نُت های عاشقونه

0 views
0%

دلتنگتـــــــــم حالا ک بارونهرو گونه هــــــــام اشکو میرقصونهتو نباشــــــــی زندگیم زندونهدلتنگتـــــــــم جوریکه هیچکی نیسکاش برگردیـــــــــ دلتنگی شوخی نیستو نباشی دنیام زمستونهآره این آهنگ وصف حال منه.سردمه،زمستونه.این قلب سرمازده ی من روی جاده ی یخ زده ای ک ب قلب تو منتهی میشه مدام سُر میخوره و خسته از تلاش بیهوده از سرمای این رابطه توی خودش مچاله میشه….صدای کلید میاد،آهنگو قطع میکنم و اشکامو پاک….دختر بابا…ملوسکم…آهای خوشگله کجایی؟دستپاچه از اتاقم بیرون میرم و سر بزیر سلام میدم ک این دوتا کاسه ی خونو نبینه.ک ندونه چطور دلِ دلبندشو شکستن.تا ندونه تنها یادگار عشقش تنها امیدش تو جوونی مرده…خودش نه هااااا ، دلش مرده…میدونی؟ من میگم مرگ مغزی از مرگ قلبی بهتره.اون لااقل هیچی نمیفهمی ولی اینی ک من دچارشم مرگ قلبیه…میبینم…میشنوم…فکر میکنم…راه میرم….فقط دلم مرده.این دردناک تره؛ نه؟؟؟+خانوم کوچولو تو این گرما کولرو چرا روشن نکردی نپختی؟؟؟؟هی پدرمن از سرمای دنیام ب خودم میلرزم.از چی حرف میزنی؟گرما؟اره اون موقع ها برف میبارید میگف کاش میشد میومدم دستتو میگرفتم لباس گرم تنت میکردم میرفتیم زیر برف قدم میزدیم و بستنی میخوردیمهمش حرف از سرما میزد ولی من گرم میشدم.از تب عشق بود ولی حالا از لرز عشقه..یجور مالاریای عشقیلعنت ب این عشقشاید اگه مامانمو از دست نمیدادمشاید اگه پدر مدام کنارم بود کمبود ی عشق رو حس نمیکردمولی نبود.کمبود حس میشدکمبود دیده نشدنمنم جوون بودم دلم میخواست رژ صورتیم ک با لاک همرنگش ست میشد دل ببره از کسی.دلم میخواست دخترونگیام دیده بشه اما نه توسط پدرم ک اگه هم میدید با لبخندی و اینکه چقد شبیه مامانت شدی بدتر غمو به دلم مهمون میکرد…یروز گفتم بابایییییییی من تو خونه تنهام میشه برم کلاس گیتار؟ یسال از فوت مادر میگذشت و این اولین نشونه از سرزندگی من بود پس بی هیچ مخالفی قبول کرد.کلاسا شروع شد روز اول ک رفتم سه تا دختر بودیمو دوتا پسریکیشون خیلی شوخ بود و البته خیلی هم خوشتیپ و خوش چهره اسمش محمد بود باهمه راحت بود ولی اون یکی ی پسر قدبلند و چهارشونه با ته ریش و بینی قلمی و لبای قلوه ای.چشماش درشت نبود اما وقتی نگاش میکردی دنیایی توی چشماش بود دنیایی ب سیاهی دنیای من…آره چشماش مشکی بود و منی ک هنوز رخت سیاه ب تن داشتم با اون آسمون شب توی چشماش یکی میشدم… موهاش بلند بود و از پشت میبست…کم حرف بود و تنها…یادمه حتی گوشیش هم ساده بود فقط برای تماس ضروری…خاص بود شاید فقط برای من..اما خاص بودجلسات مختلف رد میشد تا رسیدیم به طنین انداز کردن صدای سازو خوندن باهاشصداش گرم و بم بود اما صاف و پراز احساس.وقتی استاد میگفت بهداد نوبت توئه تازه از دنیاش فاصله میگرفت.سازو دستش میگرفت و رو پاش میذاشت…هر دو چپ دست بودیمو سازو برعکس بقیه دست میگرفتیم…اولین وجه اشتراکهمیشه اول چشماشو میبست ی نفس عمیق میکشید پلکاش ک وامیشدن اول نگاهی ب من مینداختو شروع میکردتار ب تار سازو نوازش میکرد و من خودمو جای اون تارها میذاشتمو از لمس ناخناش قلقلکم میشد…صداش منو جدا میکرد از دلتنگیام و میبرد ب وادی بی رحم عشقبا صدای استاد که اسم نفر بعدیو میگفت انگار ک از عرش اعلا پرت میشدم تو کلاس نفر بعدی میزدو من حسی نداشتم-مرمر بزنانگار که خودمو باهاش یکی میدونستم.گیتارو روی پای راستم گذاشتم برعکس همه و مثل بهدادچشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم بهش نگاه کردم و شروع کردم ب زدن سازصدای من نازک بود و درتقابل با صدایی ک دینو دنیام شده بودآره دخترا با شنیدن و صدا عاشق میشن ولی اون نگاه و نفس عمیق…اون موها ک کمند اسارت من بود چی؟…اون چشمای شب زده چی…؟؟؟؟روزها رد میشدن و اثری از آماتور بودن نبود، همه حرفه ای بودیم. اما رابطه ی ما درحد همون نگاه بود و خیرگی ای ک از هنرنمایی بهم داشتیم و گاهی یکی از ما دوتا همخونی میکرد با دیگریصدامون زیر و بم بود ولی مکمل….قرار شد مراسمی ب عنوان افتتاحیه ی شعبه ی دوم آموزشگاه برگزار بشه همه نوازنده اما بهداد و مرمر نوازنده و خواننده ی گروه…دومین اشتراکتمرین ها پی در پی بود و ما بهم نزدیکتر میشدیم تا جایی ک تنهایی طبقه بالای آموزشگاه میموندیم و تمرین میکردیم و هم آواز میشدیم…سلطان قلبم تو هستی تو هستیدروازه های دلم را شکستیپیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستـــــــــــی….نگاهمون گره میخورد ب هماکنون اگر از تو دورم ب هرجابر یار دیگر نبندم دلم راسرشارم از آرزو و تمناای یا زیــــــــــبادوباره گفت ای یار زیبانگاهش کردم بازهم گفت ای یار زیبا و لبخندی ملایم زدچیزی از درونم فرو ریخت دلم لرزیدیعنی اونم دوسم داره؟اشک تو عسلی چشمام جمع شد اما عسل که با اشک حل نمیشه؟ اشکام سرازیر شدن هول زده گیتارو گذاشت پایین پاشو اومد سمتم گیتار منم برداشت و صندلی خالی کنار کلاسو روبروم گذاشتبدون اجازه صورتمو با سر انگشتاش لمس کرد و رد خیسی اشکو پاک کردبدون اجازه دستای سردمو تو دستای گرمش گرفتبدون اجازه اما آروم خودشو جلو کشید و بوسه ای ریز روی لبم نشوندشوکه شدم اما ته دلم شاد بودم و غلیان حسی عمیق تر درونمو گرم میکردتو دنیای خودم بودم ک زیر گوشم گفت این لبخندتو چی تعبیر کنم مرمر خانوم؟من کی لبخند زدم؟نمیدونم.همین کافی بود برای ردوبدل شدن شماره…مسیج بازیهای آخرشب و شبهای قدر دونفره و استغفار از زبونم لال دوریبابام ک میدید روحیم بهتره اونم حالش خوبتر شده بود…حتما روح مادرم شاد شده بودروز مراسم بود همه ی گروه لباسشون سورمه ای با طرحهای قرمز بود ولی ما لباسی سفید با خطوط طلایی.میگفت طلایی لباست ست شده با گیسوی طلا و چشمای شیرینتر از عسلت و من بازهم اسیر دامش میشدم.ما وسط کنار هم بودیم و از دوطرف بقیه نوازنده ها همه گیتاراشون رو پای چپمادوتا رو پای راستشروع کردیم ب نواختن و خوندن سلطان قلبم……و بازهم تکرار بی برنامه ی ای یار زیبا و نگاه عمیقش ب منچشم چرخوندمو ب پدرم خیره شدم ک با لبخندو اشک نگاهمون میکرد و بقیه ک از این غیرمنتظره با لبخند تشویق میکردند و من لحظه ب لحظه سرخ تر میشدم…شب خوبی بودبابا هیچی نپرسید و منم زبون ب دهن گرفتماون شبو تا صبح مسیج داریم و عاشقونه های ناب خرج هم کردیمروزها و شبها با عشقش سرمیکردم اما…..اما…..این اواخر کلافه بود.برخلاف قبل میخواست حرف بزنه میگفت تو خونه نمیشه برم بیرون بعد.مسیج نمیداد میگفت گیر میدن.کلاسهاهم تموم شده بود و دیدارمون محدود.یروز گفت مرمر بیا کافه مرمر سر خیابون فلانرفتم و دیدمشدیدمش ک اون ابریشم سیاه موهاش تو هم تنیده بودن و پیله وار تو همدیگه حبس شده بودندیگه چشماش شب تاریکو تداعی نکرد برام فقط ی آسمون تیره از ابرهای سیاه بود ک منتظر جرقه ای بود برای باریدن.دستشو گرفتم دستم لرزون بود و دستش ب رمق گفتم نفس جان چیشده؟گفت مرمر من عاشقتم ولی خونوادم از وقتی فهمیدن تو رو میخوام میگن یا ما یا اون.مرمر چیکار کنم؟جرقه ی نگاهش با دیدن بغض من اتفاق افتاد و باریدن دونه ب دونه ی بارون چشماش…گفتم بهداد من اگه بودم از پدرم نمیگذشتم توام نگذراگه من فقط بابامو دارم تو مادر داری پدرداریخواهر داری.نمیخوام عاقشون دامنگیرت بشه.ازت میگذرم دستاشو ب گرمی فشردم ک بوسه ای روی دستم زد گفت نمیشه.بدون تو بودن با عاق شدن فرق نداره خوشبختی من توییولی عقلم گفت بروگفتم برو من برات همه چیز نمیشم خانواده نیازه.من اونارو ازت نمیگیرم.من باعث جدایی از خونوادت نمیشم.با صدایی لرزون گفتم خداحافظت عشق من…مهلتش ندادم و با پاهایی لرزونتر از کافه خارج شدم.تو حال خودم نبودم هوای اردیبهشتو بارونای گاه و بی گاه نم نم صورتمو خیس کردیاد هم آوازیمون افتادمدلتنگتم حالا ک بارونهرو گونه هام اشکو میرقصونهتو نباشی زندگیم زندونهدلتنگتم جوریکه هیچکی نیسکاش برگردی دلتنگی شوخی نیستو نباشی دنیام زمستونهآره از شوک جدایی خون تو رگام یخ بسته بود و دنیام زمستون بود…شب مسیج داد عشق منجواب ندادمزنگ زدجواب ندادممسیج داد پشت پنجره ی اتاقتمنگاه نکردمگذاشتم بره.دلمو بردو رفت اما خیلی دور رفت ب ناکجا آبادی ک از این ویرونه براش ویرون تر بوداز بچه ها شنیدم آلمانه و موسیقی میخونه.ولی من موندم و ی دنیا پر از نت هایی ک باهم ملودیشون میکردیم……+بابایی خیلی گرمه کولرو زیاد کن لطفا(تظاهر کار همیشگیم)نوشته نیلا

Date: اکتبر 4, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *