دانلود

کوس سفید لز دانشجو تو کلاس کوس میده

0 views
0%

کوس سفید لز دانشجو تو کلاس کوس میده

 

 

شهر و فرهنگش اروم اروم پاره میکردم. درست یادم نیست ولی همه چی از زمانی

شروع شد که سر کلاس؛ بحث امتحان جی مت شد و اینکه
برای ورود به برخی رشته ها باید اون امتحان رو با موفقیت به پایان برد. یادم نیست من پرسی

دم یا شیدا معلم زبانم خودش گفت. ولی نتیجش رو خوب یادمه.
توی یک شب پاییزی جلوی یه پیتزا فروشی بین پارک وی و تجریش با شیدا قرار گذاشتم تا کتابهای

جی مت رو بهم بده تا من یه چند وقتی مطالعشون بکنم.شیدا یک معلم مهربون و سخت کوش

بود با یه شوهر به تمام معنا جنتلمن. همون بود که وسوسم کرد.هیچ وقت اهل حتی فکر

کردن به یه رابطه که بوی خیانت بده نبودم. هرگز. خیلی مردهای زن دار و دوست پسر های هم کلاسی هام به هر روشی سعی می کردن ت

وجهم رو جلب بکنن اما همیشه با یه دیوار سفت و سخت رو به رو میشدن. ولی اون فرق

داشت. شنیدن این جمله از شیدا که ایشون نامزدم هستن یه کم ارومم کرد. یه جوری عذاب وجدانم ر

و کمتر کرد. ولی من که هنوز کاری نکرده
بودم؟ حتی اسمم رو هم به زبون نیاورده بودم. با یه نگاه شرمنده از شیدا تشکر کردم و راهم و

کشیدم و رفتم. همه چیزهم با اومدن نامه سفارت تغییر کرد. از من خواسته بودن پاسپورتم رو

به سفارت بفرستم برای گرفتن ویزا!. من دیگه رفتنی شده بودم. این یعنی انتظار شش سال

ه داشت به پایان میرسید. تازه انگار داشت یادم می افتاد که هزار تا کار نیمه کاره دارم. خیلی کارها رو نکرده ام. سر کلاس همه بهم تب

ریک میگفتن. کی میدو

نه شاید هم دوست داشتند جای من باشن.
چند روز گذشت و شیدا طبق معمول با خوشرویی بعد کلاس به سراغم اومد و ازم در باره کت

ابش پرسید و در کمال نا باوری ازم دعوت کرد اگر دوست دارم به خونشون برم

تا بیشتر در باره امتحان جی مت و منابع م

 

سکانس اول
بالاخره هواپیما بلند شد. شش سال بود منتظر این لحظه بودم. الان دیگه میتونم با اطمینان بگم تا چند ساعت دیگه میرسم به کانادا. پنج سال و ده ماهش ارزوی این لحظه رو داشتم ولی دو ماه آخرانگاریه لنگر هزار تنی به پام خورد. نمی تونم فراموشش کنم. نه فقط تن داغ و دوست داشتنیش رو بلکه خود خودش رو. وقتی با اون چشمهای خاکستریش بهم زل میزد و اون جملات چرب و نرمش و به زبون می اورد میخواستم قید همه چیز و همه کس رو بزنم و به پاش بیافتم و ازش عاجزانه بخوام که من و شریک خودش بکنه. ولی. ولی نمیشد , حیف که نمیشد. عشق کانادا باعث میشد نتونم. و حالا تنها دارم به یه سرنوشت نامعلوم پرو
از میکنم. لعنـتی! لعنتی. نمیشد این شانس بجای دو ماه قبل دو سال قبل سراغم میاومد؟ چقدر من بد بختم. همیشه دیر میرسم. وقتی هم که میرسم همه رفتن. یادش بخیر. وقتی برای اولین بار بهش اجازه دادم لبش رو نزدیکم بکنه فکر میکردم اینم مثل بقیه است و قراره دو سه تا بوسه و حرفهای عاشقانه تحویلم بده و بعد از ارضای حس قدرتم و اینکه هنوزم توان شل کردن این شیران نر رو دارم به یه بهانه ای و بدون اینکه اتفاقی بیافته دکش کنم.اینطوری همیشه یه زن متشخص و سیر باقی میموندم. ولی اون فرق داشت. نوک لبش که به تنم خورد تمام تنم مور مور شد.کاملا خلع سلاح شدم. دقیق میدونست از کجا بزنه که
فلج بشم. بهت نه تنها صورتمو بلکه تمام تنم روپوشونده بود. خیلی مصمم و کاربلد بود. لبش رو روی گردنم امتداد داد و یه بوس کوچولو از روی شونم گرفت. بعد زل زد به چشمام. لامصب لامصب چیکار کردی با من؟ انگار تمام رفتارش حساب شده بود برای اسارت بیشتر من.
اصلا نمیدونم از کجا شروع شد. از وقتی مصاحبه سفارتم رو داده بودم هر روز عصر میرفتم کلاس زبان. اون یک سال اخر تمام مشغولیتهای کاریم رو تعطیل کردم و به قول خودم داشتم اماده میشدم برای یه زندگی جدید.برام تهران و مردمش هیچ جذابیتی نداشتن .یه شهر مرده آلوده؛ سیاه و سفید با یه مشت مردم خمود که عین زامبی ها صبح و به شب میرسوندن. مدتها بود که حتی علاقه ای به شیطونی کردن هم نداشتم.مثل یه مسافربودم که زبانمو میخوندم و زنجیرهای نامرعی خودم رو با این ورد نیازش صحبت بکنیم. ولی همه داستان این نبود.. شیدا گفت نامزدش ممکنه بیشتر بتونه بهم کمک بکنه .تنم سست شد.
خدای من ..چرا این پرواز لعنتی نمیرسه.الان هفت ساعته روی هواییم و فقط دارم خودم رو ازار میدم. خوب نمی شد.امکانش نبود. نه نه ..اصلا این حرفها نیست. یه چیزی تو درونم داره ازارم میده . اینکه من یه زن کثافت هستم.یه جور عذاب وجدان هم داشتم. اینکه مامان اینها تنها می مونن. هر کاری کردم مامان و بابام راضی نشدن باهام بیان و من تنهایی اقدام کردم. حالا که بالاخره جواب گرفتم احساس میکنم انگار کار بدی کردم. احساس بد بودن میکنم. یه بد بخت عقده ای. یه کسی که نه توان جذب شدن داره و نه توان دوست داشتن و عشق ورزیدن و نه تحمل. هیچوقت به اندازۀ مامان و بابام قوی نبودم!. یه خود خواه لعنتی.اینه که ازارم میده والا مگه چند تا معاشقه با یه کسی که صمیمانه دوستش داری ایرادی داره؟ بر فرض هم که اون ادم نامزد داشته باشه؟ زنش که نبود. نامزدش بود. یعنی مرحله قبل از دادن یه تعهد ! اونم نه هر تعهدی بلکه تعهد اجتماعی. ببین ادمیزاد چطوری خودش رو در قید و بند کرده.
وای وای هنوز وقتی اولین بار دستش از روی شرت واژنم رولمس کرد رو فراموش نمیکنم. توی تاریکی شب اونم توی ماشین با یه دست کشیدن و چند تا بوس کوچولو به قدری هارم کرد که اون شب تا صبح با دستم هر کاری کردم خودم رو ارضای روحی کنم نشد! شک ندارم میدونست چی کار باهام کرده این و از اون لبخند اخرش فهمیدم.. لامصب..لامصب انگار توی کلامش یه عطر خاصی بود. یه نوع کشش ناب. اگر همون جملات رو یکی دیگه میگفت محال بود اینطوری من رو شیفته خودش بکنه. دو ماه تمام کارم شده بود این که به هر بهانه ای ببینمش.و بعد از کلی مقدمه چینی بیفایده خودم رو تو دامش حس کنم. از یه طرف به شیدا حسودیم می شد و از طرفی دلم نمیخواست زندگیش رو بهم بریزم. این دختر مهربون و شریف مستحق یه جنتلمنی مثل شهرام هست. ولی مگه من قرار نبود از ایران برم؟ مگه قرار نیست شهرام برای همیشه برای شیدا باقی بمونه؟ پس چرا نباید یک بار هم که شده مزه یک هم خوابی عاشقانه رو به عنوان اخرین سهمم ازاین وطن خراب شده از شهرام بگیرم؟ تمام مکر زنانه ام رو بکار بردم ولی هر بار مثل یه ماهی لیز از دستم در میرفت. دیگه نه شیدا برام مهم بود نه موضوع خیانت. سراپاشده بودم یه تمنا.
لذتش رو هرگز فراموش نمیکنم.شیدا سر کلاس بود ومثل یه معلم خوب داشت به شاگردهاش درس میداد و من لخت توی بقل شهرام بودم.تنها عذاب وجدانم فریب دادن شیدا بود. برای اینکه مطمعن بشم سر کلاس حاضر میشه ازش خواسته بودم یه کتاب برام بیاره و اونوقت خودم لخت و بی خیال تن شریکش و برای دو ساعت قرض کردم . ادم مهاجر مثل یه مریض سرطانیه که شب های اخرش رو میگذرونه. دیگه هیچی قرار نیست پشت سر باقی بمونه. پس چه بهتر که اخرین کامها رو از هر چی قابل کام گرفتنه گرفت! با تمام وجودم التش رو میلیسیدم و می بوییدم. در جواب بوسه های خارق العاده شهرام روحم و از تنم در میاورد. سکانس اخر الت فرو رفته شرام در واژنم بود و نقطه پایانی به تمام شیطنت های دوران جوانیم. میرفتم تا این قبرستان پر دود رو برای یه زندگی بهتر ترک کنم و چه خوب اخرین سهمم رو ازش گرفتم.

 

سکانس دوم.

 

دو ماه گذشت.خیلی سریع گذشت. گردن های لاغر و دوست دارم. اگر قفلش باز بشه اونوقت از زیر گلو تا استخون شونه رو میشه یه نفس لیس زد و از لرزیدن یه تن تب دار لذت برد.زیر گلوی هر موجودی حساسه. کافیه بلد باشی چطور رامش کنی اونوقته که اون موجود موم میشه تو دستت. ولی چقدر سریع دو ماه گذشت. بار اولی که خودم و به گردنش رسوندم بدون هیچ جای پایی؛ خیلی نرم و اروم زبونم و روی کرکهای روی گردنش کشیدم و از سست شدن پاها فهمیدم که رد زبونم فقط روی گردنش ننشسته. بوس کردن پشت گردن و دوست دارم.مخصوصا وقتی بوی یه شامپوی خوب رو هم بده. اونجاست که بعد بوس دستم گره میخوره به سینه ها و ول نمیکنه. فقط نقطه ضعفم اینه که اگر تو این حال آلتم به باسن بخوره دیگه تا تهش و در نیاره محاله ازش جدا بشه. که خداروشکر این نقطه ضعفم و احدی نمیدونه.اولین بار که ترانه رو دیدم نیمه سیر بودم. سایز سینه و باسن و از همه مهمتر لبهاش چیزی نبود که بشه اسون ازش گذشت.چهره سیاس و بازی گرش رو پشت یه ماسک معصومانه قایم کرده بود ولی شرارت چشمش رازش و لو میداد. بوی یه بازی جدید میداد. یه بازی که تهش نه برد و نه باخت. واحد سنجش بازی برد و باخت نیست. یا سیر میشی یا گرسنه میمونی. بستگی به خودت داره.
دو ماه خیلی سریع گدشت. باورم نمیشه از روزی اولی که قفل لبش رو باز کرد فقط 8 هفته میگذره.موقع حرف زدن اروم و بی عیب صورتش رو نزدیکم کرد .و منتظر بود حرفم و قطع کنم. اما وقتی دید بدون توجه به بازیش دارم حرفم و ادامه میدم بکهو لبش رو به لبم چسپوند. و نرم شروع به خوردنشون کرد.دستم و به پشت سرش بردم و شروع به مالیدن پشت سرش کردم. از لذت سست شده بود.کافی بود یه کم دیگه ادامه میدادم تا خودش رو با همه زرنگیش در اختیارم بزاره. اما این هدفم نبود.هیچ وقت نبوده. و نخواهد بود.اگر همون روز پا میدادم کار به دو ماه نمیکشید. میشد یه مهمونی ساده دور همی که نهایتا یک شبه تمام میشه و همه میرن پی کار خودشون. من یه مهمونی دوماهه میخواستم. باشکوه و بی نقص. مهمونی که قواعد بازی رو خود میهمانها با هم تعریف کنن.
یادمه اون شب توی ماشین باهام بیشتر خودمونی شده بود و دیگه لبم و فراموش کرده بود تو چشمهاش میخوندم که واسه لذتهای بیشتر نقشه میکشه .شایدم فکر می کرد خیلی زرنگه .از رفتارش معلوم بود که عادت به هزینه کردن نداره و همیشه این طرف مقابلشه که شروع کننده است و اون فقط یه تحریک کننده معصومه! از اونها که همه چیز و آخر سر گردن غریضه میندازن تا وجدانشون یه وقتی درد نگیره. اونشب تو راه رسوندنش از بد شدن روزگار میگفت. که زن نمیتونه به شوهرش اطمینان کنه و برعکس. منتظر جمله کلیدیش بودم . داعما از اخلاقیات گفت و گفت و گفت تا بالاخره وقتی تنور و داغ دید چشمهاش رو خمار کرد و گفت که البته بیشتر موارد تقصیر خانومهاست! اونها هستن که رگ خواب هر کسی رو که بخوان پیدا میکنن تا به اونچه میخوان برسن. درسش و خوب بلد بود.میدونستم که بازی ما از بوسیدن گذشته. جوابش و با یه لبخند دادم چراق سبزی رو که باید میدیدم دیده بود فقط تنها کاری که مونده بود این بود که مجبورش کنم اینبار بیاد وسط گود و از رول یه تحریک کننده صرف بیاد بیرون. با بیرحمی تمام بهش گفتم هر کسی رو که نه ! فقط جوجه خروسهای اماتور! . انگار برق از سرش پریده بود . موفق شده بودم تحریکش بکنم .حس رقابت رو تو چهرش میدیدم. تمام بازیش بهم خورده بود. منتظر بودم شاید همون جا پیاده بشه و پرونده این بازی رو ببنده. مشخص بود داره فکر میکنه. نزدیک خونش بودیم .فرصتی دیگه ای نبود. از زیر چشمم دیدم چند قطره اشک از چشمهاش سرازیر شد. یه بازی جدیدی ر و شروع کرد.. با حالت مظلومانه ای گفت “خوش به حال شیدا” “شوهرش مردیه که میشه بهش تکیه کرد” دیگه به خونشون رسیده بودیم. منم به جای خیابون اصلی ؛ توی کوچه فرعی بقل خونش پارک کردم و به بهانه دلداری دادن بهش بازخودم و نزدیکش کردم. اونقدر گرسنه بوذ که شروع به بوسیدنم بکنه. اینبارولی بین دو پاش رو باز گذاشته بود و دستم به راحتی با واژن عرق کردش رسید .فرصت زیادی نداشتم.از روی شرتش با انگشت وسط ارام روی واژنش کشیدم.
و توی گوشش گفتم” اونقدر زیبا و خواستنی هستی که بتونی به من هم تکیه کنی”..کلید مرحله اخر و بدستش دادم. فقط باید نقشش رو خودش میریخت.
دو ماه گدشته ؛ بیش از چهار میلیون تومن هم خرجم شد. خودم و تو مرحله اخر بدستش سپردم. هنوزم اصرار داشت رل یه دختر معصوم و بازی بکنه و به بهانه های مختلف من و ببینه. بار اخر ازم خواست به منزلش برم.همه چیز و تدارک دیده بود. یه لباس راحت که دستم به همه جاهای خوب دسترسی داشته باشه و یه موزیک ملایم . خودش رو به افسردگی زده بود. کاملاا مشخص بود که بازی ترحم رو کارامد ترین بازی برای شکار من میدونه. منم به بازیش احترام گذاشتم و رل یه ادم مهربون و جنتلمن و خوب بازی کردم. طبق معمول از بدی روزگار و بی اطمینانی و بی اخلاقی گفتیم و با هر جمله خودم رو بیشتر بهش نزدیک میکردم
.بغضش نشانه شروع مرحله اخر بود. بقلش کردم و روی خودم کشوندمش. صورتش رو که کمی از اشک خیس شده بود رو بوسیدم و با زبونم اشکهاش رو پاک کردم. تا این مرحله همه چیز دست او بود و از اینجا به بعد من رهبر اخرین سکانس بودم.لذت برخورد رگهای ورم کرده یه آلت تب دار به دیواره یک واژن خیس به این همه نقش بازی کردن و خرج کردن میارزید.

 

سکانس سوم.

 

درس دادن رو دوست دارم. الان هفت سالی هست انگلیسی درس میدم. درس دادن باعث میشه ادم با طیفهای مختلف اشنا بشه. یه معلم زبان که توی یه موسسه بالای شهر درس میده بیشتر از هر طیف دیگه با ادمهایی اشنا میشه که مشغول پاره کردن طنابهای نامرعی وطنشون با خودشون هستن. با مهاجرها.
نه اینکه همه اینهایی که فکر مهاجرت دارن در نهایت مهاجرت میکنن .نه! منظورم بازی مهاجرته. وقتی تو محیطی که زندگی میکنی عملا نیستی. پس باید این نبودنت رو با یه چیزی توجیه بکنی. چی بهتر از در رفتن و مهاجرت. ترانه هم مثل بقیه بود. البته اون چیزی که بیشتر از همه من رو بهش جذب کرد خصوصیاتی بود که بهترین مشتریم ازم خواسته بود. شهرام دخترهای شیطون و زبون باز و که سینه ها و باسنهای درشت دارند رو میپسنده.اونهایی که قراره به زودی از این کشور برن و کم دردسر یه بازی پر لذت و تمیز رو براش بوجود بیارن. کشف این ادمها هم برای یه معلم زبان سخت نیست. کافیه یه بحث به انگلیسی راه بندازی و همه سعی بکنن به ساده ترین نحو توضیحش بدن. درست مثل ترانه. میدونستم کار اقامتش درست شده ولی وقتی با شیطنت خاصی با اون انگلیسی دست و پا شکسته ماجرای تور کردن و تیغ زدن یه پسر پولدار و تو دانشگاهشون با اب و تاب تعریف میکرد فهمیدم میتونم پول خوبی بابتش از شهرام بگیرم. بقیه مسیر ساده بود.یه مسیر با شیب ملایم. مسیری که دو ماه وقتم و گرفت.
به خودم افتخار میکنم وقتی از یه کلک ساده ده برابر حقوقم درامد کسب میکنم. کلکی که ادمها رو توی یه رقابت میندازه و انرژیشون رو برای رفتن ته دره صد برابر میکنه. چی بهتر از اینکه خودشون رو رقیب معلمشون بدونن؟ شرم و حیا و صد البته ابرو نمیزاره هیچ وقت مزاحم من بشن. فقط کافیه بندازمشون تو قلاب شهرام و بشینم از دور تماشا کنم. بزارم فک کنن دارن فریبم میدن مهم رضایت مشری هست مگه نه؟

Date: سپتامبر 30, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *