دانلود

همیشه مرده سیبیلو رو رو تخت باید کرد

0 views
0%

همیشه مرده سیبیلو رو رو تخت باید کرد

 است که من و داوود در خانه داوود پای بساط تریاک نشسته ایم بیش از سه ساعت است که تکیه به هم داده ایم و با حال ناشگی چه دروغها که نگفته ایم مخصوصا چه زنهای خوشگلی درین محله را هردومان سکس باهاشان داشته ایم چه من و چه داوود عالمی لذت وار داریم بحث سکس هم باز شده و حالا نئشگی و شهوت هردو باهم در وجودمان هست و باهم به نتیجه رسیدیم که الان یه سکس خوب حال میدهد … داوود تنها در خانه است پدر و مادرش عازم منطقه گرمسیر شده ان تا به گله برسن و این بود که داوود گفت الان درستش میکنم گوشی و برداشت و به یکی از دوستاش که من نمیشناختمش زنگ زد و گفت یه تیکه خوب میخوام مهم نیست چقدر پول بخواد فقط عجله نداشته باشه و چند ساعت بمانه و 25 یا 26 ساله باشد …

چند دقیقه بعدش دوست داوود زنگ زد که نمیتونه کسی و پیدا کنه اما یه راه وجود داره … که داوود هم حرف دوستش را پذیرفت و گفت پس بی کلید خونه را ببر و من خودم تو خونه پنهان میشم …. از داوود جریان را پرسیدم که گفت دوستم محسن میگه هرچه گشتم کسی نبود پولی براتان جور کنم ولی خودم الان با یه خانم خوشگل قرار دارم که جنده نیست و جا هم ندارم و من طرف را خانه ات میارم و خودم که سکس کردم به بهانه ای بیرون میرم سپس شماها برین مخش بزنین و اورا خوب عقبش بذارین …
دقایقی گذشته است که محسن دوست داوود آمد کلید خانه را برد و رفت و من و داوود هم داخل اتاق پنهان شده ایم دقایقی بعد محسن و دوست دخترش رسیدن صداشان به زور تو اتاق میامد اما وقتی محسن داشت تلمبه میزد صدای جیغ زنه بلندتر شد و من و داوود هم کیرمان شق شده و خیلی شهوتی …
چند دقیقه گذشت محسن به بهانه خرید سیگار بیرون رفت و حالا من و داوود با صدای ارام تصمیم گرفتیم که اول داوود بره و شروع به سکس کنه و چند دقیقه یعدش من برم هردومان در اوج لذت بودیم …
داوود که از اتاق بیرون رفت من تعجب میکردم که چرا کوچکترین حرفی بینشان رد و بدل نمیشه مخصوصا که در اتاق حالا باز هست و صدا راهت میرسه کمی دیگه صبر کردم و با خویش گفتم یعنی همینجور که داخل حال شد بدون هیچ حرفی رفت و داره سکس میکنه به هرحال بازم کمی صبر کردم و دیگه شهوت اجازه صبر بیشتر نداد و وارد حال شدم با دیدن مات شدن داوود و غم فراوانش جا خوردم ای خدای بزرگ چی میبینم جلوتر از من رو مبل لخت و عریان خواهرکوچکم ناهید نشسته است و داوود هم با دیدنش تمام مات شده و سکوت مطلق کرده … دنیا در برابر دیدگانم تیره و تار شد به سمت خواهرم رفتم که سریع فریادش بلند شد داداش بخدا فریبم داده و گفته بود اینجا خانه خودمانه و مادرم میخواد باهات صحبت کنه و … با تمام توانم شروع به کشیدن زدنش کردم و زیر مشت و لگد گرفتمش داوود هم هرچه کرد نتونست جلوم و بگیره به سمت آشپزخانه رفتم و کاردی برداشتم قسم بخدا فقط مرگش مرا راهت میکرد درین بین که اشپزخانه رفتم داوود خواهرم را داخل اتاق فرستاد و او هم از پشت در اتاق را قفل کرد در عذابی بدتر از جهنم بودم فقط مرگش را میخواستم و حالا با این بی ابرویی چه کنم هنوز 19 سالش نشده اما پرده نداره و محسن بیشرف تمام بی ابروش کرده است و حالا باید این لکه ننگ و پاک کنم که دیگه سرم و جلوی داوود و دوستان
چگونه بلند کنم … گرچه دنیا خیلی نامرده و خیلی هم کثیف شده اما هنوز یه سری مرد و جوانمرد واقعی دران هست که بخاطر رسوا نشدن مردم و بی ابرو شدن مردم از خوشی و شادی خویش میگذرند آری داوود همان جوانمردیست که اینده خودرا در راه رفاقت با من داد و وقتی دانست من جدی مرگ ناهید و میخوام از راه ازدواج با او مرا منصرف کرد و الان بیش از دو ساله که داوود داماد ما شده و بیچاره برای روبرو نشدن با ما مخصوصا دوستش محسن این دیار را ترک کرده و به جنوب کشور رفته تا در لنج کار کند و حالا هم یه دختر دوماهه داره که هیچکس اورا ندیده است اما ایشالا بزودی میخوام بندر برم و روی زیبای داوود را ببوسم و فقط یه کلمه بگم : خدایی خیلی مردی ……
نوشته: محمد ر

Date: December 2, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *