پاک باخته

1004
Share
Copy the link

عاشقش بودم، اصا با اون چشمو ابروی مشکیو قد بلند و هیکل چارشونش مگ می‌شد دله هر دختریو نلرزونه،همون سال اول دندونپزشکی فهمیدم ب رشتم هیچ علاقه ای ندارم ول مگ می‌شد ازون دوتا تیله مشکی دست کشید؟ن کار من حداقل نبود.تا سال چهارم بدرسم ادامه دادم من همه سرپا چشم میشدم ک اونو ببینمو اون بی انصاف دریغ از ی نگاه بمنه مفلک،تا اینک یروز انگار معجزه شد فکنم، گفت خانوم زند(چقد قشنگ میگه خانوم چقد فامیلیم قشنگه)میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟؟اون لحظه قلبم داشت میومد تو دهنم دسو پام میلرزید با تته ونه گفتم عاره چراکه نهخندید گفت پس بریم تا همین کافه تریا پشت یونیمنم خندیدم گفتم باشه،رفتیم تو کافه نشستیم و من زل زدم بشو غرق شدم تو رویاهام،تا پوشیدن لباس عروسم و انتخاب اسم بچهاااا )))))) ک دستی نشست رو شونمم بخودم اومدم،خندید گفت کجایی دختر؟چی میخوری؟دستپاچه شدم باز،گفتم هرچی تو بخوری،بازم خندیدو من محو چال گونه راستش شدم لامصب چقد قشنگ میخندید با اون دندونایه سفید یه دستش ک همیشه موقع خندیدن به منصه ظهور میذاشتشونسفارشا اومدو شرو کرد حرف زدن از یونی گف از خودش، یکم راحت‌تر شده بودیم ک گف راسش من یه چن وقته از دوستتون خانوم صادقی خیلی خوشم اومده زدم زیر خنده،قهقهاااامممم کافرو پر کرده بود تعجب کرده بود گف خوبی،خودمو جموجو کردمو گفتم عاره خوبمم ادامه بده اون فقط لباش تکون میخورد و من رویارو مجسم میکردمدختر خوشگل دانشجو پرستاری ک حتی چنتا از اساتیدم ازش خواستگاری کرده بودن من متوجه شدم لباش دیگ تکون نمیخوره پاشدم برم دسمو گرفت داغ کردم مثه برق گرفته دسمو عقب کشیدم متعجب شد ول گف خانوم زند با رویا حرف میزنی گفتم باشهاز کافه زدم بیرون ساعت پنج عصر بود بغض گلومو گرفته بود بسختی نفس میکشیدم چشام پرو خالی می‌شد تا نه تو خیابون پرسه میزدم تا اینک رامو کج کردم سمت خابگاه تا رسیدم ده شده بود، ول حالو روزم انقد پریشونو زار بود ک مش حسن(نگهبان خابگاه)نخواد بساعته ورودم گیر بده با همون لباسه بیرون رفتم رو تختم،افتادمو تا صبح گریه زاری کردمو گریه زاری کردمو گریه زاری کردمو خدارو شکر میکردم که حداقل انقد خر نبودم که راجب احساساتم با کسی حرف بزنم صبح چشام کاسه خون بود یکی دو روز نرفتم یونیخلاصه ب رویا گفتمو اون که دس رد ب سینه اکثره پسرا میزد از پیشنهاد کامران کلی خر کیف شده بود دوسال بعد باهم ازدواج کردن البته تو این دوسال من کم شاهد بوسه ها و عشق بازیاشون نبودم میخندیدمو دلم خون می‌شد خلاصه روز عروسیشون تو کتو شلوار دامادی دیوونه کننده شده بود و من خودمو کنارش تصور میکردم تو لباس عروس تا تو تخت پیش رفتم باورم نمیشد از تصوراتم خیس شده بودم داغ کرده بودمو حالم خیلی بد بود نمیدونم شایدم تاثیر یه شات مشروبی بود که زده بودم هرچی بود دیگ نمیتونسم تو مجلس بشینم مانتو شالمو برداشتمو زدم بیرون جلو تالار ورودی یکی از استادامو دیدم گف خوبی؟گفتم نه گف میخای ببرمت بیمارستان؟قهقههه زدم خودمو جمو جور کردمو گفتم چطوری ببریم خونت میدونسم زنو بچ داره ول واقا اون لحظه برام مهم نبود تعجب تو صورتش مشهود بود من دختر سر سنگین کلاسو همچین پیشنهادی خندید گف چی میگی ت حسابی مست کردیاااا رفتم جلو دسمو گذاشتم رو کیرش خودشو کشید کنارو گفت چیکار میکنی؟گفتم خوبم، اصا ازین بهتر نمیشم بریم، یدقیقه ای تو فکر بود، تا اینک انگار هوسو شهوته درونش غالب شد و ما سوار بر سانتافه مشکیش بسوی ویلاعه لواسونش پیش رفتیم.تو ماشین چشامو رو هم گذاشتم وقتی بیدار شدم روتخت بودم اومدم بیرون کامرانو دیدم رو کاناپه روبرو تی ویه خاموش حتی اندامش از پشتم شهوتمو قلقلک میداد لباسمو در آوردمو با ناز رفتم جلوش اندامو سخاوتمندانه بنمایشش گذاشته بودم اصلا دلم نمیخاست جلوی کامران همون دختر نجیب باشم عشق از من ی عادم وقیح و افسار گریخته ساخته بود رفتم جلو لباشو بدندون گرفتم دسمو بردم تو شلوارش از رو شورت شرو کردم مالیدن کیرشسعی میکردم تو این چنساله هرچی از فیلما یاد گرفتم برای عشقم پیاده کنمکامران معشوقه عزیزمم کسی ک فکنم حتی قبل ازینک بدنیا بیام عاشقش بودمم دکمه های پیراهنشو باز کردمو خودش کمک کرد از تنش در بیارم لذت برخورد سینه های لختمون منو ب اوج رسوند دسشو برد سمته باسنمو محکم فشار داد عاهه غلیظی از گلوی من خارج شد جوننن کشداری از زبونه اون لبایه همو میخوردیم زبونامونو تو دهنایه همدیگ،منو انداخت رو کاناپو خودش بلند شدو شلوارشو در اورد اینبار نوک قهوه ای ممو بدندون گرفتو با یدستش ممه دیگمو ماساژ میداد و با دسته دیگش نازمو و من بودم که عینه مار بخودم میپیچیدمو عاه میکشیدم و کامران با اون هیکل تنومندشش کاملا منو گیر انداخته بود و چی بهتر از این؟لذتم با خوردن زبونشش ب شیار کصم اوج گرفت کمرمو بلند کردمو کوبیدم به کاناپه اون ماهرانه با حرکت زبونو دندونش منو برده بود رو ابرا حالا دیگ فقط عاه نمیکشیدم میگفتم جوننننننن عاره همینهههتا اینک طاقتم تموم شدو گفتم بسههه،بسهه دیگ نمیتونم کامران پارم کن ،بکنم میخوام کیرتو تومم حس کنم،نمیدونم چرا حس کردم پوزخند زد ول گفت چشمم عشقمم تو جونن بخواه و اونم نامردی نکردو یکم تف زد ب کیرشو پایان قد کیرشو کرد تو کصم یه جیغ بلند کشیدمممم وان شرو کرد خودشو عقب جلو کردن دیگ لذت نمیبردم فقط درد بود میگفتم تو رو خدا یواشتر یواشتر ول اون انگار دیونههه شده بودو محکمتر از قبل خودشو میکوبید بم ی چند دقیقه ای بضرباتش ادامه دادو عابشو ریخت رو سینهاو شکمم ازین صحنه یه لبخندی رو لباشش اومد و بعد افتاد رومم بسختی خودمو از زیرش بیرون کشیدم درد امونمو بریده بود ول چ اهمیتی داشت مهم کامران بود ک لذت برده بود با چشمای اشکی خوابم برد و بعد بیدارشدم ک ای کاش نمیشدمو خودمو و کاناپه خونیو ک استاد پنجاه سالم با اون شکم گندشو سر طاسش نمیدم عاخه من قرار بود عروس کامران بشم قرار بود بکارتمو تقدیم عشقمم کنمم هه…کاش زور نمیزدم دندون تهران بیارم..کاش کامرانو نمیدم..کاش رویا دوسم نبود..کاش عروسیشون نرفته بودم..کاش مشروب نخوردم بودم…کاش خانوادم تعصبی نبودن ک استادم ب این بهونه منو هرچند وقت یبار بین خودشو دوساش عروسک خیمه شب بازی کنه…کاشش همشش کابوسس باششه…نوشته Nura95

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *