گذشته های تلخ عشق پاک ابدی

311
Share
Copy the link

سلام خدمت همه دوستان سایت داستان سکسی داستان را خلاصه مینویسم اونهایی که که فقط زندگی را با افکار کثیف و شهوت میبینن میتونن نخونن چون این داستان با عشق تموم میشه بریم سر داستاناسم مستعار میباشد این داستان مربوط به شش سال پیش میشه اولین بار و آخرین که هستم برای داستان نویسی اسم من کامبیز اون موقع 28 سالم بود یه سفر توریستی رفتم یه شب تو یکی از دیسکو های شیک لوکس دبی که تو دبی مارینا بود رفتم که اونجا اکثرا اروپایی ها و آدمای با کلاس میومدن که البته جنده لاشی ها هم میومدن که یه مشتری خوب پیدا کنن ولی من دنبال جنده لاشی نبودم دنبال دوست دختر با کلاس بودم بزن بکوب برقص بود همه مشروب زده بودن تو این جمیعیت یه دختری دیدم که تقریبا 25 سالی داشت خیلی خوشگل بود رفتم پیشش که به زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بودم احوالپرسی کردم که ازم پرسید شما کجایی هستید گفتم ایران گفت باور نمیکنم گفت id آی دی نشون بده که زبان فارسی همون کارت شناسایی میشه وقتی کارت ملی بیرون آوردم دید ایرانی هستم که خودش شروع کرد به فارسی حرف زدن گفت فول نایت دو هزار درهم گفتم من دنبال جنده لاشی نیستم گفت خب پس برو یه دوست پیدا کن گفتم معلومه که میرم تو هم برو گمشو جنده لاشی تو جنده لاشی ای بیش نیستی دیدم سرش پایینه هیچی نمیگه باز یه مقدار دیگه بهش پروندم هیچی نگفت فقط دیدم داره تو چشاش اشک میاد که خودم رنجیدم دیگه شروع کردم عذر خواهی کردن با چشای گریونش به من گفت فقط برو گفتم نمیرم بریم بیرون با هم حرف بزنیم گفت حرفی با تو ندارم گفتم اتفاقا من حرف دارم خلاصه با خواهش رفتیم بیرون تو لابی واسه حرف زدن گفتم منو ببخش بد حرف زدم دختره هم اسمش میترا ( مستعار )گفت اشکالی نداره گفتم تو که به نظر دختر خوبی میایی چرا اینکارو میکنی گفت چکار کنم مجبورم خانواده درست و حسابی ندارم فقط کسی که تو قلبمه مامانمه منم که مجرد بودم و تنها و دل خوشی از این زندگی نداشتم و منم مثل اون فقط مادرم تو قلبم بود که بهش کفتم اگه یکی تو را بخاطر خودت عاشقت بشه فاحشگی را میزاری کنار گفت جی میگی تو که عاشق فاحشه میشه گفتم من و تو همدردیم حاضرم الان چشامو رو گذشته ببندم چون منم گذشته پاکی ندارم چون یکی مثل خودم هستی رنج کشیده ایم همه تو شادی دوست همدیگه ان اما من و تو تو سختی دوست همدیگه ایم گفت حالت خوب نیس گفتم حالم خوبه فقط همین الان توبه میکنیم از حالا خدا بخواد من و تو مال همیم خلاصه از این حرفای احساسی که دیگه نمیخوام داستان را کش بدم فردای اون روز رفتیم کلیسا و مسجد برای توبه اونم عشق منو به خودش کاملا باور کرده بود منم همینطور که وقتی توبه میکرد مثل سیل اشک میریخت و این بود که شدیم مال هم برای آینده تصمیم گرفتیم بریم استرالیا یه مقدار پول اون داشت یه مقدار من رفتیم اندونزی از اونجا با قایق قاچاقی رفتیم استرالیا چند ماه تو کمپ بودیم و اجازه کار پیدا کردیم الان بعد از شش سال خدا را شکر زندگی خوب کار خوب و درآمد خوبی داریم و اینکه دو تا بچه داریم یه پسر چهار سالشه الان و یه دختر که الان دو سالشه و اینکه پاسپورت استرالیا هم‌ گرفتیم عشقمون از شش سال پیش که اولین برخورد آشنایی بود بیشتر شده و اینشالا تا پایان عمر عاشق هم خواهیم ماند اگر غلط املایی داشت و نویسنده خوبی نبودم به بزرگواریتون ببخشید داستان من همه حقیقت بود میتونید باور کنید یا نکنید هر طور دوس دارین اونایی که باور نمیکنن اصلا واسم مهم نیس اونایی که باور کنن ممنون و تشکر بخاطر شعورشون برای همه تون آرزوی موفقیعت میکنم امیدوارم همه یه عشق واقعی داشته باشن ویه عمر خوشبخت با عشق واقعی که تو سخت ترین شرایط زندگی عشق واقعی را باور کنن آرزو میکنم که هیچ کس دچار مشکل و گرفتاری نشه خداحافظنوشته کامبیز

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *