کاتالوگ عشق (۲)

330
Share
Copy the link

…قسمت قبلوقتی اومدم خونه، مهتاب و فریده تو هال نشسته بودن. فریده کمی رنگ پریده و نگران بود و مهتاب هم که به پدرم رفته بود و بخور، از چیپس و پفک و آجیل و تنقلات مختلف روی میزو پر کرده بود و داشتن با فریده سریال نگاه میکردن. با دیدن من جفتشونم از جاشون بلند شدن. فریده دختر خوب و خانواده داری بود و خیلی هم ظریف مریف. دو سال از مهتاب بزرگتر بود و یکی دو بار با مامانش اینا ملاقات کرده بودم. از دانشگاه با هم آشنا شده بودن و جون جونی. دختر خیلی خوبی بود. پاکی ذاتش از نگاهش میریخت. بر عکس مامانش که خیلی زبون باز و بگیر و ببند بود، این صداش در نمی اومد. اینا به کنار. با مهتاب چه جوری سر میکرد رو نمیفهمیدم.-زود اومدی چرا پس مامان؟-چیزی نیس… خوبین؟ فریده جان پدر چطوره؟ مهتاب گفت، خیلی ناراحت شدم…-خوبم خاله… پدرم هم فقط قلبش گرفته بود… عادت کردیم دیگه… اما خوب هر دفعه ترسناکه… میگم نکنه ایندفعه دیگه بار…چشماش پر شد. محکم بغلش کردم. نمیشد بگم خیلی ازشون بزرگترم اما حس عجزشو درک میکردم. الان به یه بزرگتر نیاز داشت که براش تکرار کنه که همه چیز درست میشه… یادمه اون روزهای اول که مهتاب به دنیا اومده بود، علیرغم اینکه زیباترین اتفاق زندگیم بود، اونقدر ترسناک بود و وحشتزده بودم که هر نیم ساعت یه بار یا مادر عماد یا مادر خودم باید بهم دلداری میدادن که نترس ما پیشتیم… حالا فرض کن اون اتفاق مثلا زیباترین اتفاق زندگیم بود. فرض کن نگران از دست دادن پدرت باشی چقدر دلداری وحمایت لازم داری… یه لحظه از اینکه زود برگشته بودم خونه حس خوشایندی بهم دست داد. آقای صیاد سبب خیر شد… به من میگه پدرسگ… با یادآوری صدای خلسه آورش رنگ به رنگ شدم و قرمز. حس کردم دمای بدنم رفت بالا. لازم داشتم به خاطر فریده هم که شده از این حس و حال در بیام… امشب که بچه ها خوابیدن، به مرتیکه فکر میکنم…-نگران نباش قربونت برم… رو کمک خاله شهلا میتونی حساب کنی… خوب؟ مهتاب هم عین خواهرت…ترس خوردگی چشماش کمتر شد و سرشو تکون داد. موهاشو بوسیدم. یه کم قدش از من کوتاهتر بود. سریع لباسامو عوض کردم و اومدم پیششون. بعد هم یه زنگ به مادر فریده زدم که اگه کار داشت میتونه رو من حساب کنه… تقریبا به جز همون نیم ساعت یه بار که مثل آلارم ساعت به فریده میگفتم نگران نباش همه چی خوبه و عمدی میریدم تو حس و حال سریالشون، با دخترها شب خوبی داشتیم…-مامااااااان پدر دستت درد نکنه فهمید هستی بکش بیرون دیگه سریالو کوفتم کردی…-قابل نداره مهتاب خانوم… به من یه دستی میزنی دیگه نه؟ امشب که حال جفتتونو گرفتم میفهمین………………………….دستامو گذاشته بودم زیر سرم و سقفو نگاه میکردم. ساعت یازده بود. دخترا رفته بودن تو اتاق مهتاب و من هم تو اتاق سیما و سمانه میخوابیدم. از وقتی عماد رفته بود من هم تو اتاق خواب مشترکمون نرفته بودم، مگه برای لباس برداشتن از کمدم. عمادم نبود که بخواد کمدشو به هم بریزه. یه بار بعد از رفتنش اتاقو جمع کردم. واخ این تخت سیما چرا اینقدر سفته؟ کمرم غر شد رفتم تو تخت سمانه دراز کشیدم. حالا این شد. سیما چه جوری میخوابه رو اون تخت؟ تازه خودش هم دست چین کرده بود خبر مرگش. پاره سنگ چی داره اینقده ازش تعریف میکرد آی دیشب ال خوابیدم بل خوابیدم؟… حتما سر مرشو میکوبیده به تخت، بیهوشی چیزی میشده… وگرنه با عقل سلیم رو اون تخت نمیشه خوابید… یا شایدم من پیر شدم؟ شایدم من پیر شدم… جسمی دیگه نمیکشم… خدایا پیر شدم نمیگم مواقع عادی اصلا به سنم فکر نمیکنم و یادم نمیوفته چند سالمه اما… بعضی وقتها من هم یادم میوفته که من الان اگه بخوام هشتاد سال هم عمر کنم، نصف عمرمو زندگی کردم هشتاد؟ با اون اوضاع و احوال؟ آدم اطرافیانشو میبینه که از پنجاه شروع میکنن سکته… همین بابای فریده… یعنی منم قراره از پنجاه شروع کنم؟ پس یعنی از زندگیم فقط ده دوازده سال مونده؟ این سی و هشت نه سال مثل چشم بر هم زدن، گذشت و رفت و من هیچ کاری نکردم تازه میفهمم درد عماد چیه… شاید چون دیگه انگیزه ای نمونده… عماد انگیزه و انرژیم بود… یادش به خیر. یادمه اون اوایل که مهتاب به دنیا اومده بود، یه بار رو زمین آشپزخونه خوابم برده بود تا خود صبح… شانسی عماد با بچه بود. من یادمه رفته بودم یه لیوان آب بخورم مثلا… یهو دیدم صبحه و عماد اومده میگه چرا اینجا خوابیدی؟ یادمه با اینکه رو فرش آشپزخونه خوابیده بودم همچین انرژیم برگشته بود سر جاش که خدا میدونه… انگار تو پر قو خوابیده باشی… عماد یادمه خیلی خندید سر این قضیه… تازه به همه میگفت این خانوم ما خیلی با صرفه اس… تخت مخت لازم نداره تو آشپزخونه میخوابه صداشم در نمیاد… البته من هم میخندیدم اما خوب هر جفتمون میدونستیم چقدر خسته ایم. عماد اون موقع چی داشت که عماد امروز نداشت؟ یا من؟ من اون موقع چی داشتم که الان ندارم؟ خیلی گیج شده بودم. مسئله از بس ناگهانی پیش اومده بود نمیتونستم ذاتشو بفهمم. مثل یه آدم زلزله زده شده بودم. همه چیز به هم ریخته و از بین رفته و من هاج و واج و بهتزده موندم که زلزله چرا اصلا باید باشه؟ چرا من؟ و بدتر از همه… حالا چی کار کنم؟ نمیگم اشتباه نکردم. حالا درسته بهت آموزش میدن موقع زلزله مثلا چیکار کنی… اما اگه یه زلزلۀ واقعی باشه، در اثر پانیک اون لحظه اشتباه ترین تصمیماتو میگیری و احمقانه ترین کارها رو انجام میدی… منم امام زاده نیستم… تا حالا همچین چیزی از عماد ندیده بودم که بخوام بهش عادت داشته باشم یا بدونم چی کار کنم. اون آدم آروم و سر به زیر یهو چرا جفتمونو تکوند؟ فکرشو که میکردم من و عماد با هم بزرگ شده بودیم… هنوز عقل رس نشده ما رو زدن به اسم همدیگه… الان که به افکار اونموقعم فکر میکنم میبینم تو مغزم، چیزی به جز ته ریش و هیکل عماد نبود و یه عالمه هورمون… تازه اونموقع پایان غمم هم این بود که آیا بچه هام چشم آبی باشن یا چشم ابرو مشکی؟ شبیه من باشن یا شبیه عماد؟ بشر من اون موقع عقل نداشتم اصلا الان اگه یکی اون حرفهایی رو که تو سرم چرخ میزد رو به خودم بگه، میگم رسما دیوانه اس تازه من خودمو اونموقع عقل کل هم میدونستم… حالا شانسم زد که عماد خوب و مهربون بود… اگه بد بود چی؟ اگه دست بزن داشت؟ اگه بد دهن بود مثل این صیاد چی؟ درسته با عماد دعوای بدی کرده بودیم و ازش دلخور بودم اما بازم برام محترم بود. فقط محترم بود. ته دلمو که میگشتم همین بود فقط… احترام… به یه دوست قدیمی که نزدیک بیست سال از عمرمو باهاش قسمت کرده بودم… به احترام کمکهاش و مهربونیهاش هواشو داشتم… به خاطر اینکه پدر مهربون بچه هام بود. یه گذشتۀ مشترک داشتیم باهم اما پس بقیه اش چی؟ چیزی که فکر میکردم عشقه، فقط عادت بود؟ اگه عاشق واقعی بودم و هستم، چرا نباید برای این سوال که عماد چرا باید تو زندگیم بمونه جوابی پیدا کنم؟ شاید چون میدونم عماد دوستم نداشته؟ خدایا؟ زمان ما که کاندوم بود… ما چرا اینقدر زود بچه دار شدیم؟ حس میکردم عماد با بچه ها کلاه گذاشته سرم… نه دانشگاه رفتم نه… البته معلومم نیس ها… از کجا معلوم اگه میرفتم دانشگاه الان به اندازۀ همین آرایشگری درآمد داشتم یا نه؟ آدم هر روز میشنوه دیگه… محیط نا امن کاری و اونم بگم… یکی از مشتریهام تعریف میکرد دوست خواهرش تو یه خیاطی کار میکنه و مجبوره همه جوره به صاب کارش سرویس بده که مبادا بیرونش کنن… میگه خانومه خودش یه مادر علیل داره که سکته مغزی کرده… شوهرشم تو تصادف از گردن به پایین فلج شده و خرج و مخارج بیمارستانش و داروهاش سر به فلک میکشه… میگه اگه شوهرش می مرد لااقل دیگه خرج و مخارج دوا درمون شوهره رو نداشت. اما فلج نشدن شوهر و جا به جا مردنش 0.یعنی زندگی همه اش شانسیه؟ پس تلاش چی؟ البته خوب همین آرایشگری هم درسته پولش خوبه اما ریه های آدم داغون میشه از اونهمه تافت و کوفت… از کمر میوفتی پایان مدت سر پا… همین خود من از این سن پاهام واریس گرفته… هر چی حساب میکنم از هر دو طرف قرار بوده سختم بشه ولی الان حداقل رئیس خودمم دیگه… از لحاظ مالی که احتیاجی به عماد ندارم. از لحاظ سکسی هم که اونقدر به قول بقیه هات نیستم که بخوام به در و دیوار چنگ بزنم… اینجوری نمیشه… خیلی وخ بود با عماد حرف نزده بودم. رفتم گوشیمو آوردم و شماره اشو گرفتم. ایراد نداره یازده اس… همیشه تا دوازده بیداره… هر چی زنگ زدم جواب نداد. دفعۀ بعد هم که زنگ زدم گوشیشو خاموش کرده بود. ولی اصلا نمیدونستم برای چی دارم بهش زنگ میزنم… میخواستم مشتولوق بدم که دلم واسه ات تنگ نشده؟ یه لحظه خنده ام گرفت. خوب شد جواب نداد. وگرنه خودم خودمو ضایع میکردم… اما اینم وضعش نمیشه… نه برای طلاق اقدام میکنه نه باهام حرف میزنه… اگه میگی بزرگ شدی مثل آدم بزرگها هم اقدام کن… بگو نمیخوام این زندگی رو… طلاق بگیریم… حس کردم منم بزرگ شدم دیگه و حوصلۀ بچه بازی نـ…یه لحظه صبر کن بینم؟ اگه حضرتعالی بچه نیستی پس واس چی آب دهنت اونجوری راه افتاده بود اونجا؟ ها؟ همچین دهنشو پر میکنه میگه فقط چون بچه بودم دلم واسه ته ریش عماد میلرزید که انگار امشب دوباره همون گوهو نخورده… نه کاتالوگو جا گذاشتم خونه اش… به قول سیما هولی شت… یعنی دیده جاگذاشتمش؟ نکنه فکر کنه از عمد جا گذاشتم؟ که بهانه داشته باشم یا بهانه داشته باشه واسه دیدن هم؟ اما الان که دیگه جلو چشمم نیست و تو موقعیت نیستم اونقدر حسی بهش ندارم… یعنی خوب خوشگل بود ها معلوم هم بود دماغش ایناش طبیعیه… نمردیم و مدل هم دیدیم… خدایا شکرت… گفت مجرده… یعنی طلاق گرفته؟ یا اصن ازدواج نکرده؟ اونجوری که اون یهو پرید روم که با همه ازدواج سرخوده اصلا… تیریپ پایان ایران حرمسرای من است…یه لحظه حواسم جمع شد. خونه خیییییلی ساکت بود. یعنی دخترا چیکار میکنن الان؟ برم عین اوندفعه بترسونمشون؟ بی اختیار یه لبخند اومد رو لبم… سه چهار سال پیش بود. اوندفعه دخترها نشسته بودن پای فیلم ترسناک. هر سه تاییشون هم معلوم بود ریدن تو شلوارشون اما نمیدونم چرا بیخیال نمیشدن.. منم واقعا از فیلمه ترسیده بودم… صداشم بلند کرده بودن و واقعا اعصاب خورد کن بود. یارو با اره برقی زده بود به چاک جاده همه رو میخورد… برای همونم رفتم تو اتاق خوابمون و با عماد نقشه کشیدیم بترسونیمشون… شب که بچه ها رفتن تو یه اتاق، فهمیدیم اینا جرات ندارن تنها بخوابن… به عماد گفتم از تو بالکن بره تو اتاق اینا، منم از اونطرف حواسشونو پرت کنم. بالکن ما یه جوری بود که از اتاق من و عماد میخورد به اتاق مهتاب. فقط با یه نرده از هم جدا شده بود. اما راحت میشد از روش رد شد. اتاق سمانه و سیما رو اونور انتخاب کرده بودیم چون از هم جدا نمیخوابیدن و اصلا نمیخوابیدن. تا خود صبح یه بند در در حرف میزدن. صبح هم تو گوش هم پچ پچ میکردن راجع به حرفهای دیشبشون… مهتاب تکی آروم بود. اما اون شب هر سه تاشون جمع شده بودن تو اتاق مهتاب. درشونو زدم و دیدم اینا رنگشون پریده و بر خلاف همیشه، عجیب مهربون نشستن… ازشون داشتم میپرسیدم قبل خواب مسواکا اینا رو زدن یا نه… سابقه نداشت ازشون همچین سوالات مسخره ای بپرسم… داشتن با تعجب جواب منو میدادن که یهو عماد از پشت پرید روشون… ریده بودن تو شلواراشون… یادش به خیر… با عماد مث دو تا همبازی بودیم بیشتر… زندگیمون بازی بود انگار… اما الان حس میکنم از این بازی خسته شدیم… عقل رس شدیم… اختلاف سنمونم که با بچه ها کم بود… شده بودیم ۵ تا هم بازی… دوباره دستامو گذاشتم زیر سرم… همۀ زندگیمون یه بازی شیرین بوده… که الان دیگه ازش خسته شدیم… حس میکنم بزرگ شدم… حتما عمادم همینه مشکلش… فقط ای کاش اونجوری از هم جدا نمیشدیم… حرفهاش بدجوری برخورده بود بهم… وقتی هم که عکس عروسیمونو برداشت و زد زمین شکست و گفت اولش مادر پدرم میگفتن چی به صلاحمه حالا هم مشاور من خر بودم اونها که مثلا عاقل بودن ورداشتن منو خانمم دادن بعدشم چی کار بکن چیکار نکن حالا هم این مشاور دیوث؟ خسته شدم دیگه از بس باهام مث بچه ها رفتار شد زندگیم همه اش شده خاله بازی مهمون بازی… و عکس رو پرت کرد زمین و شکست. منم عکسو پاره کردم… نه حق من بود اون حرفها رو بشنوم نه حق اون بود که… نمیدونم… ولش کن تب میکنم اصلا بهش فکر میکنم… فقط هم من نیستم که باهام قهره گویا… با مامانش اینا هم حرف نزده… دفتر باباشم نرفته… مامانشم از بس زنگ زد و پیغام گذاشت و دیگه داشت دیوونه میشد که آیا زنده ای یا نه فقط یه جواب بده، عماد فقط یه دونه مسیج فرستاده بود که توش فقط یه دونه نقطه بود. همین. اما با مهتاب و سیما و سمانه رابطه داشت… حالا دیگه چی به هم میگفتن خبر نداشتم… بازم انصافشو شکره که میدونه دخترا تقصیری ندارن این وسط… براشون پول تو جیبی و همه چیشونو مثل همون قبل میریزه و همو میبینن… اما وقتی ازشون میپرسم باباشون کجاست یا چیکار میکنه فقط میگن اجازه نداریم بگیم. اما من همچین شرطی برای بچه ها نذاشتم. نمیدونم راجع به من چی میگن بهش اما چیز زیادی برای گفتن نیس. بچه ها به جز یکی دو روز خاص خیلی منو نمیبینن که بخوان حرفی برای گفتن داشته باشن. مشغول درس و دانشگاهشونن… مهتابم که یکی دو روز دیگه دوباره برمیگرده اصفهان… حس میکنم اصلا دیگه عمادو نمیشناسم. اون عماد مهربون و به قول معروف عاقل، اگه با مادر خودش اینجوری کرده ببین من کجام… ولی خوب من چه تقصیری دارم؟ منم همه اش هیفده سالم بود دیگه… اگه عماد به قول خودش خر بود منم عین خودش بودم دیگه… دو سال نشده سه تا بچه داشتیم حسابشو بکن… منم به اندازۀ اون کلاه سرم رفته دیگه… اینجوری هم دو قورت و نیمش واسه من باقیه…برو تا هر وخ دلت میخواد… زندگی نکردی تا الان؟ برو بکن… اگه گفتم چرا… حالا که به قول خودت عقل رس شدی برو انشالله چشم بازارو در بیار… موفق باشی عماد خان… از فردا هم میوفتم دنبال کارای طلاقم… با اینحال حس میکنم سوالی هست که نمیدونم چیه… یا شایدم دارم غلط میپرسمش… سوالم در رابطه با عماده اما چیه دقیق نمیدونم……………………………..لنگ ظهر بود که از خواب بیدار شدم. آب دهنم ریخته بود رو بالش. امروز بعد از مدتها حالم خوب بود. دمپاییامو پام کردم و لخ لخ کنان رفتم تا آشپزخونه… و در حالیکه موهامو میخاروندم و خمیازه میکشیدم، صداشون کردم-مهتاب؟ مامان؟ فریده جان؟اما صدایی نمی اومد. معلوم بود با فریده رفتن. احتمالا بیمارستان دیدن باباش… نمیدونم فکرهای دیشبم بود یا اتفاق نامبارک با اون مردک… حالم امروز بعد از مدتها خیلی خوب بود. یه چایی ریختم و نشستم پشت اوپن که چشمم به یه یادداشت افتاد با خط مهتاب که نوشته بود میرن بیمارستان… روی اوپن هم که طبق معمول که مهتاب خانوم صبحانه میل میفرمایند، منتظر من بود که جمعش کنم. سماور هم روی خودکار بود. رسما کره کره خر تا حالا یه میلیون بار گفتم این وامونده رو نذار برو به امان خدا… آتیش… حوصله نداشتم اعصاب خودمو خرد کنم… چاییمو برداشتم رفتم تو هال… پدر این دختره چقد شلخته اس آخه؟ هر چی سمانه و سیما مرتبن این مهتاب نمیدونم به… عمادم همونه… از این دو تا وروجک خبری نیس اصن… هر چی مهتاب سرشو میزنی تهشو میزنی زرتی برمیگرده، اینا پارسال دوست امسال آشنا… مخصوصا اخیرا… البته اینم بگم مهتاب خیلی حواسش بهشون هست… از طریق اون خبر دارم ازشون… همینم که باهاشون حرف میزنم سمانه صداشو نازک میکنه که آی مادر سختمه همین الان از پای کتاب بلند شدم… میخوام دوباره به پاش بشینم… سیما هم همچین تایید میکنه که خدا میدونه… به روباهه گفتن شاهدت کیه گفت دمبم… هم نمیدونم چه غلطی میکنن هم دلم براشون یه ذره شده… باید یه سر بهشون بزنم… رفتم موبایلمو آوردم و که یه زنگ بهشون بزنم … همزمان داشتم چاییمو میخوردم که یهو موبایلم زنگ زد. با دیدن شمارۀ صیاد هول شدم و چایی پرید تو گلوم. فکرشم نمیکردم بخواد بهم زنگ بزنه… گلوم بد سوخت و افتادم به سرفه… اینم یه بند زنگ میزد و به قول مهتاب نمیکشید بیرون.داشتم واقعا از خنده و سرفه همزمان خفه میشدم. خلاصه اونقدر سرفه کردم که گلوم بقیۀ روز رو کلا گرفت. صیاده یه دو سه باری دوباره گرفت اما وقتی دید جواب نمیدم بیخیال شد… جمعه بود. دلم گرفته بود. یه زنگ زدم و رفتم پیش مادرم اینا. پدر بازنشستۀ آموزش پرورش بود. برای اولین بار بهش یه نگاه واقعی انداختم. شصت و سه سالش بود و موهاش یه دست سفید. ریش گذاشته بود و سنش به طرز وحشتناکی بالا به نظرم میرسید. یه لحظه ترسیدم. حالا خدا رو شکر مشکل جسمی نداره اما چرا اینقدر پیره؟ محکم بغلش کردم و فشارش دادم. مامانمو هم انگار داشتم برای بار اول میدیدم تو کل زندگیم. اونم شصت سالش بود. اما خوب مادرم موهاشو هنوزم رنگ میکرد و از پدرم جوونتر به نظر میرسید. با اینحال شصت سالش بود و سن خطرناکش. تا قبل از رفتن عماد چرا این چیزا رو نمیدیدم؟ فکر میکردم آدمها دائمی ان… شرایط دائمیه… اما تازه میفهمیدم همه چیز به فوتی بنده…اونروز با مادر و پدرم یه مشورت کردم. حرفشون این بود که باید به خاطر بچه ها هم که شده با عماد حرف بزنم. روی یه سری چیزها حساس شده بودم. مخصوصا وقتی به مهتاب و سیما و سمانه میگفتن بچه… اگه اینها واسۀ یه طلاق بچه ان، من که از الانه مهتاب سه سال هم کوچیکتر بودم، اونقدر بزرگ به حساب می اومدم که بشه مردم داد؟ حرفهای مادر و پدرم به دلم نمی نشست. مخصوصا مامانم. پدرم میگفت به خاطر بچه هات برو دنبال شوهرت… اما مادرم انگاری که پنجاه تا زندگی داره، میگفت بی خبری خوش خبریه مادر عماد پسر خوبیه از تو بهتر کیو میخواد؟ بر میگرده… نگران نباش… تحمل کن… یه کم صبر کن ببین چی میشه؟ آخه تا کی و کجا صبر کنم؟ با خواهرم هم حرف زدم. اونم میگفت عماد غلط کرده خیلی گوه خورده… نری دنبالش ها فردا نمیتونی جمعش کنی… پایان مدت قراره سرت منت بذاره که تو رفتی دنبالش… پس چرا هیچکس یه راهکار درست یا شبیه هم، ارائه نمیده؟ تو تنگنای عجیبی مونده بودم چیکار کنم. و بلاتکلیف گه گیجه میزدم………………………..با عماد حرف زدیم و دنبال کارامون بودیم که طلاق توافقی بگیریم. تا الان همه چیز مثل یه خواب بد بود. شایدم امیدوار بودم به برگشتن عماد. دقیق نمیدونم. اما هر چی بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم داریم از هم دور میشیم… دخترها مخصوصا سمانه و سیما با جفتمونم سر سنگین بودن. از لحاظ روحی خیلی خسته بودم. همون روزها بود که یه صبح ساعتهای هشت ناگهانی خانوم عباسی، همونی که صیاد رو بهم معرفی کرده بود، زنگ زد و ازم خواست برم خونه اش. اینروزها اونقدر کلافه بودم که حتی خونۀ مشتری ها هم نمیرفتم. هر کی زنگ میزد میگفتم امروز قراره پیش یکی دیگه برم. اینم ردش کردم. اوایل پنجاه ساله بود. اما هر چی بهانه آوردم، گفت فردا عروسی دختر خواهرش دعوته و زیر بار نرفت. با خودم گفتم حالا یه شب چیزی نمیشه. شاید یه کم تو روحیه ات تاثیر گذاشت… به خصوص که حرفهاش هم خیلی عادی بود. از طرفی هم میترسیدم صیاد حرفی زده باشه. اما اینجوری به نظر نمیرسید. باهاش ظهر قرار گذاشتم. خانوم عباسی خانم خارج رفته ای بود. یه دختر داشت که آلمان زندگی میکرد. هر شیش ماه یه بار میرفت آلمان به نوه هاش سر بزنه… گاهی که میرفتم پیشش از اونور آب تعریف میکرد برام. منم خوب برام جالب بود. کلا خانم باحالی بود و ازش خوشم می اومد. از مشتریهام هیچکس نمیدونست که داریم طلاق میگیریم. همه فکر میکردن که من هنوز همون خانوم اعتصامی خوشبختم. به همه گفته بودم به خاطر کمرم مجبورم کارمو کمتر کنم. از طرف مادرم هم تحت فشار بودم که میگفت تلاشتو بکن. اما دلیلی نمیدیدم وقتی عماد منو نمیخواد، بیوفتم به پاش. اما مادرم هم دست بردار نبود. مثل مته داشت اعصاب و روانمو سوراخ میکرد…قبل از اینکه کار رنگ کردن موهاشو شروع کنم برام یه قهوۀ ترک دم کرد. و گفت حالا که تا اینجا اومدی بذار یه فالتم ببینم. سرمون گرم شه. نمیدونم چرا هی طولش میداد. عجله داشتم و میخواستم برگردم خونه. مهتاب قرار بود امشب بعد سه ماه بیاد و بهم سر بزنه. دو قلو ها رم با خودش می آورد. و این خیلی عجیب بود. این اولین بار بود همچین کاری میکردن سه تا خواهر. یعنی چی شده؟-خانوم عباسی… انشالله یه بار دیگه… امشب دخترها هر سه تاشون میان… بی زحمت من کارمو سریع تموم کنم…دلم شور میزد. بالاخره راضی شد. اما قهوه رو خوردم. انصافا کارش حرف نداشت. داشتم موهاشو رنگ میکردم که یهو بحثو کشید به صیاد-اینروزها خیلی سخته آرایشگر خوب پیدا کردن… حتی دوستم آقای صیاد هم خیلی از کارت راضی بود…سعی کردم خودمو نبازم. آب دهنمو قورت دادم.-مگه چی میگفت؟-آخه این صیاد ما نیس تو کار فشن و ایناس… پایان مدت کارش با گیریمور و آرایشگره… اما از کار شما خیلی تعریف کرد منم گفتم دیدی بهت گفتم صیاد جان؟ گفت آره… یه کاری کرد که بقیۀ آرایشگرا تا حالا نکرده بودن… گف ازت تشکر کنم…یه چیزی با عقل جور در نمی اومد.-مگه دیدینش؟-آره که دیدمش اما رنگی که شما زده بودی رو ندیدم ها… بعدش دیدمش… نیس سرش شولوغه… زیاد نمیبینمش… انگار اونی که مدل میخواسته، رنگ موهاشو نپسندیده… مجبور شده بودن به همون رنگ قبلیش برگردونن… اما میگف رنگه خیلی به دلش نشسته بوده…-آها… لطف دارن…-آره به خدا چه قدر هم پسر خوبیه…-بله… دیدم…که اینطور. فکر کنم معنی حرفشو از آرایشگریم فهمیدم. خدا رو شکر ضایم نکرده. کارش خیلی برام ارزش داشت… با زبون بی زبونی ازم عذر خواسته بود… حرف خانوم عباسی رفته بود تو سرم و یه کم خیالمو راحت کرده بود. بالاخره بعد از ظهر شد. رفتم دنبال دخترا فرودگاه. قیافه هاشون گرفته بود. هر چی مسخره بازی در آوردم هم اثر نکرد. سیما و سمانه که رسما برج زهرمار. فقط مهتاب جوابمو میداد. تصمیم گرفتم شبو بریم رستوران با دخترا. اما.. راستش هیشکیو به جز بچه ها نداشتم که باهاش بخوام حرف بزنم. اونشب دوقلوها که از دستمون عصبانی بودن که چرا داریم طلاق میگیریم خیلی باهام سرسنگین بودن اما حس میکردم یه چیزی بیشتر از همیشه اس… این اواخر درسته خیلی دمغ و سر سنگین بودن باهام اما امشب یه چیزی اضافه تر بود. مهتاب یواشکی گفت حتی ارتباطشونو با عماد هم قطع کردن. بر خلاف دو قلو ها، مهتاب سعی داشت میونۀ من و باباشو درست کنه… حدس میزنم از من به اون دروغ میگفت و از اونم به من. از دیشب پدر میگفت خوابتو دیده بود بگیر برو، تا میگفت از بس شرمنده ام نمیتونم زنگ بزنم. برای اولین بار تو زندگیم نمیخواستم با صادق نبودن امید تو دلشون بکارم. مجبور شدم پایان اون اتفاقات شب آخرو براشون تعریف کنم تا بفهمه باباشون چرا عصبانیه… و من چرا عصبانی ام… سمانه خیلی عصبانی بود-به همین راحتیه؟ اگه قرار بود از هم طلاق بگیرین برای چی ازدواج کردین؟ برای چی ماها رو به وجود آوردین؟ ها؟ الان من سرمو چه جوری جلوی دوستام بالا بگیرم بگم شدم بچۀ طلاق؟ ها؟ میمیرین از لجبازیتون دست بردارین؟تا اینجا بارها اینا رو براشون توضیح داده بودم اما دوقلوها رسما حرف نمیفهمیدن. فقط مهتاب بود که اونم خیلی نمیشد بفهمم چی تو کله اش میگذره… در هر حال از دو تای دیگه آرومتر بود… تنها کمکم بود. احضاریۀ دادگاهو هم از طریق مهتاب به دست عماد رسونده بودم.-سیما؟ سمانه؟ یعنی چی؟ شما چند ماهه میدونین که من و باباتون قراره طلاق بگیریم، امشب چرا اینجوری شدین؟مهتاب جوابمو داد-آخه بابا… پدر داره کاراشو درست میکنه برای اقامت کانادا…-ها؟عماد داره میره؟ مهتاب در حالیکه بغض کرده بود گفت-اگه از هم بدتون میاد و میخواین طلاق بگیرین خودتون میدونین… اما اگه بعد از طلاق بخواین ما رو مجبور کنین بین یکی تون انتخاب کنیم دیگه کاری به کارتون نداریم… فهمیدی مامان؟ هر مشکلی دارین به خودتون مربوطه اما تو همیشه مامانمی و پدر هم همیشه بابام… نمیتونم یکیو به اون یکی ترجیح بدم…-مگه باباتون میخواد بین من و اون انتخاب کنین؟ ولی به…-لازم نیس بگه… سیما میخواد با پدر بره… سمانه میگه اگه تو بری من خودمو میکشمیهو انگار با پتک کوبیدن تو سرم. مات و مبهوت مونده بود. تازه متوجه شدم سیما و سمانه اصلا یک کلمه هم با هم حرف نزدن پایان این مدتو مهتاب همون جلوی من، که بهت زده مونده بودم، زنگ زد به باباشم دقیق همین جمله رو گفت و قطع کرد.-چی شد به این فکر افتاد یهو؟-تازه به ما هم گفته… کار اقامتش یهویی درست شده انگار…مونده بودم با کی حرف بزنم. امشب عجیب نیاز داشتم با یکی حرف بزنم. چند لحظه بعد، دخترا یعنی مهتاب و سیما بلند شدن و با گفتن اینکه میرن خونۀ مادرم اینا، تنهامون گذاشتن. سمانه موند اما رفت تو اتاقش. صدای بلند گریه زاری هاشو که گاهی با جیغ همراه بود دیوونه ام کرده بود. به خاطر ما این طفل معصومها نباید اینقدر عذاب میکشیدن. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود. حالا درسته داشتیم طلاق میگرفتیم اما بچه ها کوچکترین گناهی نداشتن. حس خطر کرده بودم. اگه سیما میرفت سمانه دیوونه میشد. طاقت نداشتم عذاب کشیدن دخترکامو ببینم. رفتم تو اتاق سمانه. میخواستم بغلش کنم اما پسم زد.-قربونت بره مادر عزیز دلم با باباتون حرف میزنم… خوب؟ نگران نباش… یه راه حلی پیدا میکنیم با هم… آ قربونت برم من…-مامان تو رو خدا سیما میخواد بره منو تنها میخواد بذاره آدم مگه دوقلوشو… نصفۀ دیگه اشو… تنها میذاره؟خدایا همین بود تازه الان میفهمیدم مشکل من از کجاس و چرا نمیتونم برای عماد تلاش کنم. موقع ازدواجمون و اونموقع ها حس میکردم که با عماد کامل میشم. که عماد نیمۀ مکمل منه… اما بعد از اینکه رفتم سر کار و مستقل شدم، تازه فهمیدم که من یه موجود ناقص نیستم که یکی بخواد مکملم باشه… تازه الان میفهمیدم که عمادو دوس دارم… اما نه به عنوان نیمۀ مکملم… به عنوان یه دوست… یه رفیق… یه… دلم میخواد باهاش برابر باشم… نه ناقص که بخواد کاملم کنه یا کاملش کنم… باید باهاش حرف بزنم-نه قربونت برم… نمیذاره… درستش میکنم… خوب؟ نگران نباش…-زنگ بزن به پدر بگو بمونه… اون نره سیما هم می مونه…اشکام بی اختیار میریخت. موهای سمانه رو میبوسیدم.-سمانه؟ بابات کجاس؟ باید با هم حرف بزنیم… اینجوری نمیشه… باید یه راهی پیدا کنیم… میتونی بری پیش مامانی؟-نمیخوام ریخت سیما رو ببینم…-باشه قربونت برم… برو پیش مادر جون…-واسه چی؟-میخوام به بابات بگم بیاد با هم حرف بزنیم…-منم می مونم با هم راضیش میکنیم-نه عزیزم… تو برو… ممکنه نتونه جلوی تو یه سری حرفها رو بزنه… تنها باشیم جفتمونم راحتتریم…-مامان؟ قول میدی؟-آره عزیز دلم… خیالت راحت… یه راهی پیدا میکنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب… خوب؟-پس همین الان جلوی من زنگ بزن ببینم دروغ نمیگی…جلوی خودش زنگ زدم به موبایل عماد. این بار بر خلاف همیشه جوابمو داد اما صداش گرفته بود. یه تک سرفه کرد. معلوم بود گریه زاری میکرده.-بله شهلا خانوم؟سمانه گوششو آورده بود جلو. ناباورانه و امیدوارانه داشت نگاهم میکرد. آروم یه بوس بی صدای دیگه به موهای لختش زدم. برای دخترکم هر کاری میکردم.-عماد جان… میتونی الان بیای اینجا؟ باید با هم حرف بزنیم…دماغشو کشید.-تو بیا اینجا شهلا… منم باید ببینمت… موندم چی کار کنم…-باشه… من سمانه رو میذارم خونۀ مادرم اینا بعدش میام پیشت… آدرست کجاس؟نیم ساعت بعد سمانه رو گذاشته بودم خونۀ مادرم اینا و راه افتادم سمت آدرسی که عماد داده بود. تو یکی از آپارتمانهای خودمون که فکر میکردم مستاجر داره می موند. چشمهاش سرخ بود. مونده بودم چی بگم و چه جوری شروع کنم. از اون خشم اون روزی که با هم دعوا کردیم، خبری نبود. مخصوصا حالا که میدونستم قلبا دوستش دارم.-بیا تو شهلا…-سلام… ببخشید مزاحمت میشم…-عیب نداره…رفتم و نشستم تو هال. بدون اینکه چیزی تعارفم کنه نشست رو به روم-میخوای بری خارج عماد؟ پس…-تازه نیس این تصمیم… قبل از ازدواجم با تو، میخواستم برم…ناباورانه نگاهش کردم. که ادامه داد-اما مادرم گفت اول منو خاک کن بعد هر جا میخوای بری برو…ادامه…نوشته ایول

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *