنان هق هق می زد، با صدای نا مفهوم، آغشته به اشک و آه گفت: پس هفت سال پیش کی بود که اومد تو

زندگیم با همون صدای ساز دهنی، با همون تداعی شبها، با همون احساس. نگو که تو واقعی نیستی. نگو که یه دنباله داری

که هر 24 سال می آی تو زندگیم…

من هیچوقت پیدات نکردم. اون خاطرات رو هم گذاشتم کنج قلبم و واسه همیشه قفلش کردم.
اما من با تو ازدواج کردم. هفت سال پیش.
مرد کلافه شد. این امکان نداشت. او دیگر هرگز آن دختر را ندیده بود. پس این زن چه می گفت. با دستپاچگی پرسید: اسم شوهرت چیه؟
_ جمال… جمال شمس. چطور؟
مرد گویی که خنجری از پشت بر روی ستون فقراتش فرو رفته باشد به سختی از جا برخاست. همه چیز دستگیرش شد. کتش را از تن درآورد بر زمین کوبید. ناگهان صدایی از جمعیت بلند شد. دنباله دار گذشته بود. جمال شمس، همان دوستی که در کودکی ساز دهنی را از او آموخته بود….

Date: December 11, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *