کیر بزرگ و جوان کون پسرو میگاد

3586
Share
Copy the link

کیر بزرگ و جوان کون پسرو میگاد

وقتی جلو آینه قدی گوشواره ی دومو مینداختم، شاهرخ اومد تو اتاق و از آینه دیدم رفت گوشیشو از شارژ کند و همونجا مشغولش شد. حین آماده شدن راجع به لباسام ازش نظر خواستم که مثلا کدوم بلوزو بپوشم و اونم خیلی سرد و بی ذوق میگفت: هر چی خودت دوست داری…
وقتی هم که نزدیکای کامل آماده شدنم بود، بازم شانسمو امتحان کردم و مشتاقانه ازش پرسیدم چطور شدم که با یه نیم نگاه سری بالا پایین کرد و با همون لحن گفت: خوبی عزیزم!
حس میکردم اصلا براش مهم نیست. میدونست من خیلی زود دلم میشکنه و اصلا خوشم نمیاد ذوقم خدشه دار بشه ولی انگار اینم براش مهم نبود.
یادمه قدیما که اینجور مواقعی حاضر میشدم، از پشت بغلم میکرد و بدون اینکه ازش نظری خواسته باشم یه عالمه ازم تعریف میکرد و کلی هم ناز و نوازشم میکرد و من دلم براش ضعف میرفت. الانم انتظار داشتم مث قدیما همین کارا رو بکنه ولی انگار این اتفاق غیر ممکن بود. هی منتظر موندم اما خواست بره بیرون که سریع صداش زدم و کلافه تر رو بهم شد! حالتش جوری بود که انگار تو دلش گفت ” چته؟ ” من اینجوری حس کردم.
یه لحظه دو دل و پشیمون شدم ولی بازم یه لبخند زدم و گفتم: خوب شدم؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و بازم مث همیشه اما این بار با یه لبخند مصنوعی سرشو بالا پایین کرد و گفت: اوهوم، خوبی عزیزم…
و از اتاق بیرون رفت و من همینجوری به در خیره موندم.
بدجوری تو ذوقم زد و اشک تو چشام جمع شد ولی این اشک فقط واسه الان نبود واسه این مدت بود که تقریبا منو نمیدید. طی این دو سالی که ازدواج کردیم خیلی خوب بود، اهمیت میداد گرم برخورد میکرد ولی چند وقتی میشد که به کل عوض شده بود. حالت دو پهلو ازش سوال میکردم که چی شده؟ چرا اینجوری شده؟ که تعجب میکرد و میگفت چیزیش نشده که! اون همون شاهرخه. شاید هم همیشه همینطوری سرد بوده و فقط اوایل شور و شوق داشته! نمیدونم. گاهی با خودم میگفتم شاید خوب نشناختمش. از طرفی هم میگفتم شاید به خاطر مسائل کاریه شاید گرفتاره شاید خستس شاید وقت نمیکنه به من برسه…
نفس عمیقی کشیدم و بازم رو به آینه مشغول ادکلن زدن شدم…

دوست نزدیک و همینطور همکار شاهرخ؛ ساسان که اونم استاد دانشگاه بود با خانمش هلن مهمون ما بودن. با هم رابطه ی خیلی خوبی داشتیم و تقریبا هر هفته مهمون همدیگه بودیم. این دوستی نتیجه ی همکار بودن شاهرخ و ساسان بود که کم کم جدی تر شد و به دوستی منو هلن و در کل همه مون کشید.
همه چی واسه پذیرایی آماده بود و فقط اونا نبودن که بالاخره هر دو مث همیشه خوش پوش و خوشرو اومدن و دورِ هم نشستیم و مشغول خوردن چایی و تنقلات شدیم و شب همینجوری با شوخ طبعیِ ساسان شروع شد.
همیشه انگار با خودش بمب انرژی میاورد. حرفای خنده داری میزد که شاهرخ به اون خشکی رو هم به قهقهه زدن وادار میکرد…
سرِ میز شام هم که نشسته بودیم رو به هلن با لحن کشیده ای گفت: عزیییزِ دلم… یه وقتایی که این غذا رو میپزه ماشالا مرغش انقدی خشک میشه که باید بهش وازلین بزنم بلکه بره پایین…
منو شاهرخ بلافاصله خندیدیم و هلن هم چپ چپ نگاهش کرد و با یه جور قهر و عشوه گفت: دلت هم بخواد…
که ساسان گفت: والا دلم نمیخواد عَیزم…
نمیخواستم هلن به اشتباه فکر کنه داریم به منظور تحقیر کردنش میخندیم واسه همین خنده هامو قطع کردم و گفتم: دستپخت که زیاد مهم نیست ساسان جان، مهم ملاک های دیگه‌ست.
سرشو بالا پایین کرد و گفت: مهمه ولی شوخی میکنم باهاش…
یه قاشق مرغ و برنج برداشت و برد سمت دهن هلن و خیلی کشدار و مهربون گفت: دهنتو باز کن عَیزم…
هلن یه کم خودشو لوس کرد که ساسان لحنش عوض شد و با شیطنت گفت: عجله کن عیزم… وگرنه میریزمش تو جیبت ها…
بازم صدای خنده مون بلند شد و این بار خود هلن هم خندید و بالاخره دهنشو باز کرد و لقمه رو خورد. که ساسان با مهربونی گفت: ای جان…
با این کارشون حالم بدجوری گرفته شد! یعنی یه جور افسوس و حسرت کشیدن بود. حتی شاید میشد اسمشو حسادت گذاشت!
تازگیا هر دفعه هم که میخواستیم بریم خونه شون یا اونا بیان، یه خورده حتی ناراضی بودم چون وقتی این صحنه ها رو میدیدم خیلی دلم میگرفت. به این نزدیکیشون به این رابطه ی گرم و صمیمیشون به عاشقانه هاشون که البته به ندرت جلوی ما اتفاق میوفتاد به همه چی حسودیم میشد. با حسرت و ناامیدی به شاهرخ که با اخم همیشگی و چهره ی جدیش غذا میخورد نگاه کردم و با افسوس نفس عمیقی کشیدم…
همچنان ساسان ما رو سرگرم میکرد و انگار میزبان اون بود! انتظار داشتم حداقل شاهرخ یه کم بخندونتمون و کلا میزبانی کنه، اما همش ساسان شوخی و بحث میکرد و نمیذاشت سکوت شه وگرنه اون که فقط یا گاهی میخندید یا جدی و ساکت بود.

بعد از رفتنشون شاهرخ رفت نشست و مشغول تماشای ماهواره شد. منم واسه هردومون میوه بردم و وقتی بشقابشو گذاشتم رو عسلی با لحن معمولی ای گفت: ممنون زحمت کشیدی…
هر رفتارشو با رفتار قبلیش مقایسه میکردم. مثلا همین میوه؛ قبلا وقتی میبردم چقد صمیمی برخورد میکرد حالا چجوری برخورد میکرد…
نشستم و همینطوری با بشقابم که تو دستم بود تو فکر و بهش خیره بودم که پرسید: چیزی شده؟!
و از فکر در اومدم.
منظورش این بود چی شده که بهش خیره شدم. نمیدونستم آخرش به کجا میره این بحثی که میخواستم راه بندازم ولی اگه نمیگفتم هم خفه میشدم، واقعا دلم پر بود و باید باهاش حرف میزدم. هر چند مگه من زنش نبودم؟ حق داشتم باهاش درد دل کنم…
حرفامو تو ذهنم جمع کردم و گفتم: تو این روزا چت شده شاهرخ؟
با ناامیدی نفس عمیقی کشید و مث همیشه کلافه گفت: لطفا باز شروع نکن نگین…
سعی میکردم آروم باشم ولی لحنم خشن تر شد و گفتم: یعنی چی که باز شروع نکن؟ یعنی من حق ندارم دلیل این رفتاراتو بدونم؟ حق ندارم گله کنم؟ حق ندارم بدونم چت شده؟
دستی کشید تو موهاش و از سر تاسف سری تکون داد. بعدش اما هنوز با خونسردی گفت: کدوم رفتارا عزیزِ من؟ چیزیم نشده! مگه چم شده؟ گله‌ت چیه؟ باور کن اصلا نمیفهممت…
بشقابو محکم گذاشتم رو عسلی و گفتم: همین رفتارات همین سردیات همین بی تفاوتیات! نمیبینی؟ خشکی سردی انگار با هم غریبه ایم یه سوال میپرسم با سر و اوهوم جواب میدی! ازت نظر میخوام ولی انگار نه انگار تو روز پنج جمله باهام حرف نمیزنی نه شوخی نه خنده نه حرف نه هیچی… بازم بگم؟
با لحنش که داشت تندتر میشد گفت: خدایا صبر بده… این حرفا دیگه یعنی چی؟ جواب میخوای خب جوابتو میدم دیگه چجوری جواب بدم؟ با سوت و دست و بشکن؟ مگه من دلقکم هی یه ریز بگم و بخندونمت؟ این حرفا چیه عزیزِ دلِ من؟ تو باهام حرف بزن تا منم باهات حرف بزنم چی بگم من؟ مث پیرزنا بشینم هی حرف بزنم؟ مگه نمیدونی کم حرفم؟ مگه نمیدونی از وراجی خوشم نمیاد؟ تازه کلی هم کار و گرفتاری دارم کی وقت میکنم بشینم واسه تو جوک تعریف کنم؟
یه پوزخند زدم و گفتم: هه… خوبه همیشه جواب و بهونه تو دست و بالت داری… راستی از کی تا حالا کم حرف شدی تو؟
بلند شد و با عصبانیت گفت: بهونه مهونه نیست نگین، حقیقته…
سریع رفت تو اتاق و من با بهت به زمین خیره موندم. باورم نمیشد که همینجوری رفت. انتظار داشتم مث قبلنا که تا بحثمون میشد با روشای خاص و مردونه و زیرکونش دلمو به دست میاورد باز از دلم در بیاره ولی با این کارش بیش از پیش قلب شکسته مو خوردترش کرد. با حسرت به درِ اتاق نگاه کردم که چجوری همین الان ازش رد شد و منو تنها گذاشت… اشکام ریختن و سرمو تو دستام گرفتم…
صبح که بیدار شدم دیدم رو تختم!
شاهرخ هم نبود. یه کم چشامو مالیدم و فکر کردم. تا جایی که یادم میومد دیشب همونجا رو مبل خوابیدم ولی بعد یادم افتاد صبح اومد بلندم کرد و بردم روی تخت و بعدشم وقتی تو خواب و بیداری بودم سرمو بوس کرد و گفتش: من دارم میرم دانشگاه نگین، مراقب خودت باش…
وقتی این اتفاقا یادم اومد ناخودآگاه یه لبخند زدم و از بحثِ دیشب خیلی پشیمون شدم.
نزدیکای ظهر فکر کردم برم دانشگاه و از اونجا با هم بریم بیرون ناهار بخوریم که یه کمم یخمون باز شه. خیلی وقت بود با هم بیرون نرفته بودیم.
بهش خبر ندادم و میخواستم واسش یه جور سورپرایز باشه. وقتی رفتم دانشجوها اطراف حیاط پخش و مشغول کارشون بودن اما سنگینی نگاهِ چند تا از پسرای اونجا هی روی من بود و معذبم میکرد.
بهش زنگ زدم و تا جواب داد سریع با لحن گرم و شیطونی گفتم: سلام استاد…
خنده ای کرد و با لحن نسبتا گرمی گفت: سلام، حالت چطوره؟
عاشق همین اخلاقش بودم که خیلی زود هر بحث و دعواییو فراموش میکرد و به دل نمیگرفت.
احوال پرسی کردیم و گفتم اگه سرش خلوته زود بیاد تو حیاط که تعجب کرد و پرسید: مگه اینجایی؟
خندیدم و گفتم آره که گفت: جل الخالق… صبر کن تا بیام…
تا بیاد یه کم خودمو با دید زدن محیط دانشگاه سرگرم کردم که وقتی اومد سریع رنگش سرخ شد و اخماش رفت تو هم!
با حرص به دور تا دور دانشگاه مخصوصا اون پسرایی که هی به من نگاه میکردن نگاه کرد و سریع اومد مچ دستمو گرفت و کشیدم یه گوشه، با حرص و دندونای به هم چفت شده گفت: مگه صد دفه نگفتم وقتی میخوای بیای یه خبر بده؟ اصن چرا اومدی تو حیاط؟
گوشت صورتم شل شد و لبخندم خشکید بدتر از این لحنش نفرتِ مبهمی که تو چشاش بود داغونم میکرد. با تته پته گفتم: وا… چی شده مگه؟ کی منو خورده حالا؟ اومدم اگه کارت تموم شده بریم ناهار بخوریم…
نُچی گفت و با حرص بیشتر اما با رفتار آرومی که جلب توجه نکنه گفت: ببین یه ذره عقل داری؟ ببین بزرگ میشی تو؟! قبلش نباید به من یه خبر بدی ببینی اصن چند تا کلاس دارم تا کی کلاس دارم؟
میتونم بیام یا نه؟ راست راست اومدی دنبالم تن لش و خستمو ببری رستوران؟ نمیگی چجوری میتونم بیام؟
انقد حرفا و توهیناش برام سنگین بود که حرصمو بالا آورد و اشک تو چشام جمع شد! حس میکردم ازم متنفره! آخه چرا اینجوری برخورد میکرد؟
با حرص دستمو از دستش کشیدم و با اخم گفتم: مراقب حرف زدنش باش…
تک خنده ی طعنه آمیزی کرد و گفت: حقته… من جونورای این خراب شده رو میشناسم اکثرشون به هیچکس رحم نمیکنن، اونوقت تو اومدی…
با صدای بلندی گفتم: بس کن!
چند تا دانشجو نگاهمون کردن و سریع به سمت در راه افتادم و اونم دنبالم اومد و آروم صدام میزد که وایسم. همونجوری که راه میرفتم با طعنه گفتم: منِ خرو ببین… اومدم تیپ زدم به خودم رسیدم با خیالپردازی اومدم سوپرایزش کنم و بریم رستوران… ای خاک تو اون سرت کنن نگین…
هر چقد صدام میزد واینستادم و وقتی رسیدیم جلو در و دید قصد ندارم وایسم با تحکم صداش گفت: یه تاکسی بگیر سریع برو خونه تا وقتی میام…
بغضم شکست و گریه‌م گرفت. سریع عینک آفتابیمو زدم تا اشکام دیده نشن انقد گُر گرفتم که شروع کردم دویدن. چقد پشیمون شدم که رفتم چقد اشتباه کردم…
با کلی ذوق و شوق حاضر شدم آرایش کردم خیالپردازی کردم اما به بدترین شکل ممکن جوابمو داد! فقط هم به خاطر چند تا پسر بیشعور و بی سر و پا…
مگه من بدم میومد غیرتی بشه؟ بدم میومد بفهمم به اون تعلق دارم؟ نه من همیشه عاشق غیرتی شدنش بودم ولی این بار خیلی بهم بر خورد…
اصلا نمیخواستم برم خونه چون خفه میشدم. اصلا روم میشد برگردم خونه؟ رفتم تا تونستم توی شهر گشتم و قدم زدم و نشستم و هوای سرد خوردم. اصلا روم نمیشد برگردم خونه ولی یاد حرفش افتادم که همیشه میگفت هر چقد که دوس دارم میتونم قهر کنم ولی نباید ازش دور بشم! واسه همین تصمیم گرفتم برگردم.
اومدم خونه و دیدم با همون لباساش رو مبل دراز کشیده و یه مچشو رو پیشونیش گذاشته… فهمید من اومدم ولی عکس العملی نشون نداد. رفتم کیفمو گذاشتم رو اپن و شالمو که میکندم بدون نگاه کردنم گفت: کجا بودی؟
این کجا بودیو به حسابِ حساب پس گرفتن میذاشتم یا به حساب نگرانیش؟ مخصوصا با این حالت خوابیدن و با این لحنِ نسبتا تند! مسخره نبود که من نمیتونستم حرفای شوهرمو بفهمم؟ نمیتونستم بفهمم نگرانم شده ازم عصبیه ازم چیه…
جدا از عصبانیت ازش دلخور هم بودم که زنگ نزد و ازم هیچ سراغی نگرفت ببینه اصن رسیدم خونه نرسیدم مُردم…
سعی کردم لحنمو کنترل کنم و گفتم: رفتم یه کم هوا خوردم…
با لحن نسبتا گرمی گفت: که اینطور. اوکی عزیزم…
این روزا انقد کم بهم ابراز علاقه میکرد که حتی با یه کلمه ی ساده مث همین عزیزم هم خر میشدم.
اصن انگار همین یه کلمه درونم یه سیل شد و همه ی دلخوری ها و افکار و همه رو با خودش برد! چون با لحن گرمی گفتش…
یه مدت بود که نظر داشتم موهامو کوتاه تر و شرابیشون کنم.
شب وقتِ خواب هر دومون به پشت دراز کشیده بودیم. بعد من به پهلو و رو بهش شدم و پرسیدم: شاهرخ؟
بدون باز کردن چشاش گفت: جانم؟
ازش راجع به این بحث نظر خواستم که اونم به پهلو و رو به من شد. به موها و پیشونی و بدنم نگاهایی کرد و دستشو گذاشت رو موها و نیمرخم! دلم به شکل وحشتناکی تکون خورد و چشامو با حالت خماری بستم. دلم لک زده بود واسه این دستا واسه نوازش کردن موها و گونه هام…
مث کسایی که تو فکرن گفت: میدونی نگین…
سرا پا گوش گفتم: جونم؟
همینطوری با نگاه به موها و صورتم گفت: به نظرم شرابی یه جوریه که فقط به صورت و کله و خلاصه به زنای خاصی میاد… اما کوتاه به نظرم بکن چون یه بار که کوتاه کردی خیلی بهت میومد. یعنی پیشونیت یه جوریه که بیشتر مدل کوتاه بهش میخوره. مثل اون بار تا روی گردنت کوتاهشون کن اینطوری به نظرم خیلی نازتر میشی…
دلم میخواست همینجوری برام حرف بزنه. با حوصله و با اطلاعات و دلنشین… تو پوست خودم نمیگنجیدم. یه لبخند زدم و گفتم: چشم.
اونم یه لبخند زد و با شب بخیر چشماشو بست.
دل و جونم واسه بغل کردنش تشنه بودن. این مدت رفتارش روی منم تاثیر گذاشته بود! طوری که منم باهاش ناخواسته سرد برخورد میکردم. مثلا نگران بودم که اگه یه وقت حرفی بزنم یا بغلش کنم یا ببوسمش… با یه رفتارِ سرد یا با یه لحن سرد یا در کل با یه برخوردی که رضایت بخش نبود، تو ذوقم بزنه و غرورمو خورد کنه. واسه همین ناخواسته باهاش سرسنگین برخورد میکردم. تا میخواستم کاری کنم دلشوره میگرفتم و میگفتم انجامش ندم بهتره تا یه وقت تو ذوقم نزنه…

روز بعد معمولی گذشت و شبش که با دعوتِ ساسان رفتیم خونه شون، برعکسِ همیشه هیچ شوق و ذوقی تو صورتش نبود و همینم تو ذوقمون یا دست کم تو ذوق من زد! جلو در که به استقبالمون اومد یه لبخند سرد و مصنوعی زد و خیلی سرد هم گفت: خوش اومدین!
این همون ساسانی بود که همیشه پر انرژی و خندون ازمون پذیرایی میکرد! خودش با اصرار دعوتمون کرد اما الان اصلا معلوم نبود چرا اینطوری شده بود. از هلن هم که یواشکی پرسیدم گفت بی خبره و فقط میدونه از ظهر که برگشته همینطوریه!
وقتی دورِ هم نشستیم و مشغول خوردن چایی بودیم همچنان چشمم به صورتِ ناراحتِ ساسان بود که تازه حتی متوجه اخم و نگاهای تند و معنادارش به شاهرخ هم شدم! واقعا عجیب بود…
خیلی کنجکاو بودم بدونم چی شده و با شیطنت بهش گفتم: چقد ساسان جان امشب گرمتر از همیشس واقعا…اگه قرار بود اینجوری کنی خو چرا دعوتمون کردی اصن؟
دیدم سرشو انداخت پایین و پوزخندی مث لبخند زد و چیزی نگفت که هلن رو به شاهرخ گفت: فکر کنم تو باید امشب جمعمونو گرم کنی شاهرخ جان…
شاهرخ که اونم از رفتار ساسان متعجب بود، با شیطنتی که ازش بعید بود گفت: الان میفهمم چقد کارش سخته…
من و هلن با هم خندیدیم ولی ساسان بازم فقط یه لبخند شبیه پوزخند زد!
اون شب قصه فرق داشت و انگار شاهرخ نقش قبلی ساسانو بازی میکرد و واقعا اصن انگار جاشون عوض شده بود. نه به اون گرمی و شوخ طبعی ساسان ولی خب بازم بدک نبود. خیلی کنجکاو و حتی عصبی بودم که بفهمم چی سر ساسان اومده تا این که وقت شام شد؛
تو آشپزخونه که به هلن کمک میکردم اومد کنارم و دیدم یه نگاه به هلن و شاهرخ انداخت و وقتی خیالش راحت شد که حواسشون نیست بهم گفت: ناراحتی امشبم دلیل داره… دلیلشم امشب تو گوشی بهت میگم…
بعدش سریع ازم دور شد و حتی نذاشت بگم چی شده!
یعنی چه اتفاقی بود که اینقد ساسانو ناراحت کرده بود؟ اصن چه ربطی به من داشت؟ وقتی ساسانو به این وضع انداخته بود با من چیکار میکرد؟
میتونم بگم منم دیگه مث ساسان شدم! یعنی هی حواسم پرت و تو فکر بودم، اصلا با دقت به حرفای جمع گوش نمیدادم، حتی باید چند بار صدام میزدن تا به خودم بیام…
تا این که بالاخره شب گذشت و وقتی جلو در خدافظی میکردیم ساسان یه جوری سرشو بالا پایین کرد و بهم فهموند بهم خبر میده. منم سرمو بالا پایین کردم و گفتم یعنی منتظرم…
وقتی برگشتیم شاهرخ رفت دوش بگیره و منم تو اتاق رو به آباژورِ کنار تخت دراز کشیده بودم و بخاطر حرفای ساسان ذهنم مشغول بود و اصلا خوابم نمیبرد.
بعد شاهرخ که اومد تو اتاق واسه این که فکر کنه خوابم چشامو بستم. حس کردم اومده رو به روم وایساده و داره نگاهم میکنه. واسه اینکه شک نکنه بیدارم سعی میکردم پلکامو تکون ندم که ببینم میخواد چیکار کنه… مقدمات یه سکسو بچینه یا چی…
چند ثانیه گذشت و وقتی آباژورو خاموش کرد و کنارم دراز کشید، بی صدا نفس عمیقی کشیدم و چشامو باز کردم. چقد یه لحظه احمق شدم! دیگه میتونم بگم اصلا ازش انتظار جنتلمن شدن نداشتم که بیاد بالا سرم موهامو نوازش کنه یا بوسم کنه یا بغلم کنه… دیگه هیچ انتظاری نداشتم. حتی انقد بینمون اختلاف بود که فکر میکردم میخواد یه سکس بی معنی و بی احساسو شروع کنه! سکسی که من خوابیده باشم بیاد باهام ور بده بیدارم کنه…
فقط برام سوال بود که داره باهام بازی میکنه؟! یه دفعه خوبه یه دفعه بده گاهی پسم میزنه گاهی پیشم میکشه! چرا ثابت نبود داشت چیکار میکرد با من؟
یهو گوشیش به حالت تماس ویبره رفت و حس کردم رفت سراغ گوشیش! نمیدونم چرا ولی چند لحظه مکث کرد و بعد خیلی آروم و محتاطانه گفت: الو…
اتاق انقد غرق سکوت بود که خیلی راحت صدای زنی که بهش زنگ زده بود اومد که با یه لحن صمیمی گفت: الو سلام…
اخم تندی کردم و نفسم تا جایی که مجبور بشم نفس بکشم تو سینه‌م حبس شد!
تا بازم آروم گفت: چرا بی خبر زنگ زدی؟ ، دندونام به هم چفت شدن و بدنمو محکم با دستم چنگ زدم اول هزار تا سوال تو سرم افتاد که کیه چرا انقد صمیمی ان… ولی تا بهش گفت صبر کنه و محتاطانه از اتاق رفت بیرون حس کردم به جوابام رسیدم! خشکم زده بود و صدای نفسای کند و پر از حرصم سکوت اتاقو ترسناک میکرد انقد حس خفگی داشتم که با تقلا سعی میکردم نفس بکشم. با خودم گفتم پس دلیل کاراش همین بود؟ دلیل عوض شدنش؟ پای یه زن دیگه وسط بود! نمیدونم کی انقد اشک تو چشام جمع شده بود ولی فقط میدونستم دارن تق تق میریزن رو متکا و زیر گوشمو خیس میکنن.
آروم رفتم جلو در و یه کم بازش کردم و شنیدم داره آروم میگه:
-باشه فردا ظهر میام. خرید هم میکنم اگه چیزی لازم داشتی بگو… الانم برو بخواب…
-دیگه هم بی خبر بهم زنگ نزن باشه؟ میخوای دردسر درست کنی دختر؟ بیشتر مراقب باش!
-باشه سر میزنم، شب بخیر…
-چه سوالی؟ زود بپرس وضعم خوب نیست!
تا فهمیدم دارن قطع میکنن سریع برگشتم همون حالت قبلی دراز کشیدم انقد آدرنالینم رفته بود بالا که میترسیدم وقتی بیاد نفس نفس زدنم متوجهش کنه. همین لحظه گوشی منم ویبره رفت و پیام ساسان رسید و با بهت بازش کردم:
-سلام نگین جان نمیدونم چجوری اینو بهت بگم نمیدونم کارم درسته حدی دارم که دخالت کنم یا نه ولی حق تو و وظیفه خودم میدونم بگم و نمیتونم ازت مخفی کنم، ظهر شاهرخو دیدم که یکی از دخترای دانشگاه خیلی پنهونی و دور از دید همه سوار ماشینش شد و با هم رفتن منم تعقیبشون کردم و دیدم اول رفتن خرید بعدم دختره رو رسوند خونه یا احتمالا خونه ی دوتاشون… اگه بخوام حقیقتو بگم اون لعنتی داره بهت خیانت میکنه من این دخترو اصلا نمیشناسم و تا حالا…
دستمو محکم گاز گرفتم و گوشی از دستم افتاد..‌. حالا که دیگه مطمئن شدم جریان از چه قراره دیگه راحت و بی شک اشک ریختم راحت و بی شک قلبم ترک خورد واقعا این خودش یه رکورد بود که یه آدم یهو و همزمان قلبش ترک بخوره خشکش بزنه آتیش بگیره از درون بخواد منفجر شه ولی بی حرکت وایسه اکسیژن کم بیاره ولی از ترس لو رفتن نفسشو حبس کنه و مث خفه خون گرفته ها وایسه… خیانت… کلمه ای که ازش بیزار بودم و همش این مدت دعا میکردم دیده یا شنیده نشه اصلا میگفتم سرده خشکه خشنه هر چی که هست باشه ولی خیانت نکنه چون من توان خیانتو نداشتم من با خیانت نمیتونستم کنار بیام…
تا برگشت تو اتاق کامل خودمو کنترل کردم و با همون اشکام چشامو بستم. فعلا وقت هیچ حرفی نبود فعلا زود بود که صداشو درآرم.
کنارم خوابید و شنیدم نفساش دارن تند و صدا دار میزنن! از نگرانی بود؟ یا نکنه صدای اون هیجان زده‌ش کرده بود؟
اون موقع فقط میخواستم زودتر بخوابه تا برم از اون اتاق تاریک و لعنتی بیرون تا یه جایی بیصدا اشکامو خالی کنم و از این غم خالی بشم.
بی صدا رفتم تو سرویس و گریه کردم. انقد که دیگه چشام پف کردن و سرم گیج میرفت. سخت بود باهاش رو اون تخت بخوابم اصلا راضی نبودم ولی کنارش با فاصله ی زیادی دراز کشیدم و خودمو زیر لحاف گم کردم. بهتره بگم غرق شدم تو خودم…
بدترین اتفاقی که میتونه واسه آدما بیوفته خیانته! مخصوصا که خیانت عشقی باشه. مخصوصا که اون آدم خیلی سختگیر باشه. مث من! منی که خیلی قبلتر هم بهم خیانت شده بود. چقد گذشت تا خودمو پیدا کنم خدا میدونست چقد گذشت تا بازم به مردا اعتماد و باهاشون ارتباط برقرار کنم خدا میدونست چقد شاهرخو بردم زیر ذره بین و بعد زنش شدم خدا میدونست چقد واسه زندگیمون خیال پردازی کرده بودم خدا میدونست… اما بازم گند خورد به همه چی… واقعا همین دو ساله دلشو زدم؟!
صبح که بعد از یه خوابِ کوتاه و زوری بیدار شدم حس یه گل پژمرده رو داشتم! حس میکردم تموم شدم.
با احساس لرز و سرمای شدیدی چهار زانو نشستم رو تخت و بالششو بغل کردم… دیگه خونه نبود و راحت نشستم و با بو کردن و بوسیدن بالشش اشک ریختم. من میخواستم از مردی که عاشقش بودم متنفر بشم! این تلخ نبود؟ اصلا شدنی بود؟ آره قطعا ازش متنفر میشدم حتی اگه نمیخواستم…
هی نشستم و هی فکر کردم و هی تلاش کردم خودمو قانع کنم که حق خیانت داشته، ولی موفق نشدم چون من هیچ کمبودی نداشتم! تو هیچی کم نمیذاشتم. پس چرا این بلا رو سرم آورد؟ چرا آخه مگه من چم بود؟
حس یه زن به درد نخورو داشتم حس خجالت و پوچی! دفعه قبلم همینطور بود اعتماد به نفسم مُرد و یه آدم خودخور شدم. خیانت همیشه همینه…
ظهر با ساسان بیشتر حرف زدم و ازش سوالاتی پرسیدم که از کِی خبر داره و اینا که گفت فقط همون یه بار دیدتشون و اطلاعات زیادی نداره. بعد گفتم بیاد دنبالم که برم از نزدیک ببینم. قبلش با کنترل رفتارم با شاهرخ حرف زدم و فهمیدم ظهر دیرتر میاد! این یعنی قرارشون حتمی بود…
نایی واسه تکون خوردن نداشتم و همش دهنم خشک بود و گلوم میسوخت و حس آدمای سرما خورده رو داشتم. دم در هم که منتظر ساسان بودم سرم گیج رفت و خواستم بیوفتم که به کمک در و دیوار خودمو نگه داشتم.
خیلی حس میکردم سردمه و حتی میتونم بگم میلرزیدم. یعنی حالم سردتر از اونی بود که باید میبود. اشک هم همیشه تو چشام جمع بود و یا میریخت یا ریختنش قطع میشد وگرنه همیشه تو چشمام جمع بود.
ساسان که اومد نه سلام کردم و نه سلام کرد، نه حرفی زد نه حرفی زدم چون حالم نه شنیدنی بود و نه جواب دادنی بود. فقط با سکوت از پنجره ماشین به بیرون نگا میکردم.
نفس عمیقی کشید و با ناراحتی پرسید: قول میدی مشکلی پیش نیاری و جار و جنجال بپا نکنی؟
گفتم: دیگه از من مشکلی پیش نمیاد فقط میخوام ببینم. لطفا برو…
تو راه به خودم بغل زدم و سرمو به شیشه چسبوندم. دلم میخواست سکوت باشه ولی با شلوغیِ اون ساعت ممکن نبود.
یه سوال همش تو سرم بود و میخواستم از ساسان بپرسمش و اونم رو راست جواب بده. ازش راجع به خودم نظر خواستم گفتم من زنی ام که لایق خیانت باشم؟ انقد از همه لحاظ بدم که یکی دیگه رو بهم ترجیح بدن؟
که قاطعانه و صادقانه گفت نه! دلیل خیانت شاهرخو هم تنوع طلبیش میدونست! از این حرفش بیشتر حرصم گرفت! اگه تنوع طلب بود پس چرا باهام ازدواج کرد؟ چرا مجرد نموند؟ چرا با مجردی به گند کاریاش نرسید؟ فقط میخواست زندگی منو نابود کنه؟ از نابود شدن زندگی مردم لذت میبرد؟
با نفرت نفرینش کردم و گفتم خدا لعنتش کنه…
یه کم دورتر از خونه ی اون دختره با سکوت منتظر موندیم تا شاهرخ بیاد. فکر نمیکردم هیچوقت کارم به اینجا بکشه که بیام معشوقه همسرمو ببینم…
ساسان گوشیشو گرفت سمتم و با یه جور شرم گفت: این عکس رو دیروز همینجا گرفتم…
تو عکس شاهرخ با خریدای تو دستش با لبخند جلوی در وایساده بود و اون دختره هم از تو خونه داشت کیسه ها رو از دستش میگرفت!
گوشیو دادم بهش و دست کشیدم زیر چشای اشکیم میخواستم بگم بریم چون تحمل و حوصله نداشتم ولی یه کم بعد ماشین شاهرخ رو به روی خونه ی دختره وایساد و پیاده شد! تا ریختشو دیدم همش زیر لب نفرینش میکردم. رفت سر صندوق عقب و بازم خریدایی که قول داده بود و ازش بیرون آورد! چقدم به فکر بود! چقدم جنتلمن بود و نمیدونستم! آخرین باری که واسه خونه ی خودمون خرید کرده بودو یادم نمیومد. ولی الان حواسش جمع بود…
درِ خونه هم باز شد و دختره هم اومد بیرون و از دیدن شاهرخ لبخند زد شاهرخ هم همینطور! هه چقد جالب…
انقد حرصم گرفت که میخواستم بهشون حمله ببرم میخواستم برم ازش بپرسم میمردی حرف دلتو میزدی؟ میمردی بگی با تو خوشحال نیستم با تو خوشبخت نیستم با تو راحت نیستم و بیا از هم جدا بشیم؟ واقعا نیازی به این کثافت کاریا بود؟ میمرد اگه حرفشو میزد؟ این لبخندا و زندگی شادو کجای دلم میذاشتم؟
خواستم برم پایین که ساسان مچ دستمو گرفت و ازم خواهش کرد خودمو کنترل کنم. نمیخواستم همینجوری ازشون بگذرم ولی گفتم هر چه زودتر از اونجا بره و اونم رفت…
فقط از این بیشتر میسوختم که با اون خیلی متفاوت تر از من رفتار میکرد! این یعنی اونو بیشتر از من دوس داشت!
بازم من موندم و افکار و سوالات و اشکا و لحظات تکراری اما همچنان دردناک، تا جایی که خودمو جلو خونه دیدم. بهم گفته بود برم خونه ی اونا پیش هلن بمونم ولی من دلم میخواست برم خونه خودم… قبل از رفتنم هم تا جایی که تونست بهم انرژی داد و موفق هم بود و قوت قلبی گرفتم…
اما همین که رفتم خونه و مشغول جمع کردن وسایلم شدم، بازم ضعیف شدم. به هر لباسی که تا میکردم و تو چمدون میذاشتم چند دیقه ای فکر میکردم به روزایی که با هم خریده بودیمشون، وقتایی که میپوشیدم و نظر میداد حتی وقتایی که میپوشیدم و نظر نمیداد…
با هر کدوم از وسایلم یه دنیا خاطره کوچیک و بزرگ داشتم. اشک میریختم و جمعشون میکردم. شاید چند ساعت گذشت و من بیشتر از جمع کردن غرق خاطرات بودم.
آخر هم آلبوم عکسا رو آوردم و نشستم رو تخت مشغول تماشای عکسامون شدم.
چند تا عکس مال وقتی که موهام کوتاه بود رو هم دیدم و یاد اون شب افتادم! تازه فهمیدم اون هیچ میل و نظری راجع به عوض کردن موهام و ظاهرم نداشت و فقط یه نظری داد که یه چیزی گفته باشه و من بگم بابا شاهرخ چیزیش نشده ایناها داره از علایقش میگه، اون مث قبله فقط یه خورده سردتر شده! اصن خوب که فکر کردم دیدم همه ی رفتارای این چنینیش واسه جلب نشدن توجهِ من بوده! وگرنه داشته به زور تحملم میکرده…
بالاخره از سر و صداها فهمیدم برگشت. یه کم بعد درِ اتاقو باز کرد و گفت: نگین؟
بعد تا وضعمو دید تو قابِ در موند! این بار با تعجب و نگرانی بازم صدام کرد ولی من بهش توجهی نکردم که اومد نزدیکتر و گفت: چی شده نگین؟ این چه وضعیه؟
یه پوزخند زدم و گفتم: از خودت بپرس این چه وضعیه…
یه کم مکث و فکر کرد و پرسید: از خودم بپرسم؟! نمیفهمم…
بلند شدم رو به روش وایسادم. داشت با خونسردی دقیقا به چشام نگاه میکرد و من واقعا نمیدونستم چجوری روش میشه بهم نگاه کنه؟ چقد هم خونسرد!
با حرص و نفرت بهش سیلی زدم و گفتم: خیانتکار…
سرش چرخید و نگاهش به چشام قطع شد… همیشه انقد از مرد بودنش مطمئن بودم که هیچوقت روم دست بلند نکنه ولی حالا شک داشتم و حتی میترسیدم!
تا با اخم بهم نگاه کرد به دلم وحشت افتاد و یه نیم قدم رفتم عقب! طرز نگاهش بیشتر متعجب بود تا عصبی! یه اخمِ کنجکاو!
حالا که دیگه فرصتی نداشتم این حرفا رو بزنم یقه شو گرفتم و همه ی حرفای دلمو خالی کردم؛ اول پرسیدم چرا با اون دانشجوی هرزه‌ش بهم خیانت کرد؟ انقد بدبخت و عقده ای بود؟ از لیاقت نداشتنش حرف زدم از جنس و ذات خرابش حرف زدم از پست بودنش حرف زدم از آشغال بودنش حرف زدم از پشیمون بودنم حرف زدم، گفتم پشیمونم که آدمی مث اونو انتخاب کردم پشیمونم که عاشقش بودم همه رو گفتم هیچیو جا نذاشتم! که فقط با هر حرفم فقط اشک تهِ چشاش جمع میشد و لبخندِ تلخش تلختر میشد! هیچوقت ندیده بودم اشک بریزه ولی اون لحظه تو چشاش اشک بود!
یهو از اون آدمِ خونسرد شد یه چهره ی عصبی و با کف دست هلم داد و افتادم روی تخت! آب دهنمو از وحشت قورت دادم و خواستم بلند شم که اومد روم و یه جورایی بی حرکتم کرد انقد میترسیدم که با جیغ گفتم ” چیکار میکنی؟ ” هر چی تقلا کردم نتونستم حتی یه سانت هم زیرش تکون بخورم با نفس نفس زدن و عصبانیت چونه مو گرفت و صورتشو آورد جلو طوری که رگ پیشونیش که از فرط فشار باد کرده بود رو واضح میدیدم. همینطوری صورتم و مخصوصا لبامو ورانداز میکرد که گفت: این حرفا از کجا اومد؟ این نفرت یهو از کجا اومد؟ چقد هم نفرت!
دستمو محکم چسبوند به سینه‌ش و ادامه داد: تو نفسای این قلبی! ببین با حرفات چجوری میزنه! این حرفا چیه؟ من چه خیانتی کردم؟ قبل از حکم دادن حقیقتو میدونی اصلا؟ قبل از این همه احساساتی شدن منطقی فکر کردی؟ فکر کردی که تو شاهرگمی من چطوری به تو خیانت میکنم؟ من چطوری از شاهرگم میگذرم؟
دیگه تقلا نمیکردم فقط مات و مبهوت داشتم نگاهش میکردم! بیشتر از هر وقتی جدی و واقعی به نظر میرسید. گوشیشو در آورد و چند ثانیه که باهاش کار کرد گرفت جلو صورتم و با تحکم گفت نگاه و رد کنم!
با طمانینه گرفتمش و دیدم شاهرخ بود و همون دختره و یه دختر بچه که هر سه لبخند زده بودن! تو عکس بعدی به جای دختر بچه یه پسر بچه بود!
گیج بودم و داشتم چیزایی که دیدم و شنیدمو تو سرم معنی میکردم که ادامه داد:
-این دختر یکی از دانشجوهای ارزشمند دانشگاهه! یکی از اون نابغه هایی که آینده ی خوبی دارن اما شرایط مالیش خوب نبود مخصوصا با دو تا خواهر برادر مدرسه ای! تازگی هم که از کار بیرونش کرده بودن دیگه نیومد دانشگاه، تا اینکه پرسیدم و پیداش کردم و باهاش حرف زدم گفت دوست داره درس بخونه اما وضعیت مالیش بده. دیدم ما که نه گرسنه ایم نه بی پولیم و نه بی لباس واسه همین تصمیم گرفتم تا وقتی که یه کار پیدا میکنه و دوباره رو پای خودش وایمیسته بهش کمک کنم. هیچ کدوم از اون بیشرفای دانشگاه به تخمشون هم نبود که همچین استعدادی داره تلف میشه. من فقط سه روزه که به خونه شون رفت و آمد دارم و هر چیزی که میخوانو براشون فراهم میکنم. بهت نگفتم اصلا به هیچکس نگفتم چون هر کسی میدید یا میشنید نمیگفت یه استاد و یه مرد متاهل با یه دانشجوی جَوون و خوش چهره چیکار داره؟ نمیگفتن این همه آدم به اون چه ربطی داره؟ نمیگفتن میخواد ازش سوءاستفاده کنه؟ انقد اون دختر قلبش پاکه که با یه حرف و نگاهِ بد هم قلبش خورد میشه و محال بود دیگه از من کمکی بگیره حتی شاید از اینجا میرفت. به زور راضیش کردم. به تو هم نگفتم چون تو از همه بدتری انقد حساسی که همچین مسئله ی موقتی رو بمب اتم میکردی و فکر میکردی قطعا بینمون خبریه، الان فکر نکن ناراحتی و حالیت نیست ولی همین الان هم مطمئنم تهِ تهِ قلبت داری فکر میکنی من با این دختر چیکار دارم! دیگه واویلا به وقتی حالت عادی باشه بس که احساساتی ای! اگه به جای اینکه انقد احساساتی برخورد میکردی و قبل از اینکه حکم صادر کنی فقط یه سوال کوتاه میپرسیدی که موضوع چیه منم همه چیزو برات توضیح میدادم. ننه من غریبم بازی نداره که چرا انقد بچگونه رفتار کردی؟! تو کی انقد بچه شدی؟ کی انقد کوته فکر کار کردی؟
وقتی میگن ورق برگشت دقیقا خطاب به اون لحظه ی من بود! دقیقا اون لحظه ورق برگشت!
حین همه ی حرفاش همونجوری بی حرکت مونده بودم و خشکم زده بود. بدون پلک زدن و نفس کشیدن (تا جایی که ضروری شد) بهش خیره بودم.
دلم میخواست بلند داد بزنم: نه!
اما چه نه ای چرا نه؟ یعنی من دوس نداشتم موضوع همین باشه؟
گوشیشو گرفت و چتاشونو نشونم داد و دیدم همه ی حرفاش درسته… حتی شاهرخ همیشه به فامیلش صداش زده بود…
درسته اصن هنگ بودم و حرفی واسه گفتن نداشتم ولی حتی فرصت نداد چیزی بگم و تو یه چشم به هم زدن نشست رو تخت و منو کشید تو بغل خودش! انقد سریع که نفهمیدم چی شد.
محکم بغلم کرد و دماغشم گذاشت رو سرم و محکم سرمو بو کرد و با نگرانی گفت: تو نفسمو گرفتی… چرا این کارا رو میکنی؟ چرا انقد ناخواسته میخوای جدامون کنی؟ یه بار بهونه میاری که سردی و فلانی و الی و بلی و حالا هم نشستی واسه خودت بریدی و دوختی! مگه همیشه تو هر موضوعی باهام مشورت نمیکردی؟ پس این دفه چت شد؟ داشتی کشکی کشکی یه دردسر بزرگ راه مینداختی…
و بازم اشکام ریختن و خودمو محکم چسبوندم به تنش…
باورم نمیشد این اتفاقات واقعیه…
اصلا پنهون کاریش که خودش یه جورایی خیانت و لطمه به اعتمادم بودو فراموش کردم، فراموش کردم که چیکار کرده فقط همین که با اون زن رابطه ای نداشت برام بس بود! فعلا همین بس بود که ورقو برگردوند…
دلم از خودم گرفت که انقد زود فکر و عمل کردم انقد از اون حرفایی که بهش زدم پشیمون و ناراحت بودم که حق خودم نمیدونستم اینطوری تو بغلش باشم دلم میخواست یه جایی دهن وا کنه منو قورت بده تا از این خجالت راحت شم.
چقد توهین… چقد نفرت… گناهِ من بزرگتر از پنهون کاریش بود! حرفاشو خوب درک میکردم چون خودم و حساسیتمو خوب میشناختم!
الان دیگه اون بود که باید طلبکار میشد نه؟! اون بود که حق حرف زدن داشت و میتونست هر حرفی که لایقمه بارم کنه ولی من میشناختمش! هیچوقت اینجور مواقع سوء استفاده و تلافی نمیکرد. گاهی با خودم میگفتم یا قلبش خیلی پاکه یا خیلی خونسرده یا خیلی بیخیاله یا خیلی پوست کلفته یا خیلی لوس نیست یا هر چیز دیگه ایه که انقد هر بحث و توهینیو به دل نمیگیره و فراموش میکنه.
ولی مگه من میتونستم فراموش کنم باهاش چیکار کردم؟!
با این که صد درصد تقصیر من نبود اما بازم دلم خیلی از خودم گرفته بود…
کلی تو سکوت بوسم کرد کلی بوم کرد کلی نوازشم کرد کلی بهم محبت کرد و بالاخره از تخت رفت پایین و خودش رو تخت درازم کرد و لحافو هم کشید روم، بعد با یه لبخندِ تلخ بهم گفت الان حتما حالم خیلی آشفته‌س و بهتره یه کم بخوابم تا خودمو پیدا کنم. حق با اون بود. اصلا روم نمیشد چشامو باز بذارم و بستمشون… حتی وقتی رفت هم بازشون نکردم…
انقد مغز و روح و همه جام طی این شبانه روز خسته شده بودن که دیگه نمیتونستم و خیلی زود خوابم برد…
وقتی هم که بیدارم کرد دیدم شب شده و خودش شام پخته و واسه من گذاشته رو یه سینی که تو تخت بخورم! هنوزم انقد ازش خجالت میکشیدم که رفتارم مث آدمای کر و لال بود. دست خودم نبود یه حسی داشتم که اجازه ی راحت بودنو بهم نمیداد حس میکردم نباید نگاهش کنم نباید باهاش حرف بزنم نباید اصن اونجا باشم.
بالاخره خودش نشست لبه تخت و بهم غذا داد. با آرامش و سکوت! خودش میدونست الان وقت حرف زدن نیست و درکم میکرد…
هی تو تخت موندم و وقت خوابِ عادی که شد به اصرار اون یه دوش گرفتم و بعد از مسواک هم به ساسان پیام دادم و همه رو براش تعریف کردم که اونم خیلی از قضاوت و نظرات اشتباهش پشیمون شد و خیلی معذرت خواهی کرد. گفت دیگه تا مدت ها روش نمیشه به شاهرخ نگاه کنه چون داشته با یه قضاوت اشتباه زندگیشو از این رو به اون رو میکرده. بهش گفتم فراموش کنه مهم اینه به خیر گذشت…
بعد هم با لباسای گرم و نرمم برگشتم تو تخت که بعید میدونستم دیگه خوابم ببره. اونم به حالت نیم خیز رو بالش و تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. همش داشتم با افکارم به نیمرخش نگاه میکردم. الان فقط مشکلم پنهون کاریش بود! هر چند وقتی بهش فکر میکردم از طرفی با خودم میگفتم درسته حقت بوده بدونی ولی از طرفی هم میپرسیدم مطمئنی اگه باهات در میون میذاشت مشکل ساز نمیشدی؟ مخصوصا تو این روزایی که بینتون خواسته یا ناخواسته اختلاف بود؟
اما مهمتر از همه ی اینا پی بردن به عشقش بود! هنوزم اون چهره ی خشن اما عاشقش جلو چشام بود که میگفت من شاهرگشم! و چقد با یادآوریش دلم واسه بغل کردنش غنج میرفت…
آخرش متوجهم شد و به چشام نگاه کرد. همینطوری به هم خیره بودیم که با حالت معناداری گفت: میدونی تا این نگاهتو میبینم میدونم چی میخوای؟!
دیگه قفل سکوتمو شکستم و با بالا پایین کردن سرم گفتم: بغلم کنی…
یه لبخند زد و رفتم تو بغلش و سرمو رو سینه هاش گذاشتم که به روح و جسمم یه آرامش به قدرت پاک کردن همه ی عذابای این چند وقته، رسید. انقد که چشام خمار شدن…
با نوازش موهام ازم پرسید: حالا چجوری فهمیدی من باهاش در ارتباطم؟ تعقیب معقیب کردی؟ کسی بهت گفت؟
اگه میمردم هم نمیگفتم ساسان هم باخبر بوده فقط ازش خواستم دیگه راجع به این مسئله حرف نزنه. یه اوهوم گفت و بعد شروع کرد به بو کردن موهام و در ادامه هم پیشونی و شقیقه و همه جامو بوسید که داشتم لحظه لحظه از خود بیخود میشدم. بعد یهویی دستشو برد گذاشت بین پاهام و با حالتی که یخم وا بشه گفت: خوش گوشتِ من در چه حاله!…
یه ریز خنده ی خجالتی کردم که گفت ای جان و آروم از همون لای شلوار راحتیِ نرمم تو دستِ محکمش فشارش داد و همون فشارو هم ثابت نگه داشت. گفت نگاهش کنم نگاهش کردم که با اخم و چشای گیراش گفت: حقشه تلافی کاراتو سرش خالی کنم مگه نه؟!
حالا که دستش رو کُسم بود و داشت آروم میمالیدش، لحظه لحظه پایین تنمه مو سفت میگرفتم و لحظه لحظه داشتم میخواستم! میخواستم بگم آره اگه میخوای همه رو سرش تلافی کن من از خدامه، ولی سکوت کردم که با دندونای چفت شده و لحن خشنی که از هزار تا لحن عاشقانه هم بهتر بود سری تکون داد و گفت: ای تو روحِ این چشمای فلان فلان شده‌ت…
لبامو تو یه چشم بهم زدن مالِ لبای مشتاق و محکمش کرد و اونقد محکم مکشون زد که منم دلم خواست و آروم همراهیش کردم. چقد دلم تنگ شده بود واسه این بوسه ها این بغل ها…
ملایم و غلیظ لبای همو بوس میکردیم و همزمان هم دراز کشیدیم تا جایی که پهلو به پهلو و رو به روی هم شدیم. حالا دستشو به خاطر تنگیِ جا از رو کُسم برداشت برد پشتم و از تو شلوارم گذاشت روی کونم و محکم یه طرفشو چنگ زد و از طرفِ دیگه‌ جدا و بازش کرد.
بوسیدنِ لبام… مالیدن لاله ی گوشم با اون دستی که زیر سرم بود… مالیدن و چنگ زدن کونم با اون یکی دست محکمش… داشتم داغ میشدم و لای رونام حرارت بیشتریو حس میکردم. با فشار لذت بخشی که با دستش به کونم می آورد لباشو محکمتر از قبل مک میزدم. همینطوری میمالید و لای دستشم میذاشت لای خط کونم… زبری و سفتیشو لای خط کونم حس میکردم که چجوری روی سوراخِ حساسم بالا و پایین میشد… هر چقد گذشت از اون خجالتم کم شد و منم به روش خودم همراهیش کردم. تا اینکه لباشو جدا کرد و رفت سراغ صورتم! با پهنای زبون ِ گرم و نسبتا زبرش روی صورتم میکشید و داشت روح و روانمو به هم میریخت میمردم واسه لیس خوردن صورتم و این از وقتی شروع شد که خودش واسه اولین بار صورتمو لیس زد. همینطوری با زبونش روی صورتم حرکت میکرد که دستشو از لای کونم برد پایینتر و کاری کرد رونامو از هم باز کنم که بتونه دستشو ببره پایینتر، به هر سختی ای که بود دست سفتشو از لای رونای نرمم رسوند لای کُسم و گذاشت روش که تنگی شلوارم کاری میکرد فشار بیشتری به کُسم بیاد! بلند آه کشیدم و چشامو بستم که همین لحظه لیس زدن صورتمو شروع کرد و به اوج شهوتم رسیدم! نظم نفسام به هم خورد و با التماس و صدایی که لحظه لحظه خمار میشد آروم آروم ناله میکردم… با زبونش که چونه مو لیس میزد تقلا میکرد کُسمو هم تو دستش هر طور شده بماله! انقد داشت خوب پیش میرفت که من دیگه بی حرکت وایسادم و فقط گاهی خودمو شل میکردم و سفت میگرفتم و هر جایی از بدنش هم که به دستم میرسیدو چنگ میزدم.
گونه هام لبام چونه‌م همه جای صورتمو که با زبونش لیس زد سرشو برد پایین سراغ گردنم و همزمان انگشت وسطشو به هر زحمتی که بود تا ته کرد تو کُسم که آهِ بلندتر و خشنتری کشیدم و با سفت گرفتن خودم رونامو چسبوندم به هم و دستشو لای رونام قفل کردم. دیگه نتونست دستشو حرکت بده و همونطوری انگشتش تو کُسم موند که باعث بیقراری کردنِ من شد! به خوبیِ وقتی که مردونگیشو میکرد اون تو نبود ولی بازم آتیشی تو کُس و شکمم به پا کرده بود. اینبار افتاد به جون گردنم محکم گردنمو از همه طرف بوسید و مک زد و انقد حس گرفتم که حس میکردم دارم یه جایی دور از اون اتاق پر میزنم! جز این لحظات که حالا با اتفاق افتادنشون بیشتر فهمیدم چقد دلم واسشون تنگ شده بود، اصلا به هیچی فکر نمیکردم. فقط خودمو سپرده بودم به اون و از هر حرکتش لذت میبردم و لبمو گاز میگرفتم.
تو اون حالت که یه کم خسته شدیم دستشو از لای پام و شلوارم در آورد و منی که شل و بی حال بودمو با یه حرکت به پشت کرد، انقد با همین حرکاتِ اولیه حال از بدنم گرفت که داشتم با چشای نیمه باز میدیدمش. حس میکردم ترشحاتم انقد زیاد شده که حتی تا روی قسمتای داخلی رونم پیش رفته…
بعد از اینکه لخت شد و اومد وسط رونام زانو زد، لباس راحتی منو هم همونطوری دراز کشیده از تنم کند و سینه های بی سوتینم لخت شدن! سریع دو دستی گرفتشون و فشارشون داد و گفت: این دو تا رو که میبینم دلم میخواد جرت بدم! میشنوی؟ جواب بده ببینم پارت کنم؟ ها؟
با جنب و جوش روی هر دو سینم که مث دو تا توپ سفید جلو چشام بودن سیلی های آروم و صداداری میزد و سوالشو تکرار میکرد و لحظه لحظه حال منو داشت خراب تر میکرد! انقد که تو موهام چنگ زدم و پاهامو دورش قفل کردم و با صدای از تهِ چاه و با التماس و بریده بریده گفتم: آره پارم کن شاهرخ… منو بکن…
تا تونست بهشون سیلی زد و بعد از مالیدن و فشار دادنشون خم شد و با زبونش سرِ هر دوتاشونو تا تونست مک زد و لیسید و دیگه داشتم به زور نفس میکشیدم! محکم و صدادار! انقد خراب بودم که میخواستم جیغ بزنم…
شلوارمم سریع کند و با دیدن کُسم که از ترشحاتم خیس بود و برق میزد دندوناشو به هم فشار داد و گفت: نگاش کن نگاش کن…
یه اوفِ غلیظ گفت و روش دست کشید زبری دستش حسِ خوش و نسبتا دردناکیو روانه ی کُسم کرد و پاهامو از هم باز کردم تا بفهمه میخوام بمالتش! دایره ای هم مالیدش و بعد مث سینه هام سیلی های آروم و صدادارش روش شروع شد که این دفعه بیشتر از سینه هام لذت بردم و با هر ضربه‌ش خودمو سفت میگرفتم و دوباره شل میشدم و دوباره سفت و دوباره شل…
یهو انگشت وسط و یکی به آخرو با هم تا ته کرد توم که کُسم دل دل زد و بلند آه کشیدم و اونم با خشونت گفت: این نانازو بگام؟ کیرِ داغمو بمالم روش بکنم توش تا جیگرت حال بیاد؟ بکنم توش تا آتیش بگیری؟ تا جر بخوره؟ این آبی که ازش اومده همینو میگه خودت چی میگی؟ ها بگامش؟
همیشه همین بود! یه مرد مودب و خونسرد که وقتِ سکس یه خشنِ بی رحم و بد دهن میشد!
با تکون دادنِ محکم انگشتاش تو کُسم با لحن خشنی همون جملاتو تکرار میکرد و من فقط با چنگ زدنِ هر جایی از تخت که به دستم میرسید اسمشو جیغ میزدم.
انقد این کارو کرد و حالمو از بد به بدتر و در عین حال از خوب به خوبتر برد که اصن متوجه نشدم چجوری منو چرخوند و گفت حالت داگی وایسم! همین برام لذت بخش و هیجانی تر بود که حرکاتشو زود عوض میکرد و نمیذاشت نفس بکشم! فقط میخواستم زودتر کیرشو تو بدنم حس کنم دیگه تحمل نداشتم… تا منو چرخوند خودمم سریع رو آرنج و زانوهام حرکت کردم و خوب که حالت گرفتم کیرِ داغ و سفتشو کرد لای رونام و پهلوهامو محکم گرفت. همینطوری کیر داغش چسبیده بود به لای رونا و سطح کُسم و اونم داشت خودشو پشتم آماده میکرد که بازم یهویی نفهمیدم چی شد که اون داغی رو انگار زیر دلم حس کردم!
تا ته کرد توم و بلافاصله پایین تنمو سفت گرفتم و محکم و بلند آه کشیدم! داشتم سفتی و داغیشو کامل تو کُسم حس میکردم که چجوری داره ذره ذره اون تو واسه جا باز کردن تقلا میکنه. وقتی ذره ذره بیرون میرفت هم چیزی از وارد شدنش کم نداشت ولی این دفعه حس کردم یه چیزی داره از درونم کنده میشه.
دوباره تا چسبیدنِ تخم هاش به کُسم، وارد کرد و ضرباتش شروع شد! و تندتر هم شد… فشار دستاش به پلوهام هم بیشتر شد. محکم پهلوهامو فشار میداد و با فشار دادن کمرم رو به داخل، خودش کاری میکرد کونم بیاد بالاتر و قمبلتر شم. قلقلک و لذتی که به همه جای کُس و شکمم پخش میشد هم بیشتر شد سیلی زدنای صدادار به دو لپ کونم هم شروع شد…
من فقط با چشای بسته صورتمو چسبونده بودم به بالشِ رو به روم و با ناله های بلند گازش میگرفتم و قمبلتر میشدم که راحتتر منو بکنه. اصلا دلم نمیخواست اون لحظات تموم شن فقط میخواستم همینجوری وایسم و اونم به همین خشونت و محکمی منو بکنه و یه لحظه هم واینسته. انقد دلم تنگ شده بود که میخواستم بلند بلند داد بزنم و بگم همه ی این جدایی ها و بی سکسی ها رو تلافی کنه…
انقد همینطوری کرد که یهو توم نگه داشت و با یه نعره ی بلند و با احساس یه چیزی که گرم حس میشد از سرِ کیرش ریخت بیرون… با حرکات بی اختیارِ کیرش توی کُسم خالی میشد و من تا میتونستم کونمو عقب میبردم و تا راه داشت میچسبوندم به بدنش…
حتی حالا هم که دیگه نمیکرد بازم اثرات کردنش روم جا مونده بود و داشتم مث وقتی که محکم توم عقب جلو میکرد آه و ناله میکردم. تا جایی که شل شدن کیرشو توم حس کردم همونجا نگه داشت و بالاخره کشیدش بیرون…
از فرط بی حالی از اون حالت داگی رو شکمم خوابیدم و سرمو همونجوری تو بالش نگه داشتم. نمیدونم چقد با همین حالت گذشت که دستشو لای رونام کشید و حس کردم آبش که زده بود بیرون و لبه های کُسمو قلقلک میداد رو با دستمال پاک و منم هوشیار کرد.
با چشای خمار و تنِ بی حالم به پهلو شدم. همیشه عادت و دوس داشتم اگه شب سکس میکردیم از پشت بغلم کنه و تا صبح کیرشو بذاره لای رونام و سینه‌مو هم بگیره تو دستش… مک زدن و بوسیدن گردنم هم که بحثش جدا بود…
با خواهش بهش گفتم بیاد پشتم که همین کار و همون کارایی که عادت و دوس داشتمو کرد و بهترین حسی که یه زن مث من میخواست رو برام رقم زد.
فکر میکردم چون قبلا خوابیدم دیگه خوابم نبره ولی انقد روح و جسمم به آرامش رسیده بود که میخواستم بخوابم. اون روز و اون شب هر دو بدترین و بهترین روز و شب زندگیم بودن…
صبح که بیدار شدم حس کردم پشتم خالیه! چون نبود.
با اینکه لخت بودم ولی دمای بدنم عادی بود. کاملا حس میکردم یه بار سنگین از کولِ روح و جسمم کم شده! انقد که روی تخت ولو شدم و بلند خمیازه کشیدم.
همین لحظه با سینیِ تو دستش و با لباسای مخصوصِ دانشگاه اومد تو، که با خوشحالی یه لبخند زدم و گفتم صبح بخیر…
اونم صبح بخیر گفت و گفت برام صبحونه حاضر کرده! با شیطنت بهش گفتم: کاش همیشه همینطوری غذا رو برام بیاری تو تخت…
که خندید و گفت: پر رو نشو…
اومد نشست لبه تخت و سر به پایین و با همون اخما و چهره ی جدیِ همیشگیش داشت لقمه حاضر میکرد. دیگه به چشمی که همیشه میدیدمش نمیدیدمش این دفه با ذهنِ بازتری به قضاوتا و صفحاتی که پشتش میچیدم فکر کردم و چقد پشیمون بودم. چقد احمقانه بود که میخواستم از زندگیِ این مرد برم بیرون!
لقمه ی پنیر گردو رو که آورد جلو دهنم و خوردمش، یه لحظه به اطرافم و حس و حالم دقت کردم که چقد رویایی و خوشبختانه بود!
یه صبحِ سرد پاییزی که قبلش یه شبِ استثنایی اتفاق افتاده بود، عشقی که داشت با حوصله برام لقمه میگرفت و سیرم میکرد، یه روح و جسمِ سبک… چقد این لحظه رویایی بود…
دلم میخواست همیشه همینجوری باشیم همیشه همینجوری سکس کنیم همیشه آرامش داشته باشم هیچوقت بحث نکنیم هیچوقت اختلاف نداشته باشیم هیچوقت تو زندگیمون ناراحتی نباشه…
صبحونه که تموم شد اول صداش زدم و وقتی گفت ” جانم؟ ” گفتم: میشه بیام تو بغلت؟ عجله که نداری؟
یه لبخند زد و سینیو گذاشت اون طرف و با باز کردن بغلش بهم فهموند برم. تا رفتم و محکم بغلش کردم یه نفس راحت کشیدم. من عاشقِ بغل بودم آغوشش واسم بهترین جای ممکن بود.
با التماس و خواهش گفتم: میشه همیشه همینطوری باشیم؟ همیشه خوب باشیم؟ خوشحال باشیم؟
بهم قول بده هیچوقت از پیشم نری باشه؟ بهم قول بده هیچوقت هم چیزیو ازم پنهون نکنی…
سرمو بوس کرد و بعد با لحنِ پر از محبتش گفت:
من هیچوقت چیزیو ازت پنهون نکردم راجع به اون دختر هم ضروری بود. الان هم اگه بخوای رابطمو باهاش قطع میکنم اما باور کن گناه داره.
و خب نمیدونم چی از من دیدی که به دوست داشتنم شک کردی! فکر کنم میگفتی من سرد شدم بی احساس شدم… اما نشدم من همیشه همینطوری بودم نگین ممکنه به چشم تو عوض شده باشم و اگه یه وقتی باعث ناراحتیت شدم کاملا ناخواسته و بی هدف بوده. هیچوقت به دوست داشتنم شک نکن حتی وقتی به بدترین شکل دعوات میکنم. من چه بگم سلام عشق و زندگیم چه بگم سلام، هر دوش یکیه! چه بگم ممنون عزیزِ دلم قربونت برم، چه بگم ممنون، هر دوش یکیه! من محبت و ارادتمو به تو همیشه همراهم دارم چه ابرازش کنم چه نکنم! گفتم که تو شاهرگمی، من نمیتونم از شاهرگم بگذرم، من فقط با تو هستم نمیتونم چه وقتی باشی چه وقتی نباشی با کس دیگه ای باشم. عشقِ تو یه چیز عادی نیست! قلب من الان خونه ی توئه عکس تو توشه لبخندای تو توشه محبتای تو توشه همه چیز تو داخلش موندگار شده.
قول لازم نیست چون اون روزی که زنِ من شدی همه ی قول هامو به تو دادم اما اگه قول میخوای باشه من بهت قول میدم همسرم، شریکم، رفیقم، مرهمم، دلیل ادامه دادنم، دلیل احساس خستگی نکردنم، بهت قول میدم حتی اگه تو ترکم کنی من ترکت نکنم.
من فقط تو رو میخوام کی میتونه مثل تو باشه؟ اونی که باهاش عجین شدم تویی. ماه فقط یه دونه‌ست هیچ ستاره ای جای ماهو نمیگیره من با ستاره ها چیکار دارم تا وقتی که ماهمو دارم؟
ماهِ من فقط تویی، فقط تو…
و چقد اشک ریختن به خاطر این حرفای قشنگ و احساسیش لذتبخش بود…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *