همخونه (۲)

1447
Share
Copy the link

سلام. درقسمت قبل داستان حسین که یه پسرروستایی بود بخاطر بیکاری با پولیکه قاسم سوپری بهش قرضی میده خودشو به مشهد میرسونه و درتلاش برای پیداکردن کار توی مشهده که توی خیابون با راننده خانومی که مسافرکش هم هست تصادف جزیی میکنه و بعد ازاینکه اون خانوم میفهمه حسین کسی رو تو مشهد نداره و پول کافی برای موندن تو مسافرخونه نداره تصمیم میگیره اونو ببره خونشادامه داستان……….(خانوم پشت فرمون و ماشین هم لای ترافیک سنگین)اححححححح گندش بزننهرخیابونش میری بازم میخوری به ترافیکملک اباد ترافیکهازادی ترافیکهمعلم ترافیکهاستقلال ترافیکه همش ترافیکککککککک…………بسته سیگارو از تو داشبوردش دراورد و یه نگا ازآینه وسط بهم انداخت و دست راستشو که بسته سیگاربود بعلامت تعارف بسمتم درازکرد…..نمیکشم ممنون…یه نگاهی بازم از اینه وسط انداخت بهم و دود پک دومی که به سیگارش زد رو روانه پنجره سمت خودش کرد.ترافیک و سیگارکشیدنش فرصت خوبی بود تا دزدکی بهش دقیق بشم.فکر کنم سنش در حدود36یا37بود.قدش کوتاهتر از من بودشاید تا روبروی لاله گوشم می رسید.بدن توپری داشت.یه مانتو مشکی و یع ساپورت مشکی و جوراب رنگ پا و کفشیکه پاشنع نداشت و مشکی بود.یه سایه بنفش به چشماش زده بود و موهاشو طلایی رنگ کرده بود.یه رژلب زرشکی رنگ به لبش زده بود و یه شال سفید و ابی سر کرده بود.خلاصه بعد از تقریبا1ساعت تو ترافیک سنگین وکیل اباد وارد یه محدوده مسکونی شدیم و بعدازردکردن دوسه تا خیابون اصلی و فرعی و یه فضای سبزجلو یه ساختمون دوطبقه وایستاد….پیاده شو رسیدیم…..دِ پیاده شو میگم…شوهرت خونس؟…..آره خونس مریضه بچه هامم هستن…بهشون گفتی؟….چرا سرشبی سین جیمم میکنی بیا برو تو خونه اول اونجام میتونی این سوالارو بپرسی…درمشکی رنگ رو باز کرد و پله های رو به پایین خبر اززیرزمین میداد رو دیدم.یکی یکی پله های زیرزمینو پشت سر خانوم طی کردم تا رسیدیم به حالش.دستشویی و حموم سر هم بود و درواقع سرویس بهداشتی زیر راه پله طبقه بالایی بود.نفس ادم گرفته میشد بخاطر بوی دمی که فضای اونجا رو پرکرده بود.خانوم شالشو دراورد و جلوتر از من وارد اتاق بزرگ ابتدایی شد و من بخودم وعده میدادم که با یه خانواده و اولش آقای خونه که مریضه روبرو شم و تو دلم میگفتم چقدر خانم مهربون و بامعرفتیه که یه غریبه رو راه داده بخونش.کفشامو دراوردم و وارد هال شدم دیدم دوتا اتاق دیگم داره که بازهخانوم تو یکی از اتاقها رفته بود و داشت لباس عوض میکرد و من یه نگا اتاق بغلی انداختم دیدم خالیع باخودم گفتم کو شوهرش؟دیگه اعصابم خورد شد بابت دروغیکه بهم گفته بود و یهو دیدم خانوم ازاتاق خارج شد….چیه میخواستی راستشو بگم؟اگه میگفتم فکر میکردی میومدی پایین؟آره من شوهر ندارم بیوم راضی شدی؟حالا نمیخاد برای من ادای ادمهای غیرتی و تعصبی در بیاری به اندازه کافی تعصب و غیرتو ازتون دیدم…وبلافاصله رفت تو اشپزخونه و قوریو گذاشت رو اجاق و دوباره رفت تو اتاق و بایه حوله آبی رنگ اومد بیرون و بسمت خروجی حال که سرویس بهداشتی بود اومد و تو راه بهم گفتهوای قوریو داشته باش یه دوش بگیرم 10دقیقه دیگه میام بیرون توم لباساتو دربیار اقای هیچ جاااااالباسامو دراوردم و اویزون جالباسی کردم باید بعدش یه حموم میرفتم و لباسامو هم میشستم گفتم اول پامو بشورم که بو گندش خیلی تو ذوق میزنه.بعد 10دقیقه اومد بیرون و دیدم با یه تاپ زرد و شلوارک سفید و موهای طلایی اومد ازحموم بیرون.چایی رو اماده کرده بودم و تا موقعیکه اون تو حموم بود با جارو دستی یه کم تروتمیزکردم خونه رو.یه گوشه حال یه کمد بزرگ بود.لباسهاشو اون تو میزاشت.یه قاب عکس هم رو تاقچه بود که عکس یه مرد مسن بود که فوت کرده بود.دید که به قاب عکس زل زدم گفتاین مردم نیس بابامه سرطان گرفت5سالی میشه مرده60سالش نشده بود این عکس موقعیکه هنوز50سالش نشده بود برداشته…خدا بیامرزتش..راستی اقای هیچجا عهههههه اصلا بگو اسمت چیه؟حسین اسم شماچیه؟من مهتابم خب اقاحسین تو چن سالته باید 26_27باشی درسته؟آره مهتاب خانوم.زود چاییتو بخور یه دوش بگیر که منم شامو تا میای بیرون اماده کنم لباساتم میتونی بشوری و اشاره به لگن اشپزخونه که داخلش پودر رختشویی بود انداخت.سریع چاییو خوردم و لگن برداشتم و رفتم حموم یه ساعت بعد اومدم بیرون.ماکارونی گذاشته بود.شامو باهم خوردیم وازش بابت جادادن بهم و پذیرایی تشکرکردم.برام اززندگیش گفت و ماجرای شوهر معتاد و زنیکه باید هم خرج اعتیاد مردشو بده هم شکم دوتا بچه شو سیر کنه.پرسیدم بچه هات کجان گفت دست مادرشوهرمه و شوهرمم چند بار رفته کمپ ولی دوباره رفت ه سراغ اعتیاد و الان خبری ازش نیس شاید یه گوشه افتاده مُرده.خیلی خسته شده بودم و خوابم میومد گفت پاشو برو اون اتاق بخواب و راحت باش.رفتم اتاق جامو انداختم و تاچشامو بستم بسرعت غرق خواب رفتم.صبح از خواب بیدار شدم ساعتای فک کنم7صبح بود مهتاب اون اتاق دیگه خوابیده بود باید سریع لباسمو که دیشب شسته بودم پام میکردمو از خونه خارج میشدم و بیشتر از این به مهتاب زحمت نمیدادم یهو دیدم سروصدایی تو دسشوییه انگار دونفر تو دسشویین دارن دوش میگیرن.ازصداشون فهمیدم زنناینا دیگه کین؟؟؟چشام چارتاشده بود و از تعجب چشام گرد شده بودپس اون تلفنی که بهش زده بودن تو ماشین و این حرف مهتاب که فعلا نیایین تا خودم بگم رواینا بهش زده بودنولی خب چه فرقی میکرد بمن چه من امروز کارمو گیر میارم و معلوم نیس ببینم مهتاب رو یا نه.تو این افکار بودم که صدای مهتابو پشت سرم دیدم.حسین اینا همخونه ای هام هستن دیشب گفتم دیرتربیان تو معذب نباشی حالا اول صبحونه تو بخور بعد بروهرچی اصرارکردم که برم نشد که نشد تازه در رو هم قفل کرده بودن.باید با صحنه عجیبی مواجه میشدم.اینبار نشستن کنار3زن بجای یک زن………..15دقیقه بعد اون دوتا هم که سنّاشون کمتر ازمهتاب میخورد از حموم اومدن بیرون و باهمون تاپ و شلوارک نشستن سرسفره و از مهتاب پرسیدن قضیه منو اونم ازسیرتا پیازی که دیشب اززندگیم به مهتاب گفتم تحویل اینا داد…حسین اگه بازم مشکل جا داشتی این ادرسیکه نوشتمو داشته باش اینم کارت اتوبوس بیا پیش ما اوکی…دیگه از این بیشتر بهتون زحمت نمیدم شماخودتون خرج دارین بعدشم خوبیت نداره من مرد غریبه شما سه تا زن…صبحونه رو خوردم و ازشون خداحافظی کردم و بعد ازرسوندن به خیابون با عوض کردن دوتا اتوبوس رسیدم دوباره به منطقه حرم .سومین رستورانیکه رفتم موافقت کردن باموندنم و منم ظرفشو اونجا شدم.خب خداروشکر کردم گفتم هم جا اوکی شد هم حقوق.مهتاب شماره تماسی پشت ادرس نوشته بود که هروقت کارش داشتم بهش بزنگم.باخودم گفتم بزاراینجا جا بیفتم بعد سورپرایزشون میکنم و 4پرس غذا بعنوان شام میبرم خونه شون…….یک ماه از موندن من در اون رستوران گذشت و بقولی جاافتاده بودم و گاهی منو کنار دست اشپز میزاشتن و حقوقمم رفته بود بالا.یه روز ازصاحب رستوران مرخصی خواستم موافقت کرد گفت نری بندازی بری و دیگه نیاییا لازمت داریم.منم بهش گفتم4پرس کوبیده بهم بده از حسابم کم کنه.با4پرس غذا به دست حدودساعتای9شب رسیدم در خونه مهتابزنگ دررو بصدا دراوردم مهتاب اومد درو باز کرد یه حالت بهم ریختگی داشت و توی خوشحال بودنش براحتی میشد فهمید نگرانیشو.گفتم نگا مهتاب غذا اوردم برات امشب مهمون منین…خو خو خو حسین جون چرا زنگ نزدی هماهنگ کُکُکُنی شماره که نوشته بودم وداشت صحبت میکرد که 3نفر مرد از اون خونه اومدن بیرون و یه نگا انداختن به ماها و راشونو گرفتن و سوار یه سمند سفید شدن و رفتن.فهمیدم قضیه چیه.خونه خالی_سه تا زن.باید چیکارمیکردم؟یه لحظه قیافه ماتم زده مهتابو دیدم که به زمین زل زده بود.هیچی نگفتم و وارد خونه شدم.اون دوتا خانم که اسمشون مینا و شادی بود هرکدوم لختِ لخت تو اون اتاق ب ه پشت درازکشیده بودن و فوش میدادن به مردهااوففففف اوففففف اوف دارم میسوزم مینااااااااا.آی درد دارم این کثافت قرار نبود ازعقب کاری کنههههه آیییییی زیر دلم……شادییییییییی بدنم کوفته شده اینا دیگه چه حیوونایی بودن انگار از قحطی اومده بودن….نگام به مهتاب افتاد که اونم انگار مثل ادمهای شَل داشت راه میرفت و شکمشو گرفته بود.چه بدموقعی من اومده بودم اونجا.اما به هر حال اومده بودم.مهتابو صدا زدم و گفتمش اوضاعو سامون بده تا من برم بیرون خرید و برگردم.نیم ساعت بیرون خودمو علّاف کردم و بعد اومدم داخل.مینا و شادی و مهتاب معلوم بود هر سه حموم رفته بودن و خونه مرتب و تمیز.هنوزم خجالت میکشید مهتاب.شامو که میخوردیم سرش پایین بود و الکی با قاشق ور میرفت با برنجا ولی اون دو تای دیگه بدون هیچ حس شرمی مشغول خوردن بودن و تشکر هم میکردن ازم.خلاصه بعد شام من واسه عوض شدن جو سنگین مهتاب یه کم جک گفتم واسشون و خندوندمشون.مینا و شادی خیلی باهام صمیمی شده بودن و هر دو سرشون رو زانوم بود و مهتاب یه کم بهترشده بود حالش.بهشون گفتم از من خجالت نکشن و اونها صاحب اون خونن و من بااینکه دوس داشتم همچین صحنه ای نبینم ولی خب باید شکم سیر شه ولی بازم باید خودشون کلاهشونو قاضی کنن که چطوری پول دربیارن.مینا و شادی دوباره ساعتای12شب به اتفاق دوس پسراشون زدن بیرون و من و مهتاب تنها شدیم.مهتاب هم دیگه اون زنیکه تند حرف میزد و تیکه میپروند نبود.ارامش خاصی داشت.سرشو گذاشت رو زانوام و گونه هامو نوازش میکردحق داری ناراحت شی ازم ولی خب کرایه خونه زیاده و خرج خورد و خوراک هم هست و…نزاشتم ادامه بده حرفشو گفتم فقط باهمینها رابطه دارین یا از اینها زیادن؟گفت قبلنا بیشتربودن البته الان فقط همینان و اینام صاحب کارای مینا و شادین که این دوتا دختر براشون کار میکنه تو مانتو فروشی.گفتم خودت که بااونها کار نمیکنی خودت ماشین داری و مسافرکشی میکنیاین قراضه ؟؟که تا دوروز فشار روش میاد روزسوم خرج رو دستم میاره؟؟مسافرکشی مثل گدایی کردنه.جی میتونستم بگم؟خودم هنوز یک ماه بود اونجا بودم و خرح جا و خوراکم با رستوران بود و در موقعیت اونها نبودم.بهر حال گونه ی مهتاب رو بوسیدم و گفتم ناراحت نباشه و بهرحال دنبال یه کار درست حسابی باشه.مهتاب دستشو دور کمرم حلقه کرده بود و ازم جدا نمیشدو لباشو نزدیک لبم کرد و میبوسبد لبامو.محو چشمای من شده بود و بعد از بوسیدن لبام دوباره نگام میکرد و گونه مو با پشت انگشت اشارش نوازش میداد.سرشو از رو زانوم برداشت و بلند شد و نشست.بهم گفتبیا محرم هم شیم اینجوری راحتتریم مینا و شادیم میخان برن جای دیگه..گفتمباشه اشکال نداره ولی من تا یه مدتی اینجام ممکنه یک سال یا دوسال باشه ولی باید ازدواج کنم و برگردم شهر و روستای خودم…گفت اشکالی نداره اینجوری راحتتریم و الان رو باید بفهمیم.بازم اغوششو بازکرد و رفتم بغلش و سفت منو بغلش چسبوند و منم اولین بار بود باهمچین صحنه هایی مواجه میشدم و خودمو دراختیارش گذاشتم تا راحت باشه و دراغوش هم بخواب رفتیم….فردا صبح ساعت7 ازخواب بیدارشدم و بعد از اماده کردن صبحونه وچای مهتاب و مینا و شادیو بیدار کردم و بعدازخوردن صبحانه ازشون خداحافظی کردم.مهتاب تا دم در باهام اومد و دستمو گرفته بود تو دستش.بوسبدمش و گفتم ایندفعه که بیام میریم محضراونم با لبخند سرتکون دادو من دوباره راه برگشت به رستورانو در پیش گرفتم…….توی ررستوران فشارکارها خیلی سنگین شده بود و حجم بالای زائرو کیفیت بالای غذاهای اون رستوران کاری کرده بود که ما اخر شب بعد از شستن و نظافت رستوران مثل مُرده میافتادیم رو تختمون.تا اخر تابستون من نتونستم اجازه بگیرم یه روز مرخصی برم و فکرم درگیر مهتاب بود.دو سه بار مهتاب بهم زنگ زده بود و من بهش گفته بودم تا اخر تابستون دندون رو جگر بزاره.بالاخره بعد سه ماه سنگینی و فشار کاریکارها خلوت شد و تونستم 3روز مرخصی بگیرم و باخودم گفتم میریم محضر و بعد سه روز میریم مسافرت و عشق و حال بامهتاب.الان دیگه اون حسینی نبودم که هیچ پولی نداره و هیچ کاریم بلد نیست.حقوقم بیشتر شده بود و حقوقمو هم پایان و کمال گرفته بودم واگه نمیخاستم اونجا بمونم هم مشکلی نبود و مهم شادی و لذت همراه با مهتاب بود.تا رسیدن به خونه مهتاب توی ذهنم رویاهاییو به تصویر میکشیدم.رویای قدم زدن با مهتاب کنار دریا.دست همو گرفتن توی پارک ملت و ….یه کوچه مونده بود تا برسم به خونه مهتاب و به اوج هیجان رسیده بودم.رسیدم دم در خونه مهتاب.زنگو بصدا درآوردم.لبخند رو لبام نشسته بود.10ثانیه گذشت.دوباره کلید زنگو زدم.اتفاقی نیفتاد.دوباره زنگ زدم و به در هم کوبیدم.کسی درو باز نکرد.به موبایل مهتاب زنگ زدمتلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.the mobile set is offیهو دیدم همسایه طبقه بالا که یه خانم 50ساله بود و یه چادر نماز سرش کرده بود پنجره رو باز کرد گفت باکی کار دارین شما؟؟شمام مشتریش بودی؟؟بردنشونهر سه تاشونم بردناین محله ما که جنده لاشی خونه نیس هرکسی بیاد هر غلطی بکنه چیزی نگیم.پلیس هرسه تاشونو برد با دوتا مر داینجا بی صاحاب نیسبرو رد کارت اقا وگرنه میری پیش هموناومن واقعا معنی بی صاحاب بودنو اون زمان حس کردمنوشته مهدی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *