پرشان دوستم نیست (3)

0 views
0%

…قسمت قبل طاقت بيار رفيقاشك ، اشك ، اشكصورتم خيس شده بود نفس نفس ميزدم حس ميكردم دارم ميسوزم نمى تونستم خودمو كنترل كنم دست خودم نبود فقط اشك ميريختم ، اما گريه نكردم رضا هول شده بود با دستپاچگى مقوايى رو آتيش زد؛نشستم رو پله اى كه جلوى ساختمون نوسازى بود.هوا رو به تاريكى ميرفت، سرم پايين بود و حس خفگى ميكردم فقط اشك ميريختم.ولى تسليم نشدم ،براى باخت قدم برنداشتم ،فقط سعى ميكردم نفس بكشم؛ رضا مقوايى كه در حال سوختن بود جلو صورتم گرفت_على، سرتو بگير بالا…دود زيادى داشت با فاصله كمى كه ازش داشتم سرم غرق دود شده بودبه رضا كارد ميزدى خونش در نميومد عصبى بود، مدام حرف ميزد_على بهترى؟پاشو بريم ،بريم؟چيكار كردى تو باورم نميشه.وقتى دونفرى داشتن منو ميكشيدن سمت كانكس، گفتم كارم تمومه على خيلى مردى؛ وقتى ديدمت انگار دنيارو بهم دادن تا جايى كه تونستم مقاومت كردم توى اون شلوغى فقط اميدم به تو بود.واى على چه دردى پيچيد تو بدنم وقتى با پا كوبيد تو كمرم نفسم در نمى اومد ولى همون چوبى كه خورد كافيش بود._رضا يكى ديگه آتيش بزن هيچى نميبينم._حيوون گاز اشك آورو خالى كرد تو صورتت ، چشمتو نبند دود كاغذ مثل آب رو آتيشه.رضا بهترين دوستم بود معرفت سر زبونش نبود ،تو وجودش بود.حالم بهتر شد ولى هنوز تو گلوم حس سوزش ميكردم.بعد از يك ساعت نزديكاى خونه بوديم و تو پياده رو راهى بجز قدم زدن نداشتيم_على تو گرسنه نيستى؟من كه ضعف كردم، بريم …..برگر؟_من اونجا نميام خيلى مغازش كثيفه._سوسول بازى درنيار غذاش حرف نداره._من اونجا بيا نيستم، تو خسته نشدى انقدر ساندويچ خوردى؟_نيا فكر كردى منتظر تو ميشم، آدم گشنه دين و ايمون نداره، داره؟-چطورررى جيگر- _رضا دهنتو ببند دختره همسايمونه سه متر فكتو باز ميكنى چطورى جيگر_تو بچسب به سحر به بقيه چيكار دارى.كليدم تو در چرخيد يه نگاه به رضا انداختم_بيا بريم خونه، كسى نيست_با اين اخلاق گندى كه الان دارى ترجيح ميدم دور و ورت نباشم، معلوم هست تو چته؟تا الان فكر ميكردم خسته اى ولى اينجورى كه تعارف كردى مطمئنم اتفاقى افتاده نميخواى بگى._چى ميگى؟مگه چطورى تعارف كردم؟سرم درد ميكنه همين.از خستگى افتادم رو كاناپه رضا هم رفت سراغ بى بى سى_قطع شده على باتو دارم حرف ميزنم_هااان_هانو مرض؛ بگو بينم چى شده ؟_رضا بد رو اعصابى، بعضى وقتها يه كارايى ميكنى دليلشو نميفهمم_چه كارايى؟_ديروز برگشتى به سحر گفتى على چيزشم تورو حساب نميكنه؟_خودش گفته؟_نه از عمت شنيدم، معلومه خودش گفته_ببين على صد دفعه بهت گفتم اين دختره به درد تو نميخوره_رضا حالم ازين فاز پدرانت بهم ميخوره، تو چى از سحر ميدونى كه من نميدونم؟_ببين سحر داره بازيت ميده سحر…حتى به حرفاى رضا نميتونم فكر كنم از عصبانيت مشتم رو فرمون ميشينه و صداى بووق در مياد.جلوى پارك بودم و همچنان تشنه؛سرم چرخيد سمت پارك و اون دوتا كه زل زده بودن به مندستم رو بووق بود و صدا بدجورى پيچيده بود سريع دستمو برداشتم ولى پليس؟از آخر خيابون رنگ سفيد و لجنى ماشينش معلوم بود ،از كنارم رد شده بود ولى اصلا متوجه نشده بودم.اين چند ساله هرموقع پليس ميبينم ياد اتفاقاى اون روز كذايى ميافتم همون شب هم بعد از حرفاى رضا براى آخرين بار با سحر صحبت كردم.تشنگيم ديگه قابل تحمل نبود.به همين دليل از درختاى پارك خداحافظى كردم و اون دو نفر رو به حال خودشون گذاشتم و راه افتادم؛مدتى ميشد از پرشان بى خبر بودم ولى علاقه اى هم براى شنيدن حرفهاش نداشتم خسته ام ميكرد هر دفعه به يه چيزى گير ميداد هيچ وقت باهاش كنار نيامدم حتى وقتى كه سالم بود هميشه وسط حرفاش بلند ميشدم و بجاى خداحافظى ميگفتم به تو مربوط نيست…رسيدم خونه؛_مهران ،تو خونه زندگى ندارى همش اينجايى؟_زن گرفتى ميفهمىعليك سلام_سلام، كسى نيست؟_نه_مهران ، مرد بايد جنم داشته باشه._من كه دنياى مردونگى بودم اين حالو روزمه خدا به داد تو برسه على_حداقل مهريتو ميگرفتى مرد_تو فكر جهيزه خودت باش؛ على كجا رفتى گوش ميكنى چى ميگم؟_نه._فكر كردم آدمى ميخواستم يه چيزى بهت بگم._خوب بگو._دارى چه غلطى ميكنى اونجا صدات نمياد._مهران خاك تو سرت كنن اين چه طرز صحبت كردنه، دارم برات شربت درست ميكنم_مهربون شدى؟تازه دارى عاقل ميشى آدم به برادر بزرگترش هميشه بايد احترام بذاره._دوسال ديگه اين حرفارو نداره، شيرينى هم ميخورى بيارم؟ نگفتى چى شده؟_نيكى و پرسشامروز رضارو ديدم سلام رسوند. چند وقته نديدش؟_جدى ميگى؟چى ميگفت؟بهش ميگفتى خيلى بى معرفتى؛نگفت اين چند وقت كجا بوده؟_خودش شب مياد ازش بپرس ، پس چى شد اين شربت؟على شبكه هاتون نميگره از بالا تكون خوردها، برو درستش كن شب خانمم ميخواد سريال ببينه_باشه، ميرم الان، ميوه هم ميخورى؟_آره .ناهار كه خوردم رفتم به سمت پشت بوم_على كجا ميرى؟_ميرم ماهواره رو درست كنم_پس شربت چى شد؟_گذاشتم دم بكشهصداى خنده من و چشم پر از خون مهران كه درحال انفجار بود و البته كنترلى كه دستش بود جايى براى درنگ نداشت سريع درو بستم كه همزمان شد باصداى برخورد چيزى شبيه كنترل به پشت در…صداى غر زدنش تا بالا پشت بوم همراهيم كردچهار تا كولر يه طرف به اضافه شش تا ديش كنارهمزنده باد صدا و سيما هههدست به كار شدم ؛نزديك غروب بود كه ديدم چراغ راه پله روشن شد و يكى كه ميگفت_بچرخونش سمت خدا صداى رضا بود رفتم سمتش (صحنه رمانتيك. هووع).زياد تغيير نكرده بود با ديدنش انگار چندين سال خاطره از جلوى چشمم رد شد داشت ازين چند سال ميگفت كه درگير كار بوده و فقط بهونه كار كه اصلا براى من قابل قبول نبود اون حتى يه زنگ هم به من نزده بود؛ تاحدودى در جريان كاراش بودم ولى از خودش خبرى نبود فكر ميكردم بخاطر موضوعى نميخواد بامن روبرو بشه، يه هفته بعد از اون روز كذايى ديگه نديدمش تا امروز. ميگفت علتش فقط كار بوده واز كارايى كه انجام داده تعريف ميكرد كه ازش پرسيدم_رضا خانم نگرفتى؟_كاش نگرفته بودمحالتش كاملا عوض شد ولى سعى ميكرد ظاهرش عادى بنظر بياد ديگه سوالى ازش نكردم دوست داشتم از هرچى كه براش خوشاينده صحبت كنه_على بعدا برات تعريف ميكنم بعد ازين همه مدت كه ديدمت ميخوام شاد باشم_پس بريم اونجا كه غم نباشه؟_آره خيلى وقته نخوردم يعنى پايه نداشتم_واسه معرفت زيادته رضا جون؛ بريم پايين يا ؟_مگه مهمون ندارين؟_آخ راست ميگى ولى داداشمه مشكلى نداره_داداشت كه تنها نيست بيخيالش اونجا درست نيست._پس برو رو ميز هالتر بشين تا من بيام._هنوز ورزش ميكنى يا نه؟_نه مثل سابق ،بشين اومدم.يكى دوتا سه تا پشت سر هم ريخت ،سلامتى داد، خورديمرضا هميشه به اندازه ظرفيتش ميخورد هيچ وقت بيشتر از حدش نخورد. واقعا متنفر بودم از كسايى سيامست ميشدن يا بقول رضا كه ميگفتاينا نميخورن تا بسميخورن تا هست؛ولى برام جالب بود امشب خبرى ازون رضاى سابق نبود ديگه مطمئن بودم يه مشكلى داره.خيلى خورده بود من تا جايى كه شد همراهيش كردم ولى اون ادامه ميداد دوست نداشتم حالش خراب شه بعد از چند تا پيك كه تنها خورد_رضا برا منم بريز_چشم رفت و برگشت دارى على؟_دوست ندارم كم بيارم_بفرما بزنيم به سلا…_نگو رضا نوبت منه، بزنيم بهسلامتى سوسك نه بخاطر اينكه تو ساندويچت بود و نصفشو خوردى بخاطر نصف ديگه اش كه باعث شد بفهمى سوسك خوردى_علىىىييييييييي هووووع از خنده داشتم رو زمين قل ميخوردم رضا همچنان تو حالت تهوع بود بعد چند دقيقه گفت_يادش بخير_ياد نصفه سوسكه كه خوردى(خرخنده)_مرگ على الان دوست دارم به قصد كشت بزنمت، نخند_يادته رضا همش ميگفتم نرو ……..برگر مغازه اش كثيفه؟فكر كنم آخرين ساندويچى بود كه اونجا خوردى چند روز بعدشم كه غيب شدى تا امروز._آخرين ساندويچ عمرم بود،على بسه نخندمن كه ميخنديدم كارى به حرفاش نداشتم دست خودم نبودخنده ، خنده ، خندهرضا باعث سكوتم شد و شروع به صحبت كرد(درحالت مستى) على اگه بدونى مترو چقدر خوبه، هر روز بى دليل سوار مترو ميشى نزديك ظهر كارم تموم شد راه افتادم سمت خونه به اميد تاكسى وايسادن زير برق آفتاب آدمو برنزه ميكنه ولى چون لباس تنم بود يه دست در نمياد براى همين پناه بردم به مترو هرچى بيشتر پايين ميرفتم به عمق فاجعه بيشتر پى ميبردم وقتى به سكوى انتظار يعنى جايى كه مردم براى سوار شدن لحظه شمارى ميكردن رسيدم بى اختيار دهنم باز شد ااا… چقدر پناهنده چاره نداشتم راهى بود كه بايد ميرفتم پس به جمع پيوستم.قطار با يه صدايى كه نميتونم با دهن صداشو دربيارم وارد ايستگاه شد نذر كردم اگه بتونم سوارشم ده تا گرسنه رو سير بكنم البته كردن بى قيد و شرط از روى اخلاصقبل ازينكه قطار توقف كنه فشارى كه بهم ميدادن هر آن بيشتر و بيشتر ميشد قابل تحمل نبود ميخواستم اعتراض كنم ولى آرنج مردى كه جلوم ايستاده بود طورى تو شكمم فرو رفته بود كه انگار داشت دنبال كبدم ميگشت و مانع از بر زبان آوردن سخنى جز آآخ ميشد.اين چه حكومت اسلامى بود؟اين همه حشريت چيست؟ميچسبند ،ميفشارن ،از پشت، انگشت يا بى رحمانه با مشتبگفتا يكنفر با نازو خنده آى دایی كمتر فشار آور به بنده اين همه فسق و فجو اين همه فحشا اونم دست جمعى شرم كردم چشمانم طاقت ديدن نداشت اين جماعت خانم و مرد،پير و جوان با هر عقيده يكصدا درهم تنيده حاجى با ريش ،چندين نفر گى ، فردى درويش ، لزبين الحق و النصاف كمتر بود درعوض يك عالمه پشم كه از ميانش چشمى پيداست، يارب اين جانور چيست؟دست فروشى بود كنارش، داد ميزد هردم بلندتر، كروات بخر بسيجىقطار ايستاد.وا مصيبتا.دربها باز شدن و اين تازه شروع پايانى نافرجام بودبراى اينكه مانع فرار افراديكه ايستگاه قبل سوار شدن بودن بشيم هجومى متحد به سمت درها برديم مغولها اگه جرات دارن سوار مترو بشن بيان ببينيم چند چنديمخودفروختگان فرياد ميزدن آقا بذارين اول پياده شن بعد سوارشين ولى نداى حق رساتر بود و بعد از عقب نشينى دشمن وقت لهاندن(له كردن) آنها در محل استقرارشان بود.بوق درها به نشانه بسته شدن بصدا در آمد و اين يعنى هر كس لاى در موند خونش گردن خودشهنقص عوض حتمى بود.مردى كه پشتم بود تشنه شهادت يا شهيد كردن من بود براستىكف پايش را روى زانوى مردى كه پشت سرش بود ستون كرده بود از كمر خم شده دستانش كشيده به سمت جلو به كمر من با پایان توان فشار مياورد و منو به سوى دربها كه الان حكم گيوتين دارند هدايت ميكرد و فرياد ميزد آقا هول ندين نگاهى بهش كردم از همان قماش پشم بود دريافتم كه بسيجيان اينجا هدايت مردم به راه راست را تمرين ميكنندشگفتا صد الله اكبر يكم بيشتر بگم كه بدبختماصلا شوخى كردم آدم معمولى بود باور كنيد دروغ نميگم جون هركى دوست دارى بزور هم كه شده باوركنيد؛ كهريزك جاى قشنگى نيست عجب غلطى كردم خوب باور كنيد ديگهوقتى همگان باور نمودن،بخندم كه خران پشمكى را خر نمودم؛بگذريم…درها بسته شد يعنى من الان كجا بود؟به ترسم غلبه كردم و چشمانم كه تو اين چند ثانيه بسته بود باز كردم و همزمان زير پايم تكانى خورد و از پشت شيشه درها پشم خالص را ديدم كه چگونه با نفرت به من مى نگريست و از من دور ميشد، از شدت هيجان فرياد زدم براى سلامتى آقاى راننده صلواتكافران به تمسخر خنده اى زدن و به لهيدن(له شدن) پرداختن.آرى ،گرم بود و سخت تر درهم لهيدن(له شدن گروهى) اى كاش از بوى عرق بيزار نبودم كاش از خيس شدن با عرق ديگران بيزار نبودم اى كاش اينجا نبودم كاش اصلا نبودم مرده بودم قبلش لاى درها؛بارخدايا اين تقاص كدامين گناه است؟ توبه كردم، توبه كردن هم گناه است؟مرگ برمن، من بى شعورم ،احمقم ،خنگم ندانم برنزه بهتر از ديگ بخار استبارگاها نذرى كه كردم پس گيرم، چشمم كور به پایان گرسنگان هم ميدم اين چه نذرى بود كه كردم، نكردم هيچ، دادم بكردندمن شوريده حالو ديده بسته فقط خواستم رسم زودتر به منزلچاره اى جز درگير شدن با اين مردك كناريم كه مدام منو مهمون عرقش ميكرد نداشتم.درد را من ميكشم تو هيچ ندانى، تورا بايد ببندندت به گارىكه منظورم شمايى پشم دوران، عرق جاريست در ريشت فراوانكمى دورتر رو نظافت كن، به حمام ميروى اين پشم را بزن خوب ،بدون پشم كه تو كافر نميشى، مرام را از ته زدى به فكر ريشى؟ خودت را گول مزن از ريش نخور نان ،اگر خوردى تو آن منبر بسوزان.اگر روزى پشمهايت بريزد، رفيقات از برت يكجا گريزند.مردك خشمگين شد و اينگونه دهان گشودخموش باش اى ملعون، منافق،اى بى ريش كافر؛تو جاسوسى و بنيادت خراب است، ولى ريش هاى من از روى حساب است؛ اگر كم شد روزى ازآن، تار،استغفرلا آن زبانت را نگهدار.مردم شجاع و هميشه در صحنه نذاشتن نزاع بالا بگيره من را به يكسو و اورا بسوى ديگر كشاندند.جماعت پنداشتند اين بحث سياسيست،كلامو چل كلاغ است چاره اى نيست…ادامه…نوشته آريزونا

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *