دانلود

کلیپ سکس سوپر اینم از این کوس عملی که همتون میخواستین و درخواست کرده بودین تماشا کنید و لذت ببرید

0 views
0%

کلیپ سکس سوپر اینم از این کوس عملی که همتون میخواستین و درخواست کرده بودین تماشا کنید و لذت ببرید

 

 

خوشبخت بودم. واقعا خوشبخت بودم. بهروز عاشقی کردن بلد بود. نوازش بلد بود، با دستاش، با چشماش و با حرفاش. روزها به محل کارم زنگ می زد. هر روز. با اسمای مختلف صدام می کرد. با اسمای مختلف قربون صدقه می رفت. کلمات رو به هم می بافت و مثل یه دسته گل بهم می داد. می گفت به همکارات حسودی می کنم که هر روز می بیننت، من می خندیدم. می گفت راننده آژانس هم فهمیده من طاقت دوری ات رو ندارم امروز دیر اومد دنبالت، من می خندیدم. می گفت بانو قرمز بپوش، قرمز چشماتو وحشی تر می کنه، من می خندیدم. دیگه لازم نبود ساعت بزارم برای زنگ بیدار باش. صبحی نبود که با نوازش موهام از خواب بیدار نشم. یک روز دریا صدام می کرد و با صدای امواج که تو گوشی اش ریخته بود بیدارم می کرد. یک روز رزا بودم و با بوی گل سرخی که تو سینی صبحانه برام گذاشته بود بیدار می شدم. روزایی که قرمز می پوشیدم شراره بودم. یه زن مگه دیگه از زندگی اش چی می خواست؟
کاوه برگشته بود کانادا. البته بعد از اینکه به ظاهر عذرخواهی کرد و در باطن و پشت تلفن همون خط و نشون ها رو برام کشید و رفت. نازگل خیلی بهتر شده بود. وقتی می دید پدرش کاملا عوض شده، وقتی می دید بهروز با رستوران رفتن آشتی کرده فقط به خاطر اینکه بتونه منو ببره جاهای مختلف، وقتی می دید تو ماشین دیگه فقط موزیک سنتی گوش نمی کنه. عوض نکرده بود خودش رو تا من خوشحال بشم، عوض شده بود. اسپرت نمی پوشید و خدا رو شکر که این کار رو نمی کرد چون من همون لباسای اتو کشیده و شق و رقش رو بیشتر دوست داشتم. وقتی براش روزبه نعمت اللهی گذاشتم و مولانا شنید یه کم دید مطلقش نسبت به کم ارزش بودن موسیقی های دیگه کم رنگ شد. وقتی “دوستت دارم” لارا فابین رو براش گذاشتم بقیه آهنگ هاش رو پیدا کرده بود و برام ترجمه می کرد.
شبا خیلی بهمون خوش می گذشت. وقتی خسته برمی گشتم همیشه با چای آماده، گاهی با دارچین، گاهی بهار نارنج به استقبالم می اومد. با هم شام می پختیم، با هم ظرف می شستیم و وقتی همه کارا تموم می شد تازه شب ما شروع می شد. کتاب می خوندیم و بحث می کردیم. من با شور جوونی و اون با پختگی پیری. بیشتر اوقات جر و بحث داشتیم ولی همون هم حال می داد. وقتی می دید حرف تو کله من نمی ره یه لبخند می زد، دستم رو می گرفت و می بوسید و می گفت حق با توئه. حرص می خوردم و عاشقش می شدم.
فیلم می دیدیم. نه همون فیلمهایی که با فراز می دیدم. می گشتم فیلم هایی که فکر می کردم خوشش میاد رو پیدا می کردم و دانلود می کردم. فیلم های قدیمی. کلا خیلی فیلم دوست نداشت ولی وقتی مجبورش کردم رومن پولانسکی و تارکوفسکی ببینه یواش یواش راه اومد. با فیلمای جدید میونه ای نداشت ولی نمی تونست جلوی منو بگیره که هری پاتر، گرگ و میش، پدرخوانده یا فیلمای تخیلی نبینم. همیشه وقتی می فهمید از این فیلما می بینم خودش رو با خوندن کتاب، اتو کردن لباساش یا صحبت با تلفن مشغول می کرد. منم بهش می خندیدم. بعد وقتی دیگه چشمام از خواب رو هم می رفت کمکم می کرد برم اتاق خودم. رو پیشونیم و می بوسید و با شب به خیر اتاقم رو ترک می کرد.
می دونستم ظلمه. می دونستم احساس جسمی بهم داره. بعضی وقتا دستم رو موقع خوندن کتاب می گرفت و آروم آروم لمسش می کرد و فشار می داد. بعضی وقتا که جلوی مبل کنار پاش می نشستم به بهونه ناز کردن موهام گردنم رو هم لمس می کرد. بعضی وقتا که رو کاناپه کنارش خوابم می برد حس می کردم که دستش رو دورم حلقه می کنه و بازوم رو ناز می کنه. ولی هنوز نمی تونستم. هنوز بعد از نزدیک به سه سال خاطره فراز انقدر قوی بود که نمی تونستم هیچ کس رو به خودم راه بدم. حتی مردی که انقدر عاشقانه خرجم می کرد. مردی که داشت کم کم عاشقم می کرد.
یادمه فیلم خلسه Trance رو می دیدیم. وادارش کرده بودم کنارم بشینه چون نقدای خوبی خونده بودم. تا وسطای فیلم خوب بود و بعد یهو روزاریو داوسون لخت لخت رو صفحه پیداش شد. نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. عرق کرده بودم. جرات نداشتم برگردم نگاش کنم. یهو لبتاب رو بستم.
– چی شد؟ داشتیم می دیدیم.
برگشتم طرفش. لبخند رو لبش بود: هیچ چی، اونقدر که نوشته بودن خوب نبود. ولش کن.
لبخندش جمع شد. دست منو که داشتم می رفتم طرف آشپزخونه گرفت و روی پاش نشوند: فکر کردی کنترلم رو از دست می دم؟ یا به اصطلاح شما جوونا جوگیر می شم با دیدن این چیزا؟
خجالت کشیدم: نه بابا، خوب … چه می دونم …
بلند شد و منو هم با خودش برد روی کاناپه: می دونم که قول دادم دیگه راجع بهش حرف نزنم ولی فکر می کنم توضیح یه چیزایی لازم باشه.
نفس بلندی کشیدم. از این بحث خوشم نمی اومد. می دونم من و وادار به کاری نمی کنه ولی از اینکه به روم بیاره منو جور دیگه ای هم می خواد عذابم می داد.
– یه وقتایی فکر می کنم به خاطر این عشق گلی این همه سال دووم آورد چون هیچ وقت وصالی وجود نداشت. ولی بعد فکر می کنم چیزایی که از گلی یادم می یاد بدنش نیست، خنده شه، صداشه، بوی گلهای وحشی که می داد، چشماشه که همیشه آتیش داشت تو خودش. نمی دونم شاید هم واقعا همه اینا اگه به وصالش رسیده بودم برام کمرنگ شده بود. وقتی ازدواج کردم یه مرد چهل ساله بودم، زن ندیده نبودم. ولی ترگل مهربون بود، متین بود، خجالتی بود و مادر خوبی می شد. روزای اول بهش نزدیک نمی شدم، چون فکر می کردم ازش خیلی بزرگترم شاید ازم می ترسه ولی وقتی فهمیدم این دوری من رو به پای علاقه نداشتنم گذاشته بهش نزدیک شدم. زنای زیادی قبل از اون تو زندگیم بودن، زنایی که با یاد گلی بهشون نزدیک شدم …
– کاش اون موقع می دیدمت
دستامو که آروم نوازش می کرد محکم گرفت: آره کاش اون موقع همو می دیدیم. اگه این اتفاق می افتاد دیگه انقدر سرگشته نبودم، انقدر فکر نمی کردم هنوز با وجود هفتاد سال سن زندگی نکردم، شاید دیگه فکر نمی کردم هنوز یه چیزی کمه. وقتی مستاجرم بودی و پنج شنبه شبا کنارم بودی کمتر به جنبه جسمی عشق فکر می کردم، راستش هر وقت این افکار به ذهنم می رسید فوری می فرستادمش ته تهای ذهنم تا بهشون پر و بال ندم. ولی از وقتی باهام ازدواج کردی دیگه این کار خیلی سخت شده. می دونم به خاطر تجربه تلخ قبلی هنوز آمادگی این کار رو نداری، من تحت فشار نمی زارمت، ولی می خوام بهم قول بدی بهش فکر کنی.
با من و من گفتم: ولی من از وضعیت الانمون خیلی راضی ام، خیلی خوشحالم.
– منم خوشحالم، منم خیلی زندگی مون رو دوست دارم، هیچ کس نمی تونست مثل تو من رو با زندگی آشتی بده، هیچ کس نمی تونست مثل تو وادارم کنه چیزای جدید رو امتحان کنم و از بعضی هاشون خوشم هم بیاد. تو شعله زندگی منی، تو شدی آرزوی محقق شده همه زندگیم. نمی تونم افسوس نخورم چرا تو رو خیلی خیلی زودتر ندیدم، چرا اینقدر دیر به دنیا اومدی. ولی عزیزترینم …
نذاشتم ادامه بده: بهروز … من … خیلی برام سخته، نه به خاطر اینکه از تو بدم میاد یا خیلی برام پیری. من نمی تونم با هیچ مردی باشم، حتی با تو که داری عاشقم می کنی
چشماش ستاره بارون شد، دستامو بوسید: فعلا همین برام کافیه، از کافی هم کافی تره. دوستت دارم خانم گل.
بلند شد که بره دستاشو گرفتم: ولی قول می دم بهت که بهش فکر کنم.
– می خوای یه تغییری تو زندگیمون بدیم؟ شاید اینجوری برات راحت تر بشه
– چه تغییری؟
– بریم سفر. هر جایی که دوست داشتی و با هم حرفشو زدیم. بریم ایتالیا، بریم مصر، بریم آفریقا، هر جا دوست داری.
– کارم چی می شه؟
– راستش خیلی وقت بود راجع به کارت می خواستم بگم. به نظرم تو برای اینکه برای کس دیگه ای کار کنی خیلی حیفی. شرکت خودت رو بزن. پشتتم تا آخر. هر کاری که بخوای بکنی، هر خرجی که بخوای بکنی حمایتت می کنم.
وای خدای من. داشت از آرزویی حرف می زد که فقط تو خلوت به خودم اعتراف می کردم. آرزویی که انقدر محال بود که ترجیح می دادم هیچ وقت حتی به خودم هم راجع بهش نگم. داشتن کار خودم.
ساکت و مات بهش نگاه می کردم: بهروز … نمی دونم چی بگم … واقعا میشه؟
– چرا که نشه عزیزترین من! تو هر چیزی که این کار لازم داره رو بلدی، آدما رو می شناسی، کار رو می شناسی، ایده های خوبی داری، چرا نتونی؟
– آخه خیلی پول می خواد
– چقدر مثلا؟ پنج تومن برای شروع کار خوبه؟
– پنج میلیون؟
– پنج میلیارد خانم خوشگله
اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنم. بلند شده بودم بالا پایین می پریدم. بعد ذهنم رفت سمت نازگل و کاوه.
– ولی بهروز کاوه و نازگل؟ اصلا نمی خوام اونا فکر کنن که …
– فکر کنم یه بار راجع بهش حرف زدیم. ما مسئول فکرای بقیه نیستیم. مطمئن باش با این پولا باری رو دوش اونا نمی زاری. کارت رو شروع کن اینطوری شاید تونستم هر روز بیام دفترت و اینجا نمونم به انتظار برگشتنت.
نمی دونستم در مقابل این حجم عشق چی کار کنم. برای اولین بار دست انداختم گردنش و محکم بغلش کردم.
– مرسی، مرسی … نه برای کار و این حرفا، برای خودت، برای بودنت، برای حمایتت، برای دوست داشتنم
– نازنینم دوست داشتن تو کار سختی نیست، کافیه مرد باشی و تو چشمات نگاه کنی
محکم تر بغلش کردم و روی گونه اش رو بوسیدم.
– البته اول باید بریم اون سفری که قولش رو بهت دادم. بعد که برگشتیم می تونی شروع کنی به گرفتن دفتر و کارای دیگه.
وقتی چند ماه بعد از سفر دور دنیا برگشتیم عوض شده بودم. بهروز مرد بودن رو بلد بود. نه به خاطر خرج کردن بی حد و حسابش که گاهی حرص من رو در می آورد، نه به خاطر خوابیدن تو دور ترین نقطه تخت اتاق هتل، نه به خاطر برآوردن کوچکترین و بزرگترین آرزوهای من، بلد بود چون زن بودن رو می شناخت. به قول خودش بهترین سالهای عمرش رو تو سرزمین عشق، تو پاریس گذرونده بود. می دونست زنا تشنه شنیدنن. تشنه شنیدن از خودشون. شنیدن از زیبایی ها، از اخلاقها، از حرفاشون. می دونست یه زن وقتی دستش رو محکم فشار می دی، دل می ده به صاحب دست. می دونست بوسیدن کف دست همه جای دنیا نشونه عشقه. می دونست زنا گاهی اوقات می خوان ساکت باشن، فقط نگاه کنن و نگاهشون با نگاه جواب داده بشه. می دونست زنا دوست دارن موهاشونو براشون ببافی، باز کنی، دوباره ببافی. می دونست زنا از غافلگیری خوششون می یاد، حالا خریدن یه کلاه بی مصرف که نمی دونی کجا باید سرت بزاری، یا یه ست یشم که عاشق رنگ سبزشون می شی. می دونست عاشق امتحان کردن چیزای جدیدم. وقتی با فرانسه سلیس از پیشخدمت می خواست از تموم شرابای رستوران برای امتحان کردن من بیاره، وادارم می کرد ازش قول بگیرم بهم فرانسه یاد بده.
وقتی برگشتم همسرم رو خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم. از تو همون سفر هماهنگی های لازم رو با وکیلش برای کارای من انجام داده بود. یه دفتر بزرگ و شیک تو بهترین نقطه تهران برام خریده بود. با بهترین مهندسین تماس گرفته بود تا بعد از اومدن من باهاشون مصاحبه کنم.
وقتی وارد دفتر شدیم و ویوی فوق العاده اتاق مدیریت رو دیدم به عادت این چند ماهه برگشتم و پریدم بغلش.
– عاشقتم …. عاشقتم
– منم عاشقتم خانمم. خوشحالم که دوست داشتی
– باید بی عقل باشم که اینجا رو دوست نداشته باشم
– اونو که هستی، وگرنه چرا باید زن یه پیرمرد می شدی
– اُ اُ اُ، به شوهر من حرف زدی نزدیا
باز هم کف دستم رو بوسید و گفت: این شوهر خیلی خیلی خوش شانسه که تو بهش بله دادی.
– چطوری جبران کنم این کاراتو؟ خیلی خیلی خیلی لوس شدم دیگه
– من برای اون لحظه صبحا از خواب بیدار می شم که پیش خودم بگم امروز چطوری لبخند می زنی.
بوسیدم گونه اش رو: خیلی دوست دارم آقای شوهر
– دوست داری خونه رو هم عوض کنیم؟
– نه اصلا، اونجا عالیه، به شرطی که دیگه مستاجر دختر نیاری
قهقهه زد: از دفعه قبلی که خوب شانس آوردم
– دیگه دفعه بعدی هم وجود نداره
– معلومه که نداره، کیو می خوام پیدا کنم که چشاش از تو وحشی تر باشه؟ از تو خوش بو تر باشه؟ از تو مهربون تر باشه؟
– یعنی اگه پیدا کردی منو ول می کنی؟
عادتمون شده بود. سر عاشق بودن و عاشق تر بودن بحث می کردیم. دلم نمی خواست اون خونه پر درخت رو ترک کنم.
– خوب بهتره تا کار دست همدیگه ندادیم برم که تو بتونی با خیال راحت مصاحبه کنی.
رفتم جلوی پنجره ای که تهران زیر پاش بود. وای دیگه چی می خواستم خدا از این دنیا. نمی دونستم که مصیبت در راهه. نمی دونستم که یکی از مهندسینی که باهاش مصاحبه کردم فراز رو می شناسه و خبر من رو بهش می رسونه. بعد اون قضیه تموم ارتباطم رو با همه قطع کرده بودم. سیم کارتم رو عوض کرده بودم. ولی حالا وقتی همه چیز داشت برام بهتر از همیشه پیش می رفت، کار خودم رو داشتم، زندگی آروم خودم رو داشتم، عاشق شوهرم شده بودم تلفنم زنگ خورد.
– بله خانم سلطانی
– یه آقایی پشت خط هستن که می گن می خوان با شما حرف بزنن
– کی هست؟
– خودشون رو معرفی نکردن، گفتن شما می شناسی شون.
– باشه وصل کن.
– الو
– سلام

تو لابی هتل … نشسته بودم و چای آلبالو می خوردم تا فشارم هم مثل حرارت بدنم، مثل قلبم بیافته. محکم فنجان را فشار می دادم تا یادم بره لرزش دستامو، تا یادم بره دفعه آخری رو که این هتل اومده بودم.
یک ساعت زودتر اومده بودم تا خودم رو آماده نبرد کنم، تا مجبور نباشم وقتی میام تو دیدش باشم، که پاهام نلرزه وقتی دارم می رم طرفش.
دیدمش که از در هتل وارد شد. خدایا، خدایا، بگیر این لرزش رو از دست و پام، از قلبم. فکر می کردم فراز برام تموم شده. اشتباه می کردم، اشتباه می کردم. سرم رو انداختم پایین، مشتم رو به قلبم می زدم و می گفتم: آروم باش، آروم باش، آروم باش.
کفشای سیاه جلوی روم بود. چشمام رو روی هم فشار دادم، بازشون کردم و سرم رو بالا آوردم.
– سلام
نمی تونستم جواب بدم. الان اگه حرف می زدم صدام لو می داد همه اضطرابم رو. با دست به مبل روبرو اشاره کردم، ولی اون رو مبل کناری نشست. اون قدر نزدیک که اگه کمی جابجا می شد زانوهامون به هم می خورد. لبخند نمی زد. عینکش رو داد بالا. اونم اضطراب داشت. اونم هول شده بود ولی دلیل نمی شد بهم زل نزنه.
– اصلا عوض نشدی
شونه بالا انداختم. با صدایی که همه سعی ام رو کرده بودم نلرزه گفتم: چیزی سفارش می دی؟
– همون چای آلبالو
پیشخدمت رو صدا کردم و سفارش دادم. به چشماش نگاه کردم که هنوز بهم خیره بود.
– اشتباه کردم، عوض شدی، خیلی خوشگلتر شدی
– به خاطر اینکه خوشبختم
همین اول گفتم اون چیزی که آخر باید می گفتم. چشماش تیره شد.
– آره خبر دارم از این خوشبختیت (تکیه داد به مبل و باز هم خیره شد، انگار می خواست ازم اعتراف بگیره)
تا پیشخدمت چایی رو روی میز گذاشت تلفنم زنگ خورد. بهروز بود.
– جانم …. آره عزیزم اومدم بیرون جلسه، گفته بودم خانم سلطانی بهت بگه …. نه دیگه برنمی گردم دفتر یه راست میام خونه … نه خونه شام می خوریم، امروز جایی نریم …. باشه قربونت …. می بینمت
تمام مدت داشت بهم نگاه می کرد. حتی یک کلمه رو از دست نداده بود، ولی عصبانی نبود. انگار از چیزی مطمئن باشی و به دروغای طرف مقابل با اطمینان گوش کنی.
– چایی ات رو نخوردی
با طمانینه چایی رو برداشت: دفعه قبل که اومدیم این هتل رو یادت میاد؟
باز منو پرت کرد به خاطره ای که از وقتی اومده بودم سعی داشتم ازش فرار کنم.
چند هفته ای بود کار شرکت خیلی زیاد شده بود. پروژه جدید بود و همه تا دیر وقت تو دفتر می موندیم و جنازمون رو می بردیم خونه. انقدر خسته بودم که نا نداشتم با فراز وقت بگذرونم. اونم شاکی شده بود. یادمه پنجشنبه بود. آخر وقت پیک برام یه بسته آورد. ننوشته بود از کیه. امضا کردم و بسته رو گرفتم. وقتی بازش کردم یک کلید دیدم با یه یادداشت: ۷ شب، هتل …، طبقه آخر، اتاق ۷۱۶
قهقهه زدم. یادم اومد چند وقت قبل یه فیلم می دیدیم که دختره با عشقش تو هتل قرار گذاشته بود. به فراز گفته بودم انقدر دوست دارم ما هم تو هتل با هم قرار بزاریم، عین افراد فراری و مجرم، یه شب بدون دغدغه فقط خودمون دو تا، بدون تلفن، بدون نگرانی.
حالا کلید اتاق هتل دستم بود. ساعت ۶ بود. وقت نداشتم برگردم خونه لباس عوض کنم. رفتم هتل. فکر می کردم ازم می پرسن کجا دارم می رم ولی کسی چیزی نپرسید. از آسانسور استفاده کردم و رفتم بالا. با نگرانی وارد اتاق شدم. فقط چراغ خواب کنار تخت روشن بود و روی تخت یه لباس خواب محشر مشکی فوق العاده نازک. لبخند زدم و رفتم حموم تا دوش بگیرم. زیر دوش بودم که دستاش دورم حلقه شد. با همون لباسا اومده بود تو حموم. برگشتم طرفش.
– دیوونه … دیوونه ای …. دیوونتم
فقط لباش رو گذاشت روی لبم. آروم لبام رو می مکید. عجله ای نداشت. تموم امشب و فردا مال ما بود. اون آروم آروم سر و صورتم رو می بوسید و من دکمه های لباسش و شلوارش رو باز می کردم. منو خوابوند تو وان، زیر آبی که از دوش می اومد، زیر تن گرمش، زیر هُرم نفساش، زیر بوسه هاش با هم یکی شدیم. اونشب اصلا نتونستم اون لباس خواب فوق العاده رو بپوشم.
حالا روبروم نشسته بود و صورتم رو کنکاش می کرد که ببینه از یادآوری اون خاطره چه حالی بهم دست می ده و من مدتی بود بی اختیار بودم و تازه فهمیدم ثانیه هایی بود که فراموش کردم اینجام. لبخند به لب آورد. فهمیده بود خوب یادم هست.
نباید می ذاشتم بازی رو ببره. من اینجا نبودم برای وصل شدن. من اینجا بودم تا کاری کنم دیگه به زندگی جدیدم که دوستش داشتم پا نذاره. پشت تلفن فقط به شرطی حاضر شد بیخیال بشه که ازم یه قرار ملاقات بگیره. حالا اینجا بودیم و اون سعی داشت با یادآوری ممنوعه ها بازی رو تو زمین خودش بیاره. باید توپ رو ازش می گرفتم.
– ریش گذاشتی؟
دستی به ریش نسبتا بلندش کشید: آره، از وقتی رفتی دیگه تیغ نزدم، فقط کوتاهش می کنم.
از هر راهی برم دوباره بحث رو می کشونه اینجا.
– بهت نمی یاد
– آره می دونم تو ریش دوست نداری، تو که نبودی! وقتی برگردی می زنم.
– برگردم؟ (تکیه دادم به مبل و عصبی بهش نگاه کردم) فکر می کنی هنوز ۲۸ سالمونه و مجردیم؟
– سن فقط یه عدده، من مجردم، تو هم به زودی میشی
چی می گفت؟ دوباره خودم رو کشیدم جلو خواستم حرف بزنم که زانوم بهش خورد. اومدم خودم رو بکشم عقب که دستش رو روی زانوم گذاشت. یخ کردم. نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم. آروم زانوم رو فشار داد و اسمم رو صدا زد.
– تو مال منی. هزار سالم که بگذره، هزار بار هم که ازدواج کنی آخرش مال منی.
اومدم دستش رو از روی پام بردارم که دستم رو گرفت. داغ بود، عرق کرده بود. داغ بودم و عرق کرده بودم. آروم دستم رو آورد بالا ببوسه که با تغیر دستم رو کشیدم.
– فراز ….
– جان فراز
– بسه! دیگه این کار رو نکن. دیگه بهم دست نزن.
– چشم، دیگه تا وقتی نیای خونه ام بهت دست نمی زنم.
– چی داری می گی پشت هم؟ من مجردم تو هم مجرد میشی! بیای خونه ام!
– نگار طلاق گرفت.
با حیرت تکیه دادم به مبل و گوش کردم به فراز که داشت می گفت نگار طلاق گرفته. می گفت اون قدر بهش بی محلی کرده، اون قدر خونه نرفته، اون قدر فاصله گرفته که نگار طاقت نیاورده. می گفت با وکیل هزار تا تبصره و قانون پیدا کردن که از شرط وصیت نامه فرار کنن. می گفت چون نگار درخواست داده بوده تونستن این کار رو بکنن. می گفت کلی پیاده شده ولی ارزشش رو داشت و نگار بالاخره از زندگیش رفته. می گفت چندین ماهه که دنبالمه. می گفت شرکت قبلی رو پیدا کرده ولی من از اونجا رفته بودم.
– وقتی مهندس کیان گفت دیدتت باور نمی کردم. در جا بهت زنگ زدم تا مطمئن بشم. باور نمی کنم بالاخره پیدات کردم. هیچ کس ازت خبر نداشت. تلفنت عوض شده بود، جات عوض شده بود. چقدر به خودم فحش دادم چرا اون روز دنبالت نیومدم تا خونه ات رو پیدا کنم.
– خوب همه اینا درست، به من چه ارتباطی داره؟ مثل اینکه هنوز باورت نشده ازدواج کردم
دوباره نگاهش تیره شد: آره قبل اینکه بیام تحقیقاتمو کردم. باورم نمی شه! چرا؟
– چرا چی؟ چرا ازدواج کردم؟
– هم اون هم اینکه چرا با یه همچین آدمی؟ واقعا چرا؟
– اشکالش چیه؟
– اشکالش چیه؟ ببینم اصلا می تونه بی عینک ببینتت؟ می تونه بدون لرز دست، چای بخوره؟ هفتاد سال! واقعا هنوز می پرسی اشکالش کجاست؟
به چشمای بهروز فکر کردم. آروم، روشن، عمیق و بی عینک. به انگشتان لاغر، کشیده و بی لرزشش. به قامت خَدَنگش. لبام به لبخند باز شد. نطق فراز کور شد.
– چی خنده داره؟
– حرفای تو! آخه دو دقیقه پیش گفتی سن یه عدده.
– آره گفتم ولی عدد سینوسیه. از یه حدی به بعد دیگه میاد رو سرازیری. این آقای به اصطلاح شوهر آخرای سرازیریه دیگه.
– حق توهین نداری
– چرا؟ مردی که رفته زن چهل سال کوچکتر از خودش گرفته لایق چیه پس؟
– به تو مربوط نیست، به هیچ کس مربوط نیست، خودم خواستم.
– حالا می رسیم به اصل ماجرا. چرا خواستی؟ پول می خواستی، من بهت می دادم. آخه رو چه حسابی یه همچین خبطی کردی.
– خوب گفتی. اگه پول می خواستم نه تو، که هزار نفر دیگه هم بودن. پس چرا این کارو کردم؟
– چرا؟
– فراز وقتی داری از پول با من حرف می زنی یعنی یه حفره گنده تو رابطه قبلی مون وجود داشته. که یه چیزی رو از من نفهمیدی.
– می دونم تو آدم پولکی نبودی، ولی آخه هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم. چرا با آدمی ازدواج کردی که … (مکث کرد، کمی خودش رو جلو کشید) تا حالا باهاش بودی؟
– نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.
– پس نبودی. (یه نفس عمیق کشید) معلومه که نبودی. اون هاف هافو همینقدر که خودش رو تا تخت برسونه یالاست چه برسه به اینکه بخواد …
بلند شدم. خواستم برم که دستم رو گرفت: کجا؟
– گفتم که حق نداری توهین کنی.
– خیلی خوب حالا، به اسب شاه گفتیم یابو. (وقتی دید دوباره دارم می رم گفت) خیلی خوب ببخشید، ببخشید.
نشستم. کلافه دستش رو به موهاش کشید: ببین، نمی دونم به چه علتی زنش شدی. شاید تنها بودی، شاید سرپناه می خواستی، شاید از من دلزده شده بودی. به هر علتی هم که بوده حالا من اینجام. آزادم. می خوام برگردی. خواهش می کنم که برگردی. دیگه تنها نمی مونی. خودم پناهت می شم. دیگه همه چی حل شده. مامان فهمیده که ازدواجم از اول هم اشتباه بود. دیگه همه چی رو سپرده به خودم. سهم اون و خواهرامو هم دادم. دیگه پشتتم. می خوام همسرم بشی. برام مهم نیست که ازدواج کردی. طلاق بگیر. مردی که باید فقط روزات رو باهاش باشی و شبا تنها بخوابی رو ول کن. پولداره که باشه. منم هستم. خودم نوکرتم هستم، شرکت می زنم برات. همه چی رو ببخش. هر چی رو که قولش رو بهش دادی فراموش کن.
داشت می گفت و من به شبهای زندگیم فکر می کردم. راست می گفت؟ آره تنها می خوابیدم، ولی مطمئن از اینکه یکی اتاق کناری داره نفس می کشه که نفسش منم. یکی تو اون خونه خوابیده که دوستش دارم و عاشقمه. دوستش داشتم؟ اگه داشتم چرا با وجود همه کارایی که برام کرده بود هنوز به خودم راهش نداده بودم؟ چرا با وجود همه محبتایی که در حقم می کرد هنوز تنها چیزی رو که ازم می خواست رو برآورده نکرده بودم؟
فراز دستم رو گرفت و منو از رویا بیرون آورد: عشق من، فکر می کنی چرا این هتل قرار گذاشتم؟ برای اینکه یادت بیارم با هم چی داشتیم. که بدون هم داریم چی رو از دست می دیم. اون لباس خواب رو هنوز دارم. یه اتاق، همون اتاق الان کلیدش دست منه. اون آدم می تونه تو رو ببره بهترین هتل تو گرونترین جای دنیا، ولی می تونه تنت رو گرم کنه؟
ناخودآگاه گفتم: نمی دونم.
– نه نمی تونه. خوشحالم که تا حالا باهاش نبودی. (اسمم رو صدا زد) ما مال همدیگه ایم. اون هیچ وقت نمی تونه یکی از آرزوهایی که داشتی رو برآورده کنه، ولی من می تونم.
باز هم ناخودآگاه گفتم: کدوم آرزو؟
– آرزوی مادر شدن. یادته چقدر راجع به بچه دار شدن حرف می زدیم. همین الان می تونیم بریم بالا و این آرزوی دو طرفه رو به حقیقت تبدیلش کنیم. این آدم با همه پولای دنیا می تونه این آرزو رو برات برآورده کنه؟
– می تونه
با اخم خودش رو عقب کشید: آره می تونه، ولی تو هم دلت می خواد؟ می خوای تو بغل همچین آدمی بخوابی؟
چشمام رو بستم. یهو انگار یه پرده از جلوی چشمام کنار رفت. یهو انگار راه حل یه مسئله سخت ریاضی که تا حالا ازش هیچ چی نمی فهمیدم، خیلی راحت جلوی چشمام اومد. من با بهروز چی کار کرده بودم؟ ذهنم رفت به شبایی که تو هتل می خوابیدیم. خودش رو تو حموم حبس می کرد تا من لباس بپوشم، برم زیر پتو و چشمام گرم بشه و بخوابم. بعد می اومد بیرون. اغلب می فهمیدم که اومده روی تخت ولی اونقدر خودش رو عقب می کشید و مچاله می کرد که حتی اگه دستامو هم باز می کردم بهش نخوره. صبحا همیشه زودتر از من بلند می شد و ملافه طرف خودش رو صاف می کرد تا حتی جای خوابیدنش کنارم معلوم نباشه. روزها مدام نوازشم می کرد، موها، صورت، دستا. ولی شبا جوری خودش رو کنار می کشید که حتی یه ذره هم احساس بدی بهم دست نده. فکرم رفت به دسته گل مریمی که هر روز با شوق می خرید و رو میز پذیرایی می ذاشت به امید اینکه شاید امشب من از اون مریم استفاده کنم. فکرم رفت به چشمای آرومش که وقتی شب به خیر می گفتم و پیشونی اش رو می بوسیدم تا برم اتاق خودم چقدر غم داشت درونش. وای …
بلند شدم. فراز هم بلند شد: کجا؟
– باید برم
اسمم رو صدا کرد: یعنی چی باید برم؟ پس ما چی؟ اتاق بالا چی؟
برگشتم طرفش: ممنونم ازت فراز. ممنون که چشمام رو باز کردی. من به خاطر پول زن بهروز نشدم. به خاطر بی پناهی هم نبود. به خاطر این بود که وقتی پیشمه تموم دنیا خلاصه می شه تو آرامشی که بهم می ده. به خاطر اینکه مردتر از اون تو زندگیم ندیدم. به خاطر اینکه وقتی با بهروزم، خوشحال ترین زن دنیام. به خاطر اینکه نذاشت هیچ وقت غم رو باهاش تجربه کنم.
با غم گفت: پس ما چی؟ تموم اینا رو با منم داشتی، نداشتی؟ من عاشقتم. به خاطر تو هیچ وقت به نگار دست نزدم. گفتم یه روزی برمی گردم، دستش رو می گیرم، همه چیزایی که رویاشو بافتیم بهش می دم. به امید اون روز تحمل کردم، نگارو تحمل کردم، مادرم رو تحمل کردم، زندگی خالیم رو تحمل کردم. چطور می تونی؟ چطور می تونی چیزی که با هم بودیم رو یادت بره؟ اتاق بالا رو یادت رفته؟ خاطراتش رو فراموش کردی؟ حمومش رو فراموش کردی؟ خونه خودت، خونه خودم روز آخر رو یادت رفته؟
– آره فراز، فراموش کردم. نه فراموش نکردم ولی بهروز کاری کرد که برام کمرنگ بشن. دوستش دارم فراز، دوستم داره
– از من بیشتر دوست داره؟ چطوری اصلا عشقش رو نشون می ده؟ با گفتن عاشقتم؟ پس زندگی خالی ات رو می خوای چی کار کنی؟ شبای خالی ات رو؟ دلت نمی خواد دوباره برگردیم به آپارتمانت؟ اونجا رو خریدم. برمی گردیم، دوباره تکرار می کنیم همه اون دیوونگی ها رو.
– من دیوونگی نمی خوام دیگه فراز. آرامش بودن با بهروز رو می خوام. دیگه هم نمی خوام شبام خالی باشه. جبران می کنم.

ادامه دارد…

Date: آگوست 12, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *