هم خانم دایی هم دخترعمو

0 views
0%

سلام اسمم علیرضاست و مي خواهم اولين داستان سكسي ( در واقع داستان که نه خاطره سكسي ) خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. داستانو باید از سال 69 تعریف کنم که اونموقع تقریبا 11 الی 12 سالم بود راستش من چند تا دايي دارم . کوچکترین دايي ام که البته چندسالی از من بزرگتر بود بخاطر اینکه مادر و پدرش یعنی پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام در روستا زندگی می کردند اکثراٌ در خانه ما بودش و در واقع با ما زندگی می کرد با اینکه تقریبا 12 سالی با هم اختلاف سنی داشتیم ولی با من رابطه اش خوب بود مثلا منو به مسابقات ورزشی میبرد یا سینما که اون مونقع ها بعضا رفتن به سینما خیلی برای خانواده ها خوشایند نبود ولی بهرحال اون منو میبرد خلاصه بگذریم سال 69 بود که ما به اتفاق خانواده داییم به ییلاقی که پدربزرگ اینهام بودند رفتیم من یک دختر دایی داشتم که تقریبا 8 سالی از من بزرگتر بود و اسمش هم مرجان بود . مرجان يه دختر قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت جذابی داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . خلاصه منم توی حال و هوای ییلاق خوش و خرم بودم تا اینکه یک روز آقایون که رفتند حمام من خواب مونده بودم و نرفتم بهمین خاطر وقتی خانمها داشتند می رفتند دخترعموم بهم گفت تو هم با ما بیا ( چون خودش بردار نداشت منو خیلی دوست داشت البته رابطه دایی و پدرم نیز خیلی نزدیک و خوب بود ) البته این حرف اون با مخالفت بقیه مواجه شد من با اینکه خیلی خجالت کشیدم ولی بهر حال با اونها رفتم وای نمی دونید توی حموم وقتی هیکل دخترعموم دیدم چه حالی بهم دست داد با اینکه سن خیلی کمی داشتم ولی فکر کنم از همون روز عاشق دخترعموم شدم بعد از اون تا چند ماه دعا میکردم ای کاش من چند سال زودتر دنیا میومدم یا اینکه دخترعموم چند سالی ازدواج نکنه تا من باهاش ازدواج کنم . بعد از اون یک مدتی بود که مادرم به دایی ام گیر داده بود باید ازدواج کنی که دایی ام هی طفره می رفت و به نوعی حس میکردم خجالت میکشه حرفی رو بزنه تا اینکه یکبار که مادربزرگم از روستا اومده خیلی بهش گیر داده بود و گفت اگه چیزی نگی من به خواستگاری فلانی میرم دایی ام کلی مخالفت کرد تا اینکه خواهرم گفت شاید کسی رو میخاد دایی ، دایی ام بعد از کلی خجالت کشیدن و قرمز شدن گفت بعله عاشق دختر عموی ما شده – من که کلی ناراحت شدم ولی وقتی قرار شد چون دایی ام خونه نداشت پدرم گفت تا یک مدتی بیایین توی خونه ما زندگی کنند چون خونه ما ویلایی و بزرگ بود قرار شد که دو تا اتاق رو ما خالی کنیم و اونها هم بعد از عروسی بیان در خونه ما مستقر بشند کلی از این قضیه خوشحال شدم که دخترعموم یا دیگه از اون به بعد خانم دایی ام رو هر روز میبینم – پاییز سال هفتاد بود که بالاخره اونها ازدواج کردند البته من خیلی برای شب زفاف برنامه ریزی کرده بودم که متاسفانه از دستش دادم . بعد از اون من نقشه های فراوانی داشتم که تا مدتها نتونستم کاری بکنم با اینکه به خاطر روابط نزدیک فامیلی و هم خونه ای بودن زیاد با هاش برخورد میکردم اونهم با اینکه خیلی باهام راحت بود و مثل یک بردار منو دوست داشت معمولا توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من هميشه يواشكي سينه هاش رو ديد ميزدم با اینکه زیاد بزرگ نبودن ولی من عاشقشون بودن و چون معمولا تیشرت می پوشید مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد اناری كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و لی دامنهاي اون در قسمت باسن زياد تنگ بود هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به من بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش با اینکه باسن هاي بزرگی نداشت در عين حال گرد و قلمبه بود و هر روز هم کونهاش خوشگلتر و سکسی تر میشد معلوم بود دایی ام از اون کون کن های حرفه ای بودش . هميشه وقتي خونه خالي ميشد ميرفتم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكردم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتم تو حموم و سوتينش رو بو مي كردم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشدم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد و اناری رو توش تصور ميكردم. اما يه جاي خوشحالي براي من مونده بود گفتم هر وقت بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. یا میرفتم دامنشو کش میرفتم و خودم با اون تخلیه میکردم یک دفعه نزدیک بود بدجوری ضایع بشم البته به خیر گذشت موقع عید بود و خانه تکانی و تمیز کردن اتاق شد من یادم رفته بود دامنو از گوشه اتاقم بردارم که خوشبختانه خود زندایی اونو برداشته بود و به روی من نیاورد یا اینکه یکبار خونه یکی از دایی هام شام دعوت بودیم که در واقع بعد از عروسی دایی چون اونها توی خونه ما بودن پایان مهمونی هایی که ما می رفتیم اونها می اومدند چون فامیل مادری که بخاطر دایی و فامیل پدری هم که خانم دایی در واقع دختر داییم بود خلاصه موقع برگشتن چون شب عیدی بود آژانس نبود ما مجبور شدیم با یک ماشین برگردیم خانواده ما 5 نفر و با دایی و خانم دایی ام هم میشدیم هفت نفر دایی با پدرم و خواهر کوچیکتر من جلو نشستند و مادر و خواهر بزرگتر که نشستند منم که یکجوری معطل کردم کنار زندایی ام بشینم اونم نشست کنار من چون همه هیکلی بودیم ( البته چاق نه ) نشستن سخت بود بهمین خاطر زندایی برگشت و به حالت پشت به در عقب و روبروی من نشست طوری که پاهاش روی پاهام بود –تقریبا یک مقداری که اومدیم من دستم پایین بود یکدفعه ناخودآگاه به چیز خیلی نرمی خورد دیدم بعله دستم خورده به جایی که خیلی وقت آرزو داشتم به کون خوشگل مرجان جونم دیدم حواسش نیست یکم با دست و با ترس و لرز شدید کونشو مالوندم اول متوجه نبود چون مشغول صحبت با مادرم بودش ولی یک لحظه دیدم متوجه شده و با عصبانیت داره منو نگاه میکنه منو بگو دیگه حسابی هنگ کردم فقط نریدم کلا خشکم زده بود و دستم همونجا باقی مونده بود بعد از چند لحظه که یکم اعصابم آرامش پیدا کرده بود رفتم دستمو از زیر در بیارم که دوباره به کونش خورد منم دوباره کرمم گرفته بود یک کم دستمالی کردم ولی تا برم بیشتر پررو بازی در بیارم بدون اینکه کسی بفهمه دستمو از زیر در اورد و به حالت تهدید به من فهموند که دیگه بسه خلاصه حسابی ترسیده بودم گفتم نکنه به دایی ام بگه تا حسابی ضایع بشیم اونشب موقع پیاده شدن دیدم چیزی به دایی ام گفت و دایی ام یک لحظه نگاهی بهم کرد من دیگه کاملا به خودم ریدم حسابی ترسیده بودم خلاصه شب رفتم پشت اتاقشون ببینم چه خبره نکنه چیزی بگه دیدم نه خوشبختانه دارن صحبتهای معمولی میکنند و بعد از اون هم که صدای آخ و اخشون رفته بود هوا هی خانم دایی میگفت بسه ، بلند شو ، خسته شدم و مردم ولی دایی هی تلمبه میزد البته اینو بگم که اتاق خوابشون کنار اتاق خواب من بود که یک پنجره بزرگ داشت و کنار دیوار همسایه بود و منم اکثر شبها پشت پنجره می رفتم و صداشون مشنیدم ولی جرات نمیکردم بلند شم نگاه کنم چون دیوار همسایه یک حالتی بود و در حدود 60 الی 70 سانتی پنجره اتاقشون قرار داشت و اگه یک پای خودم روی دیوار می گذاشتم و یک پای خودمو بالای نرده ای که روی تراس بود میشد داخل خونه رو نگاه کرد ولی خب تا مدتها تخم نکردم اینکارو بکنم فقط یکبار برای چند لحظه دید زدم که دیدم زندایی ام چهارزانو نشسته بود و دایی ام از عقب داشت تلمبه میزد شانس اوردم که پشتشون به من بود وگرنه حسابی ضایع می شدم البته یک چیزی که توی این مدت فهمیده بودم اینکه دایی ام یک مقدار بی حس بود خوش کیر و پرتوان در سکس بود ولی بی حس بود در صورتیکه خانم دایی حسابی حشری بود و دلش میخاست خوب اونو ببوسه و لمسشو کنه چون اکثرا شروع کننده و تقاضاکننده سکس خانم دایی بودیکبار هم از فوتبال اومده بودم میخاستم برم دستشویی خونه ما هم یک دستشویی توی حیاط داشت و هم یک دونه تو خونه که ما معمولا از حیاطیه استفاده نمیکردیم تا اینکه دایی اینها که اومدند اکثرا از اون استفاده می کردند و بعدها پدرم کنار دستشویی یک حمام کوچیک هم کنار اون که گوشه حیاط بود ساخته بود منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي مرجان از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. مرجان جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم مرجان رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديده بودم چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود بعد دیدم تیغ برداشته موهاي كسش رو هم با تيغ می زنه و. . . با ديدن اون صحنه ها چندبار خودمو رو تو دستشويي خراب كرده بودمبعد از مدتی دایی با پولي كه پس انداز كرده بود يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش ما زندگي نمي كرد. ولی خب خانه نزدیک خونه خاله من بود و مرجان هم که حالا صاحب یک بچه پسر شده بود اکثرا اونجا بود و من هم به بهانه های مختلف خونه خاله و دایی می رفتم تا اینکه پدر و مادرم که معمولا هر سال یک سفر زیارتی می رفتند حالا سوریه یا مکه و این اواخر هم که کربلا باز شده بود اونهم اضافه شده بود به سفرهاش – و هر چه من مخالفت میکردم نرو قبول نمیکردند و پدرم هم یک مغازه سوپر مارکت خیلی بزرگ در جای با کلاس شهر داشت که وقتی می رفت من مغازه رو می گردوندم با اینکه سخت بود ولی خب معمولا موفق بودم و پدرم هم کاملا بهم اعتماد داشت منم با اینکه موقعیت فراوانی در مغازه برام پا می داد ولی خب توی مغازه اصلا کار خلاف نمیکردم وقتی پدر اینها به مسافرت می رفتند برای اینکه خواهرهام تنها نباشند و به خاطر رابطه دوستی که با خانم دایی پیدا کرده بودند معمولا اونها به خونه ما میومدند تا ما تنها نباشیم . سال 76 بود و من پیش دانشگاهی ام رو تموم کرده بودم و داشتم میخوندم برای کنکور که قرار شد پدرم اینها برن حج عمره و قرار شد دایی اینها هم بیان خونه ما حدود یک هفته ای از سفرشون می گذشت منم مشغول مغازه که صبح زود می رفتم و آخر شب خسته و کوفته به خونه می رفتم و دوش میگرفتم و می خوابیدم دیدم دایی ام میگه یک ماموریت کاری براش پیش اومده و مجبوره بره ماموریت و اونها می خواهن برن خونه و خانم دایی بره خونه باباش که همون عمومه با این حرف داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد و توی دلم گفتم باید نزارم خانم دایی بره و خلاصه فرصت مناسبیه که ترتیبشو بدم بعد با کلی چرب زبانی و کس کس و شعر راضیش کردم که اونجا بمونه چه فرقی میکنه و غیره و بعد خانم دایی گفت اینجا راحتتره همونجا میمونه و منم کلی خوشحال شدم خلاصه بعد از رفتن دایی یک هفته ای بدون هیچ حادثه ای گذشت خیلی سعی کردم یک کاری بکنم ولی نتونستم مخصوصا اینکه فهمیده بودم این مرجان جون ما از تاریکی می ترسه و شبها خواهرام می رفتند پیش اون می خوابن – تا اینکه یک شب که خیلی خسته و کوفته به خونه اومدم دیدم خواهرهام به خاطر دیدن یک فیلم دارن دعوا می کنند یکی میگفت بزن سه یکی دیگه می گفت بزن دو یا یک – با اینکه خوشبختانه خونه ما سه تا تلویزیون بود ولی بازهم داشتند دعوا می کردن سرشون داد زدم چه خبره خب یکی بره توی اون اتاق فیلم ببینه دیدم می گن این که اینجا هستش آخه 29 اینچ بود بزرگتره و اونها هم چون 21 و 14 اینچ هستند حال نمیدن خلاصه منم دیگه کلافه شدم و برای اولین بار کمربندمو دراوردم و رفتم برم اونهارو ساکت کنم دیدم که خانم دایی ام منو از پشت بغل کرده و نمیزاره من برم اونهارو بزنم آخ وقتی اون سینه هاش بهم خورد من که یکجوری شدم و حسابی شق کرده بودم و هی الکی خودم به جلو می بردم که مثلا میخام اونهارو بزنم بعد از یک مدتی خانم دایی به خواهرهام اشاره کرد که برن توی اتاقشون و همزمان من روی خودم برگردوندم به سمت خانم دایی ام که دست منم خورد به سینه هاش و دست اون هم خورد به کیر من که حسابی شق کرده بود و خودم هم تا اون روز اونو به این بزرگی ندیده بودم یک لحظه دیدم خانم دایی با دیدن کیر من یکجوری شد ولی سریع خودشو جمع کرد و گفت خسته ای برو یک دوش بگیر منم گفتم باشه و از همونجا داد زدم به خواهرهام و گفتم حق ندارین از اتاقتون بیایین بیرون رفتم حموم و حسابی هم به کیرم رسیدم و با خودم گفتم اگه امشب کاری نکنم دیگه نمیتونم کاری بکنم و بالاخره گفتم هر جوری باید مرجان جونمو امشب بکنم توی همین فکرها بودم که البته یکبار هم جق حسابی زده بودم با اینکه زمستون بود یک دوش آب سرد گرفته بودم و حسابی سرحال بودم که دیدم در میزنند گفتم کیه دیدم خانم داییه هستش که میگه می خواهی پشتتو بسابم ( آخه بچه تر که بودم و اونها خونه ما بودند میومد پشت من می شست و این مسئله کلا برامون عادی بود ) من که از خدا خواسته دیدم بهترین فرصته چون حموم داخل حیاطم رفته بودم گفتم درهام که بسته هستش و پسردایی هم که خوابه و خواهرهام هم جرات نمیکنند بیان بیرون از ترس من و هم اینکه صدا هم که به اونها نمیرسه به خاطر فاصله حموم تا خونه – منم گفتم یک کم صبر کن شورتمو بپوشم توی موقعیت هم یک کم با کیرم که بعد از جق خوابیده بود ور رفتم تا بزرگ شه و از عمد با کیر بادکرده رفتم جلوی در و درو برای مرجان جون بازکنم منم قدم یک و نوده و حدود نود کیلو وزن دارم کلن تعریف از خودم نباشه پسر خوش تیپ و خوش هیکلیم خلاصه یک لحظه دم در ایستادم دیدم خانم دایی ام اول چشمهاش به کیر باد کرده من افتاده و یک کم ترسید می خواست برگرده که گفتم پشتمو نمیخواهی بشوری گفت خب برو تو و بزار منم بیام تو دیگه جلوی در ایستادی چطور من بشورمت یک ببخشید گفتم و کنار رفتم تا اون مشغول بشه بعد مرجان جونم مشغول سابیدن پشتم شده بود بعد که کارش تموم شد تا بره دستشو بشوره من سریع تشت آبو برداشتم و مثلا میخام پشتمو آب بکشم تقریبا اکثر آبو مثلا بطور ناخودآگاه ریختم سر مرجان جونم سریع ببخشیدی گفتم و مرجان هم یک کم دامنشو بالا زد که آبشو بچکونه که منم که دیگه دیوونه شده بودم سریع چسبیدم بهش ، يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از معمول بود وسينه هاش از تو پيراهنش تقریبا زده بودند بيرون. سریع دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . یک شلوار چسبون صورتي پاش بود که كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . مرجان با اين كار من حسابی جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي مرجان ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون کاملا غافل گير شده بود یک مدت حسابی هنگ کرده بود وگفت داري چيكار ميكني . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من خانم دايي تو هستم . بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. به دایی و مامانت نمي گم. برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و منم که با یک دستم اونو نگه داشته بودم و با یک دست دیگه ام کارمو میکردم خیلی زور میزد و هی مشت میزد به پشتم و چنگم هم میکشید به پشتم ولی خب چون من که گفتم هم وزنم و هم قدم از اون بیشتر بود و هم اینکه هوس بر من غلبه کرده بود و انگاری که زورم چندین برابر شده بود اونو روي زمین خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هایی داشت. رونهاي كشيده كه مثل برف سفيد بودند. يه شرت بيشتر که پام نبود و كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. با یک دستم که آزاد بود شورتمو کشیدم پایین دیدم مرجان میگه مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فريادهاش شروع شد. چون هنوز تا اون لحظه فکر اینجا رو نمیکرد که واقعا بخواهم بکنمشگفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه مرجان جيغ زد وگفت اخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو پدر بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . خیلی مقاومت میکرد و هم چنان به تنم چنگ میکشید یکبار اومد به صورتم چنگ بکشه که دو تا دستهاش گرفتم و اجازه اونو بهش ندادم ولی خب هر موقع فرصت گیر می اورد با مشت یا چنگ بدنمو زخمی میکرد و منو با اینکارش جری تر . مرجان خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 6 یا 7 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . مرجان هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . ولی بعد از مدتی دیگه انگار زوری براش نمونده بود مقاومتش کمتر شده بود و توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت مرجان به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟ پاهاشو از هم باز كردم . یکم مقاومت میکرد و اونهارو دوباره جمع میکرد ولی با یک دستم که آزاد کرده بودم با فشار و زور بازشون کردم كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صورتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. چند بار اینکارو تکرار کر دم مرجان يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه مرجان بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم بعد از چند لحظه و خوردن چوچولش مرجان يه جيغ بلند زدو فکر کنم ارضا شده بود وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت خانم از مرد چند برابر بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. البته اولش یک مقدار ناشیانه می خورد معلوم بود خیلی اینکارو دوست داشته یعنی هم اینکه کسشو یکی بلیسه و هم اینکه برای دایی ام ساک بزنه ولی خب دایی بی حس ما از اینکارها خوشش نمیومده . منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي زمین کامل دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد اخ و من ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان مياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد صداش مانند چالاپ چولوپ بود . حس كردم ابم داره مياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد و مرجان با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود) ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من وقتی به دایی ات میدم خیلی دردم میاد تازه كيرش از تو خیلی نازكترو کوچکتره آخه کیر من در حالت عادی کلفت و بزرگه در اون حال که نگو واقعا کلفت و بزرگ شده بود 20 الی 25 سانتی شده بود . گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود البته به نسبت سایز کیر من . مرجان جيغ زدنش شروع شد.درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. مرجان يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه و بزنه بيرون. كشيدم از تو كونش بيرون و بلافاصله محكم كيرمو تو كس خانم دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار چهارم یا پنجم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس مرجان پاشيد و من ومرجان يه جيغ بلند كشيديم. و بعد روي هم ولو شديم. بعد که روی زمین ولو شدم یکدفعه در پشتم حس خارش و درد کردم دیدم مرجان داره نگاه میکنه و چندباری خودشو نفرین کرد که چرا این بلا رو سر من اورده بود وقتی توی آیینه پشتمو دیدم حسابی زخم شده بود و اکثر پشتم جای پنجه های مرجان جونم بود . دو سه جا هم خونی شده بود خیلی ناراحت شده بود هی به پشتم بوسه میزد و عذرخواهی میکرد بعد منو اونو به طرف خودم کشیدم و لبو روی لبش گذاشتم گفتم من به خاطر تو حاضرم هر دردی رو تحمل کنم بعد زیر دوش رفتیم و یه مدتی بعد همدیگرو ماساژ دادیم و یه کم سرحال شدیم دیدم کیرم بلند شده و مرجان هم با یک خنده شهوتناک گفت این که دوباره راست کرده گفتم خب بدبخت هفت هشت سال توی زندان بوده حالا آزاد شده بعد یک لب حسابی ازش گرفتم یکبار دیگه حسابی از کس و کون کردمش که خیلی حال داد بعد از اون چندبار دیگه هم فرصت شد ترتیبشو دادم اگه خوشتون اومد پیام بدید تا اونهارو هم براتون تعریف کنم الان حدود 34 سالمه هنوزهم مجردم و از شهرمون هم به شهر دیگه رفتم ولی خب هر ماهی که میرم شهر خودمون یک حالی با هم میکنیم البته الان خانواده خیلی خانواده گیر می دهند که ازدواج کنم ولی خب من به عشق مرجان جونم هنوز دم به تله ندادم جالبه دو تا مورد هم مرجان جونم برام پیدا کرده بود که فقط من به خاطر اون رفتم خواستگاری ولی یکجوری برخورد کردم و گفتم به تفاهم نرسیدیم که برای همه خیلی تعجب برانگیز بود چون من از هر لحاظ شرایط ازدواجو دارم خونه ماشین و کار خوب ولی خب عشق زندایی – دختر دایی یا مرجان جونم نمیزارهادامه…نوشته علیرضا

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *