نفرت درمان عشق

365
Share
Copy the link

من تو کل شش سال رابطه ی رومانتیک با عشق دوران نوجوانیم ، فقط چهار بار با اون سکس داشتم که این خاطره یکی از اون دفعاته ،بعد از نامزدی با همسرم یک شب این خاطره از طرف اون برام میل شد ، من با خوندنش گریه زاری کردم ،اما امیدوارم شما لذت ببرین و اگه دوست داشتین سه دفعه ی دیگه رو هم براتون تعریف میکنم …تلفنم زنگ خورد،تواینجاییو به من نمیگی؟چرا نگفتی اومدی تهران؟نمیخواستم خبردار بشه،ولی فهمیده بود،١ ساعت دیگه دم خونتونم،ساختمون ٣٠ بودین درسته؟نه اونجا نیسمكجایی؟اذیت نكن بگوپشت تیراژه،خونه ی ك رو بلدی كه؟یه ساعت بعد اونجا بود،خانوم س اومد،مث همیشه ،قد بلند،بدن تو پر و سفید،لبای قلوه ای قرمز كه یه رژ غلیظ قرمز سكسی ترش كرده بود،موهاشو همونطوری كه دوس داشتم فر كرده بود،یه پالتو بلند،چكمه های مشكی،یه لحظه پایان خاطرات بچگیامون و حرفامون اومد جلوی چشمام،چقد دور بود،نه،من نباید دوسش میداشتم،كاملا معلوم بود كه خیلی عجله ای و هول هولكی اماده شده،خیلی وقت پیشا بود كه توی یه كش وقوص احساسی فهمیدیم همدیگرو دوس داریم،یه شب یلدا شروع شد،فاصلمون یكوچولو دور بود ولی مهم نبود،حرف زیاد داشتیم واسه گفتن،از بچه گیامون و یه فامیل مشترك كه همیشه بین ما بدجنسی میكرد(خانوم س فامیل دور بود)گذشتو گذشت و ما به خاطر مشكلات خانواده ها قرار گذاشتیم كه رابطه نداشته باشیم،خیلی سخت بود،هروقت بر خلاف قرار همدیگرو میدیدیم یا سكس میكردیم خیلی حالم خراب میشد،انقد كه تا ماهها بعد اذیت بودم،بگذریم،بیرون هوا سرد بود،تا درو وا كردم خودشو ول داد تو بغلم،بوی موهاش..صورتش یخ بود،لباشو گذاشت روی لبام،خیلی با خودم داشتم میجنگیدممن نباید دوسش داشته باشم،میدونستم این رابطه تهش هیچی نیستو دو برابر من اون ضربه میخوره،یه اسفندیه احساسیلباشو قفل كرد رو لبام،انقد قدرت نداشتم كه لبامو جدا كنم،شاید ١٠٠ بار دیگه ام برگردم نتونم مقابلش وایسم،لبای گوشتیشو تو دهنم میچرخوند و لبامو مك میزد،تصمیمو گرفتم،خیلی پیش وجدان خودم شرمنده بودم تا اونجاش ولی میخواستم تمومش كنم.واسه همیشه،طوری كه هیچ وقت دوسم نداشته باشه و ازم متنفر باشه،چاره ی عشق …تنفر…حركاتم وحشی شده بود ،دست خودم نبود،البته همیشه وحشی میشدم بغلش ولی اینبار فرق میكرد،به جای اینكه مث همیشه بخوابونمشو كس صورتی و خوشكلشو لیس بزنم واونم اااه بكشه،گردنشو گرفتمو لباشو وحشیانه میخوردم،انتظار داشت سینه های گنده و سفیدو خوشكلشو ك میدونس دیوونشونم بكنم تو دهنم مث همیشه و انقد بخورم تا بی حس بشه،ولی هلش دادم روی كاناپه،یقه ی لباسشو باز كردم ،تاپشو دادم پایین،داشت با تعجب نگام میكردباورش نمیشد، خودم از حركات خودم تعجب كرده بودم،اما باید انجام میشد،كیرمو كه داشت شرتمو جر میداد دراوردم،گذاشتم تو دهنش،خودش دهنشو باز كرد ولی من بزور فشار میدادم ته گلوش،گریه میكردو ساك میزد،حسابی لیز شد گذاشتم بین سینه های گندش و تند تند عقب جلو میكردم و داشتم سینه های خوشكلشو میگاییدم،كیرم میخورد زیر گلوش،یه لحظه حس كردم جونم داره از سوراخ كیرم در میاد،كیرمو كشیدم بالا و پایان ابمو رو صورتشو لباشو چشاش خالی كردم،هنوز داشت گریه زاری میكردحس پشیمونیم از همه بیشتر بود، اینبار خودمم شكسته بودماونروز فك كردم میتونم عشقو با تنفر درمان كنم…ولی چند سال بعد اینور دنیا زیر پست عكس خودشو نامزدش یه کس و شعر خوندم و فهمیدم كه احمق ترین ادم دنیامخودمم نتونستم فراموشش كنم و شاید این عذابای ك میكشم بخاطر دل اون باشه ك شكستم…اقای بنوشته خانم س

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *