کنکور…

980
Share
Copy the link

4ماه مونده بود به کنکورم… همه فامیل داشتن میگفتن که شریف نباشی تهران رو شاخته و همین فشارا رو روم زیاد میکرد فشار کنکور یه طرف فشار جنسیم یه طرف مرد شده بودم و خوبو بدو میفهمیدم …لعنت به برزخ 16 17 سالگی تا وقتی ازدواج کنی یعنی یه جوون ساده تو سن 18 سالگی چه طوری باید نیاز جنسیشو بر طرف کنه؟خود ارضایی؟…خسته نمیشی از یه کار تکراری؟جنده؟…تو ایران چه تضمینی داری ایدز نگیری؟پس چی؟ نمیدونم ….د نمیدونستم که به این روز افتاده بودم هر چی با خودم واگویه میکردم که درستو بخون گور بابای شهوت ولی نمیشد.چند وقتی بود دختر همسایمونو میدیدم یه سال ازم کوچکتر بود خیلی خوشگل و شیک و یه جورایی تو دل برو بود.این قدر محجوب بود که فک کنم 5بار توچشام نگاه نکرده بود تا به حال میخواستم بهش نزدیک بشم ولی میدونستم یه هوسه… یه هوس زودگذر لعنتی دلو زدم به دریا رفتم پیشش اولش…بگذریم که اولش عین دوتا ناشی با هم بودیم عین بچه دبستانیا باهم حرف میزدیم گذشت و گذشت بدون هیچ رابطه ای 2ماه مونده به کنکورم نیازم بر طرف نشد هیچ بد تر شد. یه جورایی بهم وابسته شده بودیم ولی اون بروز نمیداد بوسه ی یواشکی تو پارک و ایموجی بوس خفن ترین کارامون شده بود و تنها دلخوشیموناز درس افتاده بودم داشتم از ارزوهام دور میشدم با یه دعوای فرمالیته آمپرشو چسبیدم و از هم جدا شدیم کنکورمو داده بودم سر خوش از قبولی تو رشته ای که دوست داشتم روزا میرفت و میومد تو پارکینگ دیدمش…همون حس لعنتی همون نفسای نامنظم بزرگ شده بود… خانوم شده بود حالا امسال اون کنکور داشت نگاهی بهش کردم و با یه لبخند وارد آسانسور شدم و رفتم تو خونمون شب یه پیام ازش اومد که از اینکه قبول شدی خیلی خوشحالم و همیشه موفق باشی … نه.. این حس با حس پارسالم فرق داشت یه چیز دیگه بود یه علاقه یه عشق یا چیز مقدس… .دوباره رابطمون شروع شد بیرون میرفتیم میومدیم با هم بودیم …میخواست کنکور زبان بده و خیالم راحت بود که اذیت نمیشه تو درسا. پدر و مادرم واسه یه کاری رفته بودن شهرستان .. داشتم باهاش حرف میزدم که گفتم تنهام یه تعارف الکی زدم که بیا بالا پیش من تنهام نمیدونم چی شد که گفت الان میام.وااااااااای همون حس لعنتی اومد سراغم نمیدونستم از رو عشق یا از روی چیزای دیگه اومد بالا کفشاشو آورد تو رفت تو اتاقم لباسشو عوض کنه هنوز ساکت بودم اومد بیرون…موهای مشکیش تا زیر شونش اومده بود و پریشونش کرده بود یه تاپ قرمز که تا پایین نافش بود و یه شلوارک جذب مشکی تا پایین زانو… این همون عروسکی بود که تو چشام نگاه نمیکرد؟؟؟؟؟نمیتونستم باور کنم تاقتم تموم شد رفتم سمتش یه بوسه از لبش گرفتم…بار دوم سوم …نمیخواستم تموم بشه.دستمو از رو تاپ میکشدم و فقط بوش میکردم وای که چه بویی بود به اتاقم رسیدیم یه لب ابدار و خوابوندمش تاپشو دراوردم سینه های کوچیک فندقیشو ناز میکردم میخوردم هر کاری که میتونست شوقمو نشون بده کردم دیگه داشت ناله میکرد منو برگدوند و خوابید روم بوس میکرد بو میکشید تو این عالم نبود همینجوری سفت همو بغل کرده بودیم که دیدم داره خسته میشه برش گردوندم شلوار شو دراورد خودش رفتم وسط پاش …بهشت من اونجا بود کاملا مست شده بودم بو میکردم میبوسیدم و لذت میبردم نفساش به شماره افتاده بود داشت ارضا میشد لرزید و اروم شد یکم تو بغل هم بودیم که سر حال شد نوبت من بود شلوارم رو در اوردم می خواستم شرتمو درآرم که اومد سمتم -چرا اینجوری شده بود من اصلا یه همچین کسیو نمیشناسم یعنی…؟-شرتمو کشید کنار کیرمو داشت میخورد اصلا گذر زمان حس نمیشد تو آسمونا بودم زدمش کنار رفتم سمتش واااای خدا میخواستم چه کار کنم -بد بخت نشم-مطمینی داری چی کار میکنی-میزنی دختر مردم رو بیچاره میکنیا و صد تا سوال دیکه که از تو ذهنم میگذشت ولی عقلم جوابی نمیداد اصن عقلم خواب بود و فرمون نمیداد شهوتم سکانو به دست گرفته بود مثل یه ناخدای کاربلد توی اون دریای طوفانی میتاخت و جولان میداد جواب سوالمو شهوتم داد رفتم بغلش خوابیدم و یه بوسه ازش گرفتم ، بهم گفت مطمینی؟با یه بوسه از لبش جوابشو دادم ….برگرفته از یک رویا.نوشته تنهایی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *