چهارخونه سفید خاكستری

0 views
0%

تم داستان گی طوره،خواستم در جریانتون بذارمساعت زنگ خورد،از وقتی رفته بود به همه چیز و همه كس فحش ناموس میدادمبه خودم به آیینه به همه چی و زنگ ساعتمم از این قاعده مستثنا نبود ولی وقتی یادم افتاد كه این زنگ كیری چرا صداش دراومده و باعث شده رویای امیر تو ذهنم محو بشه یه ذره اروم شدم باید خودمو حاضر میكردم،باید خوب به نظر میرسیدمدوش گرفتمو دور موهامو با موزر سفیدتر كردم و وسط موهامم صاف،صدقه سر یكی دوماه اموزش ارایشگری كه دیده بودم دیگه لازم نبود وقتمو تو این ارایشگاه و اون ارایشگاه هدر بدمبالای موهامو بستمو گوشواره گوش راستمو انداختم،به هیكلم كه نگاه كردم دیدم چه كردم با خودم این چهارماه،از وقتی رفته بود اینقدر بی اشتها شده بودم كه ترقوه هام كه همیشه یه گودی كوچولو داشت الان شده بود چاله،میتونستم توش اب بریزمو روش قایق كاغدی بذارم مثل وقتایی كه با پدرم میرفتیم رامسرو بعد از هر بار كه بارون میومد گیر میدادم به پدرم كه برام چندتا قایق درست كنه و من با اونا تك تك چاله های اب شهرو پر میكردمولی دست اخر همشون از هم باز میشدن و من برا تك تكشون قصه میخوردماخرین باری كه اینكارو كردم دیگه پدرم پیشم نبود،با امیر بودمحدود صدتا از این قایقارو درست كردیم و به نشانه احترام برای روح پدرم توی رودخونه رامسر رها كردیمبگذریم،من كه لباسام گشاد بود،هیكل سوهاضمه زدمو كسی نمیدید بر فرضم میدیدنكیرییای مادر خراب كی بودن كه بخوام واسشون فكرمو درگیر كنم،یه مشت اسپانسر پولدارو به قول امیر مرفه بیدردولی باید دوباره میوردم خودمو رو فرم،اینجوری نمیشدیه ركابی بلند مشكی كه یه ذره بالاتر از زانوم بودو یه پیرهن چهار خونه مشكی و خاكستری روش پوشیدم و چون دستام زیادی لاغر شده بود آستینمو دادم پایینو دكمشو بستمتو فكر شلوار بودم كه گوشیم زنگ خورد،اردلان بوداین چرا اینقدر كَنَس؟مدیر برنامه به این روموخیو من نمیدونم امیر از كجا پیدا كرده بود ولی چون اخرین چیزی بود كه جزو خاطرات و یادگاریای زنده اون حساب میشد منم دیگه عوضش نكرده بودمصداش میلرزید هیجان زده بودداد زد كی میای پسچند دقیقه دیگه باید بریم واسه ضبطالكی گفتم توراهم و ترافیكه و به هربدبختی بود بهش اطمینان دادم كه تا یه ساعت دیگه پُرپُرش خودمو میرسونم اونجایه شلوار پارچه ای خاكستری پوشیدمو پایینشو تا بالای ساق پام تا زدم و یه وَنس سفید مشكیم پام كردمو راه افتادموقتی رسیدم در كه باز شد همه جا تاریك بوددنبال چراغ گشتم و خواستم روشنش كنم ولی نمیشددر پشت سرم بسته شدو من از گیجی چشمام جوری باز شده بود كه داشت از حدقه بیرون میزد،دنبال اردلان میگشتم ولی اینقدری تاریك بود كه دست و پای خودمم نمیدیدم چه برسه اونو،صداش زدم ولی جواب نمیدادصدای نفس میومد،نفس تند،مثل سگ ترسیده بودم و اینقدر خودمو كشیدم عقب كه رسیدم به دیوارو با توهم اینكه كسی پشت سرمه یه مشت خوابوندم وسط دیوارو یه آه خفیف كشیدمتكیه دادم به دیوارو از ترس پاهامو تو دلم جمع كردمو سر و گوشامو با دوتا دستم گرفتم كه دیدم چراغا روشن شدو سی چهل نفر با هم داد زدن تولدت مبارك و شروع كردن خندیدن و دست زدنچی؟تولد؟تولد من؟مگه امروز چندم بود؟خدایا امیر،چیكار كردی با من كه حتی تولدمم یادم رفته بوداردلان اومد سمتمو از زمین بلندم كرد،منم مصنوعی میخندیدمو خودمو خوشحال و هیجان زده نشون میدادم و یه سریا كه لازم البقل بودنو چند سال بود كه رفیق بودیمو بغل كردمو بقیرم كه یه سری غریبه بودن و زیر چشمی معلوم نبود به كجا نگاه میكنن و وقتی هواسم پرت میشد دست به كجا میزدنو خیلی ریز میپیچوندم كه بین اون صداها و لفظا و صورتا چهره یكی اشنا اومداشنا كه نه،چهره یه نفر راه نفسمو بست و خیره واسه چند لحظه وایسادم به نگاه كردنشخیره نگاه می كردم به كسی كه یه دوره زندگیم بود و خودش میگفت دلیل نفساشمو چه قدر راحت نفسشو به یه خانم پولدار بییست و چند سال از خودش بزرگتر فروخته بود چه قدر راحت اون شباو عشق بازیا و خوشیا و قهقه ها و مهمونیایی كه میرفتیم و پایان مدت همه،حتی كسایی كه از هم جنس گرایی خوششون نمیومد با هم بودن مارو تحسین میكردن و فراموش كرده بودو با یه جنده لاشی از خود راضی ریخته بود رو هم نمیخواستم نگاش كنم ولی نمیشد،میخواستم یه تف بندازم تو صورتشو تا میتونستم دور بشم از خودشو دروغاش ولی نمیشدمیخواستم؛لعنتی؛میخواستم بغلش كنم و قفل كنم لبامو رو لباش ولی بازم نمیشدفقط باید یه دست معمولی میدادم بهشو بی تفاوت از كنارش رد میشدم،تو این كارمم موفق بودم ولی كی اونو دعوت كرده بود اینجا؟بازوی اردلانو كشیدمو بردمش تو بالكن،گفتم كی این مرتیكرو دعوت كرده اینجا هان؟نمیدونی حالم ازش به هم میخوره؟ندیدی چطوری رهام كرد وقتی همه چی خوب بودو چطوری منو فروخت؟زبونم داشت بند میومد از عصبانیت و حس میكردم سرم داره میتركهگریم گرفت،مثل بچه ها گریم گرفتو سرم برگردوندم سمت خیابونو اردلان هاج و واج نگام میكرد،گفت فكر میكردم خوشحالت میكنم با این كارم و معذرت خواست و وقتی دید جوابی نمیدم بدنمو بین بازوهاش جا كرداروم كه شدم وقتی اومدم از بغلش بیرون امیرو دیدم كه وایساده و زل زده بهم خدا خدا میكردم كه اشكامو ندیده باشه و مدام خودمو سرزنش میكردم بابت ضعفماز بالكن رفتم بیرونو شروع كردم به گرم گرفتن با مهمونا و بگو بخندای تصنعی و اینقدر سنگینی نگاهشو حس میكردم رو خودم كه اخر سر كفری شدم و رفتم پیشش و با یه لحن خشك و بی روح بهش گفتمآدم ندیدی اینجوری زل زدی بهم؟چرا دیدم این مدلیشو ندیدم تاحالاچه مدلی دقیقا؟اینقدر…لباشو گاز گرفت و سیگارشو اتیش زدگفتم بگو خجالت نكش تو كه عادت داری گند بزنی به همه چیز،الانم میخوای منو خورد كنی،بكن من دیگه چیزی ندارم واسه از دست دادن لعنتی،دوست دخترت نیومده راستی نه؟ولت كرد رفت هان؟اره دیگه كی مثل من خر پای تو وایمیسهیا شایدم دلت واسه یكی دیگه رفته و هنوز نمیخوای علنیش كنیهان لاشی؟جواب نمیدی نهسرش پایین بودو عصبانینتشو بدون دیدن صورتشم میتونستم درك كنمسرشو اورد بالا و نگام كرد،با نگاش لرزید تنم،گفت اره من لاشییه لاشیه مادر خراب كه حتی رفتنم با اون عجوزه هم بخاطر تو بود،یادته شبا تو خلوتمون تو میخوندی من غرق صدات میشدم؟یادته میگفتم دستم خالیه وگرنه خودم جای بابات اسپانسر كارات میشدم مِستِر هنرمند؟…یهو صدای بلندگو رفت بالاو اردلان اسم منو صدا زدیه هنرمند خاص كه تا اینجای كارو دست خالی اومده بالاكسی كه موسیقی و رپ تهرانو ایران و كلا تركونده و امشبم میخواد بتركونه…بازار گرم كن عوضی،من اینقدرام كه تو میگی خوب نبودمچشما رو من بودولی اینقدر محو حرفای امیر بودم كه نمیخواستم جداشم ازشاگه راست میگفت پس چرا یه بار تو این چهار ماه بهم نگفت اوضاع از چه قرارهچرا لال شده بود؟رفتم و میكروفونو گرفتم دستم،تو پایان مدت اجرا با افسوس بهم نگاه میكرداهنگ اخرو كه واسه خودش نوشته بودمو خوندم و وقتی تموم شد صدای دستا رفت بالا،چیزی كه از این مرفهای خودخواه و خودبین بر نمی اومد ستایش كردن بوداونم به خاطر اینكه اگه قراره اسپانسریتو قبول كنن توی توقع نندازنت كه فكر كنی پخی شدی و میتونی خلاف حرفشون حرف بزنی،بالاخره واسه هنرت داشتن پول خرج میكردن و صاحب نظر بودنولی این سری فرق میكرد،همشون تحت تاثیر قرار گرفته بودنو پیشنهاد كار میدادنكارارو سپردم به اردلانو از اون جو مسخره زدم بیرونبارون میومد،اونم به تقویم فارسی وسط مردادداشتم راه میرفتم واسه خودمو اهنگ گوش میدادم و به امیرو حرفا و چهار ماهی كه ازش دور بودم فكر میكردم كه حس كردم خیسی بارون رو سرم كم شدهاینقدر محو افكارم بودم كه حضورشو حس نكرده بودم،با یه چتر كنارم راه میرفت دستشو گذاشت رو شونه هامو بی مقدمه گفتالان كه پول داریم لازم نیست به هیچ كدوم این عوضیا اعتماد كنی،یادته قول دادم بهت خودم كاراتو ردیف میكنم برات عشقم؟عشقم؟نه من عشقش نبودم،عشق اون یه عجوزه بد قواره و خراب بودگفتم اسم عشقو به گه نكش،تو عاشق نیستی اگه بودی رهام نمیكردی دقیقا جایی كه احتیاج داشتم بهتحس میكردم چشمام سرخ شده از قرمزی و گوشامم داغ كرده بود،دستامو از عصبانیت مشت كردمو میكوبیدم به سینش،فریاد زدم مگه من از تو پول خواستم؟من تورو میخواستم،تورو لعنتی ولی تو…مچ دستامو گرفت و لباشو گذاشت رو لبامیه جورایی حكم خفه شو رو داشت ولی احساسی تربعد چهار ماه زندگی میكردم لباشو،نفساشو،گرمای تنشولبامو جداكردم ازش و اون نسخ دنبال لبام صورتشو اورد جلوگفت دیگه به هیچ قیمتی تركت نمیكنم لعنتی،این چهار ماه مردگی كردم بدون توولی كار درستو كردم،نمیذارم بازیچه دست این اشغالا بشی،خودم هواتو دارم تا تهشزیر بارون مثل موش اب كشیده زل زده بودم بهش و وقتی حرفش تموم شد دستشو گرفتم و شروع كردیم دویدن تا ماشینراه افتادیم سمت خونه من و كاملا میدونستم كه امشب قراره چی بشهاز پله ها دوتا یكی میرفتیم بالا و وقتی رسیدیم به در لباشو به لبام قفل كرد و من بین بوسه ها میخندیدم و خودمو ازش میگرفتم،میخواستم تمنارو تو چشماش ببینموقتی رفتیم تو چنگ زدم به تیشرت خیسشو درش اوردمو سینه های سبزه و عضلانیشو اروم لمس میكردم،پایین تنه هامونو به هم میمالیدیمو اون كمرمو سفت چنگ میزددستمو از روی شلوار به كیرش میكشیدم و اون دست انداخت توی پیرهنم و بعد دوسه دقیقه پیرهمنو از وسط جر دادو من میدونستم عاقبتم امشب مثل اون پیرهنهدكمه های شلوارشو باز كردم اروم رفتم سمت كیرشدست انداختم كیرشو از شرطش دراوردمو با ولع شروع كردم خوردنموهامو از پشت سرم باز كردو نوازشش میكرد،جوری اه میكشید كه یه لحظه دلم خواست جای اون باشماز زمین بلندم كرد لبمو بوسید و شروع كرد گردنمو گاز گرفتن،دستشو لای كونم حس میكردم كه بالا پایین میرفت و چنگ مینداخت بهشجلو پام زانو زد و مثل همیشه اماتور مانند شروع كرد ساك زدن،دیدن ته ریش مشكیش و اون هیكل مردونه ای كه داشت برام ساك میزد از هر چیز دیگه ای تو دنیا برام قشنگتر بودبلند شد،بغلم كردو رفتیم سمت اتاق خوابانداختم رو تخت و شلوارشو در اورد از پاشپاهاشپاهاشنگام رو پاهاش بودو خودمو اروم میكشیدم سمت بالشت و چوب بالای تختاومد تو تخت و من نسخ نگاش میكردم و لبمو گاز میگرفتماین نسخی شهوتشو بیشتر میكرد و وقتی امد جلو كه ازم لب بگیره نذاشتمو اروم در گوشش گفتم عشق بازی بسه؛جرم بده لعنتییه لبخنده دیوث وار زدو منو برگردوندگرمای كیرشو حس میكردمبعد چهار ماه كه مثل راهبه ها تنگ شده بودم اون كیر برام كابوس بود ولی شهوتم جوری زده بود بالا كه دلم میخواست اون كابوسو تا اخر اون شب هزار بار ببینمدستای پهنشو میكشید به كونم و باهاش ور میرفت كه یهو كیرش تا ته رفت تو و من یه فریاده خفه زدم و سرمو انداختم پایین از دردبا دست راستش گردن و سرمو كشید بالا و گفت فدای اون فریادات بشم اقااقاشو كشید و با این كارش شهوت من داشت از كنترل خارج میشدكیرشو پشت هم و بدون مكس میكرد تو و صدای ناله های من تو خونه پیچیده بود دست میكشید به كمرو موهامو شونه هامم از پشت چنگ میزدپوزیشنو عوض كردیم،دراز كشیدم و وقتی اومد روم سرمو تو بالشت فشار دادم و از درد پیچیدم به خودم اون محكم دستاشو قفل كرد به دستامو لبمو بوسیدیه قطره اشك از چشمام سرازیر شدو بعد یه ربع ارضا شدم و اونم بلافاصله بعد من ارضا شدلش افتاد بغلم و شروع كردم به بازی كردن با موهاشتنم اروم شده بود،بعد چهار ماه بیقراری و شب بیداری و گریه زاری امشب تو اوج بودمدرد داشتم ولی امیر تسكین همه دردا بودسیگارمو روشن كردمو زدمش كنارشورتمو پوشیدمو رفتم سمت بالكن كه امیر از پشت بغلم كرد و لباشو گذاشت رو شاه رگمگفت به چی فكر میكنی؟گفتم به اینده،به خودمون به موسیقیصورتشو اورد جلو نزدیك لبام كه شد گفت ایندرو كه میسازیم با هم،منو توام كه معلومه تكلیفمونو میمونه یه موسیقی،كه قضیشو با پولای اون جنده لاشی ردیفش میكنیمگفتم چطوری؟گفت یه نقشه ناب دارم كه میگم برات…نوشته فوآد

Date: مارس 5, 2020

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *