دانلود

کلیپ سکسی بی غیرت با کوس زنش پول در میاره

0 views
0%

کلیپ سکسی بی غیرت با کوس زنش پول در میاره

ساعت 6:30 صبح روز دوشنبه بود که با صدای کوک ساعت موبایلم از خواب پاشدم. بعد از شستن دست و صور۳

تم و صرف صبحانه راهی محل کار شدم . به دلیل دور بودن و ترافیک صبح گاهی تهران اکثرا یک ساعت و نیم در راه هس

تم . تقریبا ساعت 8:30 بود که رسیدم جلو پروژه و دیدم که جمعیتی از کارگرها و مهندسین و کادر اداری و مامو

رین شهرداری و نیروی انتظامی و … تجمع کردن جلو پروژه . با تعجب نگاهی کردم و کمی جلوتر ماشینو پار

ک کردم و به سمت جمعیت رفتم که علت رو جویا بشم . وارد جمعیت که شدم سینا دوست و همکارم ر

و دیدم که داشت با کارفرما و سرپرست کارگاه صحبت میکرد. جلو رفتم و سلام کردم و ایستادم تا صحبتشا

ن تموم شه . بعد از چند دقیقه صحبت مهندس رضایی (سرپرست کارگاه و رییس بنده) رو به من کرد و

گفت امروز کاری که بهت محول شده رو ول میکنی و با سینا در اختیار آقای امیری (کارفرما) هستید و …

نصف بیشتر سقف طبقه 4 خراب شده و دوتا

 

 

 

 

 

 

 

من پوریا هستم 26 ساله مجرد و ساکن تهران و قد 187 وزن حدود 80 و فارغ التحصیل رشته عمران و با تیپ و ظاهری کاملا معمولی و وضع مالی عادی و کارمندی . (با عرض پوزش به دلیل واقعی بودن خاطره از نام های مستعار استفاده کردم.)
دوستان داستان دنباله دار هست و در این قسمت زیاد سکسی نیست .سعی کردم از ابتدا و با کل جزئیاتش بنویسم .

صحبت که تموم شد از سینا جریان پرسیدم و گفت ساعت 6 امروز صبح کارگر مردن و یه چند نفری هم زخمی شدن و چون کارگرها افغانی هستن و غیر مجاز شهرداری پروژه رو خوابونده و کارفرما هم به ما گیر داده که برای چی خراب شده و بد بخت علی که طبقه 4 تحویل اون بوده و الان دهنش صافه و … تو همین اوضاع بود که یه وانت شهرداری دیگه اومد و 4 نفر با کت شلوار ازش پیاده شدن و به سمت همکارانشون که داشتن با مسعولین پروژه بحث میکردن رفتن و سلام علیک کردن و … و بعد از یه 10 دقیقه ای همگی رفتن تو پروژه و منم با بقیه بچه ها و چند تا از سر کارگرها صحبت کردم و کسی نمی دونست که جریان چیه و برای چی سقف خراب شده و … تو همین شرایط بودیم که یه بی ام و مشکی اومد جلو پروژه و یه خانوم شیک و خیلی با کلاس ازش اومد پایین و از یکی از بچه ها پرسید. آقای امیری رو کجا میتونم ملاقات کنم . من هم کمی رفتم جلوتر و پرسیدم امرتون چیه که خودش و معرفی کرد و گفت که از دوستان آقای امیری هستش و ایشون گفته که بیان . من هم که واقعا شیفتش شده بودم ولی سعی میکردم تابلو نشه و زیاد نگاهش نکنم کمی جدی گفتم ایشون الان با مامورین شهرداری داخل هستن و فکر نمیکنم بتونه بیاد و امروز من مسعولیت کارای کارگاهیشونو دارم و اگه امری دارین در خدمتم.
(از این خانوم بگم که خودشو مهندس لقمانی معرفی کرد و قدش تقریبا بلند بود نه چاق بود نه لاغر رنگ موهای روشن و لخت و بلند با یه شلوار لی آبی روشن و یه مانتو سفید تقریبا تنگ و کفش کتونی سفید . بهش هم میخورد بالای 30 سالش باشه.)
(این رو هم اضافه کنم که من معاون مهندس رضایی سرپرست کارگاه هستم و در واقع تو کارگاه نفر دومم و تقریبا برش دارم.)
انگار که لحن صحبت من براش سنگین باشه گفت که میخوام با سرپرستتون صحبت کنم منم باز با حالتی محکم تر گفتم در حال حاضر من سرپرست اینجام و امری دارین بفرمایین که گفت یک لحظه تشریف بیارین و از بقیه فاصله گرفتیم و در حال قدم زدن گفت که مهندس محاسب هستش و از دوستان آقای امیری و ایشون ازش خواسته که قبل از کارشناس های شهرداری خودشو برسونه و واجب که همین الان بره پیش آقای امیری….من هم قبول کردم و یه کلاه ایمنی بهش دادمو رفتیم داخل
بعد از کلی کلنجار رفتن با کارشناسا و مامورین شهرداری . هول و هوش ساعت 12 بود که بیشترشون به همراه آقای امیری و مهندس رضایی و مهندس لقمانی رفتن شهرداری و… و اون روز چون که کارگاه تعطیل بود من هم ساعت 3 با مهندس رضایی هماهنگ کردم و رفتم خونه .
روز های بعدی هم رفتم ولی کارگاه تعطیل بود و خبر خاصی نبود تا روز سه شنبه هفته بعدش که تو دفترم نشسته بودم و داشتم چایی می خوردم که تلفن زنگ خورد. شمارشو نگاه کردم دیدم داخلی منشی آقای امیری گوشی برداشتم و ازم خاست که همین الان برم دفتر ایشون. منم رفتم و به اتاقشون که رسیدم و وارد شدم منشیش تلفن ور داشت و گفت که اومدم همزمان به صحبتای بلند بلند داخل اتاق گوش می دادم و مقداری استرس گرفته بودم . با اشاره منشی در زدم و وارد شدم که دیدم همه هستن و سلام کردم و همه رم یه نظر دیدم چشمم روی خانوم لقمانی ایستاد و با اشاره سر به ایشونم سلام کردمو ایشون هم با سر جواب داد.در همون بدو ورود
اقای امیری که معلوم بود بد جوری توپش پره گفت ما دیگه با مهندس رضایی و تیمشون ادامه همکاری نمیدیم و از امروز خانوم مهندس لقمانی سرپرست کارگاه هستن و چون مهندس رضایی نیس من هم باید تا همین امروز تمامی نقشه ها تحویل خانوم لقمانی بدم و میزم و تحویل بدم و …
اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم و رفتم تو دفترم که جم و جور کنم . کارد میزدی خونم در نمیامد که بعد یه 10 دقیقه دیدم حال ندارم و همش به بی کار شدنم فکر میکردم و به این که چه قدر برای اینجا زحمت کشیدم و حالا هم هیچی.وضع ساخت و سازم که خوب نبود و … کلا بد جوری خورده بود تو پرم . پاشدم رفتم تو یکی از طبقه ها.پروژه تعطیل بود و هوا هم تقریبا سرد شده بود و باد سردی هم می وزید که یه نخ سیگار روشن کردم و تو فکر بودم اصلا حس خوبی نداشتم و احساس می کردم زندگیم رو هواست و آخرش تصمیم گرفتم که خیلی محکم و سریع جمع و جور کنم و برم تا از این کوچکتر نشدم بعد 10 دقیقه برگشتم دفترم که دیدم خانوم لقمانی نشسته روی صندلی جلوی میزم تا من و دید بلند شد و گفت معلومه کجایی منم که دیگه اعصابم خرد خرد بود و با این که خیلی از این خانومه خوشم اومده بود دیگه حتی برای این چیزام حوصله نداشتم با بی توجهی گفتم دارم جم و جور میکنم و تا آخر وقت اداری تحویلتون میدم همچی و اونم گفت من میرو تو دفتر و تموم شد برام بیار رفت تو دفتر مهندس رضایی که حالا دفتر خودش شده بود.
اون روز گذشت و من از اونجا اومدم بیرون حتی دیگه با مهندس رضایی هم ادامه همکاری ندادم .یه بیست روزی گذشته بود و یه چند جا دیگه رفتم رزومه پر کردم ولی خوب نبود یا حقوق و مزایای خوبی نداشت یا کار خوبی نبود در کل کاری نداشتم و بیشتر اوقاتم و یا تو کافه بودم یا الکی تو شهر می چرخیدم.مصرف سیگارمم بیشتر شده بود. دیگه حتی از بی کاری خسته شده بودم .جمعه شده بود و منم باز غم جمعه عصر و سیگار و آهنگ های داریوش یاد آخرین دوست دخترم افتادم و تنها کسی که دوستش داشتم بود و بعد اون همه رابطه هام فقط نیاز بود دیگه عشقی نداشتم . کلا بغض خاصی داشتم . زنگ زدم رفتم از ساقی یه بط مشروب گرفتم و اومدم . نشستم کم کم شروع کردم . بعد 5 یا 6 پیک دیدم سیگار و مشروب و آهنگ چشم من داریوش چه مثلث دلنشینی ایجاد کرده و تو حال خودم بودم و نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زنگ موبایلم پاشدم ساعت دیدم 9:45 بود سر درد داشتم و یادم نمیومد کی تو تخت اومده بودم .شماره رو نگاه کردم نا شناس بود برداشتم با صدای خواب الوده گفتم بله .یه خانومی گفت مهندس طاهری؟ نشناختمش گفتم بله خودمم بفرمایید . گفت لقمانی هستم حالتون خوبه؟ یه لحظه ته دلم ریخت ولی از دستش عصبانی بودم خیلی عادی گفتم مرسی امرتون ؟ یه مکسی کرد و گفت خواب بودین بد موقع زنگ زدم؟ گفتم نه تازه بیدار شدم ولی مشکلی نیست بفرمایین که گفت که پروژه دوباره راه افتاده و کلا تیم اجراییش عوض شده و … منم سرسنگین بهش گفتم موفق باشین و … بهم گفت تشریف بیارین اینجا در باره یکسری از نقشه ها توضیحاتی بدین به پیمانکارها بعضی از نقشه هاشون جور در نمیاد .گفتم من واقعا وقت ندارم و دلیلی نمیبینم که تا اونجا بیام و متاسفم . خیلی ازش خوشم میامد ولی خیلی مغرور بود نباید خودمو کوچک میکردم
گفت من واقعا اینجا به یکی نیاز دارم که از گروه قبلی باشه و یه سری توضیحات بده شما طبق قرارداد باید همه اطلاعات رو در اختیار ما بذارید
منم تو جوابش گفتم با شخص من که قرارداد ننوشته کسی جایی رو هم امضا نکردم برید از هر کسی که باهاش قرار داد بستید بخواهید که گفت ما هر چی با آقای رضایی تماس میگیریم جواب نمیدن شما معاون ایشون بودین که پریدم وسط حرفشو گفتم من با جناب آقای مهندسی رضایی هم قطع همکاری کردم و به من ربطی نداره . خداحافضی کردم وگوشی رو قطع کردم.
پاشدم رفتم سمت پذیرایی دیدم مامانم داره خونه رو گردگیری میکنه سلام کردم تا منو دید گفت دیشب خودتو خفه کرده بودی بابات بردت تو تختت چیزی نگفتم و رفتم سمت آشپزخونه در یخچال و باز کردم که دوباره گفت برو دوش بگیر بیا تا بهت صبحانه بدم گفتم پس یه ژلوفن هم بده سر درد دارم.رفتم دوش گرفتم و صبحانه رو خوردم و ظهر شده بود منتظر بودم تا ناهار آماده شه بوی پیاز داغ خونه رو برداشته بود خیلی وقت بود که اینجوری ناهار تو خونه نبودم یه جورایی یاد دوران نوجوونیم افتادم . حالم خیلی بهتر از دیروز و روزای پیش بود . رو کاناپه جلو تلوزیون نشسته بودم و داشتم تلوزیون میدیدم که یه چیزی عینه خوره افتاد به جونم که یه جوری با این دختر بیشتر ارتباط بر قرار کنم.ولی حتی نمیدونستم که مجرد یا متاهل سنشم که ازم بیشتر مشخصا وضع مالی بهتری هم داره از شواهد رفتاریشم معلوم بود به هر کسی پا نمیده ولی واقعا خوب بود هیچ ایرادی تو ظاهرش نداشت از دید من . ولی من هم خوب از جانب قدرت برخورد کرده بودم و هیچ ضعفی نشون نداده بودم.حتی اسم کوچکش رو هم نمی دونستم .تو همین فکرا بودم که یهو مامانم زد پشتم گفت اسمش چیه ؟ گفتم کی؟ گفت همونی که هوش از سرت پرونده یه نیش خندی زدم و گفتم ابسولوت (نام مشروب) اخمش تو هم رفت و بر گشت رفت سمت آشپز خونه همین که پشتش به من بود گفت من نفهمم بچم چشه که دیگه هیچی حالیم نیست .
با خودم گفتم بزار زنگ بزنم بهش برای کاری که داشت من که بیکارم یه تیری هم در تاریکی میزنم تازه کلی هم منت سرش میزارم . این شد که رفتم تو اتاقم ساعت دیدم 1:30 بود گوشیم و برداشتم زنگ زدم به همون شماره ای که باهاش صبح بهم زنگ زده بود یه چند تا بوق خورد تا برداشت .
– بله؟
– سلام .طاهری هستم.
– سلام .بله شناختم حال شما؟
– مرسی بابت صبح زنگ زدم می خواستم ببینم مشکلتون چیه و چه کمکی از من ساختس.
– مرسی دست شما درد نکنه اینجا ما با یه سری از پیمانکارامون به مشگل و نا هماهنگی خوردیم که میگن زمان تیم شما انجام شده.اگر امکانش هست یه سر اینجا تشریف بیارین ممنون میشم.
– ببینید من فقط به خاطر شما که تماس گرفتین و نمیخوام روتونو زمین بندازم حاضرم وقت بذارم نه برای اون پروژه پس لطفا شما اسنادتونو بیارین یه جا بیرون قرار میذاریم و به مشکلتون رسیدگی میکنیم.
-مرسی ولی من میخوام این جا در حضور پیمانکارها یک جلسه بذارم و تکلیفشونو روشن کنم
– آخه از شما چه پنهون دوس ندارم اونجا بیام ولی می خوام کمکتون کنم ولی با اونجا اومدن اصلا راحت نیستم.
– خوب مرسی پس اگر نیاز شد حتما خبرتون میکنم.کاری ندارین؟ خداحافظ
– نه ممنون فقط شماره مبایلتون همین که تماس گرفتمه؟ سیوش کنم.
– بله همینه
– مرسی خداحافظ
– خدا حافظ
قطع کردم و گفتم کون لغش داره خودشو میگیره اون به من احتیاج داره و تاقچه بالاهم میذاره ولی شمارشو سیو کردم.گفتم شاید لازمم شه ولی از صحبت کردنش کاملا معلوم بود که زنگ بزن نیست.
گذشت و من تقریبا از فکر این خانوم در اومده بودم و با خودم میگفتم این به من پابده نیست و سعی میکردم بهش فکر نکنم . چون میدونستم حداقل الان دست بالا رو دارم اگه کاری کنم آبرومم میره.
یه 1 هفته ای گذشت فک میکنم چهار شنبه بود هوا هم ابری بود بد جوری شهوتم بالا زده بود چند وقتی بود که سکس نداشتم از خونه زدم بیرون گفتم میرم یه چرخی می زنم روحیم عوض شه .بیرون که رفتم خود به خود رفتم سمت سعادت آباد و اونجا می چرخیدم . یه میدونی داره به اسم میدان فرهنگ از بچه ها شنیده بودم جنده اونجا زیاده . واقعا می خواستم یه کسی بلند کنم . واقعا شهوتم بالا زده بود . وقتی رسیدم دیدم چندتا ماشین کنار چندتا دختر وایسادن فهمیدم که خودشه رفتم جلو تر کسی نبود دور زدم که بر گردم همونجا کم کم بارون هم زد .کمی ترافیک بود وقتی رسیدم کسی نبود یه فهش دادم و رفتم . مونده بودم چه کارکنم هم حوصلم سر رفته بود هم حال خونه رو نداشتم هوا هم خوب بود هوس قلیون کردم و یه سفره خونه میشناختم که قلیون های خوبی میداد رفتم اونجا نشسم. تو اون ساعت خیلی شلوغ نبود و آرامش خوبی بود . تو استکانم چای ریختم و یک شاخه نبات درونش گذاشتم و مقداری هم لیمو و قل قل قلیان که آرامش خاصی بهم میداد.به دسته تخت خیره شده بودم و قلیان میکشیدم به چیز خاصی فکر نمی کردم فقط هنگ بودم که موبایلم زنگ خورد .شماره رو که دیدم جا خوردم فک نمیکردم زنگ بزنه.بی معطلی جواب دادم .
– سلام.
– سلام آقای طاهری ببخشید مزاحمتون شدم. ولی مشکلی به وجود اومده که به کمکتون احتیاج دارم.
– ایشالا خیره . چی شده؟
-باید حضوری ببینمتون اسنادی به دستم رسیده قبل از هر چیز بد نیست که شما هم ببینیدش
-اوکی ولی من به شما گفتم که ….
– بله میدونم کجا میتونم ببینمتون خیلی واجب؟
-برای کی ؟
– هر چه زود تر بهتر . امروز وقت دارید؟
– بله من الان سمت سعادت آباد هستم
– من هم از شرکت اومدم بیرون تا نیم ساعت دیگه فکر میکنم بهتون برسم

Date: آگوست 16, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *