کجا باید برم؟

672
Share
Copy the link

داشتم از پشت سر نگاش میکردم رو زمین زانو زده بود و شونه هاش بالا پایین میپرید،چند قدم رفتم جلوتر داشت گریه زاری میکرد صورتش خیس خیس بود نمیدونم این خیسی از بارون بود یا اشک تو این چندسال اینقد ناراحت ندیده بودمش نشستم کنارش و فقط نگاهش کردم هنوز جای داغ سیلیش رو صورتم بود توان حرف زدن نداشتم خیلی حالم بد بود فقط میخواستم زودتر برسم خونه درد داشتم خیلیم درد داشتم اما نه جسمم دستامو رو دستای مردونش گذاشتم نگام کرد چشماش پر از حس پشیمونی بود….1 هفته قبلبوی قرمه سبزی کل آشپزخونه رو برداشته بود. عاشق قرمه سبزی بودم هم من هم جان جهانم هیچوقت از آشپزی خسته نمیشدم،مگه میشه آدم واسه عشقش غذا درست کنه و خسته شه؟ تو همین حال داشتم خاطراتمو باهاش مرور میکردم روزی که واسه اولین بار دیدمش بارون میبارید یه بارونیه بلند پوشیده بود و رگه های از سفیدی توی موهاش خودنمایی میکرد..بعد یه احوال پرسی ساده با هم رفتیم فیلم دیدیم خیلی حرف نمیزد ساکت بود…ازش خجالت میکشیدم و دزدکی نگاش میکردم چقد جذاب بود واسم غرق تماشای فیلم بود که انگشت دستمو زدم به دستش و بهم نگاه کرد لبخند زد و دستامو گرفت تو دستاش چقد دستاش گرم بود چه حس خوبی داشت…صدای کوبیدن در رشته افکارمو پاره کرد و بعدش صدای کلید تو در پیچید با خوشحالی رفتم سمت در و خودمو ول کردم تو بغلشامیرزشته عزیزم صب کن درو ببندم همسایه ها میبیننمونمن بذار ببینن جانان جان مگه چی میشه خندید و بغلم کرد و از زمین بلندم کرد منم مثل کنه چسبیده بودم بهش. درو بست تو همون حالت منو گذشت رو اوپن آشپزخونه و رفت سمت اتاقمونامیرلباسامو عوض میکنم میام پیشت عزیزم من منم میزو میچینم زود بیایا. بعد ناهار رفت دوش بگیره باز باید میرفت شرکت کاراشون خیلی شلوغ بود این روزا جلو تلویزیون نشسته بودم و آهنگ بهشت گوگوشو پلی کرده بودمنگو باید بُرید از عشقنه میتونی نه میتونمنه میتونیم برگردیمنه رد شیم از تو این بن بستمنم میدونم این احساسنباید باشه اما هست….موبایلش رو میز زنگ میخورد.رفتم تو اتاق از حموم اومده بود بیرون موهاش هنوز نم داشت بوی شامپوش اتاقو پر کرده بود عاشق این بو بودم-عافیت باشه آقا غولهامیرمرسی شیطون کوچولوموبایلشو تو هوا تکون دادم و گذاشتم رو میز و گفتم-موبایلت زنگ خورد جواب دادم یه خانم بود گفت بعد بهش زنگ بزنیامیرحتما واسه کارا شرکته رفتم نشستم رو پاهاش وخیره شدم به صورتش به چشمای قشنگش مشکی مشکی بود،یه چین چروک خیلی ریز تو پیشونیش بود با یه کم ته ریش و دماغ کشیده اما نه زیاد بزرگ که تبدیلش کرده بود به مرد رویاهای من.خودمو چسبیدم بهش و تو گوشش گفتم دوست دارم بلندم کرد و خیلی اروم گذاشتم رو تخت و خوابید روم لبامون تو هم گره خورده بود ته ریش زبرش گاهی اذیتم میکرد اما خوشایند بود بوی تنش واسم بهترین بوی توی این دنیا بود. دستام تو موهاش بود خودشو کامل انداخته بود روم عاشق این حس له شدن بودم سرشو برد تو گردنمو شروع کرد به مکیدن دنیا مال من بود از لذت و قلقلک میپیچیدم به خودم تند تند بوسم میکرد و گردنمو میمکید.تی شرتشو بیرون اوردم واسش شروع کرد به مالیدن بدنم و بوس کردنش برم گردوند به شکم و خوابید روم خودشو میمالید بهم دستامو گرفته بود تو دستاش و خودشو فشار میداد بهم حتی جون تکون دادن بدنمم نداشتم داغ داغ بودم دیگه تو حال خودم نبودم…. چند دقیقه بعد چشمامو باز کردم مثل بچه ها تو بغلش گم شده بودم و یه دستش رو شکمم بود و با دست دیگش موهامو نوازش میکرد لبشو چسبونده بود پشت گردنم و نفس داغش قلقلکم میداد تا فهمید بیدار شدم گفت ممنون خوشگل ترین عشق دنیا بوسم کرد و ازم پرسید خوب بود؟به نشونه تایید لبخند زدم و چشمامو بستمکنار تخت نشست و سیگار کشید و بلند شد و رفت دوش گرفت و خداحافظی کرد و گفت که کار داره شب شام منتظرش نباشم دیروقت میاد.سر درد شدیدی گرفته بودم یه قرص مسکن خوردمو خوابیدم.4 روز قبل..دو سه روز به هوای مسافرت رفته بودم بابل خونه برادرم چقد دلم هوای امیرمو کرده بود هرجا نگاه میکردم بودش کنار دریا تو جنگل حتی تو خوابمم بودش.چنتا از لباساشو با خودم اورده بودم هر وقت دلم تنگ بود میپوشیدمشون و بوشون میکشیدم وقتی نبود حتی حوصله زدن همون یه ذره ریشم که نیش میزد رو هم نداشتم. خودم بابل بودمو دلم شیراز شهری که توش عاشق شدم…امیرمو دیدم بزرگ شدمو زندگی کردم.زنگ زدم به داداشم-سلام داداشیساسان سلام نیما جان خوبی؟-ممنون.میشه سر راه که میای خونه واسم بلیط بگیری میخوام برگردم شیراز با کلی اصرار که بمون و قبول نکردن من مجبور شد بلیط بگیره واسه عصر که برم تهران و ازونجا برم شیراز واسه سوپرایز کردن امیر یه عالمه نقشه چیده بودم یه عالمه سوغاتی واسش گرفته بودم دل تو دلم نبود که برسم به جانان جانم…ساعت حدود 11 شب بود که رسیدم فرودگاه شیرازتا خونه دربست گرفتم که زودتر برسم. تو راه مردم شهرو میدیدم و فکر میکردم به خودمو امیر 3 سال بود که با هم زندگی میکردیم آخرش چی میشد؟ آخرش امیر ترکم میکرد؟ ترس همیشگیم بود،کاش میشد ازدواج کنیم. تو زندگیم طرد شده بودم از همه چیز و همه کس کل امیدم به امیر بود…اگه امیدم ناامید میشد چی؟ تنهای تو این دنیای بی رحم چکار میتونم کنم؟ سرمو تکون دادمو با خودم گفتم نباید فکر منفی کنم. حدودا 40 دقیقه بعد جلو مجتمع پیاده شدم و کلید انداختم رفتم تو هوا خیلی خوب بود اواخر اسفند بود و بوی بهارنارنج توی حیاط پیچیده بود هوای بهار شیراز آدمو دیوانه میکنه با شوق پله ها رو بالا رفتم و رسیدم به واحدمون کلید انداختم و رفتم تو همه جا تاریک بود ساعت حدودا 12 شب بود یه بوی ادکلن تند تو خونه پیچیده بود بوی امیر من نبود…در اتاقو باز کردم و پریدم تو همونجا خشکم زد حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم… امیر من با یه خانم توی تختمون بود همون تختی که 3 سال من کنارش خوابیده بودم.چشمام پر از اشک شد و خشکم زد منو که دید وایساد توضیح دادن از شدت ترس از چشماش اشک میریخت و تند تند یه چیزایی میگفت که هیچکدومو متوجه نمیشدم به یه نقطه خیره شده بودم کل دنیام رو سرم خراب شده بود چشمام تار میدید و صداهای مبهمی تو گوشم میپیچید حرکت کردم به سمت در و امیر هم دنبالم میومد و تند تند یه چیزایی میگفت و گریه زاری میکرد وقتی دید جوابی از من نمیشنوه با یه دستش منو کشید عقب و یه سیلی زد تو صورتم کل ساختمون دور سرم چرخید و از پله ها پرت شدم پایین….دیروزچشمامو باز کردم یه مهتابی جلو چشمام بود و بعدش چشمای نگران امیرو دیدم داشت نگام میکرد پر از غم بود پر از پشیمونی…نمیدونستم دوستش دارم یا ازش متنفر شدم فقط دوست داشتم بغلم کنه و بهم بگه همش یه خواب بوده… اما خواب نبود من بیدار بودم و خیانت عشقمو با چشمای خودم دیدم. سرم درد میکرد دستمو گچ گرفته بودن…سرشو اورد کنار گوشمو گفت خوبی؟ چیزی نگفتم فقط نگاش کردم قدرت حرف زدن نداشتم لهم کرده بود زیر پاهاش میدونستم امیر دوجنسگرا هست اما فکرشم نمیکردم یه روز بهم خیانت کنه. تو سرم پر از سوال بودآخه چرا؟چی واسش کم گذاشته بودم؟؟؟چییی؟ چند لحظه بعد یه دکتر میانسال با یه عینک گرد و ریش سفید اومد کنار تختم و گفت مرخصی کارای پذیرشتو انجام بدن میتونی بری خونه و به امیر اشاره کردتو دلم گفتم خونه؟کدوم خونه؟خونه پدرم که هرروز یا باید نقش بازی میکردم یا دعوا بود و توهین یه خونه امیر که اونجا خودش منو از نو ساخت بهم روحیه داد و باز منو زمین زد و خورد کردبه قول شاعراین کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندشامیر کارا ترخیصو انجام داد و مرخص شدم بارون بهاری شدیدا میبارید تو ماشین هرچی باهام حرف زد جواب ندادم یهو زد کنار و از ماشین پیاده شد.داشتم از پشت سر نگاش میکردم رو زمین زانو زده بود و شونه هاش بالا پایین میپرید،چند قدم رفتم جلوتر داشت گریه زاری میکرد صورتش خیس خیس بود نمیدونم این خیسی از بارون بود یا اشک تو این چندسال اینقد ناراحت ندیده بودمش نشستم کنارش و فقط نگاهش کردم هنوز جای داغ سیلیشو حس میکردم توان حرف زدن نداشتم خیلی حالم بد بود فقط میخواستم زودتر برسم خونه درد داشتم خیلیم درد داشتم اما نه جسمم دستامو رو دستای مردونش گذاشتم نگام کرد چشماش پر از حس پشیمونی بود نگام کرد و گفت ببخشید نگاش کردمو گفتم بریم خونه سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه. رفتم رو کاناپه خوابیدم حالم از اون اتاق لعنتی به هم میخورد هیچ کس و هیچ جایی رو نداشتم که برم تصمیم خودمو گرفته بودم میکشمش بهش گفته بودم مال من نباشه نمیذارم مال کسی دیگم باشه بهش گفته بودم خیانت کنه هم خودمو میکشم هم خودشو.نشست رو مبل کناریمو یه کم باهام حرف زد چندتا جواب یه کلمه ای از رو اجبار بهش دادم و رفت شامو آماده کرد و گذاشت رو میز جلوم گفتم میخورم که دست از سرم برداره حس عشق و تنفر با هم مخلوط شده بود و موجود وحشتناکی از من ساخته بود…شب رفت رو تخت بخوابه اما هرکار کرد راضی نشدم پیشش بخوابم.شروع کردم به نوشتن نامه خداحافظی من جرات کشتنشو نداشتم نمیتونستم کجا میرفتم؟نمیدونم فقط باید میرفتم.نامه رو اینطور نوشتمسلام جان و جهانممیترسم از نبودنت… از بودنت بیشتر… نداشتنت ویرانم میکند… داشتنت متوقفم… وقتی نیستی کسی را نمیخواهم… وقتی هستی ترا میخواهم… رنگهایم بی تو سیاه است… در کنارت خاکستری ام… خداحافظی ات به جنونم میکشاند… سلامت به پریشانیم… بی تو دلتنگم… با تو بیقرار… بی تو خسته ام… با تو در فرار… در خیال من بمان… از کنار من برو… من خو گرفته ام به نبودنت.گناه من شاید این بود که پایان رویاهایم را از کوچه های زندگی گرفتم به آغوش مردی سپردم که ماندنی نبود .هر چند آغاز راه را دشوار دیدم اما دل سپردم رها شدم در قلبی که تنها زمزمه اش نتوانستن بود . دلم به حال دلتنگیهاش سوخت . شکسته های دلش را بند زدم آری گناه من شاید دل باختن به آن نگاه بود . قدم زدن با مردی که عشقم را نفهمید تا اینکه یک روز مرا به ویرانی کشاند……خدانگهدارنامه رو رو میز گذاشتم و از خونه زدم بیرون کجا باید برم؟نمیدونمکجا باید برم یه دنیا خاطرت تورو یادم نیارهکجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بذارهچه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی ندارهمحاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیارهکجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینمکجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینمقراره بعد تو چه روزایی رو من تو تنهایی ببینمدیگه هرجا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینمپ ن داستان اولم بود و کلا تو یک صبح تا ظهر نوشته شده.بدیاشو به بزرگیتون ببخشیداساتید راهنمایی کنن واسه بهتر شدن داستان ممنون میشم.نوشته DEADMAN1375

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *