گذار

0 views
0%

یه نگاه به برگ های رو میز،بهم یادآوری میکنه که،دارم زندگیم رو به چه مسیری هدایت میکنم.حالا نزدیک به سی سالگی،دارم جاده ای که پایان عمرم رو توش حرکت میکردم رو عوض میکنم.کی میدونه شاید یه جاده خاکی باشه،و شاید یه بزرگ راه….لیوان چایی که توی دستم هست و حالا خیلی وقته که دیگه سرد شده،بدون اینکه حتی یه بار،لبام به لبش خوده باشه،نشان از این داره که حالم هیچ خوب نیست.کاش چند سال پیش خوردن قرص رو شروع میکردم.چقدر دوره.چقدر کم رنگه گذشتهولی چرا،مگه چند سال پیش بود،نمیدونم دو سال پیش،چهار پیش.نمیدونم.اما چیزی که اذیتم میکنه اینکه خودم رو یادم نمیاد.مگه ادم ها چی هستن،بجز قسمتی از گذشته و حال شون….حالا من انگار چشم باز کردم و همیشه توی حال زندگی میکردم.بخشی از من نیست،گم شده.آخه چرا اینقدر حافظه م تحلیل رفته.اما خوب یادمه که چند سالی هست که آه کشیدن مثل نفس کشیدن لازمه ی حال و روزم بوده.نمی دونم چند ساله که دوست صمیمی من شدی،باز نمیدونم.اما یه چیزهایی هیچ وقت فراموش نمیشن. لیوان چایم رو که با بی مهری من رو برو شده بود رو روی میز به حال خودش رها میکنم.دستام کمی میلزره،اما از چی؟برای خودم هم سواله.نمی تونم چشم از این کاغذها بردارم.نه چشمم میتونه و نه مغزم.دستام مدام در میسر برداشت اونها و منصرف شدن ،در حرکتن.همیشه چیزهای بُلد برای جلب توجه هستن.وحالا این عنوان که مشکی تر و بزرگتره،شده مثل نور برای چشمم.زیاد که بهش نگاه میکنم اذیتم میکنه.درخواست طلاق……ااااه…….،دوباره مهمونم شده،دوست من.تمام نفس های عمیق من که قرار بوده حالم رو بهتر کنه،چند وقتی هست وقتی به بازدم میرسن،صدای غم میده.نفس میکشم و آه بیرون میاد.ناخواسته.من همیشه عادت داشتم با خودم حرف میزدم،شاید چون خیلی تنهامشاید چون همیشه از درد و دل کردن با ادم ها می ترسیدم.شاید چون از قضاوت شدن وحشت داشتم.از اینکه روزی پایان حرف های شما برضد تون استفاده بشه.پسِ مغزم اما یه دلیل دیگه هم داشتم. اینکه بهم بگنتو مقصر بودی خودت باعثش شدی.چند باری برام پیش امد،و حس بدی داشت، اینکه پایان مدت از زاویه اشتباه نگاه کنی و اشتباه قضاوت کنی،اشتباه تصمیم بگیری،وبعدش هم واکنش زنجیره ای از اشتباهات.کسی خونه نیست،پس حالا میتونم بلند بلند حرف بزنم.با خودم.من و تو عزیزم، هیچ سرِ پوشیده ای با هم نداریم.چرا میخوام این برگ ها رو امضا کنم.چرا؟شک دارم،به تصمیمم.نمی خوام از چاه بیرون بیام و وارد سیاه چال بشم.اما خودت میدونی که طلاق یه سیاه چال عمیقه.چرا فکر میکنی حالت رو بهتر میکنه.احتمالا حال منو بهتر نمیکنه،اما حال سعید رو شاید بهتر کنه.اره سعید…شوهرم،همسِرّم ……از کجا به اینجا رسیدم.از کدوم مسیر اشتباه پیچیدم.کجای راه اشتباه شد،که حالا اینجا ایستادم.همیشه توی ریاضی ضعیف بودم،هیچ وقت نمیتونستم مسئله حل کنم.اما همیشه میدونستم باید از اول چکش کنم شاید جواب رو پیدا کنم.زندگی ریاضی نیست.اما پرِ از مسئله.باشه از اول چک میکنم.چای سرد رو میز حال خواستنی شده،برای من خیلی وقت هیچ چیز دیگه مهم نیست،گرم،سرد… قاشق کوچیک توی لیوان رو با خیال گرمی چای میچرخونم،با صدای جیلینگ جیلینگش میریم به گذشته.توی آیینه دختر نه چندان زیبایی هست که برام اشناست،خودمم.وقتی هنوز خودم بودم.حالا اصلا نمیدونم کی هستم.خودم رو نمیشناسم.اغاز ده ی بیست زندگیم بود که فهمیدم با جریان روزگار پیش نرفتم.وقتی همه توی دنیای جوونی گذشت و گذار میکردن،من انگار هنوز توی بچگیم می چرخیدم.وقتی همه دوستانم در پی زییاتر شدن ،دلبر شدن میگشتن،من هنوز بازی توی زنگ تفریح رو ترجیح میدادم.اما وقتی فهمیدم دبیرستان دخترانه زنگ تفریحش، هیچ خبری از هیاهو بچه ها نیست وهمه درگیر پچ پچ کردن با دوستاشون هستن.بی هم بازی موندم. وارکوچیکی از همسن هام شدم.چقدر با من فرق داشتن.برای جلب توجه جنس مخالف از جون هم مایه میگذاشتن.من اما نامریی بودن رو دوست داشتم.قطعا خانواده مذهبی من خیلی توی این عقب ماندگی از زمان،که من بهش افتخار میکردم،مآثر بودن.هجیده سالگی وارد دانشگاه شدم،دوست پیدا کردم و باز چقدر با هم فرق داشتیم.کمی که گذشت مطلب ازار دهنده ای رو درک کردم.من داشتم با سرشت خودم مبارزه میکردم.من نامریی بودن رو دوست نداشتم.منم نگاه ها رو دوست داشتم.اون موقع بود که فهمید این قسمت مجهول و شایدم تهی وجود چرا داره به همه من غالب میشه.هر جنبه ذاتی وجود رو که اسیر کنی بلاخره خودش رو ازاد میکنه.من مورد توجه قرار گرفتن رو ازجانب این جنس مخالف دوس داشتم.اما هیچ وقت نداشتمش.من مثل بقییه برای داشتنش تلاشی نمیکردم.آاااااه،از اون موقع بود که دیگه موقع بیرون رفتن از خونه یا خرید و بازار گردی و….همیشه سرم پایین بود.مادرم میگفت قربون دخترِ سر به زیرم بشم.از اینکه باعث افتخارشون باشم لذت میبردم.اما خودم رو باخته بودم.من در مقابل تایید خانواده.اما خودم میدونستم که چرا سرم پایینه.ترس..من میترسیدم،از اینکه هیچ نگاه تحسین برانگیزی رو ،روی خودم نبینم.و یا ببینم، پایان نگاه هایی رو که روی دختران زیبا قدم زنان اطراف بود.و من کی بودم؟کی به یه دختر چادری محجبه،نگاه میکنه.کی؟بهتر بود همیشه سنگ های،فرش شده زمین رو بشمارم.گاهی که سرم بالا میومد.حس لعنتی عقب ماندگی زمانی مثل اشعه ای کشنده، خودش رو به چشمم میرسوند.از دریچه ی چشم وارد میشد و قلبم رو می فشرد. طبیعت انسان ها رو این طور خلق کرده.و من داشتم باهاش میجنگیدم.بیست ساله بود که عزت نفسم رو از دست دادم.جایی شنیدم عزت نفس با اعتماد به نفس فرق داره.عزت نفس یعنی دوست داشتن خود.من از خودم از صورت از اندامم از اخلاقم از موقعیت اجتماعیم از همه چیزم متنفر بودم.نه عزت و نه اعتماد، هیچ کدوم دلشون نمیخواست کنار نفسِ من بشینن…..یادمه افسردگیم شدید شده بود،خیلی.چند باری وقتی دروهمسایه می خواستن به بهانه ی خیاطی مادرم دختر دم بختش رو ببینن ،تو اتاق خودم رو حبس کردم.نمیخواستم لب و لنچه ی یه ور شدنشون رو وقتی من زشت رو میبینن ،ببینم.نمیخواستم حقیر تر بشم.واسه یه دختر که چادر میزد تا توجه ی رو جلب نکنه عجیبه که ته دلم ارزو میکردم معجزه بشه و دو روز، فقط دو روز ،اونقدر زیبا بشم که هم بهم توجه کنن.تحسینم کنن.به هر حال هیچ وقت هم از پَس متلک های زیر و درشتی که به دخترا حواله میشه،صدایی نشنیدم که راغب بشم سرم رو به طرفش بچرخونم.همیشه بدون ارایش بودم و ساده.تو فامیلی بدنیا امده بودم که همه ظاهر نسبیِه زیبایی داشتن.یه روز وقتی کسی خونه نبود کسی زنگ در رو زد.رفتم و در رو باز کردم.خانمی بود که گفت با مادرم کار داره.گفتم نیست و گفت شما دختر بزرگشون هستین.تاکیید کردم.گفت ماشاالله ماشاالله.به مادر بگو مزاحمشون میشیم……قرار خواستگار گذاشته شد.مادرم اصرار داشت کمی ارایش کنم.خوب یادمه این یکی رو،اما دلم میخواست همون طوری که هستم منو ببینه.طی پایان مراسم سرم پایین بود .پسر ساکت بود و من هم.همش فکر میکرد یعنی تا الان منو دیده،چی درباره م فکر میکنه.بزرگتر ها اجازه گرفتن برای صحبت ما.وقتی برای اولین بار دیدمش.تعجب کردم.چرا قبول کرده خواستگاری من بیاد.پسر خوشگلیه.اما سریع فهمیدم. فقط دنبال نجابت بودن.فرو ریختم.کاش کسی بخاطر عشق به سراغم میامد، نه نجابت.همه شون دنبال نجابت بودن.ولی من تایید میخواستم.همین که قبول کرده بود یک عمر منو ببینه وتحمل کنه،برام کافی بود تا عاشقش بشم.تو همون نگاه اول.برای من مرد ندیده همین تعریف هم میشد عشق تفسیر کرد.اولین لمس ها،اولین بوسه ها،اعتیاد اور بود.عقل رو ازم گرفت و یه جایی توی کاسه سرم دفن کرد.عقلم درک نمیکرد اما چشمام میدید،پسری که با زمونه پیش رفته بود و طعم دختر رو چشیده بود.مثل من عطش نداشت.تفاوت ها کم کم آشکار شد توی همون نامزدی.عشق کم کم داشت بقچه ش رو میبست. و یادگاری که به جا میگذاشت عادت بود.دخترهای زمانه ی من دنبال تایید نمیگشتن اونا خودشون پرنسس هایی میدونستن که صف های طولانی از عشاق داشتن.من تحسین نمیشد،نگاهی هم که میخواستم رو نداشتم.اما نه …….من تحسین میشد برای نجابتم.همین.عشق رفته بود،اما انگار یادش رفته بود و عادت رو هم باخودش برده بود.تفاوت های ما خیلی زیاد بود خیلی،دوتا تربیت متفاوت بودیم.فقط بحث مریخی و ونوسی نبود.وقتی سرش میچرخید تا مهر تایید باشه به چیزی که من نبودم کم کم سوال ها به مغزم هجوم آوردن.من افسرده بودم،و کسی هم در کنارم نبود تا حالم رو بهتر کنه.مرد خوبی بود روی کاغذ اما.شاید هم فقط برای من ساخته نشده بود.شاید هم اصلا مشکل من هستم.اما یه چیز منو به اینجا رسوند.وقتی فهمیدم من براش از همون اول مهم نبود و به اصرار مامانش ازدواج رو پذیرفته.یادم نمییاد اولین بار که به این موضوع رو فهمید کی شد؟لابد گریه زاری کردم لابد اونم فریاد زده.نمیدونم من هر روز برای اولین بار به این موضوع پی میبرم.اما چند وقتی هست که دیگه نجیب نیستم.چادر ی در کار نیست.با زمانه پیش میرم.کمی آرایش میکنم،اما نه دیگه اون، برای تاکیید دیگران ،به هر حال با ارایش هم برای اون چنگی به دل نمیزدم.اما حالا میفهمم زیبا هستم،نه فقط چون یه خانم هستم و همین برای مردها کافیه.زیبا هستم، چون درک میکنم نگاه های اطرافم رو وازشون لذت میبرم.آزادنه از خودم میگم از ایده هام و برام هم مهم نیست که به مزاق کی خوش بیاد و برای کی نه.برای این تحسین و توجه لعنتی دیگران از خودم نمیگذرم.شاید هم فقط اینطوری فکر میکنم.اما هنوز افسردم،حالا که خودم رو باور کردم، نمیتونم بگذرم از پایان سال هایی که دویدم تا منو ببینه.مرد خوبیه، میدونم .اما این من جدید نمیتونه باهاش کنار بیاد.دلش میخواد بره وتمام گره های روانی ش رو باز کنه.بفهمه کیه؟، کجای این دنیاس ؟ حالا که خودش رو پیدا کرده دلش میخواد دوباره حق انتخاب داشته باشه.شاید این بار بدون توجه به نجابت انتخاب بشه.یا انتخاب کنه.اما اگه یه خیال واهی باشه چی؟اگه من اشتباه درک کرده باشم چی؟یادمه براش کم نمیزاشتم اما زمان عاشقی کردن های ما،همیشه مهمان داشتیم،نور گوشی ای که روی صفحه اش ادم های دیگه هم عشق بازی میکردن.با من نبود،فقط در کنارم بود.من جون می گذاشتم و اون داشت لوندی و پوست کسی دیگه رو تو خیالش نوازش میکرد. «بلوند،زبیا،آرمانی »من فقط وسیله بودم.نجابت،اینجا چقدر هرزه بنظر می رسید.اجازه دادن برای اینکه وسیله باشی خالی باشی،فقط تن باشی.مگه هرزگی همین نیست.یاداوری ،اون من بیچاره ای که دست وپا میزد تا براش دست بزنن.حالم رو خراب میکنه.کاش میشد دست انداخت درون جمجمه و اون حجم لزج رو در آورد و بعد هر جا رو که بوی تعفن میداد ،کند.سعید پسر خوبیه، معتاد نیست،مرد کاره،بهم خیانت نکرده……البته تا تعریفت ازش چی باشهمنم خیانت نکردم.اره.من خیانت نکردم.من بردگی کردم.حالا وجودم چند پاره شده و هر کدوم شدن قطب های مخالف یه اهن ربا…….توی فضا محدود من دارن دنبال فضایی بیشتر میگردن.از هم فرار میکنن.با هم مخالفن.حالا وقتی کسی میگه دارم میترکم درکش میکنم.خوب حالا باید نتیجه گیری کرد.لیوان عزیز، بهتره جات رو به این برگ ها بدی.محکم چنگشون میزنم انگار قرار فرارکنن.کمی مچاله شدن.اما اشکال نداره.بهتره کمی متمرکز بشی،خودکار رو بردار. وقتش رسیده حلقه اسارت رو از انگشتم در بیارم،وقتش رسیده من باشم.به دور از هر بندی.حق دارم که ازاد باشم؟حق دارم اجازه بدم عشق اسیرم، کنه نه اجبار؟؟؟حق دارم زیر سایه مردی که عاش……+مامان با کی حرف میزدنی؟؟؟؟+خوابِ غذا دیدم، میشه الان غذا بخورم،یا باید منتظر پدر باشم؟نوشته ellie

Date: آگوست 16, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *