کلیپ سکسی کوس بلوند با یه مرد کیری چاق چه عشقی میکنه

15943
Share
Copy the link

کلیپ سکسی کوس بلوند با یه مرد کیری چاق چه عشقی میکنه

 

سلام من معصومه هستم ولی تو فامیل بهم میگن الهام من اهل رشت م این خاطره سکسی نیست اینو مینویسم تا شاید اونی که دنبالشم یه روز اینو بخونه ماجرا از یه روز شروع شد که حالم خوب نیود رفتم تو چت یاهو تو یه روم ساکت نشسته بودم فقط به اونایی که چت میکردن نگاه میکردم دیدم یه نفر اومد تو پی وی م شروع کرد بامن حرف زدن اول جوابشو ندادم بعد بهم گفت میدونم حالت خوب نیست و چه حالی داری وشروع کرد از خدا حرف زدن و چیزایی میگفت واقعا دلنشین بلاخره جوابشو دادم گفتم تو از کجا میدونستی حالم خوش نیست حتی ایدیم هم پسرونه بود خلاصه کمکم سر حرف باز شد بهش گفتم ایدی اصلیمو اد کنه اونم ادم کرد وقتی باهاش حرف میزدم ارامش میگرفتم انگار اونم بیکار بود همه کارو زندگیشو صرف من میکرد به درد دلام گوش میداد راهنماییم میکرد یه جور خاصی حرف میزد اون روزا یه حالو هوایی داشتم که هیچ وقت تو عمرم نداشتم انگار به خدا خیلی نزدیک شده بودم همش از خدا حرف میزد همه سوالامو پاسخ میداد یه لحن خاص داشت بعد یه روز ازم پرسید ارزوهاتو بگو من پرسیدم چی شد که اینو میگی گفت یه حسی بهم میگه باید بدونم چه ارزویی داری منم خیلی صادقانه همشونو گفتم اونم گفت واست دععا میکنم که بهشون برسی بعد ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه اسم واقعیشو اینجا میگم شاید خودش خوند اسمش امین بود اهل لرستان بعد گفتم خیلی دوریم ها اونم گفت میدونم تعجب کردم گفتم منکه بهت اصل ندادم بعد ازم اصلمو خواست بهش دادم یه کم صمیمی تر شدیم ولی چندسال از من کوچیک تر بود شاید باور نکنید نمیتونم حس و حال اون روزارو واسون توصیف کنم اصلا هیچ فکری و دغدغه ی نداشتم ارامش محض بهم دست داده بود بعد یه مدت ازش خواستم عکسشو ببینم با یه خورده اکراه عکسشو فرستاد باورم نمیشد یه پسر با قد 188 خودش گفت وزنش تقریبا 90 کیلو اصلا فکرشم نمیکردم خیلی خوشت قیافه و قیافش ادمو اروم میکرد بدن ورزشکاری هم داش

ت حس کردم بهش علاقه دارم ولی به روم نیاوردم بعد دیدم اون ازم درخواست عکس نمیکنه اخرش یه روز بهش گفتم میخوام عکسمو واست بفرستم اونم موافقط کرد و عکسمو فرسادم خیلی ازم تعریف میکرد یه حرفایی میزد که اعتماد به نفسم خیلی بالا میرفت بهش هم نمیومد دروغکی بگه ادم صادقی بود هرروز نماز می

خوند یه ادم عجیب بود وقتی به خودم اومدم شیش ماه بود باهاش

رابطه داشتم یه وبلاگ ساخت رمزشم اسم من بود فک کنم www.nedaye-allah.blogfa.comبود تو اون وبلاگ روز اولی که ساختش بهش یه نظر دادم که توش شمارمم بود گفتم که الهامم بعد دیگه تو یاهو نرفتم دوسه روز گذشت داشتم دیونه میشدم منتظر تماسش بودم یه روز ظهر دیدم گوشیم زنگ میخوره یه شماره ناشناس بود ورداشتم یه صدای مردونه ولی دلنشین پرسید الهام خانوم منم گفتم بله بعد گفت امینه خلاصه کلی باهم حرف زدیم گفت چرا نیومدی تو یاهو گفتم نتم قطع شده خلاصه حالا شمارشم داشتم راستش یه چیزیو بگم من با یه پسر قبل این امین رابطه داشتم حتی سکس هم باهم داشتیم ولی فقط در حد بغلو بوسو حال الانم بهم اس میدادیم ولی کم با یه پسر تهرانی هم رابطه داشتم ولی اونا هیچکدوم مثل امین نبودن اون فرق میکرد مثل شب و روز بودن یه روز امین بهم گفت حس عجیبی نسبت بهت دارم دلم همش حس سوزش داره بعد بهم گفت دوست دارم خیلی روم تاثیر گذاشت منم همون حسشو حس میکردم یه روز بهش گفتم امین منو تو فقط در حد دوستی باید باهم باشیم تو دوری و سنت کمتره اخه اون ازم خواستگاری کرد تا اینو بهش گفتم ناراحت شد وقتی ناراحت میشد منم اتیش میگرفتم میدونستم من لیاقتشو ندارم خلاصه ازش خواستم بیاد رشت همو از نزدیک ببینیم اونم قبول کرد بعد وقتی رسید تو رشت بهم اس ام اس داد باورم نمیشد شب تا صبح خ

وابم نبرد وقتی صبح شد باهم قرار گذاشتیم رفتم دنبالش امین وقتی منو دید تو ماشین شوکه شد فک نمیکرد ماشین داشته باشیم اخه گفته بودم

وضع مالیمون خوب نیست ولی اون میگفت واسه من مهم نیست وقتی سوار شد از خجالت یا بهتره بگم حیا حتی بهم نگاه نمیکرد کمکم

سرحرفو باهاش باز کردم به حرفش اوردم کاری کردم باهام

راحت تر باشه به گفت برو یه رستورانی چیز

 

ی من بردمش رستوران محرم اونجا کباب ترش سفارش دادیم قدش خیلی ازمن بلنتر بود سعی میکردم بهش نزدیک بشم موقع غذا خوردن ولی اون خجالت میکشید ولی اون لقمه هاشو دهن من میزاشت منم دهن اون بعد رفتیم تو پارکینک دوس داشتم محکم لبامو بگیره و بخوره بهش با شهوت نگاه کردم دیدم اونم نگام کرد لبای گوشتی داشت دلم میخواست بخورمشون اونم حس میکرد حشری شدم با زبونش لباشو خیس کرد ولی جلو خودشو گرفت گفت بریم چرا وایستادی منم راه افتادم کلی حرف زدیم تا مامانم زنگ زد ازهم جدا شدیم من رفتم خونه اونم سوار ماشین شد بعد باز پیام بازیو اینکارا وقتی رسید خونه یکی دوروز بعد با حمید قرار داشتم همونی که گفتم باهاش رابطه داشتم حمیدو زیاد دوس نداشتم ولی چون ازهم لب میگرفتیمو باهم حال میکردیم باهاش رابطه داشتم یه جورایی بهش عادت کرده بودم وقتی باهاش رفتم بیرون امین زنگ زد جواب ندادم بعد باز از اون حال خوش بیرون اومدم یادم رفته بود افسردگی داشتم دوباره حس های چرت اومدن سراغم ارمشم بهم خورد هرچی زنگ میزدم امین جواب نمیداد اینو بگم یه کم از امین میترسیدم عجیب بود بعضی وقتها چیزایی میدونست از من که خودم شاخ در میاوردم حتی خیلی خوب خوابهامو تعبیر میکرد بعد داشتم دیونه میشدم که ساعت 12 شب یه اس اومد امین بود دیدم نوشته خیلی نامردی جواب دادم چرا؟ گفت از سینا و حمید ببپرس شوکه شدم نمیدونم ازکجا فهمیده بود همه کارایی که با اینا انجام داده بودم تک تک میدونست همشونم واسم تعریف کرد ازخجالت نتونستم جوابشو بدم یکی دوروز گذشت حالم هرروز بدتر میشد عذا نمی

خوردم یه حس خیلی بدی داشتم از خودم بدم میومد مامانم نگران بود همش میپرسید چمه اخرش نتونستم جلوی خودمو بگیرم زد

م زیر گریه همه چیزو واسش گ

فتم همه چیزایو که مخفی کرده بودم با گریه همشو گفتم مامانمم شروع کرد به گریه گفت شماره امینو بده بهم گفتم نه ولی اخرش قانعم کرد خواست زنگ بزنه به امین دیدم یه اس ام اس واسم اومد خودش بود امین بود ازم

قول خواست نوشته بود اگه قول بدی هرچی بگم گوش کنی و دور همه اونارو خط بزنی همیشه کنارتم منم امید انگار دوباره به زندگیم برگشت قبول کردم خطمو عوض کردم ایدی یاهومو عوض کردم کلا زندگیم عوض شد بخاطر ون نماز خوندنو شروع کردم دیگه با بعضی از دوستام رفت و امد نمیکردم تا اینکه دوباره اومد دیدنم اومد خونمونو پیدا کرد اینم بگم که خیی واسه من کادو میفرستاد الانم ساعت مچی که واسم فرستاد دستمه بعد یه خورده داشت برف میومد اومد در خونمون بهم اس داد که در خونتونم منم از بالکن رفتم دیدمش ب

عد بهش زنگ زدم باهم حرف میزدیم بعد اینکه حرفامون تموم شد گفت میخوام برم خونه بگیرم خیللی سرده خدا حافظی کرد تا فردا همو ببینیم وقتی دیدم

مامانم پشت سرمه چیزی بهم نگفت دی

گه میدونست فرداش باهم رفتیم بستنی خوردیم بعدش ایندفعه شرایط جوری پیش اومد بوسم کرد و دستشو رو رونم گذاشت و نوازشم میکرد چندتا عکس باهم گرفتیم خیلی خوش گذشت بعد باز جدا شدیم رفت خونشون بهم گفت همه چیزو به خانوادم گفتم میخوان بیان خواستگاری خیلی خوشحال شدم ذوق کرده بودم بعد همون شب واسم خواستگار اومد اولش دوس نداشتم طرفو ببینم ولی وقتی دیدمش ادمی بود دوسه سال ازمن بزرگ تر پولدار و خانواده بانفوز حرفاشون روم تاثیر گذاشت ولی عشقم امین بود مامانم باهام حرف زد همون شب گفت که امین معلوم نیست خانودش قبول کنن یانه اون از یه شهر دیگست سنش ازت کمتره و کلی بهونه اورد گف ت که زندگی بچه بازی نیست این پسر خوبی بود بیا قبول کن منم رفتم تو فکر حرفای مامانم روم تاثیر گذاشت نمیدونم چم شد به امین پشت کردم جوابشو نمیدادم چندروز تموم و با خواستگارم قرار میزاشتیم واسه اشنایی بیشتر پسر خوبی بود خلاصه دیگه حال امینو نداشتم اخه دور بود ازم بعد بلاخره قبول کردم امین همش اس میداد تورو خدا چی شده نگرانم همش از پیاما میداد اخرش دیدم زنگ زد خونمون خودم تنها بودم ور داشتم دیدم امینه صداش ناراحت بود گفت الهام خانوم گفتم خودمم گفت تو کجایی فک کردم بلایی سرت اومده بغض گرفته بودتش انگار میدونست میخوام چی بهش بگم بهش گفتم که واسم خواستگار اومده من قبول کردم واسم سخت بود ولی نمیدونم چم شده بود بخدا نمیدونم امین اگه اینو خوندی پشیمونم خوهش میکنم یه بار به خونمون زنگ بزن توروخدا الان ازش طلاق گرفتم فهمیدم اونی نیست که میخواستم خیلی اذیتم میکرد اصلا ارامش نداشتم بعدش فهمیدم با دخترای دیگه هم رابطه دره گاهی هم کتکم میزد واسه همین طلاق گرفتم الان پشیمونم زنگ زدم شماره امین ولی خاموش بود کاش میتونستم برم پیداش کنم ببخشید اگه غلط املایی داشتم یا اینکه سکس نداشت فقط خواستم عبرت بگیرید و هیچ وقت عشقتونو با حرف مردم ع

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *