کون پسر تو جنگل جر میخوره

11018
Share
Copy the link

کون پسر تو جنگل جر میخوره

سالمه و در یک شرکت پروفیلی کار می کنم داستانی که میخوام تعریف کنم کاملا واقعی و بدون حتی یک لحظه خیالپردازیست امیدوارم دوستان خوششون اومده باشه در یک روز گرم تابستان خسته از سر کار به خونه اومدم حال و حوصله هم نداشتم اما دختری رو که همیشه در آرزویش بودم وسط کوچمون دیدم همینطور که حواسم به راه رفتنش و چشمای خوشگلش بود یه دفه سرش رو بالا آورد و تو چشام نگاه کرد همون لحظه قلبم افتاد تو معده ام و به قولی هررری ریخت پایین، انگار متوجه دلم شده بود آخه خانمها خیلی راحت از چشم آدم حرف دل رو میخونن بعد یک تبسم ملیحی کرد و حالم دگرگونتر شد
وارد خونه که شدم از یه طرف خستگی کار و از طرف دیگه این حرکت ساناز (اسمش ساناز بود) دختر همسایه بغلیمون کاملا گیجم کرده بود دقیق نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای زنگ در رو شنیدم رفتم در رو باز کردم از چیزی که می دیدم شوکه شدم ساناز پشت در بود کاسه ای تو دستش بود و یک چادر گل گلی روی سرش با لبخندی سلام کرد و منم جوابشو دادم گفت ببخشید آقا عمران اگه عرق کاسنی دارید یه مقدار بدید برادرم مریضه و مامانم گفته که از شما عرق کاسنی بگیرم راستش منم عرقهای گیاهی رو که داشتیم نمی شناختم کدومشون اسمش چیه، بهش گفتم ساناز خانم مامانم خونه نیست خودم هم عرقها رو نمی شناسم و
لی میدونم کجان، بلافاصله گفت من می شناسم از خدا خواسته گفتم اگه میشناسین بیزحمت خودتون بیاین بردارین، چون قبلا هم خونه ما زیاد میومد البته با مادرش ، ایندفه هم خیلی راحت سرش رو انداخت پایین اومد تو ، منم به طرف آشپزخونه راهنماییش کردم چون عرقها داخل کابینت آشپزخونه بودن
منم پشت سرش وارد آشپزخونه شدم بدنش بوی عطر میداد خیلی شهوت انگیز بود یه دفه شهوت تمام وجودمو گرفت وقتی میخواست عرقها رو بو کنه تا بفهمه کدومش عرق کاسنی هست منم کامل بهش نزدیک شدم و دیدم که سرخ شد یه دفه دستشو گرفتم با بهت نگام کرد گفتم ساناز دوستت دارم خواست دستش و بکشه عقب ولی نزاشتم و بهش گفتم ساناز نترس کاریت ندارم فقط میخوام ببوسمت، حال خودمو نداشتم اونم گفت ولم کن به بابام میگما
گفتم اجازه بده ببوسمت بعد به هرکی خواستی برو بگو میدونستم که نمیتونه به باباش بگه چون باباش خیلی آدم خشنی بود و اول حساب خود دختر رو می رسید بالاخره کشیدم طرف آغوشم اونم تقلا میکرد ولی من ول کن نبودم نمیدونم چی شد که یه دفه یک شالی که رو اپن آشپزخونه بود رو با دستش برداشت و دور گردنم حلقه کرد و گفت ولم میکنی یا خفت کنم و اینبار نوبت من بود که تقلا کنم شروع کردم به تقلا کردن و با چشمام التماس کردن عرق تمام تنم رو خیس کرده بود هر چه بیشتر تقلا میکردم اون بیشتر شال رو فشار میداد یه دفه دیدم داداشم صدام میکنه میگه عمران، عمران بلند شو بیا شام حاضره
بله دوستان ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم که لحاف دور گلوم پیچیده و

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *