وقتی به او رسیدم

0 views
0%

سلام.هستی اسم واقعی من نیست.21 سالمه و اولین باره که اینجا می نویسم.داستانی که واقعیت زندگیمه.اولین بار 7 سالم بود که یه شب تابستونی…بیدار شدم و پدر و مادرم رو لخت تو بغل هم دیدم ..اولش ترسیدم ولی بعدفهمیدم که هیچ آسیبی بهشون نمی رسه…اون شب نفهمیدم اونا چرا اونجوری تو بغل هم بودن و نفهمیدم چرا همش سرک می کشیدن ببینن من خوابم یا نه.اما از وقتی 12 _ 13 سالم شد سر از سکس در آوردم… پسر خاله ی مادرم عماد که یک سال ازم بزرگتر بود…همین که منو تو خلوت گیر میاورد…به باسنم دست می زد و لبهامو می بوسید…اول ازش می ترسیدم…اما یه بار که دست به کسم زد…واسه اولین بار یه حالی شدم…یه بار…وقتی شوهر خالم فوت کرده بود و همه رفته بودن سر مزارش…من و عماد و دختر خالم که 1 سالشم نشده بود خونه تنها موندیم…من پشت خونه داشتم جوجه هامو می بردم تو لونشون که یهو عماد اومد پشت سرم و لبهامو بوسید و دست می زد به کوسم.چند روز قبلش تو کامپیوتر یکی از هم کلاسیام یه فیلم سکسی دیده بودم که دختره کیر مردی رو می خورد…خب فکر می کردم این رابطه به همین جا ختم میشه…به عماد گفتم بده بخورمش …عمادم در آوردو کیرشو داد تو دهنم.منم فقط با زبونم خیسش می کردم و نمی دونستم باید چیکار کنم…بعد گفت برگرد میخوام بذارم توش گفتم تو چی ؟گفت تو کونت دیگه گفتم نه….و رفتم تو خونه به بهانه ی دختر خالم .مدتها گذشت و عماد همش دنبال یه فرصتی بود که منو بکنه..دیگه بیشتر از سکس می دونستم.بزرگتر شده بودم و خیلی چیزا یاد گرفته بودم.صدقه سرCD های سکسی و بیشتر شدن سنم و وارد شدن به دبیرستان….حالا می دونستم که رابطه ی جنسی یعنی چی…اما می ترسیدم .به عماد اعتماد نداشتم.می ترسیدم کسی بفهمه.می ترسیدم دختر بدی بشم.زمان گذشت و آدمای زیادی اومدن تو زندگیم.با کسی دوست نمی شدم .و همشونو رد می کردم.عماد هم دیگه حرفی از سکس با من نزد.زمان گذشت و من وارد دانشگاه شدم….تو این مدت دوستای زیادی پیدا کرده بودم.خیلی هاشون اینترنتی بودن و شهرای دور از محل زندگیم.یادم رفت که بگم من بچه ی لاهیجانم.یکی از دوستام پسر مهربون و دوست داشتنی بود که یه بیماری خاص داشت و اسمش سعید بود.سعید تو بندر عباس زندگی می کرد.یکی از دوستام تو بندر عباس دانشجو بود .مدتها بود که سعید ازم می خواست بیام خونشون تا با خانوادش آشنا بشم.منم با هزار زحمت خانوادمو راضی کردم و به دیدن دوستم به بندر عباس رفتم که به این بهانه برم دیدن سعید.سعید بارها و بارها به خاطر من تا لاهیجان اومده بود .حالا نوبت من بود که برم دیدنش.سعید به خاطر بیماریش ظاهر ظریف و کودکانه ای داشت.به طوری که ….با اینکه از من بزرگتر بود…اما همه فکر می کردن یه پسر 17 _16 سالس…خلاصه…به سمت بندر حرکت کردم و تا لحظه ی حرکتم باورم نمی شد دارم می رم دیدن سعید.من واقعا سعید رو دوست داشتم…چند روزی پیش دوستم موندم و یه غروب…سعید اومد دنبالم و با هم رفتیم به خونشون…خانواده ای فوق لعاده خون گرم و مهربون…که انگار نه انگار که من یه دختر غریبم که با پسرشون اومدم تو خونه .انگار من عضوی از خانوادشون بوودم.سعید به من گفت…قبل اینکه بیای…به مادرم گفتم …عروست داره میاد شب شد و وقتی از پای کامپیوتر نشستن خسته شدیم…رفتیم که دراز بکشیم…تو اتاق فقط من بودم و سعید…دستگیره ی در اتاق سعید از بیرون شکسته بود و هیچکس نمی تونست بیاد داخل .کنارم دراز کشید و با بغض بهم گفت…باورم نمیشه اینجایی….بعد اومد طرفم و لبهامو بوسید…منم بوسیدمش…گرم گرم…از بوسیدن هم خسته نمی شدیم….روم دراز کشید و کیش که زیر شلوار بلند شده بود…موند جلوی کسم…نمی ذاشتم بره طرف کسم و فقط بوسیدمش .فقط بلوزم رو در آوردم و اون هم همینکارو کرد….تو بغل همدیگه بودیم و حرارت شهوت با عشق بینمون زبونه می کشید….اولین بارم بود که اونطوری پسری رو در آغوش می گرفتم…دیدم انگار داره درد می کشه…رفتم سمت شلوارش و واسش ساک زدم…تا خالی شد…باز تو بغل هم رفتیم و با حرارت بدن همدیگه خوابمون برد…چند روز همینجوری گذشت…روزها با هم می رفتیم بیرون و اون خرید می کرد و می رفتیم با خانوادش گردش.می رفتیم خونه ی دوستاشون… و کاملا آزادی خانم و شوهر هارو واسه با هم بودنمون داشتیم.همه چیز آرووم و زیبا بود.البته به غیر از تماس های گاه و بی گاه پدرو مادرم که از راه دور هم بهم استرس می دادن چند شب قبل از رفتنم…وقتی مثل همیشه در آغوش هم بودیم…شلوارم رو در آوردم و با لباس خواب رفتم کنارش..اون هم شلوارش رو در آورد و اومد روی من…منو بغلم می کرد و می بوسید و من محکم تنش رو به تنم فشار می دادم…لحظه ای که کیرش روی کسم قرار گرفت…انگار رفتم تو یه دنیای دیگه…آروم کیرش رو روی کسم می کشید و همونجوری سینه هامو می خورد و می بوسیدو چنگ می انداخت تو موهام…داشت لذت می برد…اما من می دونستم دلش بیشتر می خواد…می دوستم داره اذیت می شه …واسه همین گفتم بیا از پشت سکس کنیم…کرم بدنشو برداشت حسابی کیر خودشوسوراخ کون من رو چرب کرد و آرووم آرووم فرو کرد تو کونم…درد عجیبی همه ی تنم رو گرفت..اما به بالش مشت زدم و ساکت موندم…چون ممکن بود پدرو ماردش صدامو بشنون…یه کم که عقب و جلو کرد …ناله های ضعیفش رو که از لذت بود شنیدم…و خودم کم کم داشتم لذت می برردم…یه خورده که گذشت آبش اومد…اما سریع برکشت سراغ لبم و اینبار رفت سراغ خوردن کسم.یه کم که به این کار ادامه داد…همه ی تنم داغ شد و حس کردم سبک شدم….بعد دوباره رفتم واسش ساک زدم و دوباره ارضا شد…رفتم و بغلش کردم و نوازشش کردم…به صدای قلبش گوش دادم و گفت…هیچوقت تنهام نذار باشه ؟ بوسیدمش و گفتم…هرگز تنهات نمی ذارم.تا زمانی که این قلب می تپه کنارت می مونم…برام تعریف کرد که چه طور دختر همسایه وقتی کسی خونشون نبود اومد خونشون به بهانه ی CD اما اون فقط با دیدن خودش تو آینه… و اینکه چطور می تونه تو آغوشی بره…بدون عشق…به خودش اومد و اون دختر رو بیرون کرد….براش تعریف کردم که چه جوری از عماد می ترسیدم ….چند روز بعدش به سرعت برق و باد گذشت…روز رفتنم رسید..اون شب رو تا صبح نخوابیدیم و حرف زدیم و تو بغل هم عشقبازی کردیم…ساعت 6 رفتیم وسایل صبحونه خریدیم و من دلچسب ترین صبحانه ی عمرم رو خوردم….نزدیک ظهر…قبل رفتن…وقتی داشتم با خانوادش خداحافظی می کردم…مادرش کلی بهم کادویی داد….خیلی سهت بود…دوری از خانواده ای که هرگز توشون حس غریبگی نکردم…زمان به سرعت می گذشت و به لحظه ی رفتنم نزدیک می شدو من دلتنگ تر می شدم.با ماشین منو به فرودگاه…همین که وارد سالن پرواز شدم و اون مجبور شد تو سالن انتظار بمونه..احساس دلتنگی خفم کرد.با اشکایی که از گونم می ریخت…از آبی خلیج و هوای گرم و آفتابی شهری که قلبم اونجا می تپید خداحافظی کردم…و 2 ساعت بعد زیر آسمونی بودم که ابری بود و هوایی که خون رو در بدن منجمد می کرد….نوشته هستی

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *