هسته ی زردآلو

543
Share
Copy the link

به چشم های عسلی توی آیینه خیره بودم،به خامه عسل صبحگاهی اشپوزخندی که ناخودآگاه روی صورتم جا خوش کرد برق درخشانتری از چشم هام داشت؛خیره ی طرح کج روی صورتم موندم-من مجبورم به خندیدن جانِ جانانم-دست های کشیده ی سارا که روی شونه هام نشست،لبخند زدم به غنیمت جنگی ام،تو خوشبختی سارا،خوشبخت بمون ته تغاری اما دست هات رو بردار که وزنِ اون دست های سنگین ،اون زه کشی برجسته ی رگ ها،اون ساعد محکم،اون ناخن های کوتاه رو نداره …(((من باهاشون مرحله به مرحله عاشقی کردم سارا من خیره ی اون دست ها میشدم وقتی روی تخته ی کلاس مینوشت،وقتی ساعت رو چک میکرد،وقتی بخیه میزد وقتی واسه تفهیم، رندانه حرکتشون میداد،وقتی روی تنم راه پیدا میکرد و نفسمو تو مشت میگرفت،وقتی روی پارکت های لخت همین خونه میدویدم و دورم حلقه میشد،فقط دست ها نه سارا بعد دست ها من پی لبهاش میگردم،پی وزن تن و پی نفس هاش .دست بردار سارا،دست هات رو بردار…اه لعنت به این درد)))به برکه های یشمی آرومش خیره شدم،لب چرخوندم،مثل آدم های کلافه،نزدیک ترین طرح به پوزخندم بود و مانورم رو رسوا نمیکردبه چشم هام شیطنت ریختمهوم؟بازی رو قبول کرد،ابرو بالا انداختمیخوای دوش بگیری آشفته گیسو؟من تار ندارم مثل اوشون برات شیدایی کنما(((سارا،یادم ننداز خواهرکم،من فقط ادعا میکنم به سفر کاری رفته،خودت که در جریانی قهر کرده،تا مجبور باشم که آب ها را از اسیاب بیندازماما من این ماهی رو میخواستم سارا،نه چون برکه ی آرومَم گل آلوده،میخواستم چون من پری کوچک غمگینی میشناسم که دلش را….))))-خیلی خب فرفروی اخمو،اگه حموم کنی که با این اخلاقِ خودم میتونم ِ لجبازِ جدیدت ،فقط نیم ساعت معطلتم ،منم برا خودمون فرنی درست میکنم ،لیمویییکمی زعفرون به جایی برنمیخوره که خانم دکتر؟هان؟دور هم نوش جان میکنیم(((هوووم،فرنی لیمویی،رنگ عصرهای خسته از درس دبیرستان،پاداش مادر برای زمستون های کبود،آخ سارا چقدر دست هات به مادر کشیده،حمام به روی چشم،اما بعدش تو این فرهای گره خورده را بباف که گره های کور به تنش زدم-میشه منو همچنان دوست داشته باشی مامان؟حتی اگر همخونه ی استاد هم سن و سالت باشم،حتی اگر امیر رفته باشه و صیغه ای که برای فامیل اسمش عقد و برای تو داغ و برای پدر سند دروغ جشن ازدواج در ترکیه باشه توی کمد مثل یه بمب ساعتی به انقضاش نزدیک بشه؟الان لندنه مامان،،پیش مادر و برادرش،میدونی؟غم هات تعبیر شده مامانخانواده دوست داره،انقدر که مثلا من الان لندنم و اینجا کیش نیست و انگار نه انگار که شرجی با نَم فرق دارهتو که دلت خوش بود خلاف عرفم و شرع نه پس چرا ناله کردی،روی سجاده ت مادر ناله کردی،بخدا که من عاشق و بالغ بودم…ما متوسط بودیم و این کافی نبود مامان)))زیر نگاه سارا لجباز و نق نقو تا حمام اشرافی ویلا رفتم،(قبلا چقدر ذوق داشتم بابت اینهمه فضا برای شمع و عود و سنگ و گل و کوفت)مطمئنش کردم که رفتم،و حالا مرحله بعد طول دادنشه،جنگ بعدی فوق العاده تره آخ سارای وسواسیمنو چه به دوش های زود به زود،تنها،میون حمله ی حسرت و هوس؟کف ها رو که رو تنم سر میدم به دست هاش فکر میکنم،به لمس آروم و حساب شده اش لای پاهام و قوس برداشت کمرم،یا مثلا گیر شدن سینه هام بین ساعد و قفسه ی سینه اش اونقدر که سرمو تا زاویه ی سر و گردنش کش بدم و زور بزنم تا از حصارش خارج بشه و اون محکم تر فشارم بده،مثل مار دور طعمه،و من راضی به مرگ باشم،التماس کنم فقط برای چند سانت از اون افعیو امیر زیر گوشم گرم و بم بخنده،با حرف هاش مستم کنه و وقتی که از هیبنوتیزم حتی با چشمهای بسته ام مطمئن شد ضربه بزنه،عمیق،کاری،حساب شدهحسابش را کرده بودی امیر؟پس چرا جا زدی لعنتی؟دوش رو به ضرب میبندم و اشک هام میریزه،باید فرار کنم،حمام اصلا جای امنی نیست…موهامو خشک میکنم که سر میرسه،به حرکت گربه وارش فکر میکنم،سارا راه نمیره،میرقصه،با لبخند میگممیشه لوسیون رو از روی میز بدی؟ سختمه تا اونجا بیاملوسیون رو نق زنان میده دستم بوی زردالو پخش میشه روی دستم،و کشیده میشه به تنم…با صدای شادش میگهفصل عوض کردی خواهری؟قبلا پرتقال بود الان شده زردآلو؟دستی به شکمم میکشه و حین بلند شدن غر میزنهبدو که فرنی ها الان میچسبن،نه داغ و نه سرد ،بدو تا یخ نشدنبدو تنبل،قراره خودت بتونی دیگه؟بیا تا آشپزخـــــــــــــــونهبه اراجیفش آب و تاب میده و دم در رسیده برمیگرده تا چشمک بزنه که نگاه خیره امو میبینه،چشم هاش تسلیم میشن،نقاب براقشون میفته،لب میزنهجون دلم؟-بابا هنوزم زردآلو میکَنه و خشک میکنه؟چشماش گیج میشن و بعد مسلطداشت دروغ میگفت؟نه،داشت پنهان میکرد،جواب بده راستگوی باسیاست من،تو دختر خلفِ بابایی +اوهوم،سفر بعدی برات میارم،میدونه میام پیشت،ولی خب،فعلا نمیخواد بهت رو بده دختره ی بداخلاقش بود،آروم سیلی میزد که دردت نگیره،تو هنوزم کینه ی اشک های پدر رو داری نازدونه ی بابا؟دلت نمیاد و آروم زخمم میزنی؟میدونم بَد کردم اما کمر پدر زیر خرج پردیس پزشکی من داشت خم میشد و تو داشتی رویای دندون پزشکی ازادتو میفروختی و من باید بزرگ میشدم تصمیم های کبری میگرفتم،سارا،من دیدموقتی هنوز میتونستم از تو کوچه های بابلسر رد بشم دیدم سارااز پشت در فرفورژه ی سیاهمون که چقدر بهش فخر میفروختیم،دیدم که درخت زردآلو از کمر قطع شده و یه جوونه ی پرپری بهش بَنده…بریده سارا.دیگه بریدهصدای آهنگ مورد علاقه ی روزهای بچگیمون از آشپزخونه اومد،دلت نازکه سارا،اینجوریه که نمیتونی تنبیه کنی و اشکان اگر گرفتارت نبود بدجور قافیه رو میباختی خواهر کوچیکه‏…I’ll be there…نترس بابا،من آدم اسپرسوی کافه نشینی هامونم،حقیقت برام در حد دست گرمیه….بلند شدم که بیام سمت آشپزخونه،پنگوئن وار،تمام عضلاتم با هر حرکت کش میان،من دوست دارمت جان جانانم،حتی اگر بخاطرت تا کمر خم بشم،کش میاممن منعطفم دختر کوچولو،تو مثل من مامانتو دوست داشته باشزنگ پیام تو گوشم میپیچه،میخوام ول کنم و تا فرنی ها برم اما خب ،این کنجکاوی نمیذاره،دروغ چرا …منتظرم حتی بعد هفت ماه فقط تظاهرِ شنیدن و خوندن،منتظرمخودشم باور کرده رفته پژوهش،سفر کاری ،جانکمتو رو به حساب نمیاره و نگرانی هاش ختم میشه تو شام و ناهار و حسابم…تا رسیدن به گوشی آروم و بیخیال میام،واسه ی کی نقش بازی میکنم اخه؟من خونسرد نیستم،میدونم این خط متروک ،مخاطب های زیادی نداره،هیس…بزار حس کنم ازون خانم های قوی حماسه هام،نه سیندرلا بعد ساعت دوازده شبسارا از تو آشپزخونه همخونی میکنهJust call my name and I’ll be there..و من آروم رو صفحه ی بی قفل دست میکشمتیتر اس ام اس اون بالاست،اونقدر کوتاهه که پایان متنو میشه دید،مفید،مختصر،مثل تیر خلاصبراش شناسنامه میگیرمنوشته ماهآهنگ I’ll be there مایکل جکسون که در متن استفاده شده Your owser does not suort the audio element.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *