میدونست دلواپسم

1598
Share
Copy the link

صبح با نوری که تو چشمم خورد لای پلکامو باز کردم اما نا خودآگاه بازم بسته شدنچرا انقد خوابم میاد؟اومدم پاشم ک لباسی تنم نبود..یادم اومد…همه اتفاقات شب گذشته یادم اومداما خودش کجاست؟صداش زدم-سامی…جواب نداد بلندتر صداش کردم اما خونه توی سکوت عجیبی غرق بود و صدای من مثل کسی که با دستو پازدن میخواد مانع غرق شدن بشه بود ولی باز هم موج سکوت، صدای منو ب غریقی توی دریای بیکران خفقان نفس گیر خونه تبدیل کردب جستوجوش ملافه رو دور خودم پیچیدم و از تخت پایین اومدم.حس کمردرد خفیفی با راست کردن قامتم در من بوجود اومد که دور از انتطار هم نبود.اتاقا،آشپزخونه،سرویس بهداشتی و حتی تراس رو هم با همون ملافه سرک کشیدم ولی نبود و این خنجری بود روی قلب زخم خوردم…پاهام برای نگه داشتن وزنم رو خودشون توانی نداشتن و من همونطور بی رمق روی تخت فرو اومدم و نگاهم ب تختی افتاد ک ماه ها رومانتیک هامونو شاهد بود و اما دیشب…میدونست عاشقشممیدونست دلواپسمآره دلواپس بودم بخاطر بچه ای که آرزوش بود و من نمیتونستم بهش هدیه بدممیدونست دلواپسم ولی گفت بچه میخوام. تو مادر نمیشی ولی من که پدر میشمگفتم من همون مهتابیم که بی من شبی باز از آن کوچه گذشتیهمونم که همه تن چشم شدیهمون که خیره ب دنبال من گشتی…فریاد زد بســــــــــــه تمومش کن این اداها رو. بچه میخوام.سه ساله دوا درمون کردی بچت نشد.بذار من پدر بشم. زیر لب گفت گرچه نذاری به تخمم هم نیست…هه…این که روبروم بود سامان من نبود…این اون عاشقی نبود که میگفت تو باشی دنیــا دنیا بی کسی می ارزه…هی سامان سامان دلِ این دلِ بی صاحب منو نشکن که صدای شکستنش گوش دلمو کر میکنههمون دلی که میگفتی دل به دلت دادمآره منم همون فرفری موی غزل ساز تومنم همون که میخوندیروزی که موهاتو شرابی زدی یکی دائم الخمر موهات شدو با انگشتت ب خودت اشاره میزدی و موهای منو با چشمات به رگبار نگاهت میبستی و من زیر بارهر گلوله داغ و سربی نگاهت گُر میگرفتمو این جهنم سوزان درونمو رومانتیک میپرستیدم تو دلم میگفتم خدایا بهشتت ارزونی خودتو بنده هات فقط این نگاهو نگیر از من…ولی گرفت…خدایا مگه نمیگن صلاح بنده هاتو میخوای؟ پس کو؟ نکنه صلاحمه این دل شکسته و تنهایی و جدایی؟…هه… اگه بنا به صلاحم بود که از بچه محرومم نمیکردی؟کافر شدم نه؟سامی خلأ وجودت منو کافر کردهکافرم کرده چون به یاد میارم صدای نفس نفس زدنایی که نفسام بهش بستس رو…چون هنوز تو گوشمه آه های مردونتو از لذت بالا و پایین شدنام روی پاهات که با صدای برخورد پایین تنمون بهم ملودی عشقو میساختن…یادمه رقص انگشتاتو روی تنم که از گردن تا نافم با خطوط فرضی بهم وصل میکردی و همین خطوط تن منو به اعتیاد به تو دچار کرده…یادمه تو اوج لذت مکیده شدن سینه هام تو چشمام نگاه کردی و با بی رحمی گفتی الان باید بچم جای من بود…ولی من بی رحمی صداتو باور نکردم.باور من اون چشمایی رو که به قهوه ایِ حلوایِ خیراتِ دلِ مرده یِ من، دهن کجی میکنه…آره چشمات با لبات هماهنگ نبودنولی دلت ک با من هماهنگهمگه نه؟یادته فال حافظ شب یلدا رو؟ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ایفرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ایساعتی ناز مفرما و بگردان عادتچون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ایپیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگچون به هر حال برازنده ناز آمده‌ایآب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعلچشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ایآفرین بر دل نرم تو که از بهر ثوابکشته غمزه خود را به نماز آمده‌ایزهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلممست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ایگفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ستمگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ایخوندی و گفتم خــــــــب ارباب نیازخندیدی و گفتی آخ نیازانقد اسم نیازو دوست دارم اسم بچمونو نیاز بذاریم؟ندیدی پارچ آب یخی که رو سرم ریخته شدوندیدی لرزی که ب تنم افتادوولی من عاشق تر از این حرفا بودمگفتم ارباب نیازالان نیازم توییگفتی دلبری کن باشه…ولی عواقبش با خودتهآره اون شب تاوان دلبریمو پس دادمولی من عاشق این خشونتی هستم که مردونگی و قدرتتو به رخم میکشهمن عاشق چنگ زدن موهامم وقتی انگشتای نیرومندت تو فرفری موهام گیر میکنه و سرمو هدایت میکنه برای مکیدن شیره ی وجودت و دیدن چشمات بست و سرت که به عقب خم میشه و آه های از سر لذتت…من شیفته ی ته ریش زبری هستم که به کناره های پام میخوره وقتی از سر لذت پاهامو به سرت فشار میدم و حرکت زبونت که با فشار توأم میشه و ناله های شدید من از این حس ناب اورال با تو…بغض امونمو برید و گریه زاری ام شدت گرفتاشکم رو لبم سرازیر بودانگشتمو برای پاک کردنش رو لبم کشیدم که خاطره ی اولین لمس لبم با انگشتت و خیرگی چشمای دل فریبت به لبام و مهر شدنش توسط اون لبای داغ با چاشنی ای از زبری ته ریش رو برام تداعی کرد…سر بلند کردم همه جا تاریک بود و تو نبودی…تویی که همه کسم شدی نبودی و آرزوی مرگ میکردم…همه کست که نباشه تنهاترین تنها میشیتوهم بود صدای قدماتتوهم بود بوی عطرتو توهم بود صورت نگرانت اما اون برگه ی توی دستت توهم نبود…دهنم خشک شد-این چیه؟؟برگه ی تقاضای طلاق؟دست مرتعشمو ب سمتش دراز کردم که دستمو گرفتدستاش سرد بود ولی ن به سردی منتای برگه رو با استرس باز کردمچشمامو بستمو نفس عمیقی کشیدم که قطره اشک سمج گوشه چشممو آزاد کرد. نگاه نم دارمو ب برگه دادم،خدای من چی میدیدم؟فرم درخواست فرزندنوشته نیلا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *