چطور فرحناز تو دهنم گوزید

0 views
0%

چند وقتی بود كه یه همسایه جدید كه یه خانم و شوهر جوون بودند اومده بودند تو ساختمنو ما ( طبقه بالای واحد ما ) زنه یه تیپ خاصی داشت شاید بشه گفت كمی بور با پوستی سفید باریك اندام و تقریباً شیك پوش. غالباً مانتو و شلوار چسبون یا به اصطلاح استرچ می پوشید و این قشنگی اندامشو بیشتر نشون میداد مخصوصاً دور كونشو كه با یه نگاه میتونستی بفهمی كه طرف شكم بزرگی نداره و سایز دور كونش از دور كمرش بیشتره. لهجه خاصی هم داشت و معلوم بود كه اهل شهر ما نیستند و تو لحن حرف زدنش نوعی شیرینی رو میتونستی حس كنی. خنده نمكین و قشنگی هم داشت اینو زمانی فهمیدم كه اومده بود دم در تا از مادرم یخ بگیره و اونجا با مادرم كمی خوش و بش كرده بود و سر مطلبی كه مادرم بهش گفت خنده اش گرفته بود شما رو نمیدونم چطورید ولی من معمولاً عادت دارم واسه بعضی از مردم كه اسمشونو نمیدونم یه اسم فرضی بذارم اسمی كه به چهرشون بخوره واسه این زنه هم اسم فرحنازو انتخاب كردم چون واقعاً به چهره نازش میومد كه اسمش فرحناز باشه. راستش رو بخواید از همون روزهای اول فرحناز چشممو گرفته بود اما دائماً به خودم نهیب میزدم كه پسر چشاتو درویش كن تا تو ساختومن آبرو ریزی نشه. ماجرای آشنایی من و فرحناز از اونجا شروع شد كه یه روز كه واسه نهار از محل كارم به خونه می اومدم دو تا خیابون بالاتر از خونه مون فرحنازو دیدم كه منتظر تاكسیه منم بی معطلی جلو پاش ترمز كردم اول فكر كرد كه مزاحمم و روشو كرد اونطرف اما وقتی بهش گفتم كه كی هستم و ازش خواستم سوار بشه با كلی عذرخواهی از بابت اینكه منو نشناخته بود سوار ماشین شد. تو راه ازش پرسیدم كه اهل كجا هستند و تو شهر ما چكار می كنند. اونم سر درد دلش وا شد و گفت كه اهل … هستند و به واسطه شغل شوهرش به شهر ما اومدن و تازه چند ماهه كه ازدواج كردن و از این صحبتها. بعد ازش پرسیدم كه از كجا میاد گفت كه تازه تو یه كلاس كامپیوتر ثبت نام كرده و از كلاس بر میگرده و چون شوهرش هر روز غروب از سركار برمیگرده و اونم توی این شهر غریبه و هیچ فامیل و دوست و آشنایی نداره واسه اینكه حوصله اش سر نره و بنحوی وقتشو پركنه تو كلاس كامپیوتر ثبت نام كرده و یه روز درمیون هم میره كلاس. منم از فرصت استفاده كردم و گفتم فلان دوست و همكلاس سابق من تو همون آموزشگاه مربی كامپیوتره شما كلاستون ساعت چند تا چنده كه بسپارم سفارشتو به مربیتون بكنه؟ اونم ساعت كلاسشو گفت و منم از این طریق فهمیدم كه معمولاً چه ساعتی به خونه برمیگرده. اون روز گذشت و من فرحنازو رسوندمش و وقتی ازم خداحافظی كرد نمیدونید تو دلم چه غم و غصه ای بپا شد كه نگو و نپرس هی بخودم می گفتم كاشكی یه ذره آرومتر رانندگی میكردم تا چند دقیقه بیشتر باهاش باشم و… خلاصه بعداز اونروز چندباری هم كه از سر كار می اومدم واسه نهار جلو آموزشگاهشون یه كمی آرومتر میرفتم تا شاید بازم ببینمش وقتی هم كه از آموزشگاهشون رد میشدم دائم چشمام به آئینه بود و میگفتم شاید حالا بیاد بیرون اما خیر هیچ خبری از فرحناز نبود كه نبود. بالاخره یه روز تصمیم گرفتم كه نیم ساعت پیش از اینكه آموزشگاهشون تعطیل بشه 50 متر مونده به آموزشگاه یه جای مناسب پارك كنم و منتظر فرحناز بمونم و بمحض اینكه دیدمش برم جلو پاش ترمز كنم و بازم سوارش كنم. تا ظهر كلی نقشه مو تو ذهنم مرور كردم و پایان كارهایی رو كه باید بكنم و حرفهایی رو كه باید بهش بگم تو ذهنم تمرین كردم تا ظهر نمیدونید بمن چی گذشت اما سرانجام اون لحظه ای رو كه انتظارشو می كشیدم رسید. با كلی امید و آرزو رفتم به محل موعود ( مثل اینكه اگه بخوام اینطوری ریز به ریز همه مسائل رو تعریف كنم داستان خیلی طولانی میشه پس باید كمی خلاصه تر بنویسم ) فرحناز تعطیل شد و من طبق نقشه رفتم سوارش كردم و اینطور وانمود كردم كه بازم اتفاقی دیدمش. خلاصه تو راه از هر دری صحبت میكرد بیچاره انگار كمبود حرف زدن داشت خوب بهش حق هم میدادم. توی راه طبق نقشه ای كه هزار بار مرورش كرده بودم موقع دنده عوض كردن دستمو كشیدم رو پاش یه ذره خودشو جمع كرد اما از چهره اش نمیشد بفهمی كه ناراحت شده یا نه واسه همین نقشه بعدیمو اجرا كردم و ازش پرسیدم با شوهرت چطور آشنا شدی؟ آیا با هم فامیل بودین یا بیرون با همدیگه آشنا شدید ؟ اولش نمی خواست بگه اما از اونجایی كه كمبود صحبت كردن داشت شروع كرد به تعریف كردن از اینكه شوهرش چطوری تو راه مدرسه شون باهاش دوست شده و … منم واسه اینكه كمی بیشتر معطلش كنم یه جا پارك كردم و رفتم تو یه مغازه خرید كردم و در ضمن 2 تا بستنی لیوانی هم خریدم و به بهانه خورده بستنی كمی بیشتر معطل كردم و اونم از هر دری صحبت میكرد. ازش پرسیدم كه آیا غیر از شوهرش قبلاً دوست پسر دیگه ای هم داشته یا نه؟ اولش یه كمی سربالا جواب داد اما بعد گفت كه پیش از شوهرش چندین دوست پسر دیگه هم داشته. منم بهش گفتم كه هنوز ازدواج نكردم و هیچوقت هیچ دوست دختری نداشتم اما همیشه دلم میخواست داشتن یه دوست دخترو تجربه كنم آخه همیشه همه دوستام بمن میگفتن بی عرضه و … دیدم از شنیدن این حرفم یه لبخند قشنگی نشست رو لبش و معلوم بود خوشش اومده منم فرصتو غنیمت شمردم و تو راه درحین دنده عوض كردن یه بار دیگه دستمو كشیدم رو پاش اما اینبار دیدم خودشو نكشید كنار و فهمیدم كه از اینكار من بدش نیومده پس دنده بعدی رو كه عوض كردم بازم همون كارو تكرار كردم اما با مكث بیشتری. دستمو كه از رو پاش كشیدم كنار دیدم خودش دستشو گذاشت رو دسته دنده و اینطور وانمود كرد كه كاملاً غیر عمدی اینكارو كرده منم بلافاصله دستمو گذاشتم رو دستش . خدای من پایان گرمای بدنشو از طریق دستش میتونستم حس كنم جالب اینكه وقتی دستمو گذاشتم رو دستش كوچكترین عكس العملی نشون نداد و اصلاً دستشو نكشید عقب. هنوز چند متری مونده بود كه برسیم به خونه ازش خواستم كه بیاد خونه ما و نهارو با هم بخوریم اما بهم گفت نه مادرتون ناراحت میشه. گفتم نه اتفاقاً منم هر روز تنها نهار میخورم چون مادرم ساعت 4 بعدازظهر از سركار برمیگرده در ضمن میتونیم با هم كمی هم كامپیوتر كار كنیم چون من عاشق كامپیوترم و كلی از وقتمو پای كامپیوتر میگذرونم الان هم كه ساختمون ساكته ساكته و اگه بیای خونه ما هیچكس متوجه نمیشه. اون هم قبول كرد و ما 2 نفری نهارو با هم خوردیم من یكی كه اصلاً باورم نمیشد من و فرحناز تنهای تنها توی خونه ما. بعداز نهار رفتیم نشستیم روی مبل و من رفتم واسه فرحناز میوه بیارم. وقتی كه میوه رو آوردم رو كاناپه نشستم پهلوش و بعد یواش یواش خودمو بهش چسبیدم وای بدنش چقدر گرم بود. جالب اینكه هیچ عكس العملی نشون نداد منم كه دیدم اینطوریه دستمو از پشت گذاشتم بالای كاناپه بالای گردنش بعد یواش یواش دستمو آوردم پایینتر تا گذاشتم روی گردنش وقتی دیدم كه هیچ اونم خودشو كشید كمی بالاتر كه دستم كاملاً بیافته دور گردنش منم دستمو حلقه كردم دور گردنش و به آرومی و با نرمی و لطافت صورتمو بردم طرف صورتش و لبمو نردیك صورتش كردم دیدم چشمشو بست و من دیگه نفهمیدم كه چطوری ازش لب گرفتم. یه كمی از خجالت سرخ شد اما من خیلی آروم روی كاناپه درازش كردم و شروع كردم به لب گرفتن. داستانو طولانیش نكنم اول از روی همون شلوار استرچ شروع كردم به بوسیدن و لیسیدن كونش بعد هم لختش كردم و بهش هم گفتم من تو سكس به باسن خیلی اهمیت میدم و اگه با باسنت سكس داشته باشم ناراحت نمیشی؟ گفت نه اتفاقاً اونم خیلی دلش میخواد كه یه نفر با باسنش ور بره اما شهرش از باسن متنفره. ( تو دلم گفتم چه شوهر بی سلیقه ای حیفه فرحناز كه زیر دست اون باشه ) شروع كردم به بوسیدن و بعدش هم یواش یواش لیسیدن باسنش و بعدش هم توی سوراخ كونشو حسابی لیسیدم نمیدنید كه چه حرارتی توی سوراخ كونش بود. اونم یه طوری با كونش بهم حال میداد و اونو میذاشت روی دهنم و جلو دهنم قنبل میكرد كه كاملاً معلوم بود اولین بارش نیست كه كسی با كونش ور میره. بعداً فهمیدم كه یكی دوتا از دوست پسرهاش زمان دختریش حسابی با كونش حال میكردن اما با این وصف سوراخ كونش خیلی تنگ بود و من هركاری میكردم نمیشد پایان كی…مو بكنم تو سوراخ كونش شاید بخاطر سن و سال كمش بود آخه سن فرحناز نوزده بیست سال بیشتر نبود. اما واسه رو دهن نشستن و ساك زدن و این حرفها مثل حرفه ای ها عمل میكرد. از اونروز ببعد كارما تقریباً شده بود همین و تقریباً هفته ای دو تا سه بار من و فرحناز با هم بودیم همیشه هم سكس ما سكس كون بود و هردفعه هم می گفت كه آبمو توی سوراخش بریزم نه بیرون چون میگفت كه حرارت اولیه آبی كه تو سوراخ كونش میریزه واسش یه لذت خاصی داره. منم تو این مدت واسش حسابی مایه گذاشتم حسابی خرجش میكردم انواع و اقسام لباسهای استرچ و چسبون سكسی رو واسش خریدم تا هروقت با هم هستیم بیشتر ازش لذت ببرم. یه روز تصمیم گرفتم كه دوربین هندی كم مو تو خونه بالای كمد جاسازی كنم تا موقع سكس یه فیلم جانانه از فرحناز داشته باشم و هر وقت كه پیشم نیست با فیلمش ج..ق بزنم. بعد یه روز فیلمشو از طریق كامپیوتر نشون خودش دادم خیلی ترسید و حسابی وحشت كرده بود آخه از شوهرش مثل … میترسید. اما كلی واسه اش قسم خوردم كه غیراز منو خودش هیچكس دیگه فیلمو نمی بینه اما اون گفت اگه یه روز فیلم دست كسی بیافته چی؟ منم بهش اطمینان دادم كه فیلممون با انواع نرم افزارهای خاص قفل گذاری شده و حتی سازمان سیا هم نمیتونه قفلشو بشكنه و اینقدر گفتم و گفتم و گفتم كه دیگه خیالش راحت شد. بعداز اون بود كه دیگه هربار كه سكس داشتیم علنی ازش فیلم می گرفتم بعد با نرم افزار ower DVD از روی فیلمها عكس گرفتم و یه كلكسیون جالب و بی نظیر از فیلمها و عكسهای فرحناز تهیه كردم ( البته ناگفته نمونه كه یه بار دراثر یه بلای آسمونی كلی از اطلاعات هاردمو و بالطبع كلی از فیلمها و عكسهامونو از دست دادم ) یه روز بهش گفتم كه فرحناز نمیدونی چه غمی تو دلم نشسته؟ پرسید چرا؟ گفتم اگه یه روز تو حامله بشی من بدون تو میمیرم. جواب داد كه نگران نباش مردم بخاطر مسائل شغلیش و بخاطر اینكه تو شهر خودمون نیستیم گفته تا وقتی به شهر خودمون برنگشتیم بچه نمیخوام. این حرفو كه زد انگار پایان شادی دنیا رو بهم داده بود نمیدنید از ذوقم چطوری بوسش میكردم. مدتها بود كه دلم میخواست به فرحناز بگم وقتی رو دهنم نشسته تو دهنم بگوزه اما چون از اینكار خاطره تلخی داشتم و سوگلی قبلی مو بخاطر همین مطلب از دست داده بودم همیشه میترسیدم كه به فرحناز این حرفو بگم. تا فردای روزیكه فرحناز بهم گفت كه شوهرش نمیخواد حامله بشه از شادی شنیدن این خبرخوش واسش یه انگشتر طلا هدیه خریدم به قیمت 120000 تومن وقتی انگشتر طلا رو بهش هدیه دادم خیلی خوشحال و خیلی مهربون شد منم فرصتو غنیمت شمردم و ازش خواهش كردم كه رو دهنم بشینه و تو دهنم بگوزه. اولش قبول نمیكرد اما بعدش قبول كرد و نشست روی دهنم و كمی زور زد و به زیبایی هرچه تمامتر گوزید توی دهنم نمیدونید چه لذتی داشت چون خاطره چند سال قبل رو كه زهرا تو دهنم گوزیده بود رو واسم زنده كرد. خلاصه از اون روز ببعد این شد جزو برنامه های دائمی مون و هر دفعه كه من و فرحناز با هم هستیم فرحناز تو دهنم می گوزه. هر وقت هم كه توی محوطه حیاط یا بیرون با شوهرش می بینمش یاد گوزیدنش می افتم و حسابی شق می كنم و وقتی میام خونه با دیدن یكی از فیلمهامون حسابی ج…ق میزنم و كلی حال می كنم. الان كه دیگه راههای مختلف سكس رو با كون فرحناز امتحان كردم بعضی هاش اینطوری هستند 1 . لای درز كونشو با خامه شیرینی پر میكنم و بعد شروع میكنم به لیسیدن خامه ها. 2. سیب رو خلالی می برم و اون خلال رو تا لبه فرو میكنم تو سوراخ كونش و با زبون و حتی مكیدن تو سوراخش خلال سیب رو می خورم. 3. یه روز یه كرم كاكائوی تیوپی فرمند خریدم و توی سوراخ كون فرحنازو پراز كاكائو كردم و بعد از توی سوراخش كاكائو خوردم این یكی اونقدر هیجان داشت كه در حین خوردن كاكائوها بدون اینكه دستی به ك…رم بزنم از شدت لذت و هیجان خودبخود آبم ریخت. الان هم كه مدت زیادی هست كه من و فرحناز با همدیگه رابطه داریم و در این مدت اونقدر بهش وابسطه شدم كه دیگه طاقت دوری شو ندارم. ایكاش شوهر نداشت تا خودم باهاش ازدواج میكردم چون حس میكنم اون اینقدر مهربونه كه میتونه منو حسابی خوشبختم كنه.

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *