نیش

0 views
0%

تنها وجود یک خانم بود که میتونست به اتاق قدیمی و بهم ریخته خسرو رونقی ببخشه. هر چند که این خانم فاحشه تنها جنده لاشی خونه شهر باشه باز هم تاثیر خودشو میذاره و میتونه یک اتاق غمگین و ترسناکو به یک محیط دوست داشتنی تبدیل کنه. خسرو دوتا ته استکان عرق ریخت و یکیشو ب دستای ظریف و خوشگل آذر داد. بعد از اینکه داغی عرق رو تو گلوشون با دو قاشق ماست برطرف کردند سریع لباشون به هم قفل شد. آذر چند سالی بود خسرو رو میشناخت و میشه گفت یه جورایی بهش علاقه پیدا کرده بود. از محدود مشتریاش بود که همیشه با احترام باهاش رفتار میکرد و انگار آذر به چشم اون بیشتر از یه فاحشه بود. تو دو سالی که خسرو تو زندون عمرشو سر کرد تنها آذر بود که به ملاقاتش میرفت. خسرو بعد از مرگ مامانش تقریبا هیچ کس رو نداشت اما حالا باز هم به شهر کوچکش برگشته بود تا کار نیمه تمومشو تموم کنه. اون میخواست پرویز خان رو بکشه. پرویز خان ثروتمندترین آدم شهر بود. بیشتر زمینای اطراف شهر و مغازه های داخل شهر مال پرویز خان بود و خیلی از اون ها رو با حیله و حتی تهدید مردم بیچاره شهر به دست آورده بود. دستشم با شهربانی و آخوند شهر تو یه کاسه بود و کسی حریفش نمیشد. تنها زمین پدر خسرو رو هم همین پرویز خان از چنگش درآورده بود و باعث شده بود که پیرمرد دق کنه. خسرو هم که خواسته بود جلو پرویز خان در بیاد با یه پاپوش از طرف شهربانی دو سال از عمرشو تو زندون گذرونده بود و همون اوایل زندون رفتنشم مامانش نتونسته بود مریضی و فقر رو تحمل کنه و یه روز صبح دیگه از خواب بیدار نشده بود. به خسرو گفته ببودند که همسایه ها از بوی تعفن جنازه مامانش فهمیده بودند که مرده. خسرو همیشه این سوال تو ذهنش بود که آیا مامانش از مریضی مرده یا گرسنگی.حالا خسرو با یه اسلحه به شهر کوچکش برگشته بود و تو تنها مسافرخونه شهر یه اتاق کرایه کرده بود. میخواست کار پرویز خان رو یه سره کنه و انتقام خودش و مردم شهرشو بگیره. آذر تنها کسی بود که از نقشه خسرو خبر داشت و سعی میکرد که منصرفش کنه. همون موقعی که خسرو داشت آذرو تو بغلش فشار میداد بهش گفت که خسرو من عاشقتم. نمیخوام از دستت بدم. بیا از این کار منصرف شو تا با هم از این شهر بریم. منو بر پابوس اقا و اب توبه برییز رو سرم. قول میدم تا اخر عمرم کنیزیتو کنم. خسرو در جوابش فقط خندید. اخه یه فاحشه چی میدونست که بخواد اونو نصیحت کنه. لباشو رو لبای آذر فشار داد و همزمان دس تشو برد تو شرت آذر تا بتونه کسشو لمس کنه. میخواست خیلی زود این بحث رو تموم کنه و به آذر بفهمونه که چقدر به بدنش نیاز داره. وقتی کیرشو تو کس آذر فشار داد سعی کرد از لحظه لحظه این لذتی که نصیبش شده استفاده کنه چون ممکن بود آخرین باری باشه که بتونه از بدن یک خانم لذت ببره. خسرو میدونست که بعد از کشتن پرویز خان دیگه شانسی واسه زندگی کردن نخواهد داشت. اثر عرقی که خورده بود و ارضای شدیدی که شده بود باعث شد که خسرو برای چند دقیقه روی تخت نیمه بیهوش بشه. دلش ننمخواست این حالت تموم شه اما صدای آذر اونو به خودش آورد. آذر باید میرفت تا به مشتری بعدیش برسه. خسرو بهش نگفت که ممکنه این آخرین دیدارش باشه اما به آذر گفت که چرا میخواد پرویز خان رو بکشه. اون میدونست که آذر به خاطر قرض و نزولی که پدرش به پرویز خان داره تبدیل به یه فاحشه شده. آذر بعد از شنیدن حرفای خسرو گفت که سگ بهتر از من زندگی میکنه. بعضی روزا مجبورم چند مرد رو ک رفتارشون با من بدتر از حیوون هاست تحمل کنم اما با این وجود حسرت داشتن خیلی چیزا رو دلم مونده. مهمترینش اینه که بتونم سفته های پدرمو از پرویز خان پس بگیرم و یکی یکی همشونو تو حیاط خونه آتیش بزنم. آذر دیگه فرصتی واسه موندن نداشت و خسرو رو با اتاقش تنها گذاشت. تا چند ساعت ببعد از رفتن آذر هنوز میشد ادکلن خوش یه خانم رو تو اتاق خسرو حس کرد. چند شب بعد بالاخره زمانش رسید که خسرو تصمیمشو عملی کنه. بعد از خوردن یه شام مفصل پالتوشو پوشید و از مسافر خونه بیرون زد. برف زییادی باریده بود و موقع راه رفتن صدای خرپ خرپ برفا باعث میشد خسرو حسابی کیف کنه. سر راهش به عرق فروشی پیرمرد ارمنی رفت و چندتا گیلاس مشروب خورد تا حسابی سر حال بشه. اینقد تو فکر خیالاش غرق بود که خودش نفهمید کی به جلو خانه پرویز خان رسید. شاید خانه اسم مناسبی برای قصر پرویز خان نبود. خسرو با خودش فکر کرد که شاید شاه و ملکه هم در تهران کاخی به این زیبایی نداشته باشند. جلوی عمارت پرویز خان منتظر شد و اینقدر سیگار کشید تا بالاخره سر کله پرویز خان پیداش شد. مثل همیشه هم چند نفر همراهش بودند. موقع ایستادن ماشین پرویز خان خسرو به آرامی به ماشین نزدیک شد و بدون فکر کردند اسلحه رو از جیب پالتوش در آورد و شلیک کرد. انتظار داشت مثل همه رویاهاش گلوله به مغز پرویز خان بخوره و اونو متلاشی کنه اما بدبختانه تیرش خطا رفت و تنها بازو پرویز خان رو زخمی کرد. پرویز خان سرشو تو ماشین خم کرد و خسرو فرصت پیدا نکرد که به ماشین نزدیک شه و شلیک دومو انجام بده. ادمای پرویز خان داشتند از ماشین پییاده میشدند که خسرو شروع به دویدن کرد. فقط میدوید و پشت سرشم نگاه نمیکرد. چنتا خیابون و کوچه رو پشت سر گذاشت تا بالاخره از نفس افتاد. باید هرچه زودتر از این شهر میرفت تا دوباره فرصتی پیدا کنه و بتونه پرویز خان رو بکشه. اما دوست داشت تنها دلبستگیشو تو این شهر رو هم با خودش ببره. تا خونه آذر راه زیادی نبود. وقتی آذر در خونه رو باز کرد از حال روز خسرو فهمید که تو چه دردسری افتاده. وقتی قضیه رو شنید بیشتر نگران شد چون که پرویز خان زنده بود و این یعنی که خسرو زندگیش تموم شده. خسرو آدرس یه کلبه مخروبه بیرون شهر رو به آذر داد و بهش گفت که بعد از دو روز که آب ها از اسیاب افتاد هر چقدر میتونی پول بردار و بیا که با هم از این شهر فرار کنیم. آذر نمیدونست که باید خوشحال باشه یا ناراحت اما به خسرو قول داد که کاریو که گفته انجام میده. خسرو از نزدیکترین راه از شهر خارج شد و خودشو به کلبه رسوند.سرما و استرس باعث شد که خسرو تا صبح نتونه بخوابه. نزدیکه صبح خودشم نفهمید که چطور خوابش برد. تو خواب خودشو تو اتاق قدیمی که تو خونه پدریش داشت دید. اتاقی پر از کتاب و عکسهای قهرمانان چپ. مارکس، لنین، گلسرخی و … همگی رو دیوار اتاقش بودند و انگار بهش لببخند میزدند. تو همین حالت مردی با شمشیر عربی کس کش وارد اتاقش شد و تمامی کتابها و عکسها رو از بین برد. با عصبانیت به خسرو گفت که این مردم دیگه چریک و قلندر نمیخواهند و تو زندیگیتو برای هیچ از بین بردی. همین مردم جای پای تورو رو برفا بو میکشند تا جایت را به مامورن شهربانی لو بدهند. خسرو با صدای لگدی که به در کلبه خور د از جا پرید. باورش نمیشد که به این زودی لو رفته باشه. زمانی که لگد دوم باعث شکسته شدن در کلبه شد خسرو تصمیم خودشو گرفته بود. اون میخواست تسلیم بشه. مهم نبود چند سال بره زندون اما باز هم این فرصتو پیدا میکرد که کارشو تموم کنه. ادمای پرویز خان، خسرو رو اینقد زدند که دیگه چشماش جاییو نمیدید. اخرین چیزی که شنید صدا گلوله ای بود که از یه طرف سرش وارد شد و از طرف دیگه به همراه مقداری خون و مغزش بیرون رفت. شهربانی اینطوریی گزارش نوشت که یکی از روستایی ها یک مرد رو در نزدیک مزرعش با گراز اشتباه گرفته و به اون شلیک کرده و همین شلیک باعث مردن اون مرد شده. اهالی شهر از آخوند معتبر و قابل اعتماد شهرشون شنیدند که خسرو شب قبل از مردن با قصد تجاوز به دختر پرویز خان وارد خونش شده و خوشبختانه قبل از اینکه به هدفش برسه ادمای پرویز خان اونو فراری دادند. مردم شهر خدارو شکر میکردند که شر یک متجاوز از شهرشون کم شده چون اگه این اتفاق نمیوفتاد ممکن بود بعد از پرویز خان ناموس یکی از اونا قربانی بعدی باشه. آذر به سختی تونست تو هوای سرد و برفی اتیشی رو که همیشه دوست داشت تو حیاط خونشون درست کنه و یکی یکی سفته های پدرشو بسوزونه. اما خوشحالی آذر دلیل دیگه ای هم داشت چون از این به بعد دیگه مجبور نبود با مردای آس و پاس و به درد نخور شهر بخوابه و قرار ببود از کیر پرویز خان لذت ببره و یه سر و سامان حسابی هم به زندگیش بده.نوشته strong.boyyy

Date: آوریل 14, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *