واقعا مستحق مرگم؟

0 views
0%

سلام اسم من ساشااست و از ارامنه اصفهان هستم البته میشه گفت که دو رگه ام چون مادرم مسلمان بود و پدرم ارمنی.ولی درواقع هیچ کدومشون هیچ دینی نداشتد و خانواده سه نفری ما به هیچ چیز پایبند نبود.الان دارم که این داستان را براتون نقل میکنم ۲۳ سال سن دارم و مدت ۶ سال است که در لندن پیش مادربزرگ پدری ام زندگی میکنم.ماجرای زیر یک جریان واقعی است که باعث شد مسیر زندگی ام به طور کلی عوض شود.اگرچه میدونم که اگه خدایی هم وجود داشته باشد،منو به جهنم می بره،اما میخوام برایتان نقل کنم که چطور بد بخت وآواره شدم.ماجرا به قرار زیر بودحدود ۶سال پیش بود که قرار بود خانواده من و دایی ام که به خاطر موضوعی کوچک روابطمان به کل قطع شده بود،دوباره سر یک میز بشینیم و در واقع آشتی کنون در کاربود.درواقع باید بگم که به خاطر ازدواج پدر و مادرم خانواده پدرم به طور کل با ما قطع رابطه کرده بودند و تقریبا خیلی از آنها ایران نبودند.با این حال من از خانواده دایی ام متنفر بودم.چون خود دایی خیلی بی معرفت بودزن دایی هم که دیگه دست هرچی سیاست مداربود رو از پشت بسته بود از بس که حیله کار ودغل باز بود.از پسر داییم هم که بگذریم،من دختر دایی داشتم بس جول (جول در لهجه اصفهانی به معنای فرش بزرگ است و معنای کنایی آن یعنی کسی که خودشو نخود هر آشی میکنه)البته در این مدت که روابط قطع بود دختر دایی من که نامش الهام بود(این نام جعلی است) بسیار حال به هم خانم تر از قبلش شده بود.من نمیدونم که این بشر برای چه اینقدر دوست داشت خودش رو به دیگران نشون بده و ابراز وجود کند.الهام زیاد مال نبود اما دوستان مدرسه اش به طور فجیعی در عین فنچ بودن بسیار سکسی و ناز بودند.بعد از محکم شدن روابط دو فامیل،الهام که۳ سال از من کوچک تر بود یعنی ۱۴ سال داشت،همیشه خودشوبه من می چسبوند و میخواست که من به او توجه کنم ولی من ازش واقعا خوشم نمی اومد.همونطور که گفتم الهام زیاد مال نبود.نه سینه هاش درست در اومده بودند و نه خیلی خوشگل بود تیپ هم که هیچی نداشت.درست یادمه که در تیر همان سال گوشی من خیلی زنگ خور داشت یعنی ۴ شماره بودند که به بهانه های مختلف یا میس مینداختند یا اس ام اس رومانتیک میداند.من اول فکر کردم که حتما از بچه های مدرسه بودند اما بعد معلوم شد که الهام شماره من را به دوستان مالش داده بود تا از طریق اونا با من دوست بشه.خودمونیما عجب احمقی بودخلاصه این که من عزم رو جزم کردم که ببینم این ها کی هستنداز قضا یکیشون خیلی به نظر عاشق تر می اومد.اس ام اس دادم سلام جواب ندادفردا هم اس دادم باز جواب نداد.به مدت یک هفته هر روز اس میدادم سلام ولی اون جواب نمیدادبعد از ۱۰ روز اس ام اس داد کهنازنین اون کتابی که دیروز بهت دادم رو برام بیار.من جواب دادم که من پسرم.اونم گفت خوب منم دخترم گفتم باور نمیکنم.درجا زنگ زد و تنها کلمه که گفت این بود سلام من که فهمیده بودم طرفم یه دختره شروع کردم اس دادن وفهمیدم اسمش پریسا است و بعد که دوستیمون محکم تر شد گفت که الهام شمارمو به ۴ نفر داده.وقتی اینو فهمیدم سینمو راست کردم و با خودم گفتم من باید مخ هر ۴ تاشونو بزنم و به الهام یه انگشت نشون بدمبا خودم گفتم از طریق پریسا با بقیه آشنا میشم.همینطور هم شد وآناهیتا و مریم و مهشید هم به نکاح من در اومدندالبته به هر کدومشون گفته بودم که روابطون رو به دیگران نگند و در واقع هر کدومشون فکر میکردند که من فقط با اون هستم ولی همه اشتباه میکردند.طی یک ماه توانستم مخ همه به غیر از پریسا را بزنم و به خانه هرکدامشان برم مهشیدوآناهیتا بر خلاف مریم که سبزه بود پوستشون سفید بودو هر سه تاشون سینه هایی کوچک وباسنی کوچک داشتن معلوم بود قبلا از پشت ندادن البته هیچ کدومشان به غیر از پریسا سکس نداشته بودندسکس با مهشید اولین سکسم بود که در ۱۷ سالگی انجام دادم اما برای کوتاه کردن داستان از آن صرف نظرمیکنم و میرم سراغ سکسم با پریسا.پریسا رو بعد از کلی بگو مگو و دعوا و قهر آشتی به خونمون واسه سکس دعوت کردم حدود ساعت ۹ صبح بود که گفت در خونه رو باز بزار.ربع ساعت یا بیشتر اومد تو یکم ترسیده بود.من دعوتش کردم داخل یکم که نشست و یه شربت که یادم نیست چی بود واسش اوردم و خورد شال ومانتوشو در آورد منم از فرصت استفاده کردم و بهش نزدیک شدم خواستم که ازش لب بگیرم گفت اینجا نه بریم تو اتاقت بردمش تو اتاق و درم پشت سرم قفل کردم.بهم گفت نترس فرار نمیکنم خندیدم چون حرفی نداشتم که جوابشو بدم رفتم کنارش رو تخت نشستم و گفتم میخوام اولین لب رو در کمال آرامش ازت بگیرم.بوسه ای داغ که باعث شد کیرم کم کم بلند شه .بعدش که لب گرفتنتموم شد پیشونی هامون رو روی هم گذاشتیمو سکوتی سنگین در اتاق حاکم شد.دیدم که این جوری فایده ندارد خواباندمش روی تختم و شروع به خوردن لبش کردم.بعد سراغ گردنش رفتم و بعد از مدتی که از خوردن لب و گردنش گذشت فهمیدم که نفس زدنش تند تر شده دستمو گذاشتم روی سینه اش و مالشش دادم دیدم که هر لحظه حرارتش داره زیادتر میشه. من هم تی شرت سبزش رو در آوردم بعد هم نوبت سوتینش بود.دو تا سینه بزرگ جلو روم بود که تا اون زمان ندیده بودم.شروع به خوردنکردم و پریسا هم که لذت می برد سر منو محکم تو دستش گرفته بود.کم کم دستم رو بردم داخل شلوار و شورت و یه دفعه خیسی کوسش رو حس کردم از سینه کم کم پاین آمدم وتو سدم ثانیه شلوار و شرتشو ازتنش بیرون کشیدم پریسا لخت مال من بود .از بس که حشری شده بود به خودش میپیچید. من یه کم کسش رو مالیدم و ناله های پشت سر هم کوتاهی میکرد و به من گفت که عاشقمه. من این ابراز محبتو با لب گرفتنی آتشین جواب دادم.ما اونقدر شهوتی بودیم که به جای کون رفتیم سراغ کس.کس پریسا با بقیه فرق داشت ولی من نمی دونستم که جریان چیه.به من گفت که کیرم رو به کسش بمالمبعد از کمی مالش کم کم سرش رو واردکردم که پریسا خودش باسنم رو گرفتو منو به طرف خودش کشید و باعث شد کیرم تا ته بره توکوسش.من یهدفه خودم رو عقب کشیدم و سرش داد زدم چه غلطی داری میکنی؟نمیگی پردت پاره شد رفت پی کارش؟بهم گفت اگه پرده داشتم که با تو دوست نمیشدم احمق جون.آن چنان از خشم آ تش گرفتم که میخواستم خفه اش کنم ولی با خودم گفتم که میتونم الان حال کنم و واسه اولین بار مزه سکس از جلو را بچشم. بعدا دهنش را سرویس میکنم این بود که رفتم جلوو کیرم رو گذاشتم دم کسش هر دفعه چنان با شدت کیرم داخل کسش می کردم که انگار دارم پتک میزنم.پریسا هم هر دفعه جیغ و ناله ای میکرد. این باعث میشد من بفهمم که داره حال میکنه این تلمبه زدن ما ادامه داشت تا اینکه حس کردم آبم داره میاد با پایان زوری که داشتم کیر را داخل کسش کردم پریسا جیغی کشید که گفتم الان پایان همسایه ها میریزن اینجا.با همان تلمبه آخر پایان آب کمرم خالی شد و تا آمدم که درش بیاورم تقریبا همه آب داخل کس شده بود این باعث ناراحتی من و پریسا در وحله اول نشد چون نمی دونستیم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدیم.سکس ما تا ساعت ۱۱که پریسا از خونه ما رفت ادامه داشت بعد از آن اتفاق سیم کارتم رو انداختم یه گوشه و سیم کارت جدید گرفتم و به همه هم گفتم که سیم کارتم گم شده ولی این باعث نشد که اون بتونه منو یادش بره نمیدونم چه جوری ولی حدود دو ماه که گذشت اولای مهر بود که پریسا بهم زنگ زد و گفت که هر روز بالا میاره و ازم میپرسید چرا گوشیت خاموشهمن فهمیده بودم که حامله است ولی چون بهم نگفته بود که پرده نداره به شدت ازش ناراحت و متنفر شده بودم.این شد که با گفتن به تخمم گوشی رو خاموش کردم اما ترسی وجودمو گرفته بود که اگه خونواده پریسا بفهمند که قطعا می فهمند به سراغ من می ایند تا بدبختم کنند این بود که با کمال پر رویی موضوع را به پدر و مادرم البته با کمی دوز و کلک گفتم اولین واکنش تو گوشی خوردن بود.بعد هم پدرم بهم گفت که دیگه جایی تو این خونه نداری منم مجبور شدم که برم دو شب رو توپارک بخوابم بعد از دو روز که واقعا خسته شده بودم از در به دری به خونه رفتم و دوباره با هزار التماس با پدر و مادرم حرف زدم و گفتم که اگه اینجوری باشند خودمو میکشم که ای کاش کشته بودم پدرم باز اخماش رفت تو هم و بلند شد رفت مادرم هم که فقط گریه زاری میکرد.فرداش پدرم بهم گفت که میتونه سربازیمو یه جوری بخره و من با پول دادن خیلی زیاد تونستم معاف شم و یک ماه ونیم بعد اقامت تحصیلی که از مدت ها قبل واسم در نظر گرفته بودندبا کارت معافیتم رو بهم دادند و گفتند که دیگه هیچ وقت به ایران بر نگرد.خداحافظیمون ۵ دقیقه طول کشید و فردای اون روز من در لندن بودم مادر بزرگم برای استقبال نیومده بود چون اصلا خبر نداشت به هزار بد بختی خونشونو پیدا کردم و فقط اینو بهش گفتم که ایران جای خوبی واسه تحصیل نیست اون بنده خدام قبول کردولی من از اینجا خوشم نمی اومد همش میخواستم بر گردم درس هام هم که تعریفی نداشت تازه میخواستم بدونم چه بلایی سر پریسا اومدهاین شد که یکی از دوستام که طرفای خونه پریسا اینا بودندرو تو فیس بوک پیدا کردمو به هزار خواهش ازش خواستم از پریسایه خبری بگیره یه مدتی ازش خبری نشد تا اینکه یه روزمسیجامو که داشتم نگاه میکردم دیدم که از علی( همون دوستم) یه پیام جدید توی صندوق هست وقتی که بازش کردم قلبم وایساد نمیتونستم تکون بخورم همینجوری پشت اسکرین لپ تاپم خشکم زده بود.تنها چیزی که توی صفحه میدیدم چند تا پارچه مشکی بود که همشون داشتند مرگ دلخراش دختر خانواده محمدی رو بهشون تسلیت میگفتند.علی زیر این عکس نوشته بود که دختره بعد از اینکه فهمیده حامله است رگ دستشو زده و آروم آروم جون دادههمش تقصیر من بود من اون دخترو بدبخت کردم و باعث شدم که پدر و مامانش هم تا آخر عمر نفرینم کنم از اون روز به بعد درس و مدرسه تعطیل شد و هنوزم که هنوزه صدای اون جیغی که همزمان با ریختن آبم توی کسش بود رو نمیتونم فراموش کنم بار ها خواستم که خودمو بکشم ولی حتی جرات این کارو هم ندارم اگه من گناهکارم الهام هم به اندازه من مقصره که باعث آشنایی من و پریسا شدمن هر روز هزاران بار نفرینش میکنمالبته کم کم دارم با خودم کنار میام الان هم ۲ساله که تو رستوران داییم دارم کار میکنم پایاننظر یادتون نرهنوشته Sasha.007

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *