کاتالوگ عشق (۱)

543
Share
Copy the link

-مامان؟ کجایی باز؟-من؟ من… چیزم… یعنی چیز شد…اصلا فکر نمیکردم دخترم الان بهم زنگ بزنه. هول شده بودم. فردا تولد دوستش بود و مهتاب از امروز رفته بود پیشش. فکر میکردم قراره کل شبو مشغول باشه و یاد من نیوفته-تولد دوستت نبود مگه مهتاب؟-نه بابا… باباش سر شام سکته کرد… بیمارستانه… ایراد نداره شب برم پیشش بمونم؟ خیلی ناراحته…-ای پدر بیچاره ها… باباش چطوره الان؟-خدا رو شکر به خیر گذشت… تحت مراقبته… منم خونۀ فریده اینام… اما اینجا یه جوریه… دلگیره… میخوام برم خونه…-خوب مهتاب… بگو فریده بیاد پیشت بمونه شبو… خونۀ ما حواسش پرت میشه…-راس میگی… باشه بهش میگم… پدر کجاس؟ هر چی به موبایلش زنگ میزنم جواب نمیده… خاموشه موبایلش… تو ازش خبر نداری؟ دلم واسه اش تنگ شده… هنوز با هم حرف نزدین؟-تو بالاخره خونۀ خودمونی یا خونۀ اونها؟ درست حرف بزن مهتاب…-خواستم یه دستی بزنم ببینم خونه ای یا نه… که اونم نیستی… به فریده میگم نیستی… شب میای خونه؟- شب میام… اما دیر میام… چیزه مهتاب… من الان جایی ام کار دارم… کارم تموم شد زنگ میزنم خوب؟-کجایی خو؟ نگفتی از پدر خبر داری یا نه…-ص… دا… نم… خخخخ…. نمی…. خخخ…-مامـ…قطع کردم گوشی رو. ماشالله چه فضوله دختره میگن بچه حلال زاده به داییش میره. این مهتاب وروجک هم مثل داییش فضوله. یه لحظه از هول شدنم خنده ام خنده ام گرفت. یه لحظه حس کردم مهتاب مادر منه نه من مادر اون. ماشالله از وقتی دانشگاه قبول شده اصفهان، شده عین مامانا… یکی نیس بهش بگه جوجه من هیژده نوزده سال زودتر از تو به این دنیا اومدم… واسه من گردن میکشی جوجه؟ماشینمو جلوی در یه خونۀ اشرافی و با کلاس پارک کرده بودم. دم غروب بود. در فلزی مشکی رنگ به نسبت دیوارهای سنگی حیاط ارتفاع پایین تری داشت. به شمارۀ مشتریم زنگ زدم. بعد از دو تا زنگ با اینکه جواب نداد اما همون لحظه در ورودی حیاط به روم باز شد. واسه چی جواب نداد؟ میخواستم ببینم آدرسو درست اومدم یا نه… قبل از پیاده شدن از ماشین، یه نگاه تو آینۀ بغل ماشین انداختم. هنوز هم به قیافه ام عادت نکرده بودم. دیروز تو آرایشگاه وقتی کار خواهرم تموم شد و به خودم نگاه کردم یه لحظه خودمو نشناختم اصلا. موهای همیشه بلوندمو که تا روی کمرم میرسید، حالا تا زیر گردنم کوتاه شده بود با فر درشت و رنگ قهوه ای سوخته که از اونی هم که بود کوتاهتر نشون میداد… خیلی تغییر کرده بودم. و عجیب هم بهم می اومد… از این به بعد همین مدلی نگهشون میدارم… راحت پنج شیش سال کوچیکتر به نظر میرسیدم. مردم عماد عاشق موهام بود اما الان دیگه فرقی نمیکنه… داریم از هم جدا میشیم… خواست عماد بود و راستش من هم دلیلی نداشتم برای موندن… نه بچه بودم دیگه… نه عاشق… نه محتاج حمایت مادی یه مرد… بد تر از همه نبودن اون دلیل بود… که هر چی تو سر و قلبم میگشتم پیداش نمیکردم… این سوال که چرا باید عماد بمونه تو زندگیم، جوابی نداشت…هیفده سالگی عقدم کردن… اونموقع عماد ۲۳ سالش بود… هیچ شناخت خاصی ازش نداشتم به جز تعریفهای بقیه که پسر خوبیه… اما شانسی پسر خیلی خوبی از آب در اومد… همون اول کار که شنیدم قراره بیان خواستگاری مخالفت کردم. اما شب خواستگاری، تو همون نگاه اول عاشقش شدم. بچه بودم و بی تجربه… پایان زندگیم خلاصه میشد تو تیپ و ترکیب و ته ریش عماد که نفسمو بند می آورد… و هورمونهامو به بازی میگرفت… یکی دو ماه به پایان دبیرستان مونده بود. برای همونم به مدرسه چیزی نگفتیم. قرار شد بعد از امتحانام عقد کنیم. اما عروسیمون باشه برای بعد از تموم شدن امتحانهای عماد که اونموقع سال آخر مهندسی بود… شب عروسیمون قشنگترین شب دنیا بود… نازها و نوازشهای مهربون و آروم عماد واقعا خستگی شب عروسی رو از آدم میگرفت اما خوب از دردش خیلی میترسیدم… اولش کمکم کرد لباسمو در بیارم و موهامو باز کنم. رفتم حموم و موهامو شستم. موهام تا روی کمرم بود. اونقدر خجالت میکشیدم که تو همون حموم لباسامو پوشیدم اومدم بیرون.-چه ناز شدی شهلا بذار منم برم یه دوش بگیرم…یعنی میخواست چیکار کنه؟ یعنی خیلی درد داشت؟ وقتی عماد اومد بیرون فقط حوله رو پیچیده بود دور کمرش. عجب هیکل قشنگی داشت-ماساژ بلدی شهلا؟-نه… یعنی نمیدونم…-من بخوابم یه کم ماساژم میدی؟اون دراز کشید به شکم و از من خواست بشینم رو باسنش. چون لباس و حوله تنمون بود خیلی معذب نبودم. با کف دستام محکم میکشیدم رو پوست گرم بدنش… بعدش نوبت من بود که بخوابم و اون ماساژم بده. دستای قویش واقعا خستیگیمو در برد. اون جاهای مختلف پشتم و شونه هامو میبوسید. فقط بالا تنمو در آورده بودم. شلوار راحتی پام بود. و چون سینه هام هم زیرم قایم بودن خجالت نمیکشیدم. آروم آروم و بدون اینکه بفهمم لباسامو کامل در آورده بود. اون شب عماد منو از پشت بغلش گرفت و در حالیکه به شدت تحریکم میکرد آروم آروم آلتشو لای رونهام گذاشته بود و عقب و جلو میکرد. منتظر بودم فرو کنه داخل اما گفت اگه میترسی امشب نکنیم… واقعا هم میترسیدم. حالا درسته عاشق عماد بودم اما فهم و درکی که اون شب نشون داد باعث شد بیشتر عاشقش بشم… اون شب کارمونو لاپایی راه انداختیم… اما واقعا تا خود صبح ناز و نوازشم کرد. منو تا اوج تحریک میرسوند و چهار بار هم لاپایی اومد اما کاری به کارم نداشت… به طرز وحشتناکی در کنارش آرامش داشتم… از فردای اون روز با عشق و علاقه زندگیمونو شروع کردیم… عماد تو شرکت مهندسی باباش مشغول بود… صبحها منو با بوسه و بغل بیدار میکرد… هنوز سکس کامل نکرده بودیم اما حالا دیگه خجالتم ریخته بود و جاشو محبت گرفته بود… هر شب که براش غذاهای مورد علاقه اشو میپختم، یادش که می افتادم نه تنها از برگشتنش به خونه حس امنیت بهم دست میداد بلکه دلم میخواست باهاش یکی بشم… دلم میخواست امنیتم بیشتر بشه در کنارش… فقط چند روز مهربونی عماد رو لازم داشتم تا مقاومت دخترونه ام که از ترس می اومد، بشکنه… تقریبا میشه گفت وقتی رفتیم سر خونه زندگیمون هنوز نرسیده حامله شدم و تقریبا نوزده سالگی مهتاب به دنیا اومد… یه سال بعدش هم دو تا دختر دوقلو… سیما و سمانه… یهو اونقدر کار سر جفتمون ریخته بود که نمیفهمیدیم کی روز شد… عکسهاش هنوز هست… من و عماد و مهتاب شیر خوره که جفتمونم چشمامون از خستگی باز نمیشد… نمیفهمیدیم کی شب شد… واقعا اگه هر دو تا مادرهامون کمکم نمیکردن از پسش بر نمی اومدیم…مهتاب خیلی کار میبرد… شبها هر دو ساعت یه بار بیدار میشد و گشنه اش بود… اما اینجوری نبود که سریع شیر بخوره… یواش یواش شیشه رو مک میزد و تقریبا تا سیر شدنش دو سه ساعت طول میکشید تا فقط دو سانت از حجم شیره کم بشه و تماما باید گوش به زنگ مینشستم… واقعیت بچه با اون رویاهای بچگونه زمین تا آسمون فرق داشت… تا بچه نیست پر از انرژی هستی و فکر میکنی بچه دار که شدی قراره همین نیرو رو داشته باشی… غافل از اینکه بچه از همون لحظۀ دل زدن تو شکمت، قراره باباتو در بیاره… بچه ای که تو به وجود اومدن خودش تقصیری نداره… فقط چون ضعیف ترین و بی دفاع ترین موجود دنیاس، مراقبت زیادی لازم داره… فکر کنم بیشترمون از مادر شدن به میمونها فکر میکنیم… مادره ساکته… بچه اش هم ساکته و از مامانش آویزون شده و خودش کمابیش کار خودشو راه میندازه… هر وقت گشنه اش شد سینۀ مادره رو پیدا میکنه و… اما امان از اون لحظه ای که مهتاب اومد… هم من هم عماد وحشتزده بودیم… فکر میکردم وقتی یه خانم بچه دار میشه یا به مقام بالای مادری میرسه، علامۀ دهر هم میشه… تازه اون لحظه که بچه رو میدن تازه میفهمی که میفهمی آمادگی اومدن بچه رو نداشتی… موقع حاملگی یکی دو تا کتاب خونده بودم… وقتی بچه به دنیا اومد یهو این حس بهم دست داد که کتاب ستاره شناسی خونده باشی و بخوای یه سفینۀ فضایی رو برونی…منم الان نمیدونستم با این تیکه گوشت دو کیلویی چیکار کنم؟ مخصوصا وقتی مریض میشد و جوری جیغ میزد که انگار دارن گوشتشو میکنن، از شدت بیچارگی منم پا به پاش زار میزدم… بعدشم که زد و سیما و سمانه اومدن…عماد هم که مخارج زندگی رو تامین میکرد. کم کم بچه ها که یه کم بزرگتر شدن میبردمشون خونۀ مادربزرگها تا یه ذره استراحت کنیم. ارتباطمون با عماد بهتر و گرم تر شد. هر چند تا می اومدیم معاشقه کنیم جفتمون از حال میرفتیم… یه بار من وسط سکس خوابم برده بود. که با قهقهۀ خندۀ عماد از خواب پریدم. واقعا رومانتیک دوستش داشتم. خیلی مرد خوش قلبی بود و دوستش داشتم. هر چی بچه ها بزرگتر میشدن منم سرم کمی خلوتتر میشد. نوع کارم فرق کرده بود… بچه ها یه کمی از کارهای خودشونو انجام میدادن و همینکه با زبون الکن میگفتن گرسنشونه یا جیش دارن، کلی از کارهام راحت تر شده بود. اما اون استرس حالا مساحت بیشتری رو در بر میگرفت.. فکرشو بکن سه تا بچه که راه بیوفتن و هر کدوم یه جهت تاتی تاتی میکنن، آدم مجبوره به سه جهت مخالف جر بخوره تا به هر سه تا برسه… خطراتی که ایجاد میکردن بماند…بچه ها که رفتن مدرسه منم با عماد حرف زدیم و تصمیم گرفتیم برم دانشگاه. اونم چون مادرامون دیگه بیکار بودن… رابطه اشونم با هم خوب بود. مادر من خواهر نداشت برای همونم خیلی سریع با مادر عماد جور شدن… مادرم از اول هم خانم ساده و خونگرمی بود و به کار کسی کار نداشت… مادر عماد هم زبر و زرنگ و مردم دار… به جز بیش از حد تعارفی بودنش ایراد دیگه ای نداشت… مادر عماد ماشین میروند برای همونم دو تا زنا دخترها رو میبردن پارک و مشغول میشدن… منم واقعا خسته بودم… اما یه یک ماهی که بچه ها نبودن که ترتیبمو بدن و انرژی رفته برگشت، حس کردم میخوام درس بخونم… البته فقط اگه تهران قبول میشدم، میرفتم… طاقت دوری از عماد و بچه ها رو نداشتم… زد و دانشگاه قبول شدم اما تهران نه… برای همونم بیخیالش شدم. در عوض رفتم پیش خواهر بزرگترم، آرایشگری یاد گرفتم… از همون لحظه که قیچی و شونه رو دست گرفتم عاشقشون شدم. کارم هم خیلی خوب بود. تصمیم گرفته بودم تو آرایشگاه خواهرم که خیلی هم کارش معروف بود مشغول شم… این یکی جور شد… عماد هم حمایتم میکرد و آفرین و باریکلا از دهنش نمی افتاد. چون تو آرایشگاه کار میکردم دیگه پایان مدت آرایش داشتم… حتی وقت پریود… مجبور بودم… نمیتونستم مثل لولو سر خرمن ظاهر بشم پیش مشتری… عماد هم راضی بود… موهای بلندم که تا کمرم میرسیدو، خواهرم رنگ طلایی کرده بود که خیلی هم بهم می اومد… عماد که عاشقشون شده بود. زندگیم زبون زد خاص و عام بود. با عماد به هم خیلی می اومدیم… هر جفتمونم شانسی از لحاظ سکسی به هم میخوردیم… هیچ کدوممون زیادی سرد یا زیادی گرم نبود… سنمون که بالاتر رفت هفته ای دو بار یا نهایت سه بار از سرمون هم زیاد بود… منم بعد از بچه ها حواسمو جمع کردم. از اولشم خیلی غذا نمیخوردم. برای همونم مثل مامانهای دیگه اگه بچه ها غذاشونو نمیخوردن، خودشون میخورن، من یا میدادم عماد یا میریختم میرفت. برای همونم هیکلم فقط یه کم پر شده بود. به مادرم رفته بودم. اونم چاق نمیشد. لاغر و مختصر و مفید. با اینحال سه تا بچه اثرات خودشو گذاشته بود…تا اینکه چند ماه پیش عماد کم کم شروع کرد بداخلاقی… عمادی که باید شکنجه اش میکردی تا ازش یه کلمه بکشی بیرون، یهو از این رو به اون رو شد. البته این اتفاق همزمان با دانشگاه قبول شدن بچه ها شد… مهتاب که رفت اصفهان و دوقلوها هم رفتن مشهد و تو خوابگاه، خونه یهو خیلی خالی شد… اوایلش برامون تازگی داشت. خوب جفتمون شاغل بودیم و برامون جالب بود که بیایم خونه ای که دیگه توش سه تا دختر داد و بیداد نمیکنن… و هر وقت دلمون میخواد سکس کنیم… شده بودیم عین خرگوشها… اما کم کم عماد تغییر کرد… اون روز آخر دلمو بدجوری شکسته بود. بهم گفت که وقت نکرده زندگی کنه… چیزی امتحان کنه… دوست دختر داشته باشه… به اصرار و زور ننه باباش باهام ازدواج کرده و تا اومده به خودش بیاد شده، سه تا بچه ریختم سرش و یهو دیده شده چهل و پنج… یه جوری اینارو میگفت انگار تقصیر منه… انگار خودم خودمو حامله کرده بودم…حرفهاش برام تازگی داشت. تا الان زندگیم حفظی بود. یه روتین که بهش عادت کرده بودم… برای اولین بار بعد از اینهمه سال دعوامون شد… گذاشت رفت… حتی برای موندنش یه کلمه از دهنم در نمیومد نمیدونم چرا. حس میکردم منم خسته ام از این غر غرهای وقت و بیوقتش و ذله شدم… عماد گویا دچار بحران میانسالی شده بود… هر چند خودم هم یه استراحت لازم داشتم… یکی دو جلسه ای با هم رفتیم پیش مشاور و یه سری راهنمایی کسشر بهمون داد… از قبیل تحمل کنین… و با هم صحبت کنین و… برنامه های مشترک بذارین… عماد رو بیشتر مواقع نمیشد با یه من عسل خورد و پایان مدت پریود سرخود بود… اونوخ مشاور میگفت با هم صحبت کنین… با چی چیش حرف میزدم؟ روزی که قرار بود بریم برای جلسۀ سوم مشاوره دعوای بدی کردیم با هم. عماد گفت خسته شدم از بس هر روز به خودت میرسی انگار عروسی دعوتیم… کم آوردم حس میکنم یه ذره استراحت ندارم از دست تو میترسم کمتر از تو باشم اما دیگه خسته شدم… خدا لعنت کنه اونیو که تو رو بست به ریش من زد عکس عروسیمونو شکست. منم نامردی نکردم و عکسو برداشتم و جلوی چشماش ریز ریز کردم… یه لحظه باورش نشد انگار. وقتی تیکه های عکس رو پرت کردم تو صورتش و گفتم حالا دیگه آزادی بفرما رفت تو اتاق چمدونشو بست و رفت… شب اول دلم شکسته بود… از پاره کردن عکس پشیمون شده بودم اما هر چقدرم قشنگ چسبش زدم دیگه همون نشد. زندگیم شده بود عین همین عکس. پاره و شیشه شکسته… اونقدر گریه زاری کردم تا نزدیکهای صبح که نفسم در نمی اومد… این مردهای فلان فلان شده رو هیچ جوره نمیشه راضی کرد؟ مشتریها میومدن و میگفتن شوهرشون میناله که نامرتبن… شوهر من مینالید چرا همیشه مرتبی؟ برو بمیر اما روز بعد پایان روزو مثل خرس خوابیدم… حالا که هیشکی نبود که مجبور باشم براش غذا درست کنم یا به خاطرش به خودم برسم و اون مدلی که دوست داره خودمو بزک کنم، غذام کمتر شد… به خواهرم هم گفتم یه مدت نمیام سر کار… صبح تا شب پای ماهواره مینشستم… فقط همون صبح به صبح یه دوش بود و ادکلن شامپوی توت فرنگیم… انگار واقعا به این تغییر نیاز داشتم…تنها چیزی که جدید شده بود الان، این بود که فقط سر به یه سری از مشتریهام میزدم. اونها زنگ میزدن به موبایلم و با هم قرار میذاشتیم… اینجوری هم در آمدمو داشتم هم یه بند آرایشگاه نبودم و زیر سوالای خواهرم… هم اینکه میرفتم بیرون و با ماشین حس آزادی میکردم… تا اینکه یکی دو روز پیش یکی از مشتریهام زنگ زد و گفت که یکی از دوستاش یه آقاییه که مدله و میخواد برم و تو خونه براش رنگ کنم… که اگه نشد و بهش نیومد سریع به حالت اول درش بیارم… مرد؟ میخواست موهاشو رنگ کنه؟ گفت اولین بارشه و میخواد یه آرایشگر خبره بهش یاد بده چی کار کنه… برای همون الان اینجا بودم… آقای صیاد… یه مدل… تا حالا به مدل بودن یه مرد فکر نکرده بودم… از کار و زندگی مدلها خیلی اطلاعی نداشتم…وقتی در کامل باز شد آروم روندم داخل حیاط. واقعا حیاط زیبایی بود. علیرغم این بی آبی، معلوم بود که حسابی به حیاط میرسن که تمثیل بهشته… از اونجا که ماشینو پارک کرده بودم چون مسیر پیاده روی رو نمیدیدم، انگار کل حیاط دریایی از گل رز بود. صدای لغزش سنگریزه ها روی همدیگه حس خوش آیندی بود زیر پام. حس آزادی میکردم. پشت دریای رز، عمارت با کلاس و قدیمی، با ابهتش چشممو نوازش کرد. روی دیوارهای حیاط هم یه منظرۀ دلچسب و خوشایند از گیاهان رونده که پایان دیوارهای سنگی رو پوشونده بود و زیبایی رزها رو دو چندان میکرد. حیاط شاید در نظر اول به ظاهر خیلی ساده بود اما خیلی سریع فهمیدم، از هر طرف که بهش نگاه میکردی یه حس خاص و منحصر به فرد به جا میذاشت. راه افتادم سمت راست. به جایی که حدس زدم به جادۀ کم عرض بین گلهای رز میرسه، تا حسم با قدم زدن در ادکلن رزها تکمیل بشه… بی اختیار چشمامو بستم. یاد چیزهای خوب می افتادم. اما چی نمیدونم. از پله های سنگی عمارت بالا رفتم. دستمو گذاشتم روی زنگ و چند لحظه بعد در به روم باز شد. یه خانوم مسن که لباس پیشخدمت تنش بود. بر عکس نمای قدیمی عمارت داخل ساختمون خیلی شیک و امروزی بود. و مبلمانش هم کاملا مد روز. یه ادکلن خوش آیند محوهم داخل خونه رو پر کرده بود. اما برخلاف ادکلن سنگین رزها این ادکلن خیلی سبک و ملایم بود. نمیدونم ادکلن چی بود اما واقعا روحمو نوازش میکرد. با صدای پیشخدمت که یه خانوم پا به سن گذاشته اما با کلاس بود، به خودم اومدم-بفرمایین از اینطرف خانوم…-ممنونم…داشت منو به سمت راست دعوت میکرد. برخلاف همیشه که خیلی حواسم جمع بود، متوجه شدم که بازی رو به ادکلن این عمارت باختم. اگه صاحب خونه فقط نصف ادکلن این عمارت جذاب باشه واقعا باید جذاب باشه… بعد از اینکه پیشخدمت تنهام گذاشت به در و دیوار نگاهی انداختم که با تابلوهای قیمتی تزیین شده بود. کلا همه چیز خونه تکمیل و چشم نواز بود. خوش به حال هر کی که اینجا زندگی میکنه. کاتالوگ رو گذاشتم روی زانوهام و شق و رق نشستم. خیلی طول نکشید که با اومدن آقای صیاد به احترامش از جام بلند شدم. به اسم فامیلی صیاد بهم معرفی شده بود. مرد بسیار جذابی بود. قدبلند بود و لاغر اما رو فرم. چشمهاش قهوه ای تیره بود. صورت مردونه و نسبتا سه تیغه. شاید دو روزی از اصلاحش میگذشت. یه ته ریش محو که خیلی بهش می اومد. مخصوصا وقتی تیکه های سفید ریشش برق میزد. یه مرد میانسال جذاب خیلی جذاب الان میفهمیدم که چرا مدله… زیر چشماش هم پف قشنگی داشت که انگار تازه از خواب بیدار شده. دماغ و دهنش هم واقعا زیبا بود. لباس تنش هم یه پیراهن مردونۀ مشکی بود که آستیناشو داده بود بالا. یا یه جین فاق کوتاه مشکی. موهاش از مردونه کوتاهتر بود و خیلی بهش می اومد. با دیدنش یه لحظه نفسم حبس شد. به نظر دور و برای چهل و چهار پنج میرسید. واقعا میشد گفت مرد بسیار زیباییه… اما زیباییش دل آدمو نمیزد. اومد سمتم و باهام دست داد. چهره اش یه جوری بود. میانسالی خیلی بهش می اومد. متوجه شدم که با دیدن من اول تعجب کرد و بعد هم چشمهاش برق زد-آقای صیاد؟-بله… شما هم… ببخشید اسمتون یادم رفته…-لوا…-هیم… همونه یادم رفته بود… تا حالا نشنیده بودم… لوا؟… معنیش چیه؟-نمیدونم…خیره خیره نگاهم میکرد. آب دهنمو قورت دادم. نگاهشو که خیلی سریع رفت سمت کاتالوگ دنبال کردم. و گرفتم طرفش. تعارف کرد-چیزی میل دارین؟-خیر ممنونم…-حتی یه قهوۀ ترک؟-نه مرسی…نشست کنارم. و در حالیکه پاشو انداخته بود رو پاش کاتالوگ رو باز کرد و مشغول مطالعه شد. گاهی هم زیر لب یه چیزی میگفت-سنش زیادی بالاس… زیادی پایینه… نه… نه… شاید… مممم به دلم نمیشینه…شاید یه پنج دقیقه ای مشغول کاتالوگ بود که انگار حوصله اش سر رفت. و دادش دست خودم.-پیشنهاد خودت چیه؟ لوا… خانوم…-اینا همه اشون پیشنهادهای منن… بر مبنای سفارشات شما که به دوستتون داده بودین، دستچین کردم اینا رو… البته یکی دیگه هم تو ماشینه… اونو آوردم اگه یه وخ اینا رو نپسندیدین…احساس کردم خیلی زیادی نزدیکمه… بلند شدم از کنارش و رفتم رو مبل رو به روش نشستم. سنگینی نگاهش اونقدر بود که داشتم خرد میشدم. اینجا روی یه مبل تکی نشسته بودم. بازم بلند شد و اومد و کنارم روی یه مبل دیگه نشست. قبل از اینکه بتونم کاری بکنم شال قرمزمو از سرم کشید.-خیلی جوون به نظر میرسی لوا خانوم… چند سالته؟یعنی نمیتونست سنمو حدس بزنه؟ یعنی اینقدر عوض شدم؟ یه جوری خوشم اومد-مگه به نظر چند ساله میرسم؟-نهایت سی…دلم ضعف رفت. سی و هشت نه ساله بودم. اولین بار بود که داشتم راجع به خودم تعریف میشنیدم. مدتها بود مردم عماد ازم تعریف نکرده بود. یعنی میکرد. اما همیشه یه تعریف مودبانه بود. یه تعریف محترمانه از زنی که دیگه مادر بچه هاته… مثل یه رفیق و دوست… که به هم میگن چه تیپ زدی امروز؟ بهت میاد… اما تموم میشد. این جملات هوس قاطیش داشت. باعث میشد فکر کنم دوباره ۱۷ سالمه… مثل همون اوایل که با عماد دل میدادیم و قلوه میگرفتیم… و حس میکردم به این تعریفها نیاز دارم. یعنی منم مثل عماد شدم؟ ولی آخه الان برای بحران میانسالی زود نیس؟ بد تر از همه اینکه نمیدونم چرا حس گناه میکردم فقط چون مادرم اینا گفتن برای طلاق دست نگه دارم؟ که عماد برمیگرده؟ اگه عماد میخواست برگرده اصلا چرا رفت؟ اوضاع برام تازگی و ترس خاصی داشت که نمیدونم از کجا سرچشمه میگرفت. مثل اون وقتهایی که تو شهر ماشین میروندم. مراقب و حواس جمع. بیشتر حواسم به ترافیک بود. رانندگیم با اینکه عالیه اما فقط برای این بود که خودم و اطرافیانم سالم به مقصد برسیم. اما الان و تو این لحظه همون وقتی بود که تو جاده ای سرعتت دست خودته… قانون خاصی هم برای رعایت نیس. و آزادانه فقط میری اون روندن لذت داره… اون حس سبک و پرنده وار روندن… اصلا دلت نمیخواد گرسنه ات بشه… تشنه ات بشه… یا بنزین بزنی فقط میخوای گازشو بگیری و بری… یعنی جراتشو دارم؟ ففففففوووووفففففف…. راستش اصلا بعد از رفتن عماد به مردها فکر نکرده بودم…حالا که عماد گذاشته بود و رفته بود میتونستم برای اولین بار با یکی دیگه مقایسه اش کنم… آقای صیاد پایان چیزهایی بود که مردم نبود. درسته که عماد همیشه مرتب و تر تمیز بود اما اکثرا تی شرت یقه هفت تنش میکرد. مگر مواقعی که جشنی عروسی چیزی دعوت میشدیم… البته اونموقع ها هم چون کت میپوشید دقیقا همونی نمیشد که من میخواستم… آقای صیاد پیراهن مردونه تنش کرده بود و آستیناشم بالا زده بود. تیپی که من خیلی دوست داشتم… مردم همیشه شلوار پارچه ای میپوشید آقای صیاد جین پوشیده بود. ها به ادکلن مردم عادت داشتم که آرامش بخش بود… اما این ادکلن اغواگر و تازه… از آرامش خسته شده بودم. دلم هیجان میخواست… آها یه چیز دیگه هم هست که هیجان بخشه… وجود خانم خدمتکار… هیچوقت با مردم وقتی کسی پیشمون بود سکس نداشتیم… آها زندگیم با مردم افتاده بود تو سرازیری… همه چیز از روی عادت بود… صورت مرد خیلی به صورتم نزدیک شده بود. بینیشو آروم میمالید به گوشم و تو گوشم نفس میکشید. انگار از عطری که زده بودم خوشش اومده بود. عطرم با همیشه فرق داشت. عطری رو که برای مردم میزدم دیگه نمیزدم. منو یاد عماد مینداخت. یه ادکلن جدید گرفتم که منو یاد خودم بندازه… نکنه اصلا به دلم افتاده بوده که آقای صیاد ازم خوشش بیاد؟ این بار اول بود که میدیدمش… اما تیپ و ترکیبش عقل و هوشمو از سرم برده بود… چقدر این مرد جذاب بود البته شوهر خودم هم خوشگل بود اما آقای صیاد… یه جوری بود شاید هم مرموز و ترسناک بودن اسمش بود… آب دهنم راه افتاده بود… هر چند انگار اونم حالش به خرابی حال من بود. زمزمه اش استرسمو بیشتر کرد-چی میگی؟ هیم؟اما انگار منتظر جواب من نبود. دست راستش از پشت رفته بود زیر باسنم و دست چپشم روی رون چپم بود. پاهامو بی اختیار به هم فشردم. اما پایین کمرم مورمور میشد. قلقلکم می اومد. با بوسۀ ملایمی که به گوشم زد سر و گردنم بی اختیار رفت پایین. و بدنم منحنی شد.-قلقلکی هستی لوا خانوم؟لوا چه اسم عجیبی… چرا اسم خودمو نگفتم؟.. اسم دختر یکی از دوستام بود… برای چی اسم واقعیمو نگفتم؟ میدونستم نمیدونه. چون مشتریهام منو با فامیل عماد میشناختن… خانوم اعتصامی… اما…چرا نمیخوام این غریبه که احتمالا قرار نیس بازم همدیگه رو ببینیم، با اسم شهلا منو بشناسه؟… شاید چون اونوخ یه بخشی از واقعیت هم دخیل میشه… اما واقعیت چیه؟ واقعیت اینه که الان تنهام و آزادم… نمیخوام بازی رو به این غریبه ببازم؟… میخوام؟… مانتوم جلو باز بود. دستش از روی رونم لغزید بالا و رفت توی مانتوم… رو سینه هام حساس بودم… وقتی از روی تاپ و سوتین نوک سینه هامو فشار داد، یه جیرجیر فقط از تو گلوم خارج شد… یه کم خودمو جا به جا کردم.-خواهش میکنم… آقای صیاد… کسی هست… منم… فقط…اونم خودشو انداخته بود روی دستۀ مبلم. اما صداش همچنان زمزمه بود-خوب کسی باشه… مگه چی میشه خوشگلم؟آخرین مقاومتمو با یه دروغ نشون دادم.-من… من… شوهر دارم…اما همون لحظه یاد شکستن عکس عروسیمون افتادم… عکسی که برام مقدس بود… اگه کار عماد اشتباه بود منم اشتباهشو ادامه داده بودم… یعنی از همون اول هم عاشقم نبود؟ شب عروسیمون؟ مگه میشه یکی رو که دوست نداری اینقدر باهاش ملایم و مهربون باشی؟ چرا تو این لحظه حس میکنم نزدیک بیست ساله کلاه سرم رفته؟-خوب داشته باش عزیزم… مگه میگم نداشته باش؟ شوهرتم خیالت راحت الان سرش جایی بنده… الان داره تو بغل یه پری چهره حال دنیا رو میکنه…-ولی آخه… شما خانم دارین حتما…-مجردم…نذاشت بقیۀ حرفمو بزنم. لباشو گذاشت روی لبام. میترسیدم اون خانم پیشخدمت بیاد. استرس داشتم. بیرون اومدن کلمه ها دست من نبود و مستقیم رفت تو دهنش-زشـ…ته… مین…جا… نه…نوازش دستاش دیوونه ام کرده بود. چشمامو بستم. اینکه بدنمو به سمت خودش میکشید اونم با هوس و خیلی محکم، علیرغم ترس و استرسم، حالمو خراب میکرد. زمزمه اش از قبل هم نرم تر شده بود. مثل آه بود و سمی کشنده… که ذره ذره میریخت تو جونم و کالبدمو مسموم میکرد.-بیا بریم تو اتاق خوابم پس…ولم کرد. دستمو گرفت و مثل بچه ها که دنبال بزرگترشون کشیده میشن، منو هدایت کرد. از پله ها رفتیم بالا. جلوی یه در ایستاد. در اتاقو باز کرد. اتاق خواب بزرگی بود. با یه تخت بزرگ. دکوراسیون اتاق جگری بود.-بفرمایین خانوم… بفرمایین که خیلی عرایض دارم خدمتتون…از شدت استرس خنده ام گرفت. وقتی رفتیم داخل درو بست و پشتمون قفل کرد. همونطوری که به در تکیه داده بود از پشت بازوهامو گرفت تو پنجه های قویش و محکم کشید عقب سمت خودش. با باسنم بلند شدن آلتشو حس میکردم. پیشونیشو چسبونده بود به پشت سرم و فقط عطرمو استنشاق میکرد. با اینحال لحظه به لحظه بزرگتر شدن آلتشو حس میکردم که دل میزد. با دست راستش از پشت شالمو ملایم کشید و پرتش کرد زمین… مانتوم رو هم در آورد… حالا فقط یه تاپ زرشکی تنم بود…-آخ چه سفیدیحرکاتش یه کم خشن تر شده بود. با دست چپش چونه ام رو به سمت چپ گردوند سمت خودش و اینبار با اشتیاق لالۀ گوشمو کشید بین دندونهاش. بیشتر گوشم تو دهنش بود. و محکم میمکید و همزمان ناله میکرد. ناله های اون نالۀ منم در آورده بود. منو تو همون حالت به سمت چپ چرخوند و برگردوند طرف خودش اما سر و صورتش از تو گوش و گلوم جدا نشد. پایان افکارم محو شده بود. دیگه هیچ چیزی تو سرم نبود. نه ترس… نه پشیمونی… فقط همین لحظه بود. کاملا خیس شده بودم. برای آخرین بار قبل از اینکه کامل خودمو در اختیارش بذارم سرمو کشیدم عقب و به چهره اش نگاه کردم. اما صورتش خیلی سریع جلو اومد و باعث شد چشمامو دوباره ببندم. انگار همه چیز با چشمهای بسته راحت تره. منو همونطوری که تو بغلش گرفته بود و محکم میفشرد یواش یواش هول داد عقب. حدس زدم میخواد منو ببره سمت تخت. حدسم درست بود. با پایان سنگینیمون روی من، افتادیم رو تخت که بی نهایت نرم بود. با انگشتهاش انگشتهامو پیدا کرد و در حالیکه دستامون به هم قفل شده بود، دستامونو کشید آورد بالا نزدیک سرم. صورتش سرخ شده بود و به جذابیتش اضافه تر میکرد. بی اختیار صورتشو یه بوس کوچولو و سریع کردم-حالا شد… اینجوری خمارشون کن چشماتو… پدرسگ…حرفش بهم برخورد.-واسه چی فحش می…با چسبوندن لباش کلا خفه ام کرد و دیگه نذاشت حرف بزنم. نمیخواستم پایان تلاشمو کردم و پسش زدم…-ولم کن جیغ میزنم هاانگار از تهدیدم دو دل شد. فقط یه لحظه نشستم چون ضربان قلبم بالا بود و نفسهام سنگین شده بود.مانتو و شالمو سریع برداشتم. یه نگاه انداختم بهش که یه حالتی از خجالت و ناباوری تو نگاهش بود. نمیدونم چرا ازش انتظار داشتم ازم عذر بخواد اما بی اختیار خودم با گفتن ببخشید، خیلی سریعتر از اونکه بخواد بفهمه چی شده درو باز کردم و دویدم بیرون. فقط یه جمله تو سرم زنگ میزد-الان شوهرتم تو بغل یه پری چهره اس… پدرسگیعنی واقعا الان عماد کجا بود؟ هنوز با هم خانم و شوهر بودیم؟ نه…یادته اون روزی که رفت گفت منو بستن به ریشش؟ حس میکردم اینهمه سال باهام روراست نبوده یعنی از همون اولشم همینو فکر میکرده؟ شمارۀ گوشی مشتریمو یعنی آقای صیاد رو گرفتم. اینبار جواب داد-بله لوا خانوم؟-اگه میتونی مثل آدم با هم دوست بشیم و بیشتر همدیگه رو بشناسیم میتونی ازم دعوت کنی با هم بریم بیرون و بیشتر آشنا بشیم… من جنده لاشی نیستم که اینجوری میپری روم…آب دهنمو قورت دادم-حق با شماست خیلی عذر میخوام… نمیدونم یهو چی شد… میشه برگردین داخل و همین الان حرف بزنیم؟-نه نمیشه… اما ایندفعه رو ندید میگیرم… اگه خواستین ادامه بدین میتونین به همین شماره زنگ بزنین…گوشی رو قطع کردم. نمیدونم چرا این کارو کردم. یه فرصت داشتم به خودم میدادم؟ به عماد؟ یا به آقای صیاد؟ادامه…نوشته ایول

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *