چه لزی میکنن این دو تا جنده

4721
Share
Copy the link

چه لزی میکنن این دو تا جنده

 

 

 

 

……نامه هنوز لای انگشتانم
می چرخد…دو سه ورق از یک دفتر کوچک وخطی که برای من بسیار آشناست….
یک نفر صدایم می زند…اسم مرا با سر خوشی و شیطنت ..با صدایی ظریف وگوش نواز می کشد: …((محممممممممود ))بیا……

جواب نمی دهم .همان طور ایستاده ام .بین قفسه کتاب ها ورویم به سمت پنجره است.او آنجاست .در حیاط….کنار گلدان های شمعدانی ایستاده.. با آن مانتوی خاکستری وآن روسری سپید که خال های مشکی پرش کرده…مثل همیشه خوشگل است ..چقدر دوستش دارم…اورا با آن چشم ها…آن لب های گوشتی…وآن چانه ی گرد خوش تراش…..آن طرز ایستادن .…آن سرخوشی و نشاطی که همیشه د در صدایش موج می زند…انگار قصد دارد دوباره مرا صدا کند…اما این بار کمی بی تاب به نظر
می رسد:………..محمود بیا دیگه…ااااااااااااه………..
وپاشنه ی کفشش را محکم به زمین می کوبد.مثل بچه ها .چقدر دوستش دارم!!دلم برایش ضعف می رود.نامه را تا می زنم ومی گذارم توی جیب پیراهنم…و می روم داخل حیاط…مقابل او کنار شمعدانی ها ونگاهش می کنم…قبل از من لب می گشاید..صدایش حالت اعتراض دارد: هنوز که حاضر نیستی !پس کی بریم ؟؟؟!؟
می گویم:توبرو ..من نمیام..
-چرا ؟؟این پیشنهاد خودت بود…که پنجشنبه آخر هر سال…
می گویم:بله…یادم هست عزیزم…اما کاری برام پیش آمد…یکی از دوستانم زنگ زد..باید بروم پیش او…
کمی مکث می کند …صدایش می لرزد :
_حتما باز یک روان پریش دیگه…یک افسردگی حاد…یک اسکیزو فرنی ..…
می گویم::…عزیزم.تو برو …دفعه بعد با هم
می رویم…باشه
می گوید:باششششششه..
.ومی رود..
دیگر در صدایش نشاط موج
نمی زد…تنهاجایی رفتن را دوست ندارد….حالا باید تنها می رفت…واین همان چیزی بود که دوست نداشت!

برمی گردم داخل اتاق…بین قفسه های کتاب…ومی نشینم روی زمین…چهار زانو…ونامه رامیگذارم جلویم….باز هم خونسردم….باز هم نمی لرزم…عرق هم
نکرده ام……

نامه با این جمله شروع شده بود……..
دوست من محمود…..سلام
محمود اصلا حالم خوب نیست…از همه بدم می آید…شاید…شاید..حتی از عشقم ….خسته شده ام ازهمه …از دست خودم …چرا آدم نمی شوم؟چقدر بیایم پیش تو تا روان درمانی ام کنی؟پیش تو که دوست دوران کودکی ام هستی …بچه همسایه دیوار به دیوار…حالا برای خودت کسی شده ای!و من مثل همیشه پیش تو کم می آورم.الان ترکیب دستهایت جلوی چشمم است…زیبا وبی نقص..مثل دست زن ها …بعد دستهای خودم را نگاه می کنم.زمخت وبی قواره اس ..مثل دست کارگرها..چرا تو از راه مخت نان بخوری ؟اما من توی خاک اره غلت بزنم؟ها چرا؟چرا؟
هی می گویند:اوستا…اوستا….تو می گویی…بابا وضعت خوب است ….کارگاه چوب بری در آمد ش حسابیه…اما من نمی خواهم …چه فایده دارد؟؟پول زیاد را می گویم…من که دیوانه ام…همه الکی می گویند…چیزیت نیست…کمی افسردگی داری خوب میشوی…
می آیم پیش تو…در آن اتاق تاریک…زیر آن نور مستقیم..هی از گذشته ها می پرسی…من از عشقم می گویم …از زنم…تو میگویی از او نگو…خودم می شناسمش…من می گویم :ای کلک چون دختر همسایه مان بود ..آخخخخ که چقدر خوب بود …چقدر
می خواستمش…اما حالا دارد بد میشود..!اذیتم می کند…باهام نمی سازد…کوتاه نمی آید ….مدام ساز ناجور می زند..مثل اینکه دلش را زد ه ام…خسته شده…اما خودش می گوید”نه”همش می گوید…مجید تو همه اینها را فکر می کنی…من مثل قبلم…مثل قبل ترها…مثل دیدارهای دزدکی روی پشت بام!
فکر می کنم راست می گوید….او همان است…من دیوانه شد ه ام…
محمود
توخیلی خوبی… خیلی برام عزیزی…رفیق بامرام من …همیشه به من می گفتی ….که تو زنت را آزار می دهی…فقط تو تنها کسی بودی که هی الکی نمی گفتی” خوب میشوی”…همیشه می گفتی رهایش کن..آزادش کن…بگذار برود سراغ زندگیش…اگر زمانی خوب شدی دوباره میروی سراغش…فقط تو می فهمیدی که او دارد از بین می رود…برای تو می گفتم که مادر و خواهر هایم می گویند زن خوب باید پای همه چیز شوهرش بایستد…روز ناداری…روز مریضی…تو می خندیدی می گفتی: حرف های خاله زنک…میگفتی مجید جان ولش کن….تو خیالات نمی کنی که او با تو نمی سازد…در حقیقت او با تو می سوزد.می گفتی ..تمامش کن مجید…تمامش کن…
بعد مرا از زیر آن نور سرد وبی روح خلاص می کردی …عجیب است که هر وقت از تو جدا می شدم و به خانه می رفتم رابطه ام با او بد تر می شد…بیشتر عذابش
می داد م بیشتر دیوانه
می شدم…..
محمود جان ….
به خدا نمی توانستم آن جور که تو می گویی تمامش کنم .طلاقش نمی دهم …نه ندادم… خوب می خواهمش مثل دیوانه ها می خواهمش .نمی گذارم تا زنده ام اسمش در شناسنامه ام خط بخورد .خودم را تمام کنم …چطور

است؟آره خودم را .. تمام … می کنم. اینجوری هم با او هستم…هم نیستم.. اما او رها می شود (به قول تو)می خواهم “سحر “خودم را تمام کنم.همه این ها را امشب نوشتم…باز دست هایم خودشان را به رخم می کشند…باز هم می بینم که زشتند…حلقه نامزدی مان روی انگشتم چسبیده مثل یک وصله !!بعد از من آیا …ازدواج می کند؟؟ نمی دانم…مرا بهشت زهراخاک نکنید..ببرید ابن بابویه..نمی دانم خوب می شوم ؟ و این نامه را پاره می کنم وبه خودم می خندم…یا همه اینها الکی می گویند :خوب می شوی…
محمود فقط تو به فکر من بودی ..همیشه… برای همین اینها را برای تو نوشتم… به یاد دوران کودکی مان …به یاد تمام آن سالهای همسایگی….به یاد سرهای تراشیده هر دوی مان …وآن تیله های رنگی که لای انگشت های چرب وچیلی مان می چرخید……وهر روز که می گذشت تو برای خودت کسی می شدی ومن هی بیشتر عاشق دختر همسایه …اما هیچوقت رویم نمی شد پیش تو از عشقم حرف بزنم ..نمی دانم …شاید برای اینکه همیشه رویت را بر می گرداندی……
این نامه را کی پیدا می کنی ؟ ؟؟؟معلوم نیست شاید وقتی این نامه را لای کتابت که دست من بود ببینی ….یادت بیاید که من در ابن بابویه منتظرت هستم… شاید هم رفیق خوبم قبل از دیدن این نامه هم قصد کرده باشی سری به من بزنی…شاید هم ازدواج کرده باشی وبا زنت پیش من بیایی …نمی دانم الان سحر نزدیک است… باید بروم… خداحافظ.. “مجید”

حالا که نامه را کامل خوانده ام فکر می کنم زیاد هم نامرد نیستم ….برای همین به خودم مسلطم…به من ارتباطی ندارد که مجید درس نخواند و از سربازی که بر گشتیم درسش را ادامه نداد ….می خواست به حرف های من که هی تشویقش می کردم برود سراغ کار آزاد گوش نکند.. ..به من چه دخلی دارد که او بعد از رسیدن به عشق افسانه اییش اعتدال روانی اش را از دست داد…و..هر روز از روز قبل خود آزارتر می شد…اصلا به من چه که دوست دوران کودکی ام خودش را کشت ؟
من فقط این را می دانم که همیشه می خواستم از او جلو بزنم… از او یک سر وگردن بالاتر باشم که “مرجان ” من را هم ببیند …که نشد … تا مجید بود نشد…تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که آنقدر با ذهن مجید بازی کنم تا به او به با ورانم که مریض است…
احمق بود .نمی فهمید که چیزیش نیست. که سالم است نمی فهمید مرجان همه جوره می خواهد ش .وقتی می گفتم تو عذابش میدهی …باور می کرد.
من فقط این را می دانم که هرگز طاقت نداشتم او از عشقش پیش من حرف بزند ..می ترسیدم بالاخره یک بار رگ غیرتم بجنبد وخرخره اش را بجوم…برای همین همیشه رویم را بر می گرداندم ..و او ساکت می شد…
من این را هم خوب می دانم که تنها قصدم این بود که کاری کنم مجید مرجان را طلاق بدهد …که از هم بیزار بشوند… فقط همین!!!
……..اصلا نیتم این نبود که او خودش را حلق آویز کند…می خواست نکند..می خواست بماند ومرجان را برای خودش حفظ بکند!!!
خداییش را بخواهی مجید واقعیت را نوشته بود من خیلی با مرام بودم …باکمال مروت و مردانگی سایه سر زنش شدم…اورا از تنهایی و هزار حرف بی جا که پشت سر یک زن بیوه جوان و خوشگل می زدند …نجات دادم……
چند ساعت گذشته بود …همین طور چار زانو نشسته بودم وفکر می کردم..؟امروز پنجشنبه آخر سال بود …از صبح قصد کرده بودم با هم برویم ” بهشت زهرا “مثل بارها وبارهای قبلی…
حالا حتما مرجان آنجاست… کنار قبر مجید چهار زانو نشسته ..حتما دارد از ته دل برایش گریه می کند مثل همیشه … حتما باز هم از آن نگاههای عاشقانه اش که توی این دو سه سال هیچوقت به من نکرده به سنگ قبر عاشق دلخسته اش نثار می کند…مثل آن وقت ها که من می دیدم وحرص می خوردم ..وکاری نمی توانستم بکنم …اما حالا چی ؟حالا که می توانستم…
الان می روم …خودم را به آنجا می رسانم. زیر بازوهایش را می گیرم وبلندش می کنم به بهانه اینکه “بس است …خودت را داغون کردی… “دیگر نمی گذارم آنجا بماند..
محکم در آغوش خودم جا می دهمش …عطر بدنش ..رایحه موهایش را می بلعم… چشم هایم را روی هم می گذارم …وبه خودم تلقین می کنم دارد برای من گریه می کند…برای عشقی که به من دارد ..اما بروز نمی دهد…
بعد در لاله گوشش همان جمله همیشگی را تکرار می کنم:
-عشق من…نذار سایه مجید روی زندگیمون سنگینی کنه …
وگرنه سایه ات رو از زندگی من دریغ کردی ….
میدونی که من بی تو سایه ای بیشتر نیستم…
و او حتما می خندد……میان گریه هایش ….
و مثل همیشه می گوید :

سایه…سایه..سایه…چقدر سایه ! می ترسم از این سایه ها……..از این …….سایه ها……..

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *