من یک خائنم (۲ و پایانی)

570
Share
Copy the link

…قسمت قبلبا صدای در اصلی خونه از خواب بیدار شدم. قطعا حامد بود. خیالم راحت بود که در اتاق رو بستم. اصلا حس بیدار شدن نداشتم. دوست داشتم همچنان بخوابم. چند دقیقه گذشت و صدای باز شدن در اتاق اومد. دمر خوابیده بودم و کامل زیر پتو بودم. اما با این حال نزدیک بود سکته کنم. درسته که زیر پتو بودم اما کامل لُخت بودم. قسمتی از گردن و شونه هام هم بیرون پتو بود و مشخص می کرد که لباس تنم نیست. حامد چند بار به آرومی صدام کرد. جوابش رو ندادم که بره. نمی تونستم بیدار شم. بیشتر تابلو میشد که تو جه وضعیتی هستم. نفسم بند اومده بود. پیش خودم گفتم احمق نفهم. چرا لباس تنت نکردی. این چه کاری بود آخه…حامد بعد از چند بار صدا زدن در اتاق رو بست و رفت. تصمیم گرفتم سریع لباس تنم کنم. که در اتاق دوباره باز شد. دیگه کامل کامل بیدار شده بودم و از ترس داشتم سکته می کردم. متوجه حضور حامد شدم که همینطور توی اتاق وایستاده. تابلو بود اگه اون قسمت از گردن و شونه هام رو با پتو بپوشونم. اصلا هر حرکتی تابلو بود. چرا نمی رفت؟ دوباره در اتاق بسته شد. فکر کردم رفته اما با اولین قدمش، فهمیدم همچنان تو اتاقه. این یعنی چی؟ به چشم پاکی حامد ایمان داشتم. حتی یک بار هم تو این چندین سال دوستی، حس نکردم که نگاه خاصی رو صورتم و بدنم داره. حالا به فرض که بفهمه لُختم. خب که چی؟ نه حتما دارم خواب می بینم. این یه خواب مسخره ست. همه ی زورمو زدم که بیدار بشم اما هیچ خوابی در کار نبود. من تو خواب نبودم. بیدار بودم. و این واقعیت داشت. قدم های آهسته حامد که به سمت تُشک می اومد، واقعیت داشت. حالا دقیقا بالای سر من وایستاده بود. دیگه به وضوح می تونست حدس بزنه که لُخت خوابیدم…نشست کنارم. صورتم به سمت دیوار بود و حامد سمت دیگه ی من نشست. چند لحظه مکث کرد. پتو رو به آرومی از روی شونه هام کنار زد. دوباره مکث کرد. بعدش پتو رو کامل از روی بدنم کنار زد. حالا می تونست بدن پایان لُخت من رو به حالت دمر ببینه. صدای تنفس نا منظمش رو می شنیدم. تنفس خودم هم نا منظم شده بود اما شجاعت اینکه برگردم و به خاطر این کارش بزنم توی گوشش و از اتاق پرتش کنم بیرون رو نداشتم. کسی که تا این حد جلو اومده اینقدر اسیر شهوت شده که حتی شده به زور هم کارش رو پیش می بره. دستش رو روی گودی کمرم حس کردم. اینقدر تابلو و نا خواسته یه نفس عمیق کشیدم که مطمئنا فهمید بیدارم. این باعث شد جسارتش بیشتر بشه. دستش رو به آرومی از روی کمرم کشید روی باسنم. شروع کرد به چنگ زدن باسنم. دست دیگه اش رو برد سمت گردنم و شروع کرد به مالش دادن گردنم. نمی دونم چرا حس استرس و ترسم هر لحظه کمتر میشد. حس شهوتی که قبل از خواب همراهم بود، برگشت توی وجودم. مثل یک موج دریای طوفان زده. بدون مهار و افسار گسیخته. حتی گردنم رو کمی کج کردم که بیشتر در دسترسش باشه. بعد از چند دقیقه مالش، هر دو تا دستش رو از روی بدنم برداشت. می تونستم صدای در آوردن لباساش رو بشنوم…اومد و به آرومی روم نشست. خیلی سریع کیرش رو بین باسنم حس کردم. هم زمان کیر بزرگ شده ش رو بین باسنم می کشید و با دستاش کمرم رو ماساژ می داد. لذت درونم هر لحظه بیشتر میشد. سلول به سلول بدنم، تشنه ی یک دست مردونه بود. سینا هم دیگه برام مهم نبود. مردی که سه ماه دست به زنش نزنه، توقع داره نتیجه ش چی بشه؟ به چه حقی من رو از سکس محروم کرده بود. پس این حقش بود…با این افکار عذاب وجدان درونم رو کمرنگ کردم و شهوتم رو پر رنگ تر. می دونستم که حامد می دونه که بیدارم. پس دیگه نیاز به فیلم بازی کردن نبود. اما همچنان روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم. سرم رو فرو کردم توی بالشت و به بدنم پیچ و تاب دادم. حامد کامل خوابید روم و لاله گوشم رو گذاشت بین لباش. امواج لذت و شهوت پشت سر هم و بدون وقفه به درون من حمله می کردن. خودش رو از روم کشید کنارم. به پهلو شد و دوباره دستش رو برد سمت باسنم. فهمیدم که می خواد انگشتاش رو به کُسم برسونه. باسنم رو کمی دادم بالا که بتونه راحت به خواسته ش برسه. وقتی انگشتاش رو کشید توی شیار کُسم، متوجه شدم که چقدر ترشح دارم. پیچ و تاب کمرم و باسنم بیشتر شد. شدت مالش انگشتای حامد داخل کُسم هم بیشتر شد. دیگه نتونستم مقاومت کنم. سرم رو از توی بالشت در آوردم و شروع کردم به آه و ناله کردن. اما همچنان چشمام بسته بود. حامد بعد از چند دقیقه ور رفتن، ازم جدا شد. از توی کمد دیواری، یه بالشت برداشت. دستش رو برد زیر بدنم و بهم فهموند که می خواد بالشت رو بذاره زیر شکمم. اینجوری کُسم از پشت به صورت کامل در اختیارش بود. پاهام رو از هم باز کرد. وقتی لمس زبونش رو تو حالت توی شیار کُسم حس کردم، صدای آه و ناله م بلند تر شد. دیگه حتی ذره ای خجالت و عذاب وجدان وجود نداشت. با همه وجودم دوست داشتم تمومش کنه. اون کیر لعنتیش رو فرو کنه توی کُسم و تمومش کنه. حامد هم انگار فهمید. لیس زدن کُسم رو تموم کرد. فهمیدن که داره کیرش رو تنظیم می کنه. سر کیرش رو توی ورودی کُسم حس کردم. همه ش رو یکباره فرو کرد داخل. اینقدر ترشح داشتم که حتی سه ماه سکس نداشتن و کمی تنگ تر شدن هم باعث نشد دردم بیاد. با دستاش وحشیانه باسنم رو چنگ میزد و هم زمان تلمبه می زد. با موجی که به کمرم و باسنم دادم، بهش فهموندم که بیشتر و بیشتر فرو کنه داخل. دیگه نزدیک بود که ارضا بشه. اما من دوست نداشتم ارضا بشم. سعی کرد تو همون حالت روم بخوابه. هم زمان هم سرعت تلمبه زدنش رو بیشتر کرد. پرتاب منی گرمش رو توی کُسم حس کردم. اما من هنوز ارضا نشده بودم. بعد از ارضا شدنش، ازم روم بلند شد. من هنوز تو همون حالت بودم. خارج شدن آب منیش رو از توی کُسم حس می کردم. دوست داشتم بازم دوباره تحریک بشه و یه بار دیگه بکنه. به آرومی شروع کرد اسمم رو صدا زدن. شیوا. شیوا. شیوا…از خواب پریدم. وقتی دیدم حامد بالا سرم وایستاده، خیلی سریع نشستم. یه دستم رو نا خواسته گذاشتم روی شکمم و دست دیگه رو روی پام. یادم اومد که قبل از اینکه خوابم بره، بیخیال لُخت خوابیدن شده بودم و لباس تنم کرده بودم. حامد به آرومی گفت ببخشید بیدارت کردم. گوشیت تو هال بود. سینا چند بار زنگ زد…حامد گوشی رو داد بهم و رفت. ساعت رو نگاه کردم. باورم نمیشد که هشت باشه. یعنی اینقدر خسته بودم؟ از لباس بیرونی حامد مشخص بود تازه اومده خونه. به سینا زنگ زدم و با صدای خواب آلود شرح مورد وام و بانک رو دادم. اما همچنان یادم رفت بهش جریان قهر سمیرا رو بگم. گوشی رو قطع کردم و دوباره دراز کشیدم. یاد خوابی که دیده بودم افتادم. توی خواب حدس زده بودم که خوابم اما هر کاری کردم جوری بود که انگار بیدارم. خیلی خواب واضح و شفافی بود. اینقدر که حس شهوت درونم چندین و چند برابر شد. از خودم خجالت کشیدم. پاشدم و رفتم دستشویی. صورتم رو با آب سرد شستم. موهای نسبتا پریشون شده م رو شونه زدم. حامد روی کاناپه نشسته بود و سرش توی گوشیش بود…نشستم روی کاناپه ی رو به روش. متوجه حضورم شد. بهم نگاه کرد و گفت هیچی نخوردی… دستم رو کشیدم تو موهام و گفتم یه چیزایی خوردم… لبخند محوی زد و گفت آخرش با این مدل غذا خوردنت می میری… خندم گرفت و گفتم بلاخره یه روز می میرم. حالا چه فرقی می کنه چطوری… بعد از چند لحظه فکر کردن، بهم گفت خب چیکار کنیم؟ میری خونه ی مهدی؟؟؟ پاهام رو گذاشتم بالای کاناپه و چهار زانو نشستم. بهش گفتم اگه تو مشکلی نداری، این یکی دو روز تا کارم تموم بشه، همینجا می مونم… حامد کمی جا خورد و گفت من مشکلی ندارم. مهم راحتی توعه… آب دهنم رو قورت دادم و گفتم فقط اگه میشه کسی نفهمه. یعنی کسی نفهمه که سمیرا نیست. مخصوصا مهدی. خودم بعدا با سینا در موردش حرف می زنم… حامد پوزخند زد و گفت چیه هنوز ازش می ترسی؟ مگه با سینا قهر نیستن؟؟؟ با حرص بهش گفتم من هیچ وقت ازش نمی ترسیدم که حالا بخوام نترسم یا بترسم. فقط… حامد حرفم رو قطع کرد و گفت فقط برات دوستی ها مهمه. حرفات دیگه تکراری شده شیوا. حوصله شنیدن حرفای تکرای رو ندارم. نگران نباش. کسی متوجه نمیشه. مگه اینکه خودت بگی… می دونستم بحث بی فایده ست. سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم مرسی…رفتم و از توی کوله پشتی ای که با خودم آورده بودم، یه کادو برداشتم. آوردم و دادم به حامد. بهش گفتم نا قابله. کادوی ماشین جدید. دیشب یادم رفت بدم. گرچه شرایطش هم نبود. البته بعدا شیرینیش رو می گیرم و از گلوت در میارم… چشمای حامد بلاخره کمی شاد شد. کادو رو از دستم گرفت و گفت ایول بابا. بازم معرفت خودت… کادو رو باز کرد. یه دست شات استوانه ای شکل فرانسوی براش گرفته بودم. خیلی فُرم و شکل خاص و ظریفی داشت. تا حالا شات به این شیکی و ظریفی ندیده بودم. حامد هم حسابی خوشش اومد. با دقت بیشتر بهشون نگاه کرد و گفت درسته عقلت ناقصه اما سلیقه ت حرف نداره. خیلی قشنگه. مرسی…از اینکه موفق شدم برای چند لحظه اون حال داغونش رو کمی بهتر کنم، خوشحال شدم. لحن صدام رو شیطون کردم و گفتم البته خالیش فایده ای نداره… حامد لبخند زد و گفت پرش می کنیم… قصد من فقط شوخی بود. اما حامد بلند شد و رفت توی آشپزخونه. دو تا از شاتا رو هم با خودش برد و شستشون. همراه یه شیشه وُدکا گذاشتشون توی سینی و برگشت…گذاشت روی میز عسلی و گفت فقط مزه نداریم… نخواستم تو پرش بزنم و گفتم مزه برا سوسولاست… با در باز کن مخصوص، چوب پنبه سر شیشه رو باز کرد. شات جفتمون رو پر کرد. شات خودش رو گرفت توی دستش و گفت به سلامتی خودت که ته خوش سلیقه هایی… منم شاتم رو گرفتم توی دستم. به آرومی زدم به شات حامد. هم زمان با هم خوردیمش…باورم نمیشد که دارم تو این شرایط با حامد مشروب می خورم. از ازدواجم به این ور، هرگز با یه مرد غیر شوهرم، تک و تنها مشروب نخورده بودم. پیش خودم گفتم این حداقل کاریه که می تونم برای این حال و روز داغونش بکنم…می دونستم روال حامد جوریه که با فاصله و حوصله مشروب می خوره. اما این بار داشت پشت هم و سریع شاتامون رو پُر می کرد. سرم داشت رو به سنگینی می رفت. نمی دونم چند تا خورده بودیم. حامد اومد دوباره شاتا رو پُر کنه که دستش رو گرفتم. تُن صدام نا خواسته کش دار شده بود. بهش گفتم تو دیگه نخور. چون قراره من رو ببری خیابون گردی. همینطوری رانندگیت داغون هست. مست هم که بشی دیگه بدتر… حامد به حرفم گوش داد. اومد شیشه وُدکا رو بذاره کنار که بهش گفتم گفتم خودت نخور. من که قرار نیست رانندگی کنم… خندش گرفت. سرش رو تکون داد و برام پُرش کرد. اولش به بهونه حامد خوردم اما حالا دوست داشتم بیشتر بخورم. دوست داشتم مست کنم. دوست داشتم خیلی مست کنم…اینقدر که وقتی بلند شدم نزدیک بود بخورم زمین. حامد اومد کمک کنه که بهش گفتم خوبم چیزی نیست. میرم حاضر شم… یه هو یادم اومد لباسام هنوز توی ماشینه. قطعا یه ذره نم داشت و نمیشد پوشیدشون. برگشتم و به حامد گفتم لباسامو یادم رفته از تو ماشین بردارم. میشه از لباسای سمیرا بپوشم؟؟؟ فکر کنم حامد از لحن کش دار صدام خندش گرفت. بار اولی نبود که جلوی حامد مست کرده بودم و اینجوری حرف می زدم. اما بار اولی بود که تو این شرایط، پیش هم تنها بودیم. سعی کرد لحنش شاداب باشه و گفت والا شماها که تا شورت و سوتین همم می پوشین. حالا برای لباسش داری از من اجازه می گیری؟؟؟ از حرفش خندم گرفت. رفتم توی اتاق خوابشون. می دونستم کمد لباسای سمیرا اینجاست. سمیرا کُلی شلوار جین داشت. سایزمون یکی بود و خیالم راحت بود، هر کدوم رو که انتخاب کنم، اندازمه. یه شلوار جین سبز لجنی و همراه مانتو ستش رو انتخاب کردم. این مانتو و شلوار به سمیرا چون پوست سفیدی داشت بیشتر می اومد. اما وقتی خودم رو توی آینه نگاه کردم، به پوست گندمی من هم حدودا می اومد و خیلی بی راه نبود. گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم کنار. رفتم تو هال و به حامد گفتم منو ببر تو اتوبانای تهران دورم بده…هم ضعف کرده بودم و هم مست شده بودم. با شکم خالی مشروب خورده بودم و حالم اصلا خوب نبود. همیشه عاشق شب های تهران بودم. مخصوصا اتوبانای خلوتش. تو شب عالی بودن. رانندگی داخلشون، به آدم آرامش می داد. حامد با سرعت متوسط رانندگی می کرد. شیشه رو دادم پایین و از هوایی که دیگه مثل چند ماه قبل، جهنم نبود، لذت می بردم. موزیکی که داشت پخش میشد رو زیاد کردم. حامد همیشه رپ گوش می داد. چند تا رپ غمگین رو زدم جلو. دنبال یه موزیک هیجانی بودم…من میجنگم اینه زندگی من میجنگم اینه زندگیشروع نشده رسیده آمپرم صد و هوک چپ هوک راست راند اول واومدم که بمونم نی کاری به رفتن و تیتر میشم به تو میدم پایین صفحه روهمونا که منکر ارزشمن واستادن به امید لغزشمناضافه کارن علف هرز چمن واسه اونا بیدارم من تا این وقت شبمدشمنا فیک و بی عارن فید و بیکارن من با فکر و خیالم حتی عیدو بیدارمبیشتر از این نمیرم آسته بازم بناست بسازم منم باس ببازمفقط سرباز دستم نموند داس برا من جنگه بازی نی بخوام تاس درارمیه تنه میرم جلو و فردامو میسازم و اعتقادی هم به شانس ندارماین آهنگ دقیقا به شرایط روحیم می خورد. شرایطی که اصلا دوست نداشتم اعتماد به نفسم رو از دست بدم. دوست نداشتم یه آدم ترسو و احمق باشم. به درک که هر کی اذیتم می کنه. به درک که هر کی بهم اعتماد نداره. به درک که دنیا جای یه مشت آدم عوضی و کودنه. به درک که دنیا هیچ وقت قرار نبوده و نیست که من رو درک کنه. به درک که دنیا هیچ وقت قرار نبوده و نیست که من رو دوست داشته باشه. من رو با همه ی بدی هام و عوضی بازی هام دوست داشته باشه. البته می دونستم این حالتم کاملا موقتیه، چون مست شدم. من هرگز به صورت دائم توانایی این همه اعتماد به نفس داشتن رو نداشتم و ندارم…من زیر حرفم نزدم و تسویه کردم با دنیا تو چی سرگیجه هر شب و تردید و وحشتبس نی هر چی تحقیرت کردنتنت سلامت ول کن اینا رو همه غمت برا منلفت و لیستاتو و سوتیات فکر نکن ماست مالی میخواد برنده اونیه که باخت داده زیادفکرامو داشتم یکی میکردم تا دنبال یه راه جدی بگردمزندگی بدترین چیزا رو گذاشت جلو پام و باید فکری میکردمحق نمیگم نه نمیشناسم خستگی من من برعکس توهر روز که میگذره یه قدم نزدیک به آرزوهای بچگیممراهم به چه باریکی دره هایی که پر شیبن دورم تاریکی ولی من خودم یه پا خورشیدمدورم دور ترس ولی خب یه حسی هست که میگه عمر این شبا کمندورم دور ترس ولی خب یه حسی هست که میگن روزای خوب بس نی کمنروی غمات تو نموند زیاد دردسر از همون میادمثه من باش مثه من باش یه کاری کن دشمنا به زبون بیانروی غمات تو نموند زیاد دردسر از همون میادمثه من باش مثه من باش یه کاری کن دشمنا به زبون بیانصدای آهنگ رو تا انتها زیاد کردم. دوست نداشتم فریادی که می خواستم بزنم رو حامد بشنوه. سرم رو از ماشین آوردم بیرون و با همه ی توانم جیغ زدم ازت متنفرم سینا. ازت متنفرم… اینقدر جیغ زدم که دیگه گلوم درد اومد. سرم رو کردم داخل ماشین. صدای موزیک رو کم کردم. خودم حس می کردم که چشمام به خاطر مستی، شبیه آدمای خمار شده. به حامد نگاه کردم و گفتم من گشنمه…اینجور دیوونه بازی های من برای حامد چیز جدیدی نبود. اما از چهره کمی جا خورده ش مشخص بود که زیاده روی کردم. کنار یه فست فودی نگه داشت. بهش گفتم برو دو تا ساندویچ بگیر. با این حال و اوضام ضایع ست بیام داخل… حامد رفت که ساندویچ بگیره. فست فود شلوغی بود و قطعا کمی معطل میشد. تو همین حین متوجه یه خانواده مذهبی شدم که بیرون فست فودی نشسته بودن. از تیپ و لباساشون مشخص بود که از اون مذهبی های تند رو هم هستن. همه شون به من نگاه می کردن. نگاه کردنشون برام اهمیت نداشت. تنها چیزی که می خواستم این بود که زودتر یه چیزی بخورم تا بالا نیاوردم…حامد با یه پلاستیک توی دستش برگشت. اومد راه بیفته که یکی از دخترای اون خانواده اومد به سمت ماشین. نزدیک شد. شیشه ماشین از سمت من کامل پایین بود. از همون سمت اما رو به حامد گفت سلام آقا. یه چیزی هست که هر کاری کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که نگم. واقعا غیرت شما اجازه میده که زنتون با این وضع باشه و عالم و آدم نگاش کنن؟؟؟جفتمون از حرف دختره جا خوردیم. حامد خندش گرفت. متوجه شدم که منظور دختره اینه که چرا شال سرم نیست. یعنی چرا شالم افتاده دور شونه هام. و البته از همون تو ماشین هم مشخص بود که مانتوم اندامی و چسبونه. حامد اومد جواب دختره رو بده که با دست چپم بهش اشاره کردم چیزی نگه. از نظر دختره من یه هرزه هر جایی تازه به دوران رسیده و جوگیر بودم. این نگاه برام چیز غریب و جدیدی نبود. نگاه و فرم صورتم رو سعی کردم بیشتر شبیه اونی کنم که دختره تصور می کرد. بهش لبخند زدم و گفتم این مردم نیست. دوست شوهرمه…حالا نوبت دختره بود که جا بخوره. تا قبل از اینکه فکر کنه برای جمله بعدیش، بهش گفتم میشه گوشت رو بیاری نزدیک. من گلوم گرفته. نمی تونم واضح حرف بزنم… دختره مردد بود که چیکار کنه. باز اومد یه چیزی بگه که نذاشتم و گفتم نترس. بیا نزدیک تر… با اکراه کمی سرش رو آورد جلو. منم لبام رو نزدیک گوشش کردم و گفتم یه وقت فکر نکنی من بدون اجازه مردم با دوستش زدم بیرونا. اتفاقا هم شوهر من و هم زنش می دونن که ما الان با همیم. تازه قراره بعد از این همه تفریح و خوش گذرونی، برای خواب بریم یه جایی که فقط خودمون دو تا باشیم…دختره از تعجب چشماش گرد شد. بازم نذاشتم هیچ واکنشی نشون بده. دستم رو به آرومی گذاشتم روی صورتش. می خورد حدود 18 سالش باشه. صورتش لطیف و دخترونه بود. لحن صدام رو مرموز کردم و خیلی جدی بهش گفتم امشب قراره بلاخره بهش بدم. برای اولین بار. چون آدم خیلی نگرانی هستی، یه قول می تونم بهت بدم. بهت قول میدم که دقیقا موقع دادن و اوج لذتم، چشمام رو ببندم. چشمام رو ببندم و از اون خدای عرب زبونت یه چیزی بخوام. ازش بخوام که اینقدر بهم عمر بده تا پیاده شدن شما جماعت سواره رو ببینم. چون کنجکاوم ببینم اونوقت یه دختر کثیف و حال به هم زنی مثل تو که بوی گند عرق موهای زیر پوشش حجاب گرفته ش داره حال همه رو به هم می زنه، بازم به خودش اجازه میده که با پُر رویی پایان هر چیزی که به ذهن مریضش می رسه رو نثار ملت بکنه یا نه. حالا هم دیگه هیچی نگو و برو گورتو گم کن. وگرنه اون روی سگم بالا میاد و آبرو برای خودتو اون خانواده احمق تر از خودت نمی ذارم…از حامد خواستم که راه بیفته. کنجکاو بود که چی به دختره گفتم. بهم گفت چیکارش کردی؟ دختر مردم وا رفت. حالا طفلک جوگیر شده بود و می خواست امر به معروف و نهی از منکر کنه… بدون اینکه به حامد نگاه کنم، گفتم آره بچه بود. فقط بدشانس بود که آدم بدی رو تو یه زمان بد انتخاب کرد… گوشیم رو متصل کردم به پخش ماشین حامد. دوست داشتم یه آهنگ غمگین گوش بدم. آهنگ sirit از iday گذاشتم پخش بشه…نا خواسته اشکام سرازیر شدن. اشک ریختنم علت خاصی نداشت. کاملا غیر ارادی بود. اما در کل از کاری که کرده بودم پشیمون شدم. نگاه متعجب و شوکه شده دختره رو تجسم کردم. اون داشت تو دنیای خودش زندگی می کرد. شاید حتی خودش هم انتخاب نکرده بود که اینجوری باشه. شاید تا مدتها درگیر حرفای من بشه و بیشتر و بیشتر از یک خانم بی حجاب بدش بیاد…وارد خونه شدیم. رو همون صندلی های کنار اُپن نشستیم و ساندویچ هامون رو خوردیم. حالم بهتر شد اما سرم همچنان سنگین بود. از اون سنگینی هایی که دوست داشتم. حامد زل زده بود به کف زمین و تو فکر بود. بهش گفتم سر چی دعواتون شد؟؟؟ سوالم باعث شد ناراحتیش بیشتر بشه. بعد از کمی مکث گفت بدون اینکه به من بگه به پسرخاله اش پول قرض داده. اونم نه یه بار… از چیزی که می شنیدم تعجب کردم و گفتم وا این شد مشکل؟ یعنی الان مشکلت دو قرون پوله؟؟؟ حامد پوزخند تلخی زد و گفت پول خودش بوده. گیریم پول من بود اصلا. بحث پولش نیست… چشمام رو تنگ کردم و گفتم پس چیه؟؟؟ حامد یه نفس عمیق کشید و گفت این همون پسرخاله شه که ازش خواستگاری کرده بود…چشمام از تعجب گرد شد. من تا حالا از این موضوع خبر نداشتم. حامد متوجه شد و گفت انگاری بهتون نگفته. اون یارو فقط خواستگارش نبوده. مدت زیادی همدیگه رو می خواستن. چند بار هم خواستگاری میره. اما نهایتا نمیشه…داشتم تو ذهنم چیزی که می شنیدم رو بررسی می کردم. حامد راست می گفت. این جریان ربطی به پول نداشت. یه موضوع پیچیده بود. دوست نداشتم هیچ قضاوتی کنم. اما توی ذهنم و تا همین قدر که شنیدم، حق رو به حامد دادم. لحن صدام رو آروم و ملایم کردم و به حامد گفتم می تونم چند تا سوال بپرسم؟؟؟ حامد که انگار دوست داشت در این مورد با کسی حرف بزنه، سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت بپرس…-گفتی همدیگه رو می خواستن. یعنی با هم دوست بودن؟ چقدر دوست بودن؟؟؟+از نوجوونی با هم دوست بودن. اینقدر که مرده هنوز نامه های رومانتیک شون رو نگه داشته…-خب چی شده که بهم نرسیدن؟؟؟+بابای سمیرا می فهمه که مرده معتاده…-خود سمیرا هم قبول می کنه این موضوع رو؟؟؟+میگه که سعی کرده کمکش کنه. اما مرده ترک بکن نبوده. بعدشم فراموش کرده. البته فراموش کرده بوده…-الان میشه بگی دقیقا چه فکری می کنی؟ یعنی این پول قرض دادن رو چه چیزی برداشت کردی؟ اصلا چطوری فهمیدی؟؟؟+اون یارو خانم داره. بچه هم داره. زنش بهم زنگ زد و گفت…-زنش دقیقا چی گفت؟؟؟+او یارو به زنش گفته از دوستش پول قرض می گرفته. زنش از توی پیامای گوشیش می فهمه که داره از سمیرا پول می گیره. زنش بهم زنگ زد و گفت جلوی زنتو بگیر…دیگه قابل درک بود که چه جور دعوا یا جنگی می تونسته تو این خونه شده باشه. جریان خیلی پیچیده تر از اونی بود که فکر می کردم. حامد به وضوح منتظر نظر من بود. اما چه نظری باید می دادم. سمیرا هیچ وقت از این مورد چیزی نگفته بود. اصلا مگه قراره آدما همه ی اسرار زندگی شون رو برای همه بگن. یه جورایی هیچ نظر و قضاوتی نداشتم. می ترسیدم هر حرفی بزنم و خراب ترش کنم…حامد وقتی دید حرفی برای گفتن ندارم، پوزخند زد و گفت تو که همیشه دفاع می کردی از زندگی متاهلی. همیشه می گفتی دو نفر زیر یه سقف، فقط می تونن آرامش و امنیت داشته باشن. چی شد الان ساکت شدی؟؟؟ همچنان بهش خیره شده بودم. به آرومی گفتم الان تو عصبانی هستی حامد. من هم هیچی از این جریان که گفتی نمی دونستم. منصف که باشیم باید حرفای سمیرا رو هم بشنویم. الان توقع داری چی بگم؟ بگم دوستم خائنه؟ بگم داره بهت خیانت می کنه؟ راستش رو بخوای نظر قلبیم اینه که سمیرا نمی تونه یه خانم خائن باشه…حامد دوباره پوزخند زد و گفت من نگفتم خائنه. اما… باز هم سعی کردم آروم باشم و گفتم اما چی حامد؟ گیریم هنوز به اون یارو حس داشته باشه. و این پول قرض دادنا به خاطر همین حس کهنه باشه. که قطعا هم هست. چرا نرفته به نیازمندای دیگه پول قرض بده؟ اما با این حال دلیل نمیشه که بهش تهمت بزنی. نمی دونم وقتی فهمیدی بهش چی گفتی. فقط… حامد حرفم رو قطع کرد و گفت بهش گفتم بره گورشو گم کنه از خونه بیرون…هر لحظه بیشتر از حرفای حامد شوکه می شدم. از روی صندلی بلند شدم. باورم نمیشد که حامد سمیرا از خونه انداخته باشه بیرون. حالا این سمیرا بود که دلم براش می سوخت. تصور اینکه چه حال و روزی داشته، دلم رو درد می آورد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم اگه ازت مخفی کرده به خاطر همین وحشی بازیاته. اگه ما زنا از شما مردا یه چیزی رو قایم می کنیم، به خاطر ترس از این نفهم بازی هاتونه. چون تو اون کله پوکتون پر از کاهه. اون یارو ازش کمک خواسته. سمیرا هم دلش سوخته و کمک کرده. حتما پیش بینی این روزا رو می کرده که ازت مخفی کرده. تو خجالت نمی کشی؟ به همین راحتی از خونه انداختیش بیرون؟ می فهمی چیکار کردی؟ الان کجاست؟؟؟ حامد بی تفاوت به حرفام گوش می داد. بی تفاوت تر از اون بهم گفت همون شب تاکسی در بست گرفته و رفته پیش خواهرش. الانم اونجاست…از دست حامد عصبانی شدم. اینکه اینقدر احمقانه با این جریان برخورد کرده بوده. سعی کردم آروم باشم و دوباره نشستم روی صندلی. یه لیوان آب خوردم و گفتم حرفای خودت یادته؟ هر بار که صحبت از زندگی میشد، چه نظرات فخیمانه ای می دادی؟ خیلی راحت و جلوی سمیرا می گفتی زندگی متاهلی مسخره ست. عشق مسخره ست. احساسات برای بچه هاست. همه چی پوله. برای خوشبختی فقط مهم اینه که چقدر پول داری. ما متاهل میشیم چون جامعه مجبورمون می کنه بشیم. یادته حامد؟ چقدر از این چرت و پرتا می گفتی؟ هر بار که می گفتی، به قیافه سمیرا دقت می کردی؟ باهات مخالفتی نمی کرد. اما یه بار تو چشماش نگاه کردی که چقدر از این نظراتت ناراحت میشه؟ حتی جلوی ما هم به روی خودش نمی آورد. حالا چی شد؟ تو که ذهنت پر از مادیات بود؟ حالا نگران زندگی متاهلی ای شدی که نهایتا یه چیز مسخره ست؟؟؟نا خواسته داشتم به حامد حمله می کردم. داشتم حرصم رو از کاری که کرده بود سرش خالی می کردم. حامد سکوت کرده بود و جوابی به حرفام نداد. چند دقیقه بینمون سکوت بود. سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم ببخشید. تند رفتم. من هنوز سر حرفم هستم. خانم و مرد به هم نیاز دارن. و فقط یه زندگی با تعهد می تونه این نیاز رو بر طرف کنه. اگه قرار باشه همه ما افسارمون رو دست امیال مادی گرایانه مون بدیم، سنگ رو سنگ بند نمیشه. چون هیچ کدوم از ما پیغمبر نیستیم. درون همه ی ما یه عوضی بی منطق مخفی شده. که اگه بهش بها بدیم…حامد باز هم جوابی نداد و شروع کرد به پوزخند زدن. منم بهش پوزخند زدم و گفتم چیه حرفام مسخره ست؟؟؟ پوزخند حامد غلیظ تر شد و گفت از مسخره هم یه چیزی اونور تر. فکر کنم فقط می خوای کم نیاری. وگرنه خودت خوب می دونی که هیچ زندگی متاهلی ای عاقبت خوشی نداره. همه ادامه میدن. چون به دلایل مختلف مجبور به ادامه هستن. تهش چرت و مضحکه. نمونه ش خود ماها. از زندگی خودت بگیر تا دوست جون جونیت، نسیم جون. اینم از ما…سعی کردم دیگه بهش حمله نکنم. حامد بدجور به سیم آخر زده بود. به آرومی گفتم تو الان عصبانی هستی. درسته که همه ی ما یه سری مشکلاتی داریم. اما دلیل نمیشه کلا همه چی رو زیر سوال ببریم. اتفاقا در مجموع به زندگی همه مون نمره خوبی میدم. اتفاقا اگه با این همه مشکل و اختلاف سلیقه داریم همچنان زندگی می کنیم، یعنی یه نشونه خوب. من و سینا خیلی با هم اختلاف سلیقه داریم اما تهش خیالم راحته که شوهرمه و بالا سرمه. مرد زندگیمه. حداقل مطمئن اگه یه روز بمیرم، یکی هست خاکم کنه. تو و سمیرا هم به هم میایین. از نظر همه شما خیلی زوج خوبی هستین. زندگی خوبی دارین. نسیم و علیرضا هم همینطور…وقتی اسم نسیم و علیرضا رو آوردم، دوباره پوزخند زد. کمی جدی بهش گفتم فکر نمی کنی این همه پوزخند زدن جالب نیست؟؟؟ همچنان پوزخند به لباش بود و گفت گفتی نسیم نتونستم جلوی خندمو بگیرم. نسیم جونی که… با تعجب بهش گفتم نسیم چی؟؟؟ حامد لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت فکر کردی فقط خودت خبر داری؟ فکر کردی بقیه نفهمیدن نسیم داشت چیکار می کرد؟ فکر کردی بقیه متوجه نشدن بین نسیم و اون مرتیکه جواد چه خبر بود؟ فکر کردی چون سر و تهشو هم آوردی، کسی نفهمید؟ اینه همون زندگی مسخره ای که ازش دفاع می کنی. می دونی چرا؟ چون تو اون چیزی رو باور می کنی که دوست داری. تو هیچ وقت حقیقتو باور نمی کنی شیوا. تو همیشه تو رویا و توهم زندگی می کنی. همیشه تو شعار و آرمان های مسخره زندگی می کنی. تو یه آدم ترسویی که هیچ وقت دوست نداری با واقعیت رو به رو بشی. اون اولا بود که فکر می کردم یه خانم محکمی. اما هر چی گذشت، بیشتر فهمیدم که اتفاقا بر عکس. چون آدم ضعیفی هستی، اصرار داری خودت رو محکم نشون بدی. چشماتو باز کن. باز کن و ببین واقعیتو…همیشه فکر می کردم، جریان نسیم و اون عوضی رو فقط خودم می دونم. باورم نمیشد که حامد و قطعا سمیرا هم از این موضوع با خبر بوده باشن. حامد به معنای واقعی آچمزم کرده بود. تمرکز خودم رو از دست دادم. بدون فکر گفتم نسیم تو اون جریان مقصر نبود. یعنی بود اما نه اون جور که فکر کنی… نگاه حامد جدی شد و گفت بس کن شیوا. دیگه داری حالمو به هم می زنی. همه می دونن که چقدر نسیمو دوست داری. و بیشتر، اون تو رو چقدر دوست داره. همه هم می دونن این همه دوستی، حتی غیر عادی هم هستش. حرف منو باور نداری، زنگ بزن به سمیرا. لازم نیست ازش دفاع کنی. قضاوتای تو بر حسب احساسات مسخره ته. نه از نسیم دفاع کن و نه از سمیرا…حامد جوری عصبانی بود که حس کردم اگه بحث رو ادامه بدم، حتی شاید بهم توهین کنه. حتی کمی ترسناک شده بود. اصلا کنترلی روی حرفاش و عصبانیتش نداشت. دیگه بحث کردن فایده نداشت. پاشدم و شروع کردم به مرتب کردن اُپن آشپزخونه. هال هم کمی به هم ریخته بود که مرتبش کردم. حامد همینطور به زمین زل زده بود. رفتم کنارش وایستادم. بهش گفتم دیشب که نخوابیدی. از صبح هم که سر کار بودی. برو بخواب. باید استراحت کنی…سرش همچنان پایین بود. نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه. اما با دو تا دستام، صورتش رو گرفتم و به آرومی آوردم بالا. چشماش قرمز شده بود. باورم نمیشد که توشون اشک جمع شده. تا حالا گریه زاری حامد رو ندیده بودم. نمی تونستم درک کنم که چه فشاری روشه. نمی تونستم قضاوت کنم که چقدر حامد مقصره و چقدر سمیرا…دستش رو گرفتم و وادارش کردم وایسته. بردمش توی اتاق خوابشون. ازش خواستم بخوابه روی تخت. اینقدر خسته و داغون بود که حتی نمی تونست خوب راه بره. مثل بچه ها به پهلو خودش رو جمع کرد. با تردید دستام رو بردم سمت موهاش. شروع کردم به نوازش کردنش نمی دونستم معنی این کارم چیه داشتم بهش کمک می کردم یا برای دل خودم این کارو می کردمشاید حامد راست می گفت. شاید همه چی جز پوچی چیزی نباشه. شاید واقعا این زندگی متاهلی یک نمایش مسخره ای بیشتر نباشه. که دلمون رو خوش کنیم، مثلا یکی هست. شاید من یه آدم متوهمی باشم که از حقیقت می ترسم. از آدمای واقعی می ترسم. برای همین پشت این نقاب قایم شدم. جوری قایم شدم که باورم شده. شبیه همون آدمی که شایعه می کنه سر کوچه آش میدن. بعدش که می بینه همه رفتن، خودش هم میگه برم شاید خبری باشه من یک پارادوکس واقعی ام. اصرار دارم زندگی خودم و سینا رو عالی بدونم. اصرار دارم بگم فقط ما می تونیم همدیگه رو تحمل کنیم. اصرار دارم بگم فقط یک مرد می تونه بهم امنیت بده. اما اگه همش توهم باشه چی؟ اگه همش یه دروغ شیرین باشه چی؟ چند وقت پیش توی سایت داستان سکسی هم یکی مشابه حرفای حامد رو بهم زده بود. حقیقت ما چیه؟ ما چی هستیم؟ همین عصر بود که خواب به اون شفافی و واضحی سکس با حامد رو دیدم. بعد از بیدار شدن، فقط چند دقیقه عذاب وجدان داشتم. بعدش عین خیالم نبود. حتی لحظات خواب رو تصور می کردم و دوست نداشتم لذتش فراموشم بشه. حتی شاید همین الان که رفتم تو رخت خواب، با لمس بدنم و تصور اون خواب، خودم رو ارضا کنم. از اون بالا تر. حتی می تونم همین الان اون خواب رو تبدیل به واقعیت کنم. کیه که بفهمه. جفتمون کلی بهونه داریم. برای اینکه بدون عذاب وجدان، قولی که به اون دختره دادم رو عملی کنیم…نزدیک به نیم ساعت بود که هم فکر می کردم و هم دستام تو موهای حامد بود. متوجه شدم که خوابش برده. کولر روشن بود و خونه رو یخچال کرده بود. روش یه پتو انداختم. در اتاق رو به آرومی بستم و رفتم تو اتاقی که جای خودم رو انداخته بودم…دراز کشیدم و تو همون تاریکی به سقف خیره شدم. تو اون لحظه خودم رو باخته بودم. حامد خواسته یا نا خواسته من رو به رگبار بسته بود. من هیچ وقت تو زندگیم آدم قوی ای نبودم. نیستم و قرار نیست هم که باشم. کاش یکی بود که جواب همه سوالای دنیا رو می دونست. جواب همه چی رو. بهم می گفت که حقیقت چیه. بهم می گفت که من کی هستم دقیقا. یا چی هستم دقیقا. بهم می گفت که آخرش چی میشه…آهنگ iday – sirit که در متن داستان بهش اشاره شده…پایاننوشته‌ ایلونا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *